هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

هری پاتر و معجون کشنده - قسمت دوم


Harry Potter And The Deadly Potion
این داستان در ادامه ی کتاب هری پاتر و شاهزاده ی دو رگه نوشته شده است.
هری پاتر معجون کشنده

فصل دوم - بمباران اطلاعاتی
 

 

بلافاصله مردي روي صندلي ظاهر شد . گويي از قبل آنجا بوده و آنها او را نمي ديدند ! مرد گفت : " سلام ، من آپارل هستم ! مي تونم كمكتون كنم ؟ " هری گفت : " سلام ما مي خواستيم آزمون جسم يابي بديم " و به نشان روي سينه اش اشاره كرد . مرد سري : تكان داد و گفت : " و شما چند سالتان است ؟ " هرميون بلافاصله جواب داد : " رون چند ماه پيش 17 سالش شده و امروز هم روز تولد هريه . " مرد با شنيدن نام هري پاتر عكس العمل خاصي انجام نداد و فقط سري تكان داد و به اطراف نگاهي كرد و گفت : " خب پس شما بايد دوره ي آموزش را در مدرسه ديده باشيد . از آنجايي كه امروز خلوت است ، مي توانم همين الآن از شما امتحان بگيرم . آيا آماده ايد ؟ "

هري و رون سري تكان دادند و مرد ادامه داد : " هردو شما بايد از اينجا جسم يابي كنيد و در پاتيل درزدار ظاهر شوید . " هري و رون آماده شدند و هرميون برايشان آرزوي موفقيت كرد . آنها به پاتيل درزدار جسم يابي كردند و در اتاقي خالي ظاهر شدند . سكوت پاتيل درزدار هري را به شك اندا خت زيرا آنجا هميشه پر از مشتري بود گرچه بعد از ظهور ولدمورت تعداد آنها به نصف رسيده بود اما باز هم نسبت به جاهاي ديگر شلوغ بود . هنوز چند ثانيه نگذشته بود كه آپارل كنارشان ظاهر شد ، كمي آنها را برانداز كرد و گفت كه برگردند . هري نگاهي به رون كرد و ديد كه اصلا در باغ نيست . پس سري تكان داد و بعد از آپارل به سالن خالي جسم يابي كرد و رون كنار او ظاهر شد .

هري نگاهي به هرميون انداخت كه او بلافاصله منظور او را گرفت و نگاه مشكوكي به او انداخت . آپارل با حالت بي احساسي انگار جملات از پيش تعيين شده اي را بگويد گفت : " خب ، تبريك مي گم شما در امتحان قبول شديد گواهي تان را بفرستيم يا مي آييد و مي گیرید ؟ " رون بلافاصله گفت : " بفرستید ! " اما هری گفت : " نه اگر مي شود مي آييم و مي گيريم كي بايد بياييم ؟ " آپارل ابروهايش را بالا انداخت و نگاهي به آنها كرد و گفت : " روز 31 آگوست بياييد و بگیرید . " آنها تشكر كردند و به سرعت خارج شدند.

******
 

تا پايشان را از وزارت سحر و جادو بيرون گذاشتند ، هرميون گفت : " هری چی شده ؟ "

- فعلا بريم ميعادگاه اونجا برات تعريف مي كنم !

رون گفت : " چي رو تعريف مي كني ؟ مگه اتفاقي افتاده ؟ هري ، دوباره غيب بينی داشتی ؟ "

- نه بابا ! مگه تو متوجه هيچ چيز غير عادي نشدي؟

- نه ! كجارو مي گي؟

- هيچي بابا ! فعلا بريم ميعادگاه .

سپس هر سه غيب شدند .

 

******

 

 هري در جايي غريب ظاهر شد . نور خورشيد نمي رسيد . بوي نم همه جا را فراگرفته بود . هري نگاهه به اطراف انداخت .نه هرميون و نه رون آنجا نبودند به عبارتي هيچ كس آن اطراف نبود ! اخم هايش را در هم كشيد و حركت كرد . مي لرزيد . هوا به شدت سرد بود . گويي سرما در وجودش رسوخ مي كرد و تك تك اعضاي بدنش آنرا حس مي كردند . چند متر جلوتر حركت چيزي را تشخيص داد و به سوي آن دويد . زير پايش را نمي ديد و فقط مي دويد . گاهي صداي شكستن شاخه اي يا شلپ شلپ آب را مي شنيد اما ديگر اوقات سكوت بود و بس ! آن شخص قد بلندي داشت و شنلش پشتش موج مي زد . دستهايش كه در كنارش تاب مي خورد به سفيدي برف بود . او ولدمورت بود .

