پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

189
نفر همین الان آنلاین‌اند 3 نفر در «دنیای جادوگری»
3 عضو 186 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

کارگاه داستان‌نویسی

معمای پنج پرنده ۴

آگوستوس پایold 01 تیر 1389 3:49 بعد از ظهر 148
قسمت اول

اطرافش آنقدر تاريك بود كه هيچ چيز را تشخيص نميداد. سعی كرد كمی جابجا شود تا بهتر بتواند موقعيتش را ارزيابی كند، ولی از شدت درد، به خود پيچيد. از همان لحظه ای كه به هوش آمده بود، متوجه شد كه زخمش را به بهترين وجهی پانسمان كرده اند.

نمی دانست چه مدت است كه در آن دخمه حبس شده، اما مطمئن بود كه بطور موقت خطری او را تهديد نمی كند، چرا كه اگر مرگخوارها اين قصد را داشتند، همان لحظه اول ترتيب او را داده بودند، نه اينكه مداوايش كنند. صدای ناله ضعيفی از آن سوی دخمه شنيد.

هم سلوليش همچنان نيمه بیهوش روی تخت كهنه روبرو افتاده بود. او نيز مانند رون زخمی شده بود اما زخم های او بسيار جدی تر بنظر می رسيد.

_ هی رفيق صدامو می شنوی؟ حالت بهتره؟

_ ... آی... نه ... لعنتی عجب دردی ميكنه. ... بنظرت ... اونا ... می خوان با ما چكار كنن؟

_ نمی دونم. از اينجا كه هيچی شنيده نميشه. انگار ما رو توی دور افتاده ترين دخمه زندانی كردند تا از چیزی مطلع نشيم. تنها اون دوتا غول بيابونی هستند كه ميان سری ميزنن و میرن كه اينا هم يك كلمه هم صحبت نمی كنند.


داشت از اين حالت بی خبری ديوانه می شد. برای لحظه ای آرزو كرد، كاش همان موقع درگيری مرده بود تا اينكه در اين حالت ياس باشد و زجر بكشد. به آن روز عصر فكر می كرد كه تنها دغدغه ای كه داشت، نوشتن چند پرونده بود و بس.

اما اكنون در اين وضعيت رقت انگيز گرفتار شده بود، نفس عميق تاسف آميزی كشيد. با خود فكر كرد، انسان چه موجود عجيبی است. وقتی در شرايط مختلف قرار می گيرد، چقدر سطح فكر و انتظاراتش فرق می كند.

_ دوست دارم بدونم سيريوس، پای، ايگور، دابی، كينگرلی و بقيه بچه ها الان دارن چكار می كنند؟

سيريوس...، چقدر دلش برای او تنگ شده بود. آنها هميشه علاوه بر دو همكار، دوستان خوبی برای هم بودند. هرچند در اين چند وقت اخير بدليل مشكلاتی كه داشت كمی در كارش سست شده بود و از اين بابت موجب رنجش سيريوس از خود شده بود. اما اين موضوعات هرگز از ميزان ارزش دوستی آن دو كم نمی كرد.

لااقل اكنون كه در اينجا حبس شده بود اينطور به نظرش می آمد. بارها پای از او خواسته بود كه اگر مشكلی دارد به او بگويد، بلكه بتواند كمكی كند و او هر بار با خشونت آن را پس زده بود.

دوست داشت هميشه خودش قهرمان زندگيش باشد و بار تمام مشكلاتش را مردانه خود قبول كند و حالا نتيجه ان را می ديد. خنده تلخی بر لبانش نشست.

_ احمقانه بود! تمامش. از اول تا انتها. چه طرز فكر مسخره ای!

_ چي‍زی گفتی؟

_ من؟ ام ... نه.

رون دستی به صورتش كشيد. بايستی اين افكار را دور می ريخت. بهتر ديد به جای اين افكار پليد و نابودگر نيرويش را جمع كند تا در موقع لزوم از آن به بهترين نحو استفاده كند. با اين فكر ردای مسافرتيش را بيشتر بدور خود پيچيد و منتظر ماند.


***

سيريوس سرش را از روی دو پرونده ای كه ايگور به او داده بود، بلند كرد و با حالتی ناباورانه به مودی نگريست.

_ دو مورد ديگه هم قبلا رخ داده بوده؟! اونم ظرف دو ماه گذشته! كیا مسئول اين پرونده ها بودند؟!

_ ايگور با ناراحتی سری تكان داد و گفت:

_ مسئله همين جاست. هيچكس مسئول اين پرونده ها نبوده. در اين پرونده ها مواردی رخ داده كه ساده و بی اهميت به نظر مي رسيدند. بنابراين لازم نديدند كه اين پرونده ها رو به قسمت ما ارجاع بدن.

حركات و مانورهاشون كاملا هوشمندانه بوده! اگه به اولين گزارش نگاه كنی ميبينی كه اونجا هم ظاهرا شخص يا اشخاصی به قصد دزدی اقدام به آسيب به سنگ قبری باستانی كرده بودند كه دارای نشانه ... اِ ... نقره ای بوده و در دومی نوشته شده ...

در حدودای نيمه شب ۲۵ ژوئيه چند جادوگر مست در نزديكی قبرستانی به جان هم افتاده بودند، كه طی اون به چند قبر قديمی صدمه میرسه. همينطور كه می بينی در دومی گزارشی از مفقود شدن نشان خاصی ارائه نشده.

