هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی :: داستان‌های غیر هری پاتری

وحشتی در ابر


الابردتیشحو
سومین تابستان بعد از برگشتن توماس و خانواده اش از اسکاتلند میگذشت و توماس،جان،میکی و هنری به ترتیب در28،13،6و19پا به12سالگی میگذاشتند.
قصری که توماس و خانواده اش در آن زندگی میکردند الابردتیشحو نام داشت و کسی علت آن را نمیدانست.
قصر را به 8 بخش تقسیم کرده بودند.
بخش یک شامل هسته مرکزی بود که 1000 متر مربع مساحت داشت که شامل پذیرایی،مهمان خانه،سرسرای اصلی و...بود.
بخش دو قسمت جنوبی قصر بود و سرسرای ورودی آنجا بود.
بخش سه شرق قصر بود که انباری و... آنجا قرار داشت.
بخش غربی هم کتابخانه بود.بخش پنج طبقه دوم بود.بخش شش هم مخصوص کسانی بود که در قصر زندگی میکردند.
بخش هفت نمازخانه بود.جایی که فقط افراد بالای 11 سال را آنجا راه میدهند.
بخش هشت قسمت شمالی بود.هیچ کس جز خدمتکار قدیمی مالی نمیدانست چه چیزی آنجاست.او هم دو سال پیش در صانحه رانندگی کشته شد.تنها چیزی که افراد از بخش شمالی میدانستند اینکه آنجا کتابخانه ممنوعه است.و گاهی از آنجا صداهای دهشتناک می اید.
قصررا تا 250 سال قبل هدشمسلط میگفتند ولی بعدا اسمش تغییر کرد.
معمولا هوا در کرنوال خوب بود ولی همیشه ابری بزرگ برج شمالی قصر را گرفته بود و میگفتند این ابر از 490 سال پیش از آنجا تکان نخورده.
الان خانواده جانسون یکی از منفورترین خانواده های کرنوال است.همه میگفتند این خانواده بعد از مرگ شاه کادوک حاکم کرنوال انقدر منفور شده.
در حال حاضر محبوبترین فرد از خانواده جانسون در کرنوال توماس بود.
توماس پسر آقای تام جانسون بود و نام کاملش توماس.جی.جانسون بود.
توماس نه خواهر داشت نه برادر.تنها همبازیان او جان،میکی وهنری پسر عموهایش بودن.
البته مردم به قصر باز هم همان هدشمسلط میگفتند و نامهای دیگری هم روی آن گذاشته بودند،مثل جانسونها،اهرباردیابیز و ... . ولی همه میگفتند نام اهرباردیابیز افسانه ای است.کسی چه میدانست.
ولی در این روزها تمام قصر به جنب و جوش افتاده بود.در قصر 12 سال سن قانونی یک پسر و دختر بود.برای تمام کسانی که وارد 13 سالگی میشدند جشن مفصلی میگرفتند و در آن تمام اشرافیان انگلیس را دعوت میکردند.
ولی این جشن و توماس و پسر عموهایش برای یک پیشگویی انقدر مهم بودند.پیشگویی بود که در 498 سال پیش انجام گرفته بود.
پیشگویی که در باره 4 پسر از صدمین نسل جانسونها صدق میکرد و همه حدس میزدند این 4 پسر کسی نباشند جز توماس و پسر عموهایش.
البته اندک کسانی این پیشگویی را باور میکردند چون آن را نشنیده بودند.البته هیچ کدام از آنها در قصر نبودند.
ولی در هر حال همه خود را آماده میکردند.
ولی باز همه به آن صدا مشکوک بودند.