اين فكر به طور ناگهاني از ذهن هري گذشت . وحشت كرد و خواست برگردد . آيا حدسش درست بود ؟ ولي او هنوز آمادگي مبارزه را نداشت . در ضمن چرا با وجود اين همه سر و صدا كه هري ايجاد كرده بود ، او برنگشته بود ؟ اگر او ولدمورت بود بايد خيلي زودتر عكس العمل نشان مي داد . ولدمورت با قدمهاي ثابت و آرام حركت مي كرد گويي هيچ عجله اي براي رسيدن نداشت . هري آرام جلو رفت و در كنار ولدمورت قرار گرفت . قلبش به شدت مي تپيد و هر لحظه انتظار حمله داشت . اما ولدمورت هيچ عكس العملي نشان نداد و همانگونه به راه خود ادامه داد . اين امكان نداشت . هري دل را به دريا زد و براي يك لحظه مستقيم روبروي او رفت . اما ولدمورت انگار نه انگار كه كسي را مي بيند يا احساسي نسبت به وجود كسي روبروي خود دارد . در يك آن هري فهميد . او وجود خارجي نداشت و در خاطره ی ولدمورت فرو رفته بود ! اما چگونه ؟

همانطور كه اين فكر ذهنش را مشغول كرده بو د نگاهش را متوجه ولدمورت كرد : صورتش با صورتي كه هري سراغ داشت زمين تا آسمان فرق مي كرد . بيشتر شبيه صورتي بود كه هري در قدح انديشه دامبلدور ديده بود ( با يادآوري دامبلدور قلبش فشرده شد ) هنوز بيني اش به صورت دو شكاف در نيامده بود . صورتش سفيد بود اما چشمها يش سرخي خون را نداشت و فقط ته مايه اي از رنگ قرمز داشت . ولدمورت به ريدل قبلي خيلي بيشتر شباهت داشت . هري او را دنبال كرد . هنوز هيچ چيز معلوم نبود و هري چيزي را به درستی نمي فهميد . هنوز از گيجي اوليه كه به او دست داده بود ، در نيامده بود .

از دور خانه اي قابل تشخيص شد آن هم به خاطر نوري كه درونش روشن بود . به نظر مي آمد كه نور ضعيف شمعي باشد اما چون جز تاريكي چيزي در اطراف خانه وجود نداشت ( گويي با آمدن ولدمورت همه چيز يخ زده و از حركت افتاده بودند ) روشنايي آنقدر واضح بود ؛ انگار مي درخشيد . نور از اتاقي در طبقه اول مي آمد . با توجه به مكانش هري احتمال مي داد كه اتاق نشيمن باشد . سايه ي كسي كه در حركت بود به طور ضعيفي ديده مي شد . گويي همه چيز با او انتظار مي كشيدند ، انتظاري عصبي .

همانطور كه به خانه نزديك و نزديك تر مي شدند ، نور شمع لرزانتر مي شد . گويي از آمدن آن شخص واهمه داشت . هري گذشت زمان را حس نكرد زيرا آنقدر سوال در ذهنش به وجود آمده بود كه در آنها غرق شده بود و نفهميد كه چگونه به در خانه رسيدند . در خانه از چوب بلوط اعلا ساخته شده بود و از كنده كاريهايي پيچ در پيچ آن مشخص بود كه آن خانه متعلق به فردی اصيل زاده است . كوبه اي برنجي روی در بود كه نمادي خاص روي آن به چشم مي خورد . به نظر مي آمد كه دو باسيليسك ( هري از درخشش غير عادي چشمان مارها حدس زد كه بايد باسيليسك باشند . ) ققنوسي را احاطه كرده اند . هري نمي توانست تشخيص دهد كه حالتشان احترام است يا مي خواهند حمله كنند . اما ققنوس با درخشش آتشيني كه داشت فرضيه ي احترام را در ذهن هري بيشتر تثبيت مي كرد . هنوز چند ثانيه از رسيدنشان به آن در نگذشته بود كه در باز شد و مرد خميده اي كه تاس شده بود پشت در ظاهر شد . آن مرد هری را به ياد تام صاحب پاتيل درز دار انداخت . مرد گفت: " سلام تام ، چند سالي است كه نديدمت . خیلی تغییر کردی ! "

