هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

پرنده امید!


هاگوارتز بعد از دامبلدور چهره متفاوتی به خودش گرفته...البته باز هم باید پذیرای دانش آموزان برای سال جدید باشد منتها اتفاقات پیش بینی نشده ای رخ میدهد...و در این میان شاید هری بهمراه یک پرنده جاویدان بتواند منجی باشد....شاید....

هاگوارتز ساکت بود و ساکن...شالوده ای از غم و اندوه آن را در بر گرفته بود...درست مانند بنای باستانی ای بود که سالیان سال در زیر امیزه ای از کسالت و کرختی مدفون بوده است...دیوارها نمور و فضا بی روح!پیچکها هم مزید بر علت شده بودند و مانند سپاهی از فلاکت و مصیبت انجا را در بر گرفته بودند...اری دامبلدور که رفت روح هاگوارتز را با خود برد...دیگر هاگوارتز آن هاگوارتز قدیمی نبود...حتی بدعنق هم دیگر شیطنتی نمیکرد و چه بسا به بارون خون آلود شبیه شده بود......
**********
درست 3 ماه از زمانی که دانش آموزان برای تعطیلات رفته بودند میگذشت و امروز روز برگشت انها به هاگوارتز بود ولی ای کاش بازنمیگشتند...
هری و هرمیون هم مانند بقیه بچه ها از قطار پیاده شدند و سوار بر کاسکه ای که چند تسترال آن را میکشیدند به طرف هاگوارتز روان شدند/غافل از اینکه چشمهای سیاهی انها را زیر نظر دارد...رون و جینی هنوز از مسافرتی که بهمراه خانواده شان رفته بودند باز نگشته بودند...شاید اینکه میگویند حیوانات خطر را قبل از پیداشش درک میکنند درست باشد تسترالها مانند همیشه ارام و باوقار نمیرفتند اظطرابی معنی دار در طرز حرکتشان بود...کالسکه بی امان به بالا و پائین پرت میشد و آرامش را از هری و هرمیون سلب میکرد/ که ناگهان  پای یکی از تسترالها پیچ خورد و بر زمین افتاد...
به تبعش کالسکه هم واژگون شد...هری خود را به زور از زیر کالسکه بیرون کشید و سپس به هرمیون کمک کرد تا او هم بیرون بیاید...هر دو سر و روئی از خاک تکاندند و هرمیون به حرف آمد:هری بنظرت الان باید چکار بکنیم؟
_اول بهتره این زبون بسته ها را آزاد کنیم تا بروند بعدم خودمون آپارات میکنیم...
_مثل اینکه یادت رفته در محدوده هاگوارتز غیب و ظاهر شدن غیر ممکنه!اینها هم با من...هرمیون چوبدستیش را به سمت طنابهائی که تسترالها را با آن بسته بودند گرفت و با یک ورد پاره شان کرد تسترالها با تمام قوا متواری شدند...
هری:پس مجبوریم راه را با پای پیاده گز کنیم...
............................30 دقیقه بعد..................................
انها به استانه درهای عظیم و پرشکوه ورودی هاگوارتز رسیده بودند...
هری:من یک سال بهمراه رون همچین اتفاقی برایم پیش آمد الان باید اینقدر صبر کنیم تا یه استادی چیزی پیدایش بشود و درو باز کند تا ما بریم داخل...
_هری اونجا را نگاه کن
_کجا رو؟
_به وسط درها توجه کن!یه ردی از نور داره به بیرون میتابه!
_و این یعنی اینکه ما شانس آوردیم و من مجبور نیستم مثل اون سال لعنتی منتظر شم تا یکی مثل اسنیپ بد ذات بیاد درو برام باز کنه...بزن بریم
انها چند متری با درهای ورودی هاگوارتز فاصله نداشتند که جای چندین رد پا توجه آنها را به خود جلب کرد...
_هرمیون بنظرت این رد پاها مال چه کسانی هستند
_احتمالا اینها هم مثل ما از بقیه جا مانده بودند و دیرتر رسیدن...هومممم ولی نکته جالب اینجاست که بلد بودند چه طوری خودشان درو باز کنند و داخل شوند...
_بیخیالش مهم اینه که ما هم الان میتونیم بریم تو پس بیا زودتر بریم تا کسی نفهمیده...
