جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور دنیای جادوگری هستند)
11 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

کارگاه داستان‌نویسی

معمای پنج پرنده ۳

آگوستوس پایold 27 خرداد 1389 3:29 بعد از ظهر 134
آسمان تيره و تار بود. باد خشمگین زوزه کشان در دهکده می چرخید و هر چیزی که در سر راهش بود، از میان بر می داشت. دهکده ای که در تمام فصول پر ازدحام وشلوغ بود، اکنون شباهت عجيبی به وادی مردگان داشت.

مردم دهکده _ چه جادوگر و چه ماگل _ وحشت زده، برای در امان ماندن از طوفان در خانه هایشان پناه گرفته بودند. ماگل ها در تعجب از اينكه در اين فصل از سال هيچگاه هوا طوفانی نمی شد، به اخبار هواشناسی گوش می دادند، غافل از اينكه چه جو دلهره آوری از آغاز طوفان، در خانه همسايگان جادوييشان برقرار شده است. آنها منتظر اتفاقات شومی بودند كه آسمان بر سرشان ظاهر كرده بود.

در گوشه پرتی از دهكده، درست در حاشيه جنگل، مرد قد بلند و لاغر اندامی در حالی که کلاه شنل سفری خود را روی سرش کشيده بود و از شدت تندباد به سختی خود را روی زمین نگه داشته بود، ظاهر شد. با گامهایی سنگین قدم بر می داشت و هر از چند گاهی، با چشمان تنگ کرده ، اطرافش را جستجو می کرد. پس از مدتی، مرد به سختی خود را به جلوی خانه ای رساند و مقابل در ورودی خانه توقف کرد.

نمای بیرونی خانه با پیچک هایی بلند پوشانده شده بود، بگونه ای كه انگار خانه خالی از سکنه و متروک است، اما ناشناس قصد رفتن به داخل خانه را داشت.

چند قدمی به سمت در خانه برداشت، وردی را زیر لب زمزمه کرد. گیاهانی که مانند قفل، در ورودی را بسته نگه داشته بودند، با سرعت شروع به از هم باز شدن كردند. مرد شنل پوش قبل از ورود به خانه، برای آخرين بار اطرافش را با دقت بررسی كرد، سپس دستگيره در را گرفت و به پايين فشار داد. در با صدای غژغژی باز شد و او به درون خانه خزيد.

فضای داخلی خانه كاملا متفاوت از بیرون بود. آتش كوچكی در شومینه دیواری در گوشه ای از اتاق نشیمن تمیز و مبله شده، در حال سوختن بود. بخار مطبوعی از آشپزخانه به مشام می رسید. مرد وارد اتاق نشمین شد. صدای گرم و آرام شخصی از اتاق كناری به گوش رسید.

_ خوش اومدی دوست من!

آلبوس دامبلدور با لبخندی که پهنای صورتش را پوشانده بود، وارد اتاق شد و ریموس لوپین را در آغوش گرفت. سپس او را به نشستن دعوت کرد و خودش نیز در گوشه ی دیگری نشست. ريموس كلاه شنلش را به عقب سراند و در نزديكترين مبل كنار شومينه نشست.

_ عجب طوفانيه! راستی دهكده زيادی خالی و ساكت بنظر نميرسه؟

_ چرا همينطوره كه ميگی، این طوفان در طول دو دهه گذشته بی سابقه بوده! مردم از این واقعه وحشت کردن و توی خونه هاشون پنهان شدن. خب، خبر های جدیدت چیان ریموس؟

چهره ریموس در هم رفت و سرش را پایین انداخت و به شعله های آتش خيره شد.

_ تا اونجا كه من تونستم بفهمم اونا قصد دارن به دهكده هاستينگ (Hasting) حمله كنند. يكی از گرگينه ها كه به گری بك تا حدی نزديكه می گفت، به گری بك اجازه داده شده كه هر كاری خواست بكنه. متوجه كه ميشی منظورم چيه! ناراحتی به وضوح از صدايش می باريد.

_ قصدشون فقط آزار ماگل هاس؟
_ اينجور بنظر می رسه، اما ...
_ اما چی؟
_ خب من فكر نمی كنم تنها قصدشون آزار ماگل ها باشه. عجيب نيست چرا اونا اين دهكده دور افتاده رو برای اينكار انتخاب كردن؟ چرا يك محل ديگه ... مثلا ...
_ مثلا يك مكان پر جمعيت و آشكارتر را انتخاب نكردن تا صدای بيشتری در هر دو جامعه جادویی و ماگلی ايجاد كنه؟! به نكته ظريفی اشاره كردی.

دامبلدور برای لحظاتی در فكر فرو رفت. اكنون مدتی بود كه باد و باران با شدت تمام دهكده را در هم می كوبيد.

_ اونا هدف ديگه ای در سر دارن، و احتمالا ولدمورت و تنها ياران نزديك او هستند كه از جريان واقعی مطلع اند.
_ و اون هدف می تونه چی باشه، دامبلدور؟
_ سؤال خوبيه. من هم مشتاقم بدونم كه ولدمورت چه نقشه ای در سر داره.
_ اما هرچه هست جز بدبختی‌ و دردسر چيزی به همراه نداره!

اشكارا خشم در صدای لوپين موج می زد.

_ درسته ريموس عزيز و اميدوارم تو بتونی تا حد ممكن، از اين ماجرا سر در بياری. سعی كن به دور و بری های گری بك نزديك تر بشی، شايد چيز بيشتری دستگيرت شد. و ... و بهتره ببينيم آيا اخيرا به جاهای مشابه ديگری هم حمله كرده اند ...

_ جاهای ديگه؟

لوپين دامبلدور را نگريست كه به چوبش تكان آرامی داد. چند ورق كاغذ پوستی و يك قلم ظاهر شدند و بدون آنكه دامبلدور چيزی را به قلم ديكته كند، شروع به لغزيدن بر روی كاغذ كرد. دقيقه ای نگذشت كه دامبلدور آرام از جايش برخاست و كاغذ پوستی را كه اكنون لوله شده بود، در دست گرفت و فاوكس را صدا زد.

آوای آرام پرنده از اتاق كناری به گوش رسيد، سپس پرنده را ديد كه پرواز كنان خود را به صاحبش رساند. دامبلدور نامه را به پرنده داد. لحظه ای بعد تنها چيزی كه لوپين ديد، شعله كوچك بر جای مانده از پرنده برای كسری از ثانيه ای بود. دامبلدور به سمت ريموس چرخيد و به او نگريست.

_ بله ريموس عزيز. مكان های ديگه ...

نور شديدی اتاق پذيرایی را روشن كرد و صدای مهيب رعد شيشه های اتاق را لرزاند و زمزمه های آن دو را در خود محو كرد. گویی آسمان هم در تب و تاب بود.


------------------------------

پ.ن: اين بخش از داستان، برگرفته از نوشته دابی در تاپيك دره گودريك است كه با مقداری تغيير در داستان گنجانده شده. لازم به ذكر است، اجازه استفاده از اين تاپيك قبلا از دابی گرفته شده است.
نظرات متعلق به نویسنده است. ما مسئول محتوای آنها نیستیم.