مشخص بود كه مرد سعي مي كرد لرزش بدنش را در صدايش بروز ندهد و خونسرد نشان دهد . بر عكس رفتاري كه هري انتظار داشت ، ولدمورت لبخندي زد . گويي از اين تأثير خود لذت مي برد و گفت : " فكر كنم اطلاع داشته باشي كه ديگه منو با نام قبلي ام تام صدا نمي كنند . " مرد گفت : " البته ، البته ، مي دونم ، درسته ، حق با شماست ... " مرد زبانش بند آمد ديگر نتوانست چيزي بگويد . ولدمورت او را كنار زد و وارد شد . هري هم قبل از اينكه در بسته شود به سرعت وارد شد . ولدمورت حركت كرد و روي مبلي نشست . گويي از قبل جايش معلوم بود . درون خانه فضايي سرد داشت انگار سردي و بي روحي فضاي بيرون از درون اين خانه نشئت گرفته باشد . تنها چيزي كه جاندار به نظر مي رسيد همان شمع بود كه آن هم از ترس تمام بدنش مي لرزيد .

چند مبل ر نگپريده در گوشه ها به چشم مي خورد كه انگار همه شان از ترس در گوشه هاي تاريك پنهان شده بودند با شايد هم قصد حمله داشتند و منتظر فرصت مناسب بودند . هري آرزو مي كرد اي كاش در جاي ديگري بود ، با تمام وجودش اتفاقات وحشتناكي را كه قرار بود بيفتد حس مي كرد . اما كاري نمي توانست بكند با اينكه مرد را نمي شناخت از ته قلبش برايش متأسف بود چون مي توانست بفهمد كه قرار است برايش اتفاق بدي بيفتد و از حركات ولدمورت حدس مي زد كه اين حركت
يك انتقام جويي باشد . برايش عجيب بود كه چرا ولدمورت خودش مي خواهد از او انتقام بگيرد ، يعني آن شخص آنقدر مهم بود ؟

صداي سرد و بي روح ولدمورت رشته ي افكار هري را پاره كرد : " خب ، خب ، خب ، چند وقتي است كه خبري ازت نيست !
پيدايت نبود ، از دست من قايم شده بودي ؟ "

- نه ، معلومه نه ، ... ، آخه مقداري كار داشتم كه بايد مخفي مي بود ! ... مال وزارتخانه بود و دستور اكيد داشتم كه كسي نفهمه ، به خاطر همين ... به خاطر همين مجبور بودم ... مجبور بودم مخفيانه كار كنم .

- پس كار وزارتخانه بود ! پس چرا به نامه ها جواب نمي دادي ؟ آنها كه ديگر چيزي نمي فهميدند .

- خب ... خب ...

- ديگه مي خواي چه دروغي براي لرد ولدمورت سر هم كني ؟ نكنه منو دست كم گرفته بودي ؟

- نه ... اصلا ... اشتباه مي كنيد ...

- من اشتباه مي كنم ؟ تو داري به لرد ولدمورت مي گي اشتباه مي كنه ؟

- نه ... من ...

ولدمورت دستش را بالا آورد و مرد بلافاصله ساكت شد . گويي ولدمورت سعي مي كرد خودش را كنترل كن د و در اين بين مرد سعي مي كرد كه قوي باشد . ولدمورت دوباره در اين مدت چند هفته اي خيلي مايه ي دردسرم بودي و البته چون برات » : شروع كرد ارزش قائل بودم و بهت احترام مي ذاشتم از هر كسي كه فكر كني بيشتر بهت فرصت دادم . اگه برام مهم نبودي بدون كه هرگز خودم به اينجا نمي اومدم . خوب مي خوام يه افتخار بزرگ بهت بدم ! افتخاري كه فقط نصيب افراد بزرگ ميشه ! و تو بايد به خودت ببالي كه همچين افتخاري نصيبت شده و مي توني در جاودانگي لرد ولدمورت نقشي ايفا كني !

- اما ...