_هری من خیلی دلم برای هاگرید تنگ شده دوست دارم اول بریم اونو ببینیم
_باشه بریم...
انها به طرف کلبه هاگرید به راه افتادند...
سیاهی لحظه به لحظه بر حلقه محاصره اش بر هاگوارتز می افزود....
_چرا هر چی در میزنم هاگرید نیستش!
_هوممم خوب شاید برای جشن شروع سال رفته بریم شاید اونجا ببنیمش...هنوز قدمی بر نداشته بودند...که در کمال ناباوری آمیزه ای از طلسم آوداکداورا و جیغ و فریاد به گوششان خورد...دانش آموزان مانند جن زده ها به بیرون از ساختمان هاگوارتز هجوم میبردند و مرگخوارها هم همانطور که عده ای را در زیر طلسمهایشان تلف میکردند به دنبال قربانیان نگون بخت دیگر روان بودند....
ناگهان یکی از آنها هری و هرمیون را دید و همچنان که به سمتشان میدوید مسلسلی از انواع طلسمها که درمیانشان فقط کروشیو و آوداکداورا قابل تشخیص بود به سوی آنها پرتاب میکرد...هری و هرمیون با عجله به سمت جنگلی که در نزدیکی کلبه هاگرید بود فرار کردند...
بعد از مدتی دویدن در پناه درختی مخفی شدند تا شاید بتوانند لختی بیاسایند...شاید اگر هرمیون دنبال هری نبود و اون این احساس مسئولیت را که باید از هرمیون محافظت کند بر شانه خود حس نمیکرد به خاطر بغض و کینه ای که از مرگخواران داشت همان اول به سمتشان هجوم برده بود...ولی الان از بدن تنومند هری که حاالا خود جوان رعنائی شده بود تکیه گاهی آرامش بخشتر برای هرمیون پیدا نمیشد و او نمیخواست این را از دخترک پریشان دریغ کند...چهره اش مصمم بود و هر آن منتظر بود که در صورت رویت مرگخوار با او درگیر شود...ذهنش سخت مشغول بود و داشت انواع و اقسام طلسمها را با خود مرور میکرد تا شاید در مبارزه با مرگخوار به دردش بخورد...حس انتقامجوئی در هری و تشویش و اضطراب در هرمیون به قدری قوی بود که اجازه نمیداد متوجه شوند که سر و رویشان در اثر برخورد با تیغهای بلندی که در میان درختان جنگل روئیده اند سخت زخمی شده است...
صدای پائی آمد...گوشهای هردو تیزترشد...چهره هری مصمم تر و چهره هرمیون پریشان تر شد...صدا لحظه به لحظه نزدیکتر میشد...هری سراپا مملو از حس خشم و نفرت بود دوست داشت شکم مرگخوار را بدرد ولی در درونش ته مایه ای از اضطراب وجود داشت ولی نه بخاطر خودش بلکه برای هرمیون/چون لحظاتی قبل متوجه شده بود که چوبدستیش در جیبش نیست احتمالا وقتی در حال دویدن بوده از جیبش افتاده/نمیخواست از چوبدستی هرمیون استفاده کند عقیده داشت ممکن است اون چوبدستی باعث نجات جان خود هرمیون شود...اگر مرگخوار او را میکشت چه بر سر هرمیون میامد؟...تکرار چندین باره این سوال در درونش حس اضطراب فوق العاده ای پیش اورده بود...
ولی....ناگهان....تلوءلوئی از نور در اطرافش درخشیدن گرفت..قلبش سرشار از آرامش شده بود...تابحال به یاد نداشت اینقدر احساس نیرومندی کرده باشد...زمزمه هائی آشنا به گوشش میرسید...شاید...آری شاید...شاید شبیه صدای آرامش بخش دامبلدور...و ناگهان نور مانند صاعقه ای که لحظه ای بزند و غیب شود از بین رفت...چشمهای هر دو خیره شده بود...دو شیئ در جلوی پای هری سقوط کرد/دست برد تا آنها را بردارد...نمیدانست چرا! ولی حسی در درونش میگفت اینها امدادی غیبی هستند...دستانش شمشیر جواهرنشان گودریک گریفندور...و چوبدستی خودش را لمس کرد...قلبش سراسر مالامال از شادی بود...دیگر بهتر از این نمیشد...و چیزی که مزید بر علت شادمانی اش شده بود زمزمه هرمیون در کنار گوشش بود که میگفت:
آن نور چقدر شبیه ققنوس بود! 

