اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
داستان تالاب مرگ (فصل سوم)
سپس طلسم های غیرقابل عبور را برداشت و آن ها را به سمت پلکان راهنمایی کرد.بعد از رفتن آن دو نفر موریس طلسم حباب را برداشت و بقیه دانش آموزان سال اولی به دنبال او آمدند و مستقیم جلو رفتند ... موریس وارد هیچ کدام از راهرو های پر پیچ و خم طبقه چهارم نشد و مستقیم در همان راهرو اصلی پیش رفت تا اینکه دوباره به دیوار سنگی رسید که یک دسته چوبی در آن به چشم می خورد.به سمت آن رفت.و آن را کشید و گفت:" طبقه ششم."
دوباره یک قدم عقب رفت و بعد از ظهور پلکان چوبی به بالا رفته و به طبقه ششم رسید. سپس وارد یکی از راهرو های پر پیچ و خم شد. البته راه دیگری هم نداشت زیرا کمی که جلو رفت به دیواری رسید که هیچ راهی جز وارد شدن به آن راهرو در مقابلش نبود.به راهرو سمت راست پیچید و جلو رفت .. بعد از دو سه دقیقه جلو رفتن در یک راهرو که هیچ چیز نداشت دری چوبی در سمت راست ظاهر شد اما موریس داخل آن نشد و چند قدم جلوتر رفت تا به دیواری در روبرویش ظاهر شد و راهروئی در سمت چپش ... وارد راه رو سمت چپ شد و کمی جلو رفت ... کمکم راهرو به سمت چپ تمایل پیدا کرد و به یک دو راهی ختم شد .... موریس را سمت چپ را انتخاب کرد و به همراه دانش آموزان سال اولی جلو رفت تا دوباره به یک دوراهی رسید که یکی از راه رهایش سمت جلو و دیگری سمت چپ بود.موریس وارد فرعی سمت چپ شد و بعد از اینکه در بلوطی بزرگی را که در دیوار سمت راست راهرو بود پشت سر گذاش به فضایی رسید که راهرو بزرگ و پهن شد. در آنجا هیچ چیز جز یک اتاق کوچک باجهمانند دیده نمیشد.
موریس به دانشآموزان گفت: "برید و پشت در باجه بایستید." سپس خودش وارد باجه شد. و در را بست... در روبرویش دیواری سنگی بود که یک جای دست در آن بود و یک شئ دستگاه مانند بر وری آن نصب شده بود.موریس دستش را در جای دست فرو برد و گفت:"کاج آبی" صدای ربات مانندی در باجه طنین انداز شد:" سلام دانش آموز عزیز ... با زدن دکمه شماره یک شما می توانید وارد شوید و با زدن دکمه شماره دو می توانید شخص جدید را معرفی کنید ... موریس شماره دو را زد و عدد 25 را وارد کرد که به نشانه 25 شاگرد سال اولی بود که همراهش بود. سپس یکییکی دانشآموزان را جلو آورد و دستشان را در جای دست گذاشت و از آن ها خواست تا اسم و فامیل و رنگ مورد علاقه خود را بگویند.سرانجام وقتی همه این کار را کردند از باجه بیرون آمد و گفت:" هر وقت خواستید وارد خوابگاه بلو بوکسباتون بشید باید به اینجا بیایید و دستتان را در جای دست بگذارید اون شما را می شناسه و در را برای شما باز می کنه ... سپس داخل باجه رفت و دستش را گذاشت ... باز هم نیاز به زدن عدد بود ... البته فقط روز اول سال بود که نیاز به زدن عدد بود و روز های دیگر این نیاز نبود ... موریس دستش را در جای دست محکم کرد و عدد یک را فشار داد.به محض اینکه موریس عدد یک را فشرد در مقابل دانش آموزان شگفت زده سال اولی در بزرگی باز شد.دیوار بلند و یک دستی که با سنگ سیاه رنگ چیده شده بود از وسط باز شد و دری در پشت آن پدیدار شد.موریس از باجه بیرون آمد و به همه سال اولی ها گفت:" برین تو."همه وارد شدند و موریس آخر از همه وارد شد و به زیبایی سالن بلو بوکسباتون نگریست !
