جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور دنیای جادوگری هستند)
13 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

کارگاه داستان‌نویسی

معمای پنج پرنده ۲

آگوستوس پایold 20 خرداد 1389 11:38 قبل از ظهر 120
معمای قبرستان و وجدان ناراحت


در دفتر فرماندهی همه اعضا حضور داشتند، هيچ كس فكر نمی كرد جشن ساليانه شان اينگونه خراب شود. همه منتظر صدور دستورات از سوی سيريوس بودند. ايگور و پای در سكوت نگاهی با هم ردو بدل كردند. تا به حال سيريوس را آنقدر ناراحت و نگران نديده بودند.

از زمانيكه در سنت مانگو به سيريوس گفتند كه رون يكی از گروگان ها بوده، به نحو محسوسی متوجه شدند او خودش را به خاطر اين موضوع مقصر میداند.

پای در ادامه گزارش خود و ايگور گفته بود كه از حركت مرگخوارها اين طور بر می آمده كه با نقشه قبلی اقدام به حمله نموده بودند و اينكه بر حسب تصادف ساحره پيری كه با نوه ی كوچكش در خانه شان نزديك قبرستان قديمی روستا پناه گرفته بود، متوجه ورود دو جادوگر و يك ساحره به قبرستان مي شود و اينكه آن سه ناشناس پس از مدتی از آنجا با عجله خارج می شوند.

از سويی آنها سرانجام اجازه يافتند با كينگزلی و دو تن از ماموران صحبت كوتاهی داشته باشند. كينگزلی به سيريوس گفت كه دسته اول نقابدارها قصد داشتند به زور وارد يكی از خانه های مقامات ارشد وزارت خانه شوند كه با گارد محافظ و طلسمهای محافظتی شديدی روبه رو می‌شوند و با رسيدن آنها، سعی كردند عقب نشينی كنند اما با حلقه محاصره شديد بچه ها روبه رو می شوند.

كينگزلی در ادامه گفته بود كه رون موفق شده بود يكی از مرگخوارها را بيهوش كند كه ناگهان از پشت توسط مرگخوار ديگری با طلسمی به زمين می افتد و درست در همان هنگام دسته ديگری از مرگخوارها سر می رسند و حلقه محاصره را می شكنند. كينگزلی كه برای نجات رون سعی كرده بود خود را به او برساند زخمی می شود. اما قبل از اينكه بيهوش شود ديده بود كه دوتا از نقابدارها به سمت رون رفتند و او را كشان كشان با خود بردند و ناپديد شدند.

سيريوس سرش را بلند كرد و به اعضای تيم نگاهی انداخت و آرام و شمرده شمرده گفت:

_ با توجه به شواهد به نظر می رسه كه هدف هر چه بوده ربطی به معاون دوم وزير نداشته و در يك كلام هدف از اين اقدامشان سرگرم نگاهداشتن نيروهای طرف ما بوده.

اما واقعا هدفشون از اينكار چه بوده؟ با اين حرف سرش را به سمت دابی چرخاند كه چند لحظه قبل وارد دفتر شده بود تا بقيه را از نتيجه تحقيقاتش با خبر كند.

دابی كمی خود را جابجا كرد تا بقيه راحت تر او را ببينند، آنگاه با صدای تيز بلندی شروع به دادن گزارشش كرد:

_ قربان من با اون ساحره پير صحبت كردم قربان. اون ميگفت نتونسته قيافه هيچكدام از دو جادوگر يا ساحره را ببيند، اما ديده كه آنها سعی داشتند چيزی را از انجا خارج كنند قربان من به اون قبرستان قديمی رفتم و انجا رو جستجو كردم و تنها مورد مشكوكی كه به نظرم آمد يك سنگ قبر بود كه بنظر می رسيد با طلسم قسمتهایی از آن را كنده باشند ...

برای لحظاتی صدای همهمه مبهمی در اتاق پيچيد. سنگ قبر؟ ... اين همه سر و صدا واسه يك سنگ قبر!!! سيريوس صدای پچ پچ را با بلند كردن دستش قطع كرد تا دابی بتواند ادامه دهد. حالا همه با كنجكاوی دابی را نگاه می كردند.

_ همينطوره قربان، دابی ‌بررسی كرد جای‌ طلسمها رو! ظاهرا جایی از سنگ كه كنده شده قسمت نشان و علامت خانوادگی صاحب آرامگاه بوده!

_ و اون آرامگاهه مال كي بوده؟

لحن خشن و خشك سؤال كننده باعث شد كه همه سرها به سمتش برگردد. الستور مودی، كاراگاه پير بازنشسته _ كه بنا به درخواست سيريوس كه هرگاه برای مشورت كردن به او نياز داشت، در دفترش حاضر ميشد_ در گوشه تاريك اتاق طوری نشسته بود كه تنها انعكاس نگاه چشم جادوييش ديده می شد.