قبلی « کتاب 6 زیر ذره بین - حوادث کتاب 7 ساختار داستانی کتاب آخر با توجه به تصاویر روی جلد آن » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
آنتونین
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۲۲ ۳:۳۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۲۲ ۳:۳۲
عضویت از: ۱۳۸۵/۷/۳
از:
پیام: 2599
 Re: پرنده امید!
سلسیتنا جان نظر لطفته شرمندم کردی خدائی!
پ.ن:کسی نگفته بود تا حالا ولی خودم میدونستم!
avisa
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۲۱ ۱۱:۳۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۲۱ ۱۱:۳۹
عضویت از: ۱۳۸۶/۲/۳۱
از: قبرستون!
پیام: 125
 Re: پرنده امید!
عالی بود آنتونین!هیچ کس تا به حال به تو گفته که یه نویسنده ذاتی و با استعداد هستی؟خیلی خیلی قشنگ و حماسی مینویسی!
آنتونین
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۲۰ ۶:۱۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۳/۲۰ ۶:۱۳
عضویت از: ۱۳۸۵/۷/۳
از:
پیام: 2599
 Re: پرنده امید!
میدونم دارم دیر!میگم...اما:
از اظهار لطف همه دوستان ممنونم.
همیشه خوش باشید.
sorena
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۱۸ ۹:۴۸  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۱۸ ۹:۴۸
عضویت از: ۱۳۸۴/۱۱/۱
از: اتاق خون محفل
پیام: 3124
 Re: پرنده امید!
چقدر حماسی نوشته بودی!

خوشمان آمد آفرین.

در پناه سایه کالین و آسلام باشی!
kalin
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۱۸ ۳:۴۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۱۸ ۳:۴۹
عضویت از: ۱۳۸۳/۶/۴
از: لندن-یه عکاسی موگلی نزدیک کوچه دیاگون
پیام: 708
 Re: پرنده امید!
بسي بسيار عالي بود
يک احسنت فوق آسلامي بر شما باد
2007
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۱۷ ۲۳:۲۵  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۱۷ ۲۳:۲۵
عضویت از: ۱۳۸۵/۷/۱۰
از: كنار بر بچ مرگ خوار
پیام: 791
 Re: پرنده امید!
ایول خیلی خوب بود انتونیو بانداراس
مرگخوار و اسلیترینی هستی دیگه چه میشه کرد این نوع استعداد در خون اصیل تو جریان داره
role
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۱۷ ۱۱:۳۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۱۷ ۱۱:۳۱
عضویت از: ۱۳۸۴/۱۱/۲۴
از:
پیام: 486
 Re: پرنده امید!
واقعا هنر مندي
aliedrisi
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۱۷ ۳:۳۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۲/۱۷ ۳:۳۳
عضویت از: ۱۳۸۵/۱۰/۱۵
از: از کنار هرمایون جونم
پیام: 468
 Re: پرنده امید!
جدآ جالب بود
تو داستان کوتاه نوشتن استعداد داری
ادامه بده

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.