حقیقت تلخ (فصل 3 )
ه صورت گروهی در حال نوشتن یک داستان هستیم . فصل 3 در این تاپیک نوشته شد .
ه صورت گروهی در حال نوشتن یک داستان هستیم . فصل 3 در این تاپیک نوشته شد .
پای، لختی مكث كرد تا صفحه مورد نظر از كتابچه را بيابد. _ ای كسی كه اين نوزاد را يافتی، مبادا بر او رحم آوری و بخواهی او را پرورش دهی. بدان كه اين كودكِ محکوم به مرگ، فرزند يك ساحره است كه خود را به شيطان فروخته. اكنون ساحره به حكم كليسا در آتش سوزانده شد و اين كودك نيز محكوم به سپرده شدن به كوه...
آیا سیاوش پیغامی خواهد شد؟
سیاوش این فکر را با خود میکند که چطور میشود اگر جاسوس باشد؟
یک ماه قبل . . . روی تختم دراز کشیده ام و به فردا فکر می کنم. فردا روزی معمولی نیست. فردا روزی است که من ماه ها و هفته ها برای فرا رسیدن آن، روزشماری کرده ام. روز تولدم ... می دانم که فردا، هنگامی که از مدرسه بازگردم پدر و مادرم و الیور من را حسابی در اتاق خودم سورپرایز و غافلگیر می کنند. وقتی به...
نمی دانم کجا هستم. محیط اطراف سیاه است و هیچ چیز دیگری دیده نمی شود. حتی نمی دانم روی چه ایستاده ام، پایین من تاریکی است و بس. لحظه ای بعد، مردی را می بینم. مرد رو به روی من سکندری می خورد. ظاهر مرد در نگاه اول معمولی است اما وقتی بیشتر به جزییات صورتش دقت می کنم می بینم که حدقه ی یکی از...
پيش گفتار: من تابستون دو سال پيش (اون موقع هنوز عضو سايت نبودم) چهار فصل اول اين كتاب رو نوشته بودم. فصل اول: دوست جديد آلبوس وارد قطار شد. قطار قرمز رنگی كه از سكّوي نه و سه چهارم ایستگاه كينگزكراس لندن به سوي قلعه ي هاگوارتز مي رفت. همين كه وارد شد قطار راه افتاد زيرا او نفر آخر بود. از پنجره با...
قسمت اول اطرافش آنقدر تاريك بود كه هيچ چيز را تشخيص نميداد. سعی كرد كمی جابجا شود تا بهتر بتواند موقعيتش را ارزيابی كند، ولی از شدت درد، به خود پيچيد. از همان لحظه ای كه به هوش آمده بود، متوجه شد كه زخمش را به بهترين وجهی پانسمان كرده اند. نمی دانست چه مدت است كه در آن دخمه حبس شده، اما مطمئن بود...
آسمان تيره و تار بود. باد خشمگین زوزه کشان در دهکده می چرخید و هر چیزی که در سر راهش بود، از میان بر می داشت. دهکده ای که در تمام فصول پر ازدحام وشلوغ بود، اکنون شباهت عجيبی به وادی مردگان داشت. مردم دهکده _ چه جادوگر و چه ماگل _ وحشت زده، برای در امان ماندن از طوفان در خانه هایشان پناه گرفته...
معمای قبرستان و وجدان ناراحت در دفتر فرماندهی همه اعضا حضور داشتند، هيچ كس فكر نمی كرد جشن ساليانه شان اينگونه خراب شود. همه منتظر صدور دستورات از سوی سيريوس بودند. ايگور و پای در سكوت نگاهی با هم ردو بدل كردند. تا به حال سيريوس را آنقدر ناراحت و نگران نديده بودند. از زمانيكه در سنت مانگو به...
يك شب بد برای ويزلی آن روز عصر سيريوس آخرين التیماتوم را در مورد كامل كردن گزارشات اخير رون به او داد و به زبانی او را از مهمانی ای كه هر سال در اين روز برگزار ميشد، محروم كرد. _ لعنتی! عمدا اين كارو كرد. اون میتونست فردا منو توبيخ كنه ... آخه چرا امشب ... چرا جلوی...
پارو زدم. مطمئن بودم خوابم. همیشه یه جورایی به جادو اعتقاد داشتم ولی نه اینجوری. بیشتر اونو یه بخشی از همین دنیای خودم میدونستمش، مثل هری پاتر. ولی این دیوانه کننده بود. آقای جام؟ لابد خانومشم باید استکان باشه! از این فکر خندم گرفت. آقای جام نگام کرد و گفت: -چته؟ -هیچی -نه اسمش مریمه -اسم کی؟ -زنم...
بیدار شدم. چه تخت نرمی. مال من نبود ولی خیلی خوب بود. بوی دریا، چه ارامش بخش. نمیخوام پاشم، ولی من کجام؟ یه نفر با قدم های سنگین آمد کنارم و با صدای مرموزی گفت: -سلام -سلام.من کجام؟شما کی هستین؟ -چقد سوال میکنی. قرار نبود اینقد وراج باشیا. داشتم دیوونه میشدم. چه اتفاقی افتاده بود؟ من کجا بودم؟ اینا...