سالنی بود که دور تا دورش در های متعددی به چشم می خورد که بالای هر کدام از آن ها تابلویی زده شده بود که روی آن ها عدد هایی نوشته شده بود ... حدود سی در بود.اتاق نورانی بود و دیوار هایش با کاغذ دیواری های فیروزه ی تزئین شده بود. موریس بعد از اینکه چند ثانیه به زیبایی های سالن نگریست به سمت در برگشت تا آن را ببندد.سمت دیگر در مانند آن طرفش به شکل دیوار سنگی بزرگ و سیاه نبود بلکه دری چوبی با رنگ های شاد و اکثرا آبی و قرمز های گوناگون بود که بسیار نازیک و سبک بود و موریس به آسانی آن را بست و دستش را در جای دست پشت در فرو برد.موریس به سمت شاگردان سال اولی برگشت و گفت:" خوب ، یک بار دیگه می گم ... هر وقت خواستید وارد اینجا بشید باید دستتان را وارد آن جای دست پشت در بکنید و هر وقت وارد شدید و در را بستید دوباره دستتان را در این جای دست بکنید تا در قفل بشه ... اون باجه و اون جای دست فقط به کسانی اجازه ورود می ده که معرفی شده باشند پس یادتون باشه اگر خواستید دوستانتون را به اینجا بیارین خودتون باید در رو با اثر دستتون باز کنید !"موریس گفت:" اینجا سالن خوابگاه های گروه ماست ." موریس میدانست که کدام خوابگاهها خالی است پس گفت:" به دستههای پنج نفری تقسیم بشین ... دوستها میتونن با هم توی یک دسته باشند." کمکم دانش اموزان پراکنده شدند و با هم آشنایی پیدا کردند تا اینکه سر انجام پنج گروه پنج نفری ایجاد شد. موریس گفت:" خوب دوستان من ... شما می تونین برای در خوابگاه خودتون رمز بذارین ... خوابگاه ها پنج نفره است و رمز گذاری باید با توافق هر پنج نفر انجام بشه ... یک راهنما برای روش های رمز گذاری در اتاق وجود داره، اگر یکی از دانشآموزان شکایتی بکنه من به راحتی میتونم بفهمم که چه کسی رمز را تغییر داده پس سعی کنید رمز را تغییر ندید چون مجازات داره... چمدانهای همه شما خودبهخود به اتاقتون انتقال پیدا میکنه ... بعد از سه دقیقه ... حالا گروه اول بیان جلو."
اولین گروه جلو امدند و موریس آنها را به خوابگاه شماره 7 فرستاد و به همین ترتیب چهار گروه دیگه در خوابگاههای شماره 8 ، 9 ، 10 و 11 قرار گرفتند و خوابگاه شماره دوازدهم اضافه آمد. موریس به خوابگاه خودش رفت و وارد شد ... خوابگاه او با پیر ، نانسی ، آرتور جونز[1] و هکتور مارکی[2] مشترک بود ... گابریل در خوابگاهی همراه چند سال پنجمی دیگر می خوابید.
موریس روی تخت خواب نشست و منتظر دیگر دانش آموزان شد ... احتمالا تا به حال دسر را خورده و حرف های مادام ماکسیم را شنیده بودند.حدود پنج دقیقه روی تخت نشست و به این فکر کرد که چه رمزی برای در خوابگاه در نظر بگیرد تا اینکه صدای باز شدن در سالن خوابگاه های بلوبوکسباتون به گوش رسید.بعد از ثانیه هایی در خوابگاه باز شد و سه نفر وارد شدند ، نانسی ، پیر و هکتور.موریس از روی تخت بلند شد و گفت:" سلام بچه ها !"
پیر به سمت در رفت و کلید کنار در را فشار داد و چراغ های خوابگاه روشن شد : این چراغ ها نور جادویی داشتند و فشار دادن کلید مانند ورد لوموس عمل کرده و چراغ هایی را روشن می کرد.پس از روشن شدن چراغ ها موریس توانست دوباره خوابگاهی را که سه ماه ندیده بود ببیند.پنج تخت تک نفره با تشکها و بالشتهای پر قو و نرم و فیروزهایرنگ در کنار هم با فاصله دو متر قرار داشت و تمام طول اتاق را به این طریق گرفته بود. در کنار هر تخت میزی قرار داشت و چراغ خوابی روی میز بود ... دور هر تخت نیز پرده ای داشت به رنگ نیلی !یک مبل راحتی پنج نفره در سمت دیگر اتاق بود و سه عدد کمد نیز در دیوار شرقی اتاق قرار داشت که یکی از آن ها دو برابر دو تای دیگر بود. صدای باز شدن در موریس را به خود آورد ... آرتور بود که وارد می شد... او نیز با همه خوش و بشی کرد و به سمت تختش رفت و چمدانش را کنار آن گذاشت ... سپس چیزی به پیر گفت و بعد هر چهار نفر به سمت موریس آمدند.
هکتور گفت:" خوب موریس ... بگو ببینم امسال کمد ها را چطور تقسیم می کنیم؟"
موریس گفت:" نمی دانم ... این کار هر سال وظیفه آرتور بود."
آرتور گفت:" امسال وظیفه توئه موریس ... تو ناظر درجه دو هستی !"
