هری پاتر و جدال مرگبار (فصل 10)
رون گفت: عالی شد، نمیشد یه وقت که هوا روشن بود بیایم؟ هرماینی گفت: اینقدر غر نزن، رون . هری آرام آرام به پیش میرفت و با کنجکاوی کامل به چیزهایی که در همان هوای تاریک میتوانست ببیند نگاه میکرد - هری کجا میری؟ ما حتی نمیدونیم خونتون چه شکلیه. هری سرجایش میخکوب شد، صدایی شنیده میشد...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