دابی كمی خودش را جمع و جور كرد و گفت:
_ اسم‌ روی سنگ قبره به مرور زمان از بين رفته و كسی نام اون را نمی دونه فقط ميدونن كه اون آرامگاه قرن هاست كه اونجاست.

الستور دوباره با همان لحن پرسيد:
_ آيا كسی از اهالی روستا نمی دونه كه نشان روی سنگ چه بوده؟

_ البته كه می دونن. روی اون سنگ يك پرنده از جنس زمرد بوده.
سيريوس از جايش بلند شد و سمت پنجره رفت. چند ثانيه به بيرون نگاه كرد. انگاه بدون آنكه موقعيتش را تغيير دهد، گفت:

_ دابی و پای هر دو بريد بازم در اين مورد پرس و جو كنيد و اگه لازم شد، برای پبدا كردن صاحب اون نشان و ارامگاه تمام كتابخانه ها را بگرديد، اين كارو انجام بديد. ايگور تو هم برو بررسی كن در اين چند وقت اخير آيا موارد ديگه اي از اين قبيل وقايع رخ داده يا نه و اگه نيرو لازم داری از بچه های ديگه استفاده كن و بقيه هم روی مواردی كه قبلا كار می كردند ادامه بدن!

در ضمن تمام مرخصی های كارگاه هان تا اطلاع بعدی كنسل ميشه، بنابراين مك كين لطفی كن و همه اونایی رو كه مرخصی هستند را برای ماموريت احضار كن. همه بلافاصله از جايشان بلند شدند تا از اتاق خارج بشوند كه با صدای سيريوس متوقف شدند:

_ خب دوستان فكر نكنم لازم باشه يادآوری كنم كه فعاليت و سرعت عمل تك تك شما در كشف علت اين حادثه، می تونه در نجات يا مشخص شدن وضعيت همكار ... همكارانمان چقدر مهم باشه.

افراد سری به معنای درك وضعيت تكان دادند و اتاق را ترك كردند. آگوستوس آخرين فردی بود كه از اتاق بيرون می رفت. هنگامی كه به در رسيد ناگهان به سمت سيريوس برگشت و گفت:

_ سيريوس، تو توی اين ماجرا مقصر نيستی و هيچ كس هم تو رو مقصر نمی دونه.

سيريوس سری تكان داد ولی جوابی نداد. او اين عقيده را نداشت و اينگونه هم فكر نمی كرد. منتها الان نمی خواست در اينباره صحبت كند.

هنگامی كه پای رفت به سمت مودی چرخيد و گفت:
_ مودی، نظرت راجع به اين اتفاق چيه؟

چشم جادویی مودی كه تا چند لحظه پيش به سرعت تمام گوشه كنارهای دفتر سيريوس را بررسی می كرد، اكنون روی او ثابت شده بود.

_ اينجا اونقدر امن هست كه بشه حرف زد؟

بلك نفس عمقی كشيد و چشمانش را با حرص چرخاند. هر بار كه الستور وارد اين اتاق ميشد، اين پرسش را از او می كرد. با اين حال باز هم جواب مثبت داد.

_ فعلا با اين اطلاعات فقط ميشه فهميد كه اونا دنبال چيز مهمی بودند و ظاهرا موفق هم شدند. اما ...

دوباره با بی اعتمادی اطرافش را براندار كرد و با صدایی كه سيريوس به سختی قادر به شنيدنش بود گفت:

_ اما اين احتمالا اگه اغازش نبوده باشه، پايانشم نيست!

_ از كجا میدونی؟

_ از اونجایی كه اگه تنها می خواستند اون شیئ رو ببرن، نيازی نبود كه ويزلی و اون مامور ديگه رو گروگان بگيرن، در حالیكه اين نشون ميده كه اونا دنبال چيزهای ديگه هم هستند و می خوان در صورتيكه نياز بشه، از برگ برندشون ضد ما استفاده كنند!

_ پ... پس... تو معتقدی‌ كه ر... ون هنوز ...

_ آره، اون زنده است لااقل هنوز زنده هست. و البته اين وضعيت تا زمانيكه بهش نياز دارن و اين يعنی بايستی تيمت، قبل از اونا به هدف بعدی برسه تا بشه بعنوان برگ برنده ازش استفاده كرد و گرنه ...

سيريوس هيجان زده بود. بلند شد و با اضطراب شروع به قدم زدن در اتاق كرد. او نيز بعد از اينكه شب پيش با كينگرلی حرف زده بود اين فكر به ذهنش رسيده بود، اما شنيدن آن از زبان يك گاراگاه كاركشته مطمئنا احساس بهتری را به او می داد. بايستی حتما موفق می شدند!

از حركت ايستاد. در حاليكه به مودی نگاه می كرد، آرام با خودش زمزمه كرد: ما موفق می شيم ... بايد بشيم!.
نظرات متعلق به نویسنده است. ما مسئول محتوای آنها نیستیم.