- مگه اين آرزوت نبود كه روبروي من بايستي ؟ و با م ن دوئل كني ؟ تو كه جسارت گفتن اينها به روزنامه ها را داشتي و به مردم مي گفتي با من مبارزه كنن بايد جسارت عمل كردنش را هم داشته باشي .

در همان موقع ولدمورت فنجاني را از جيبش در آورد و بر روي ميز گذاشت هري در يك نظر آن را شناخت : فنجان هلگا هافلپاف . و اين يعني ولدمورت مي خواست از آن مرد استفاده كند ؟ مگر او كي بود كه ولدمورت برايش اين قدر ارزش قائل بود ؟ مرد چوبدستيش را در آورد اما ولدمورت پيش دستي كرد و وردي را به سويش فرستاد . پرتويي سرخ به رنگ خون از چوبدستيش خارج شد و مستقيم به قلب مرد خورد مرد از زمين بلند شد و در هوا به صورت معلق قرار گرفت . ناگهان پرتويي از قلبش شروع شد و مانند شبكه اي تمام بدنش را گرفت . وقتي آخرين تكه هايش به هم وصل شد نور خيره كننده اي شروع به درخشيدن كرد و يك پرتو از بدن مرد خارچ شد و به سمت ولدمورت رفت ، ولدمورت بدنش براي چند لحظه در خشيد بعد گويي از وجود هر دوي آنها چيزي به سوي فنجان سرازير شد ، فنجان شروع به لرزيدن كرد . سپس شروع به چرخش كرد و به هوا بلند شد و در نزديكي سقف سرعتش چندين برابر شد به طوريكه فقط لكه اي از آن ديده مي شد سپس همه جا را يكدفعه نور قرمز خيره كننده اي پوشاند و بعد ديگر هيچ چيز نبود .

فقط نور لرزان شمع بود كه رو به اتمام بود هري در بهت و حيرت سرش را بلند كرد و به مرد نگاهي انداخت ديگر مردي وجود نداشت . فقط مشتي خاكستر از آن مرد خميده ي چند لحظه پيش باقي مانده بود . هري سرش را بلند كرد تا نگاهي به ولدمورت بيندازد ، صورت ولدمورت به او نبود ، اما ناگهان انگار كه فهميده باشد كسي دارد نگاهش مي كند رويش را برگرداند و مستقيم به هري نگاه كرد . هري احساس كرد قلبش از حركت ايستاده است و سپس بي هوش روي زمين افتاد .

هري صداي دور و آشنايي را مي شنيد : " هري ، هري ، هري صدامو مي شنوي ؟ هري خواهش مي كنم جواب بده ! "

هري چشمهايش را باز كرد . آفتاب در وسط آسمان بود چند لحظه طول كشيد تا چشمش به آفتاب عادت كند و دريابد كه كجاست . آنها دقيقا در وسط ميدان گريمولد بودند و عده ي زيادي دورشان جمع شده بودند كه بيشترشان به نظر مشنگ مي آمدند . در آن ميان هري توانست چهره ي رون ، هرميون و لوپين را تشخيص دهد . چهره هاي آنها خيلي نگران به نظر مي رسيد و با حالت مشكوكي نگاهش مي كردند . هري ناگهان يادش آمد چه اتفاقي افتاده بود . بلند شد و نشست . خواست چيزي بگويد كه لوپين اشاره اي به او كرد كه ساكت باشد . هري بعدا خدا را شكر كرد كه لوپين نگذاشت چيزي بگويد چون ممكن بود حرفي در مورد جان پيچ ها از دهنش بپرد .

به خاطر همين فقط به اين اكتفا كرد كه نگاه معني داري به رون و هرميون بكند . آن طرفتر هري توانست آقاي ويزلي و تانكس را هم كه موهايش آنروز به رنگ نارنجي ت ندي درآمده بود تشخيص دهد . هري صداي آنها را شنيد كه سعي مي كردند مشنگها را متفرقه كنند .

- چيزي نيست ، چيزي نيست ، يه اتفاق ساده بود . خواهش مي كنم بريد . اتفاقي نيفتاده ! خواهش مي كنم !

