جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور دنیای جادوگری هستند)
13
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

کارگاه داستان‌نویسی

معمای پنج پرنده

<a href="https://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=30951" title="آگوستوس پایold">آگوستوس پایold</a>
آگوستوس پایold 20 خرداد 1389 11:24 قبل از ظهر

يك شب بد برای‌ ويزلی

آن روز عصر سيريوس آخرين التیماتوم را در مورد كامل كردن گزارشات اخير رون به او داد و به زبانی او را از مهمانی ای كه هر سال در اين روز برگزار ميشد، محروم كرد.

_ لعنتی! عمدا اين كارو كرد. اون میتونست فردا منو توبيخ كنه ... آخه چرا امشب ... چرا جلوی بقيه ...

با ناراحتی زياد پشت ميز كارش قرار گرفت و با نااميدی به توده ای از پرونده های ناقص نگاهی انداخت.

_ عالی شد... اين يعنی يك شب زنده داری كامل.

و سعی كرد ادای سيريوس را زمانیكه جلوی بقيه او را توبيخ می كرد، در آورد.

_ دوازده ساعت رون... فقط 12 ساعت مهلت داری تا انجامشون بدی!

_ لعنتی ....! نفسش از جای گرم در مياد و باعصبانيت اولين پرونده را باز كرد و مشغول شد.


سه ساعت از شروع كارش گذشته بود و همچنان می نوشت.
_ لابد الان بچه ها همه توی كافه جمع شدن و خوش مي گذرونن!

نفس عميق حسرت باری كشيد و به صندليش تكيه داد، حالا خودش را لعن و نفرين می كرد كه چرا زودتر اين گزارشات را ننوشته بود تا اكنون مجبور نباشد تنها در آن اتاق سرد و نمدار مشغول نوشتن باشد.

_ رون ، رون... روووووووووون! با توام! برای چی هنوز اينجایی!

رون انقدر درگير مسائل و افكارش بود كه كاملا فراموش كرده بود امشب كينگزلی شكلبلت كشيك دارد. بنابراين متوجه ورود او نشد و وقتی كينگرلی او را صدا زد انقدر ناگهانی از جايش پريد كه نتوانست تعادلش را حفظ كند و همراه صندليش از عقب به زمين افتاد. با اينكه سرش محكم به زمين خورده بود و تار ميديد چوبش را به سرعت به سمت منبع صدا نشانه گرفت.

_ اوخ ... لعنتی! كينگزلی! منو سكته دادی!

شكلبلت در حاليكه به زحمت سعی می كرد جلوی خنده اش را بگيرد، جلو رفت تا به رون در بلند شدن كمك كند.

_ چوبت را بگير اونور ديوونه! من كه يك ساعته دارم صدات می كنم!

و دوباره پرسيد چرا هنوز اينجایی... مكثی كرد ظاهرا جوابش را با ديدن توده عظيم و خاك گرفته پرونده ها گرفته بود.

_ كه اينطور، اونقدر لفتش دادی تا ...
با چشم غره ای از سوی رون ترجيح داد ادامه ندهد.

_ تو يكی ديگه شروع نكن!
رون با بدخلقی روی صندليش نشست و برای اينكه از نگاههای سرزنش آميز كينگزلی دور بماند آنقدر سرش را در پرونده ی مقابلش فرو كرد تا صفحه كاغذ به نوك دماغش چسبيد.


همان ساعات؛ مهمانی ساليانه گارآگاهان

تقريبا همه آمده بودند و بدور ميز بزرگ مملو از خوراكی و شيرنی كه صاحب پير رستوران به رسم هر سال برايشان در گوشه دنجی آماده كرده بود، نشسته بودند و به خاطرات و تعريف های كاراگاه مك كين پير گوش میدادند و می خنديدند. در حين صحبت و صدای خنده، آگوستوس از روی صندلی، خود را به جلو و به سمت سيريوس _كه در صندلی كناريش نشسته بود_ كشيد و آهسته گفت:

_ حالا واقعا لازم بود اين كارو با رون بكنی؟! فكر نمی كنی بهش زيادی سخت گرفتی؟

سيريوس كه در حال مرور عناوين روزنامه عصر بود، روزنامه اش را پايين آورد و گذاشت تا روی پايش بيفتد.

_شايد!

_ خب پس چرا اينكارو كردی؟!

_ چون لازم بود، و فكر كنم قبلا با هم در اين مورد كه او مثل گذشته فعال نيست صحبت كرده بوديم، اينطور نيست؟

_ اما قرار نبود اينطوری جلوی جمع ضايعش كنی...! شايد مشكلی داره؟

_ آگوس، ممكنه اين بهترين راه نبوده باشه، اما اميدوارم باعث بشه كمی به خودش بياد و يه تكونی بخوره! نمی خوام بهترين نيروی بخشمون، اينطور نسبت به وظايفش سست بشه!

_ وظايف؟ رفيق اون وظايفش رو كه انجام ميده تنها گزارش اونا رو دير اماده ميكنه، همين! تو ديگه زيادی سخت گرفتی و من فكر میكنم روش اشتباهی رو پي..

پای نتوانست جمله اش را تمام كند. يكی از همكارانشان به سمت آنها امد و شروع به صحبت با سيريوس نمود.


سه ساعت و نيم بعد؛ بيمارستان سنت مانگو بخش حوادث و صدمات جادویی

سيريوس بی صبرانه منتظر بود تا شفادهنده اجازه ملاقات او با كينگزلی و چند تن ديگر از مامورين زخمی وزارت را بدهد. نگران، عرض راهرو را به صورت رفت و برگشت طی می كرد.

_ بلك،...

به سمت صدا برگشت. آگوستوس و ايگور با سرعت از انتهای راهرو به سمتش می امدند. ايگور كه نفس نفس می زد، پرسيد:

_ هه ... هه ...حالش ... چطوره... هه ...؟

_ هنوز نمی دونم. خب دقيقا بگين چه اتفاقی افتاده.

ايگور گفت:_ ظاهرا تعدادی‌ نقابدار به ظاهر مرگخوار به روستای شانكلين (Shanklin) حمله كردن و كينگزلی و رون و چند تا از مامورای ديگه وزارت هم میرن به اونجا. تقريبا اونا رو گرفته بودن كه با يكسری نيروی مرگخوار تازه نفس ديگه روبرو ميشن و به كمك مرگخورای اولي حلقه محاصره رو ميشكنن و بچه ها رو شكست میدن.

اِ ...خب... و... و متاسفانه علاوه بر اينكه يك سری از بچه ها رو زخمی كردن، دو نفرم به گروگان گرفتن ... كه... كه يكيشون ... پای با ناراحتی ادامه داد:
_ رون بوده!


-------------------

پ.ن : اسامی اين داستان بر گرفته از شخصيت های موجود در سايت است، بنابراين فاصله های سنی و مكانی ( با توجه به مجموعه كتاب های هری پاتر ) در نظر گرفته نشده و صرفا داستانی ماجرایی است.