سيريوس دوباره نگاهی به پرونده ها انداخت. مودی از روی صندليش به جلو خم شد و گفت:

_ اطمينان دارم از اونجا هم نشانی دزديده شده! مثل اينكه ماجرا داره بيخ پيدا می كنه!

_ بايد از اين دومی هم مطمئن شيم. كارت رو ادامه بده ايگور و از كوچكترين نكته هم نگذر! اميدوارم پای و دابی هم چيزایی پیدا كنند.

مودی وسط حرف سيريوس پريد و گفت:

_ مثل اينكه اونا هم دارن ميان!

و به پشت سرش اشاره كرد. ايگور و سيريوس هر دو به در خيره شدند تا اينكه آن دو وارد شدند. آگوستوس به جمع منتظر نگاه كرد گفت:

_ ما هيچ اطلاعات موثقی در مورد اون علامت پيدا نكرديم. تمام كتابخانه ها رو زير رو كرديم. ظاهرا اين نشان اصلا در جای رسمی ثبت نشده!

هيجانی كه چند لحظه پيش بر آن سه وارد شده بود با اين خبر كاملا از بين رفت.

_ يعنی هيچی بدست نياورديد؟! هيچی!

_گفتم كه اطلاعات موثقی پيدا نكرديم. بجز اين.

كتابچه بسيار كهنه و رنگ رو رفته ای را بروی ميز گذاشت. مودی و ايگور با كنجكاوی به ميز كار سيريوس نزديك شدند تا كتابچه را بهتر ببينند. عنوان‌ كتابچه افسانه پنج جادوگر بود.

اما چيزی كه توجه همه افراد اتاق را به خود جلب كرد، وقتی بود كه پای صفحه اول كتاب را باز كرد و به تصوير حك شده در آن اشاره نمود. تصوير يك پرنده رنگين و زيبا در آنجا خودنمایی می كرد.

_ ما با توجه به توصيفاتی كه در مورد نقش پرنده از اهالی بدست آورديم هر جاهایی را كه ميتونستيم گشتيم. اما چيزی پيدا نكرديم. ديگه نا اميد شده بوديم كه دابی ناگهان چيزی را به خاطر آورد كه خيلی بدردمون خورد.

همه سرها به پايين ميز متمايل شد. دابی كه روی پنجه ی پاهايش ايستاده بود تا بتواند بقيه را ببيند، كمی رنگ به رنگ شد و گفت:

_ شما دانست دابی هميشه يك جن آزاد نبود. دابی در خانه مالفوی ها كار كرد و گاهی مجبور بود كتاب های داستان را برای ارباب جوانش بخونه. دابی بياد آورد كتاب داستانی رو برای اربابش خواند كه در ابتدای اون شكل يك پرنده ترسيم شده بود. دابی اون تصوير رو دوست داشت. اون جالب بود.

سپس تا توانست خودش را كشيد تا دستش را به صفحه باز شده برساند و با انگشتان درازش به تصوير اشاره كرد.

_ دابی دوست داشت تصوير رو چون اون يك پرنده نبود، بلكه پنج پرنده با رنگ های مختلف بود كه در هم تنيده شده بودند، درست مثل اين!

اينبار همه سرها تا حد امكان رو صفحه كاغذ خم شد و چشم ها از تمركز كاملا باريك شدند تا بهتر شكل را ببينند. دابی درست ميگفت. پنج پرنده با پنج رنگ مختلف طوری با مهارت در كنار هم كشيده شده بودند كه در كل، يك پرنده بزرگ رنگين را تشكيل می دادند.

سكوت كاملی بر اتاق حاكم شده بود. هيچكدام از آن سه نمی دانستند كه پای و دابی به چه نتيجه ای می خواهند برسند.

پای سكوت را شكست و گفت:

_ خب...قبل از اينكه بگم من و دابی چی حدس زديم لازمه شما ها از محتوای داستان با خبر بشيد. تا اونجایی كه من از داستان فهميدم...

داستان در مورد پنج جادوگر كه از ظلم و ستم نوع بشر به ستوه آمده بودند. بنابراين با هم پيمان ميبنندند كه برای هميشه در جایی مخفی زندگی كنند و هرگز با هيچ بشری، چه جادوگر و چه ماگل ارتباط برقرار نكنند.

با اين فكر براه می افتند تا منطقه مناسبی رو برای زندگی پيدا كنند. سرانجام پس از جستجوی فراوان به دامنه كوه بلندی می رسند كه سراسر طول سال پوشيده از مه بود.

بعد از تحقيق در آن ناحيه در می يابند كه بخاطر شرايط بد منطقه و طوفان های ويران كننده، كسی در آن حوالی زندگی نمی كند و مردم ساكن آن حوالی، آنجا را كوه سياه يا كوه شوم می نامند. با اين اوصاف پنج يار قسم خورده در آنجا ساكن شدند و قلعه نفوذناپذيری بر قله كوه سياه ساختند.

مدت ها گذشت تا اينكه روزی يكی از جادوگران كه در حال گردش در حوالی دامنه كوه بود، جعبه ای را می بيند. با كنجكاوی در جعبه را باز می كند و چشمش به نوزادی نحيف و لاغری می افتد كه از فرط گرسنگی و ضعف در حال مرگ بود.

جادوگر سعی می كند كودك بيمار را بغل كند كه متوجه كاغذ پوستی رنگ و رو رفته ای را در كنار طفل می شود. با كنجكاوی كاغذ لوله شده را باز می كند و مشغول خواندن می گردد ... ( ادامه دارد)
نظرات متعلق به نویسنده است. ما مسئول محتوای آنها نیستیم.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.