مردم با نگاه هايي كنجكاو بالاخره متفرق شدند . و هري توانست بلند شود . سرش كمي گيج مي رفت و نمي دانست چه اتفاقي افتاده است . : آقاي ويزلي گفت : " بهتره بريم تو خونه ! " هري سري تكان داد و به سمت در ميعادگاه راه افتاد . در خود به خود باز شد . هري ابتدا تعجب كرد اما بعد حدس زد كه چون او وارث و صاحب خانه است در خود به خود بدون رمز برايش باز مي شود . و ديگران هم پشت سر او وارد شدند . هري مستقيم به سمت آشپزخانه رفت و پشت ميز ، روي يكي از صندليها ولو شد . ديگران هم با قيافه هايي نگران دور تا دور ميز نشستند .

هری گفت : "  چيه ؟ چرا اين طوري به من زل زدين ؟ انگار دارين به يه مرده كه زنده شده نگاه مي كنين ! " هرميون شروع كرد : "آخه ... آخه هري تو كه نمي دوني چي شد ! ما ظاهر شديم تو هم كنارمان بودي اما يك دفعه تو افتادي روي زمين . ما اول فكر كرديم پات به جايي گير كرده اما بعد بدنت شروع به درخشيدن كرد . نوري آبي رنگ به همه جا ساطع مي شد و ما اصلا نمي تونستيم بهت نزديك شيم يا دست بزنيم . هر چي هم صدات مي كرديم جواب نمي دادي . رون جسم يابي كرد به محفل و آقاي ويزلي و لوپين و تانكس را با خودش آورد . آنها هم هركاري كردند نتونستند بهت نزديك شن يا دست بزنند . انگار يه موج نامرئي هركسي را كه نزدي ك مي شد به سدت به عقب هول مي داد . تو با صورت روي زمين افتاده بودي و صورتت هم معلوم نبود به خاطر همين هيچ جور نمي شد فهميد كه تو زنده اي يا نه ! كم كم مشنگها هم جمع شدن تا عكس بگيرند كم مونده بود كه پاي پليس و خبرنگارها هم بياد وسط كه ناگهان نور آبي جاي خودش را به سياهي داد . آفتاب مي درخشيد اما تو توي تاريكي فرو رفته بودي . ما خيلي ترسيديم . هري ... واي ... خيلي وحشتناك بود . اصلا ديده نمي شدي . لوپين براي مودي پيغام فرستاد كه بياد چون فكر كرديم ... فكر كرديم ... "

بعد هرميون بغضش تركيد و ديگر نتوانست چيزي بگويد به حاطر همين لوپين ادامه داد : " اما دقيقا بعد از اينكه من پيغامو فرستادم دوباره همه چي به حالت عادي برگشت و تو شروع به تكان خوردن كردي . خب مي بيني كه هنوز مودی هم نيومده ! " اما همان موقع نوري سفيد آشپزخانه را روشن كرد و سپس خاموش شد . آقاي ويزلي گفت : " اين موديه ! چقدر به موقع اومد ! من ميرم درو براش وا كنم . " چند لحظه بعد مودي لنگان لنگان وارد شد و مستقيم به سمت هري رفت و گفت : " پاتر ، چت شده ؟ چوب دستي ات باهاته ؟ چه اتفاقي افتاده ؟ تو اون موقع كجا بودي ؟ " هري تعجب كرد . تا حالا مودي را به اين هراساني نديده بود . هری به دروغ گفت : " من نمي دونم كجا بودم هيچ چيز نفهميدم . از وقتي غيب شدم ديگه چيزي نفهميدم ! " مودي نگاه موشكافانه اي به او كرد و گفت : " چطور چيزي نفهميدي ؟ تو دو ساعت و نيم به همين حالت وسط ميدان بودي ! "

لوپين گفت : " مودی ، هری خسته است . شايد بعدا يادش بياد . نبايد الان سؤال پيچش كنيم . " بعد رو به هري کرد و گفت : " هري اگه فكر مي كني چيزي لازمه به ما بگي بگو . هر چي را كه مي دوني شايد ما بهتر بتونيم حلش كنيم . " هري دهانش را باز كرد تا چيزي بگويد اما بعد منصرف شد و گفت : " چرا همه شما ا ينقدر نگرانيد ؟ مگه اين اتفاق نشانه ي چيز خاصيه ؟ "