لحن آرتور کمی دلخور بود.نانسی گفت:" مویس تو باید بر همه همسالانت نظارت داشته باشی ... ما امسال به احترام ناظر بودن تو این کار رو به تو می سپاریم."
موریس لبخندی زد و رو به آرتور گفت:" می تونیم دو نفری این کارو انجام بدیم."
آرتور لبخندی زد و گفت:" می دونستم."
سپس به سمت موریس آمد و گفت:" تو شروع کن."
موریس نگاهی به همه کرد و سپس گفت:" کدام یکی از شما لباس های کمتری داره ؟"
نانسی و آرتور دستشان را بالا آوردند.
موریس گفت:" خوب پس آرتور یک همراه برای خودت انتخاب کن."
آرتور گفت:" من و هکتور."هکتور راضی به نظر می رسید و گفت:" خوبه !"
موریس گفت:" پس من هم با نانسی یک کمد مشترک دارم و اون کمد آخری هم به پیر می رسه ... خوش به حالت پیر."
موریس گفت:" همه میتونند از کمدشون استفاده کنند ... بعدش باید در مورد رمز ورودی صحبت کنیم."
همه چمدانهایشان را جلو آوردند و در آن را باز کردند.موریس در کمد متوسط را باز کرد و شروع به گذاشتن لباسهایش در آن کرد. هکتور و آرتور به سراغ بزرگترین کمد رفته بودند و پیر هم در کمدی که کمی کوچکتر بود لباس هایش را قرار می داد.حدود پنج دقیقه بعد از اینکه موریس کار چیدن لباس هایش در کمد را شروع کرده بود نانسی هم به او پیوست. بیست دقیقه بعد همه روی دور هم نشسته بودند روی مبل نشسته بودند و در باره رمز بحث می کردند ...
اول از همه آرتور شروع کرد و گفت:" خوب من پیشنها می کنم امسال مثل سال سوم نماینده انتخاب کنیم."
موریس گفت:" من مخالفم ... همه با هم کار می کنیم."
زمزمه تایید از سه نفر دیگر بر خاست و آرتور گفت:" باشه ... من تسلیمم."
موریس گفت : " من اولین پیشنهاد رو می کنم ! "
سپس کمی فکر کرد و گفت:" خوب با رعد فیروزه ای موافقین ؟"
طبق رسم هر ساله موافقان دستشان را بلند کردند. سه نفر بودند که موریس یکی از ان ها بود.آرتور گفت:" خوب من نفر بعد هستم ... دنیای خاکستری."
سه نفر دستشان را بلند کردند.
نانسی گفت:" اگر من کمتر بودم بین نظر موریس و آرتور رای می گیریم ... کی با تالاب مرگ موافقه."
چهار نفر دست بلند کردند،موریس بلافاصله پرسید:" این اسم را از کجا آوردی؟"
نانسی گفت:" همه میگن اولین کسی که از پلکان وحشت برگشته صحبت نکرده اما من توی یک کتاب خوندم که اون دو تا کلمه گفته : تالاب مرگ "
موریس گفت:" عجیبه ... به هر حال تا حالا تو بیشترین رای رو آوردی و اگر پیشنهاد بعدی به اندازه تو رای نیاره می ذاریم تالاب مرگ."
پیر گفت:" پس گوش کنید ، من تیمبوتو را پیشنهاد می کنم."
پنج دست همزمان با هم بلند شد و نانسی مایوسانه گفت:" خدا من !"
موریس گفت:" پس میذاریم تیمبوتو !"
سپس به سمت در رفت و با روش معمول مشغول به گذاشتن رمز روی در شد. مثل همیشه اول ورد " فوریس کودا " را روی در گذاشت ... هاله آبی رنگی از نور تا چند سانتی متری در را فرا گرفت و مانندی مرزی آبی رنگ شد.مریس روی کاغذی رمز ورودی را نوشت و داخل مرز اطراف در انداخت. کاغذ آتش گرفت و کم کم خاکستر شد و ناگهان شعله هایش خاموش گشت و فقط خاکستر ها باقی ماند. در حالی که خاکستر پرواز می کرد و به طور جادویی وارد در چوبی می شد مرز آبی رنگ کم کم ، کم رنگ شد و از بین رفت.
موریس گفت:" همه یادتون باشه ... تیمبوتو." سپس گفت:" خوبه ... فردا صبح می بینمتون .. شب همه بخیر."
سپس روی تختش رفت ... کم کم همه بلندشدند و در حالی که موریس پیراهنش را بیرون می آورد به سمت تختشان رفتند.از سمت در اولین تخت متعلق به آرتور و دویمن تخت متعلق به هکتور بود.تخت سوم به نانسی و تخت چهارم به پیر تعلق داشت و آخرین تخت از سمت در تخت خواب موریس بود.موریس پرده تختش را کشید که نه تنها تخت بلکه میز کار تختش را هم احاطه می کرد و به همین دلیل فضایی باز داشت که موریس همیشه در آن شلوارش را در آورده و شلوار خوابش را می پوشید.موریس در تختش دراز کشید و کم کم به خواب عمیقی فرو رفت.