آمادگی
توماس داشت به طبقه پایین میرفت که صدای داد و فریاد لینا بلند شد.لینا سر آشپز قصر بود.به نظر توماس غذاهای او در دنیا تک و بی نظیر بود.ولی داد و بیداد او تنها یک علت داشت:جان و هنری دوباره غذا دزدیده بودند.در همین فکر بود که جان و هنری با سرعت عین باد از کنارش رد شدند و مستقیم تو پله انحرافی رفتند.
-اه شما دوتا بازم این تو افتادید؟
جان که داشت سعی میکرد پاشو از تو پله در بیاورد:
-بابا توهم اگه تو وضعیت ما بودی بهتر از این نبودی.بودی؟دنبودی
-خوب مگه تو چه وضعی هستین؟
هنری با عصبانیت:تو فقط سوال بپرسا یه وقت به ما کمک نکنی!!
-شما اینجا چی میخاین.تامی تو هم ناباب شدی؟
-او سلام میکی نه این دو تا راستی دوباره شما چه قلطی کردین؟
جان دستش رو تو جیبش کرد و چهار تا شیرینی در اورد و به آنها پرت کرد.
-بیاین بخورین.میبینی داداشی ما جون میکنیم این دو تا هم میخورن.
هنری با فریاد:مارو از این تو در بیارین.
توماس:حالا لینا برا چهارتا دونه شیرینی دنبالتونه؟
-نه بابا ینی چی میگم آره.آخه تعداد شیرینی هام مهمه آقای جانسون از نوع توماسش.
-به من چه.این را گفت و شیرینی اش را که لب به آن نزده بود به هنری داد.
-حالا شیرینیتو بخور فقط خواهش میکنم منو از اینجا ...شلپ ا...مرسی میکی
-خواهش میکنم ...و جان رو هم بیرون کشید.
هنری:ا اینجا رو توجه کردین رو همه شیرینیها یک کلید بر اومده هست.نیگا
توماس:راستی کی کیلیدامونو میگه
-به به به جمعتونم که جمعه.
توماس و میکی:وای...
جان و هنری:...لینا
و هر چهارتا پا به فرار گذاشتند.
-ای وای
-من هی میگم منو زود بیارین بیرون میگه کلیدتو کی میده عمم میده
توماس به شوخی:حتما لینا میده و هر چهارتا زدن زیرخنده
ناگهان صدای بسیار وحشتناکی آمد و کل قصر لرزید.
فکر نکنم امروز روز خوبی داشته باشید
-فانچ
-هه هه هه
فانچ سرایذار قصر بود و فوقلاده آدم مذخرفی بود و هر وقت این صدا میامد همینو میگفت.
جان:بچه ها فکر کنم ایندفه حق با فانچ باشه امشب شب خوبی نیست.
-چرا اینجوری فکر میکنی؟
-حق با هنریه. فکر نمیکردم خرافاتی شده باشی.
توماس:بچه ها شایدم راست بگه ولی چرا اینجوری فکر میکنی؟
-چون امروز ما 12 ساله میشیم.