مودي نگاه مشكوكي به هري انداخت و گفت : " خب پاتر ، فكر نمي كردم اينو ندوني ! دانستن اين واسه هر كارآگاهي لازمه .  تازه من مي گم همه بايد اينو بدونن تو كه جاي خود داري ! اين مورد به ندرت اتفاق مي افته و معمولا بيشتر از چند ثانيه يا چند دقيقه طول نمي كشه . من تا حالا موردي مثل مال تو رو نه ديدم و نه خواندم ! در واقع در قرن اخير كه اصلا همچي چيزي مشاهده نشده . به خاطر همين وقتي پيغام رسيد به سرعت خودمو رسوندم ولي خب مثله اينكه دير رسيدم . آخه اگه همچين مواردي زياد طول بكشه منظورم بيشتر از 2 الي 3 دقيقه است ، جادوي ضد جسم يابي در اطراف خودش به وجود مياره كه عموما تا فاصله ی نسبتا زیادی محیط اطراف را تحت تأثير قرار مي ده ! "

اما هرميون به وسط حرفش پريد و بلافاصله پرسيد : " پس چرا لوپين ، آقاي ويزلي و تانكس تونستن ظاهر بشن ؟ " مودي گفت : " به خاطر اينكه احتمالا آنها توي همان چند دقيقه اول آمدند و جادو خيلي قوي نبوده چون من به شخصه يك ، يك و نيم كيلومتر آنطرفتر ظاهر شدم ! "

دهان همه از شنيدن اين اطلاعات بازمانده بود . بعد از چند دقيقه هري براي اينكه فضا از آن حالت در بيايد و همين طور هر چه زودتر بتواند داستان را براي رون و هرميون تعريف كند ، گفت : " خب ، فكر كنم بهتره من برم بخوابم . خيلي خسته ام . رون ، هرميون ، مي شه با من بياين ؟ ممكنه كمك لازم داشته باشم . "
قبل از اينكه از آشپزخانه خارج شوند ، آنجا به رنگ سبز روشني درآمد و سپس خاموش شد . تانكس گفت : " مثل اينكه مالي هم اومد . " هري سرعتش را تند كرد تا دوباره در معرض بمباران سوالات ديگران قرار نگيرد .

قبلی « هری پاتر و معجون کشنده - قسمت اول شاهزاده دورگه » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
tamna
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۵/۶/۲۶ ۱۹:۲۹  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۵/۶/۲۶ ۲۱:۳۱
گریفیندور
عضویت از: ۱۳۹۵/۴/۱۱
از: روی جارو
پیام: 101
 خوب بود
قشنگ بود .خوبم بود
Tarantulla
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۵/۶/۱۶ ۱۳:۴۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۵/۶/۱۷ ۱۵:۵۸
عضویت از: ۱۳۹۵/۶/۱۴
از:
پیام: 13
 خوب بود!
منتظر قسمت های بعدیش هستم😉
hermionejain
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۹۲/۱۲/۲۵ ۱۱:۵۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۹۲/۱۲/۲۵ ۱۹:۰۵
عضویت از: ۱۳۹۲/۱۲/۳
از: همین دور و برا...
پیام: 357
 پاسخ به هری پاتر و معجون کشنده - قسمت ...
از دفعه ی قبل خیلی بهتر بود.ادامش رو هم بنویس.
بعضی جاهاش مشکل داشت.اما بعضش جاها احساس کردم دارم نوشته ی رولینگ رو می خونم.
sh.kh
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۷/۱۱/۹ ۲۲:۴۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۷/۱۱/۹ ۲۲:۴۰
عضویت از: ۱۳۸۷/۱۰/۱۷
از: قبرستون!
پیام: 145
 Re: هری پاتر و معجون کشنده - قسمت دوم
خوب بود
lucius_m1989
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۱۲/۱۳ ۱۷:۳۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۱۲/۱۳ ۱۷:۳۲
عضویت از: ۱۳۸۶/۱۲/۳
از:
پیام: 8
 Re: هری پاتر و معجون کشنده - قسمت دوم
داره جالب تر می شه
explode
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۱۲/۱۳ ۱۶:۰۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۱۲/۱۳ ۱۶:۰۴
عضویت از: ۱۳۸۵/۱۱/۱۷
از: نا كجا اباد!!
پیام: 421
 Re: هری پاتر و معجون کشنده - قسمت دوم
جالبناک بود ممنون ...

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.