هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: داستان‌های تکمیل‌شده :: هری پاتر و آغاز پایان

هری پاتر و آغاز پایان -فصل 13


هری پاتر و آغاز پایان
فصل13
صبح روز بعد وقتی هری از خواب بیدار شد هرمیون را ندید. او فقط بالای بالشش یک نامه پیدا کرد. با عجله آن را باز کرد و خواند:


هری عزیز
از رفتار دیشبم متاسفم اما به نظرم لازم بود یه همچین رفتاری داشته باشم .رون فکر می کرد که من عاشق دل خسته اش هستم . به هر حال مجبور بودم.بگذریم...
من امروز صبح می رم پاتیل درز دار البته مثل مشنگهای معمولی با مترو می رم.نمی تونم به ویکتور بگم بیاد خونمون... احتمالا بابام منو می کشه! من بلا فاصله بعد از اینکه کتابا رو گرفتم برات می فرستمشون اما ... لطفا وایسا منم بیام بعد خنثی شون کن! البته اگه دلت خواست!
راستی من نامه های جینی رو گذاشتم تو چمدونت .
رسیدی به پناهگاه سلام منو به همه برسون.
دوستدارت هرمیون
پ.ن. لطفا درباره ی این نامه با رون حرفی نزن.



هری به نامه ی هرمیون زل زده بود . این اولین باربود که به طور اساسی به خنثی کردن جان پیچ ها فکر کرده بود و ترس برش داشت. خنثی کردن جادویی به این عظیمی کار آسانی نبود.به یاد دست دامبلدور افتاد و مایع درون قدح.
هری اون چیه؟
- هری به سرعت نامه ی هرمیون را تا کرد و در جیبش گذاشت .: چیز خاصی نیست. بیدار شدی؟ بلند شو بریم!
- آره. کجا بریم؟
- بریم پناهگاه.
- جدی می گی؟
- آره بابا ...من خیلی خسته شدم توی این یه هفته پدرم در اومده.
-خیلی خوب . حالا چه طوری بریم؟
- همون طوری که اومدیم.
- بی خیال . سخته...
- رون ! من اینو به غیب شدن ترجیح میدم.
- باشه پس من میرم لباسامو جمع کنم.
هری لباس هایش را جمع کرد. با آن خداحافظی بلند بالایی که با ویزلی ها کرده بود ،احساس کرد برگشتن او یک اتفاق خنده دار است.ولی چه می شد کرد؟
هری و رون وسایلشان را جمع کرده بودند.هری داشت رون را سرخورده می کرد که ناگهان صدای ترقی شنیده شد...رون و هری وحشت کرده بودند اما با دیدن چهره ی دابی هری آرام شد...او اینجا چه می کرد؟
- تویی دابی ؟ اینجا چیکار داری؟
- دابی اومده حال هری پاتر رو بپرسه...
- ممنونم اما ما کار داریم دابی می تونی تو پناهگاه بیای دیدنمون...
- باشه اما دابی برای هری پاتر خبر بدی داشت...
- خبر بد؟ چه خبری؟
- هری پاتر وینکی ... وینکی مرده...
هری انقدر ترسیده بود که از این خبر خوشحال شد...
- چرا؟
- اون می گفت هری پاتر مشنگ زاده است ...و اون نباید خدمتکار یک مشنگ زاده بشه یک روز که زیادی نوشیدنی کره ای خورده بود و کاملا مست شده بود خودشو انداخت تو قابلمه ی آبجوش...
دابی با ناراحتی تعریف می کرد ولی رون و هری داشتند از خنده روده بر می شدند البته در درون!
-خوب بعد؟
- بعد اون سوخت و ما نتونستیم کاری براش بکنیم.
- باشه دابی انقدر خودتو ناراحت نکن احتمالا تنها کسی که از مرگ اون ناراحت میشه هرمیونه.
رون با شنیدن نام او غرولندی کرد و گفت خوب دیگه بریم...
دابی خداحافظی کرد و رفت.هری هم در را باز کرد و به بیرون نگاهی انداخت.......که ناگهان....
-کی اونجاست؟
هری چی شده؟کی اونجاست؟-
-من نمی دونم!
در این حین ناگهان فردی داخل خانه شد...هری نتوانست او را ببیند .ناشناس به زور وارد خانه شد و هری و رون سعی می کردند که با طلسم های مختلف جلوی ورود او را بگیرند...
-گمشو بیرون! تو کی هستی؟
ناشناس سریع طلسمی را زیر لب گفت و هری و رون را خلع سلاح کرد...سپس آنها را از حالت سرخوردگی بیرون آورد هری و رون از ترس کاری نمی توانستند بکنند .ناگهان رویشان را برگردانند و نفس راحتی کشیدند...