********************
موریس بیدار شد. نوری که از پنجره خوابگاه داخل اتاق می تابید به پرده های فیروزه ای رنگ تخت رسیده و وارد شده بود و فضای فیروزه ای رنگی را درست کرده بود.موریس بلند شد و شلوار مدرسه اش را که شلوار آبی رنگی بود پوشید و سپس پیراهن فیروزه ای رنگش را به تن کرد و بعد کت فراک آبی رنگ خود را که علامت مدرسه بوکسباتون ( دو چوب جادوی طلایی متقاطع که از هر کدام ستاره زرد رنگی بیرون آمده بود.) روی سینه آن بود پوشید ... لباس فرم پسران مدرسه همیشه همین بود ولبسا فرم دختران دامنی تا بالای زانو به رنگ آبی و یک تاپ فیروزه ای بود و روی آن کتی که علامت مدرسه بوکسباتون را داشت.مثل همیشه وقتی موریس پرده تخت را کنار زد فقط پیر بیدار بود !
موریس و پیر با هم به سمت سالن اصلی در طبقه هم کف به راه افتادند.وقتی رسیدند پشت میز بلو بوکسباتون نشستند که فقط بیست نفر دیگر دور آن بودند و از آن جمعیتی که حدود صد و پنجاه نفر بود و همیشه دور میز جمع می شدند خبری نبود.ساعت شش و نیم صبح بود و تعجبی نداشت که بعضی ها بیدار نبودند. پیر و موریس شروع به خوردن صبحانه کردند و وقتی حدود نیم ساعت از شروع صبحانه آن ها گذشت سر و کله نانسی و گابریل هم پیدا شد ... ارتباط موریس، نانسی ، گابریل و پیر با آرتور و هکتور به صمیمانگی خودشان نبود و آن ها فقط دو هم خوابگاهی بودند.سر انجام صبحانه نانسی و گابریل هم ساعت هفت نیم تماما شد و پسر ها هم تا آن موقع منتظر آنها شده بودند. درست راس ساعت هفت و نیم موقعی که گابریل در حال هم زدن شکر در قهوه اش بود موریس مادام ماکسیم را دید که به بالای سکوی وسط سالن می رفت ... او گفت:" دانش آموزان عزیز ... برنامه های کلاسی شما راس ساعت هشت توسط ناظرین درجه یک و دو گروهتان پخش خواهد شد."
بعد از این صحبت موریس گفت:" بریم بچه ها."
اما هنوز به در سالن اصلی نرسیده بودند که مادام ونسان معاون مدرسه و معلم درس " ورد های چندگانه " جلو آمد و گفت:" موریس دلاکور؟"
موریس گفت:" خودم هستم."
مادام ونسان لبخندی زد و گفت:" برنامه ها را به تو می دمم ... راس ساعت هشت بین دانش آموزان پخش کن."
موریس گفت:" بله خانم."
موریس برنامه های درسی را گرفت و همراه دوستانش به محوطه بوکسباتون رفت و قدمی زد ... ساعت پنج دقیقه به هشت صبح بود که به سمت قلعه به راه افتاد و راس ساعت هشت به سالن اصلی رسید ... سپس برنامه ها را با کمک پیر پخش کرد.وقتی تمام شد دو برنامه سال پنجم بر داشت و یکی را به پیر داد و خودش شروع به خواندن برنامه کرد.آن روز اول سپتامبر بود.کلاس های سال پنجمی ها از روز دوم سپتامبر شروع می شد و آن ورز وقت آن ها آزاد بود.
برنامه روز سه شنبه ، دوم سپتامبر به این صورت بود : کلاس اول ساعت هشت و نیم صبح شروه می شد که کلاس " طلسم های باستانی " بود و دومین کلاس ساعت ده و نیم صبح شروع می شد و تا دوازده ادامه داشت کلاس " ریاضیات جادویی " بود و بعد از آن موقع نهار فرا می رسید.
ساعت یک و نیم تا سه بعد از ظهر کلاس " جغرافیای جادویی " بود و بعد از آن سه نیم تا پنج به " جارو سواری " می رفتند.
کلاس جارو سواری تا پایان سال چهارم موریس جارو سواری تدریس می کرد و انواع مانور ها و حرکات را آموزش می داد و اما معلم جارو سواری گفته بود که از سال پنجم به تمرین کوییدیچ می پردازد. موریس به سمت خوابگاهی به راه افتاد تا خودش را برای روز بعد و اولین کلاس هایش آماده کند
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
گزینههای نمایش نظر