تولد و کلید
همه به یه طرف میدویدند.توماس هم که جو گرفته بودش بیخودی میکی رو صدا میکرد.از قرار معلوم دوباره دوقلوها در حال آتیش سوزوندن بودن.توماس همینطور که به طرف اتاقش میرفت دید که میکی برایش دست تکان میدهد.
-ا...اینجایی
-آره پایین چه خبره؟
-هیچی دارن خونه رو تزیین میکنن.
-ا...چه عالی
توماس برگشت و هنری و جان رو دید که با هم اینو گفتند.
توماس:شما دوتا باز چه غلطی کردین؟
-ما که کاری نکردیم فقط یه موش تو آشپز خونه بود.
-ا...و منم حاضرم شرط ببندم شما این کارو کردین.
-از کجا معلوم ما این کارو کرده باشیم؟
-از اونجا که دستکشای بوگندوتونو هنوز در نیاوردین.
-ا...آهان باشه بابا ولی شما که به کسی نمیگین؟
توماس:حالا شاید گفتیم ولی نه بهتون رحم میکنیم.
-شما دوتا خیلی خبیصین
***
همه میرقصیدند و خوشحال بودند که یهو در اصلی سرسرا باز شد و یک کیک بزرگ چهار طبقه آوردن.
-بچه ها این مال مائه؟
-او...بله آقای توماس
هر چهارتا برگشتند و لینا رو دیدند که بسیار شیک کرده بود.
-ماله ماست؟بابا بیخیال.
و به طرف کیک رفتند و آن را بریدند.بعد از خوردن کیک نوبت باز کردن هدیه ها بود.همه هدیه ها بسیار زیبا و گرانقیمت بودند.آخرین هدیه همیشه کلید بود ولی در آخرین هدیه هیچ چیزی نبود.در همین حال لینا با حالتی بسیار شق و رق آنجا آمد و به هرکدام از آنها به ترتیب از توماس تا جان یک جعبه طلایی،نقره ای،تیتانیومی و برنزی داد کی در هریک یک کلید طلایی زیبا و جواهر نشان قرار داشت.
تمام کسانی که آنجا بودند میدانستند نام این کلید یدخبدب است و اگر آن را بدست یک فرد زیر 12 سال میدادند کلید خود به خود غیب میشد.
دو باره موزیک شروع شد ولی توماس هنوز کلید را محکم در دست داشت دیگر حوصله آنجا را نداشت به میکی و دو قلوها نگاه کرد و از قیافه متوجه شد آنها هم حوصله ندارند.کار از از سر رفتن حوصله گذشته بود.هم سر او درد میکرد و احساس خواب آلودگی میکرد و تمام اتفاقات بد زندگیش جلوی چشمش می آمد.دلش میخواست گریه کند. نگاه معنی داری به آن سه کرد و متوجه شد زیر چشم آنها گود افتاده و غم در چشمانشان موج میزند.
به سختی از آنجا بلند شدند و بی سر و صدا از در چوب بلوط بیرون رفتند و بقه طرف پلکان چوبی زفتند که بسوی طبقه پایین و از آنجا به نماز خانه میرفت.
قبلی « لیست کامل اشیا جادویی در دنیای هری پاتر وحشتی در ابر فصل(ادامه) » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
SHAGGY_MEISAM
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۲۹ ۱۸:۲۴  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۴/۱۲/۲۹ ۱۸:۲۴
عضویت از: ۱۳۸۴/۹/۲۰
از: bestwizards.com
پیام: 403
 وحشتی در ابر
بدك نبود اما يه خورده نگارشش ضعيف بود ولي بازم دمت گرم الان ميرم بعدي رو ميخونم
توماس
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۳۰ ۱۱:۲۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۳۰ ۱۱:۲۳
عضویت از: ۱۳۸۳/۱۱/۲۸
از: هاگوارتز
پیام: 27
 عالی
عالی
نوید2005
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۲۲ ۲۲:۴۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۲۲ ۲۲:۴۲
عضویت از: ۱۳۸۳/۱۱/۹
از: هاگواتز
پیام: 70
 وحشتی در ابر
خوب بود
نوید2005
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۲۲ ۲۲:۴۲  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۲۲ ۲۲:۴۲
عضویت از: ۱۳۸۳/۱۱/۹
از: هاگواتز
پیام: 70
 وحشتی در ابر
داستان جالبی بود میگم اگه ادامه بدی یک چیزی میشی
توماسجانسون
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۲۰ ۱۴:۳۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۲۰ ۱۴:۳۷
عضویت از: ۱۳۸۳/۸/۱۲
از: قصر كرنوال
پیام: 332
 Re: وحش.......
از نظراتتون متشکرم.در پاسخ به پریسا هم میگم این فقط فصل اول بود
emma7
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۱۹ ۱۹:۰۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۱۹ ۱۹:۰۳
عضویت از: ۱۳۸۳/۱۰/۲۷
از: : نا معلوم
پیام: 280
 وحش.......
جالب بود
paria
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۱۷ ۱۴:۴۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۱۷ ۱۴:۴۱
عضویت از: ۱۳۸۳/۱۰/۲۱
از:
پیام: 31
 وحشتی در ابر
بقیه نداره؟
الیور_وود
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۱۷ ۱۴:۲۱  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۱۷ ۱۴:۲۱
عضویت از: ۱۳۸۳/۹/۱
از:
پیام: 325
 Re: وحشتی در ابر
dastane kheyli jalebie
paria
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۱۷ ۱۳:۵۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۳/۱۱/۱۷ ۱۳:۵۳
عضویت از: ۱۳۸۳/۱۰/۲۱
از:
پیام: 31
 وحشتی در ابر
خوب بود

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.