- افتضاح بود واقعا اگه من یه مرگ خوار بودم شما دو تا تاحالا شش تا کفن پوسونده بودین این چه وضعه دفاع کردنه؟
- چرا این کارو کردی؟
- می خواستم محکتون بزنم اما ظاهرا آمادگی شو نداشتین!
-مبارزه ی ناعادلانه ای بود لوپین تو ما رو ترسوندی!حالا برای چی اینجا اومدی ؟ ما داشتیم می رفتیم پناهگاه!
- خبر بدی براتون دارم بچه ها!
- امروز چرا همه خبر بد دارند؟
- منظورت از همه چیه؟ راستی هرمیون کجاست؟
- پیش پای تو دابی اومد اینجا و گفت خبر بدی داره ...
هری با پوز خند ادامه داد.
...اون گفت وینکی از ناراحتی این که من اربابشم خودشو نداخته تو قابلمه ی ابجوش...جن خونگیه ابله باعث مرگ سیریوس شد. کاش تو قابلمه زجر می کشید!
-این خبر بدیه ولی خبر بد من جدیه هری!
هری با حالتی عصبی گفت: چه اتفاقی افتاده ؟کسی که طوریش نشده؟ ولدمورت حمله کرده؟
-آروم باش هری ...درسته ولدمورت حمله کرده...
-به کجا؟پناهگاه؟
...نه رون ،پناهگاه امنه و ویزلی ها حالشون خوبه...
- پس چی شده؟
...متاسفانه هری به خونه ات توی پریوت درایو حمله شده...حالت خوبه هری؟
هری با شنیدن این خبر به شدت روی مبل افتاد...
- براشون که اتفاقی نیفتاده؟
- چرا هری متاسفم که باید بهت بگم مرگ خوارها خونه رو روی سر خاله و پسر خالت خراب کردن ظاهرا خاله ات کشته شده!
-چرا؟؟؟ چرا به اونجا؟؟؟ چرا دروسلی ها؟ دادلی چی شده؟ عمو ورنون چی؟
- هری آروم باش این اتفاق دیروز افتاده ...ظاهرا آقای دروسلی و پسرش به یه شهر دیگه سفر کردن. من واقعا متاسفم.
- هری منم خیلی متاسفم درسته که اونا باهات بد بودن اما به هر حال فامیلت بودن.
- خیله خوب بسه دیگه اتفاقیه که افتاده .هری بلند شو...
- یعنی چی هری نیاز به استراحت داره این خبـ -
- نه رون خود هری هم باید فهمیده باشه که اونا چرا رفتن اونجا این جا هم لو رفته احتمالا اینجا هم میان ...هری همه ی وسایلتو جمع کن...بلند شو ممکنه دیگه هیچ وقت به اینجا برنگردی احتمالا اسنیپ این جا رو لو داده...بلند شو دیگه پس چرا معطلی؟
هری بلند شد و سمت چمدانش رفت اولین چیزی که به ذهنش رسید جان پیچ بود نمی دانست با آن چه کند؟ نباید می گذاشت لوپین آن را ببیند... در چمدانش را باز کرد تا پارچه ای پیدا کند و آن را در درون پارچه بگذارد که ناگهان چشمش به تاپاله ی گاو فرد و جرج افتاد از ته دل از انها تشکر کرد به سرعت به کنار ویترین رفت و جان پیچ را بدون استفاده از دست درون آن گذاشت و بلافاصله قاب آویز ناپدید شد. هری چیزی را در دستش حس می کرد ولی آن را نمی دید...به سرعت چمدانش را بست...
-حالا با چی می ریم؟
- فرصتی نیست با غیب شدن می ریم البته با من...چون هنوز جواب امتحاناتون نیومده... راستی نگفتین هرمیون کجاست؟
هری گفت: بریم اونجا بهت می گم...
سپس با خانه اش خداحافظی کرد با خانه ی سیریوس پا به مرحله ی جدیدی گذاشت ...مبارزه شروع شده بود حالا که ولدمورت برای پیدا کردن هری خاله اش را می کشت هری هم تا آخرین توانش طرفدارهای ولدمورت را می کشت و در راس آنها اسنیپ را...









قبلی « هری پاتر و انتقام نهایی فصل 31 هری پاتر و جان پیچ ها-فصل 6 » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

فرستنده شاخه
shahram_lotto
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۳ ۰:۲۳  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۵/۴/۳ ۰:۲۳
عضویت از: ۱۳۸۴/۴/۲۵
از: سنت مانگو
پیام: 305
 Re: آغاز پایان 13
هوووووووم دیر به دیر کوتاه و.....
ولی چون زیبا نوشته بودی عفو میشی و تشویق

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.