جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

3 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور دنیای جادوگری هستند)
2
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

کارگاه داستان‌نویسی

ر.ا.ب 2.

<a href="https://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=8613" title="شاهزاده_دورگه">شاهزاده_دورگه</a>
شاهزاده_دورگه 06 فروردین 1386 4:41 بعد از ظهر
فصل دوم _خبرهای غیر منتظره
 
سوروس اسنیپ همان طور که در محوطه ی قلعه قدم برمی داشت و به سوی دربازه های وروردی می رفت ، می توانست چهره ی خوشحال لرد سیاه را وقتی به او خبر این را می داد که دامبلدور را تا حدودی نرم کرده است ، مجسم کند. او به هیچ وجه قصد نداشت به او بگوید که چه اطلاعاتی را برای دامبلدور فاش کرده است و در هر حال بعید می دانست که او چیزی بپرسد . لرد سیاه به جزئیات اهمیت نمی داد. همان طور که شاد و سرخوش از کنار درختان جنگل ممنوع می گذشت و به صدای باد که در درختان می پیچید گوش می داد ، لبخندی بر لبش نشست . اما لحظه ای بعد لبخند با حالتی از تشویش از روی چهره اش پاک شد .  چیزی او را صدا می زد .
 سرجایش میخکوب شد . چوبدستی اش را در آورد و دوباره گوش داد . صدایی گفت :
 
_سوروس اونو بذار کنار !
و نیرویی نامرئی چوبدستی اش را کنار زد . از ورای تاریکی و مه داخل درختان شخص شنل پوشی را دیدکه با اشاره ی دست او را فرا می خواند. سوروس به دنبال او به درون جنگل رفت و شخص شنل پوش چند قدمی جلوتر او را دعوت به نشستن رو یک کنده ی افتاده ی درخت کرد . سوروس روی آن نشست و به زنی جدی نگاه کرد که همان لحظه کلاه شنلش را برداشته بود . موهای سیاهش را بالای سرش دم اسبی کرده بود و دنباله آن به شانه اش نمی رسید . چشمان قهوهای رنگش را تنگ کرده بود و یکی از ابروهای کشیده اش را بالا انداخته و با چنان عصبانیتی به سوروس نگاه می که او فورا جبهه گرفت و گفت :
 
_هیچ معلمه این وقت شب اینجا چی کار می کنی ؟
 
زن که رزینا بالتمور نام داشت گفت :
_این دقیقا همون چیزیه که برای پرسیدنش به اینجا آمدم !
 
سوروس با لحن تمسخر آمیزی گفت :
_پس زیادی خودتو به زحمت انداختی ، چون به تو مربوط نیست ! منو باش فکر کردم اومدی به پدرخونده ی عزیزت سر بزنی !
رزینا به تندی گفت :
_اون پدر خونده ی من نیست ... اون فقط ... فقط برای یه مدت کوتاهی ازم مراقبت کرده...
_جالبه ! اون حاضره به خاطر تو جونشو به خطر بندازه و تو اینقدر نسبت به اون بی عاطفه ای !
 
_موضوع بحث رو عوض نکن ! تو امشب با دامبلدور قرار داشتی . برای چی ؟_از کجا فهمیدی من دارم میام اینجا ؟_دنبالت کردم ..
.
_شغل جدیدت رو تبریک می گم ... باورم نم شه که این قدر بی کار بودی که دنبال مردم را می افتی !
_داری از جواب دادن تفره می ری چرا اومدی اینجا ؟
سوروس با بی حوصلگی گفت :
_گفتم که به تو مر بوط نیست !
 
_اگر تو داری به لردسیاه خیانت می کنی به من مربوط می شه . من هرگز همچین اجازه ای رو بهت نمی دم ...
 
سوروس با خشم از جایش برخاست و به میان حرف او دوید :
 
_چه طور جرأت می کنی همچین تهمتی رو بزنی در حالی که اگر به خاطر تو نبود من اصلا پام به اینجا کشیده نمی شد . اگر نقشه ماموریت تو خراب نمی شد او هرگز فکر نمی کرد که یه جاسوس  داره و منو اعزام نمی کرد که برای دامبلدور نقش بازی کنم تا شاید بتوانم بفهمم اون فرد کیه ؟ من جونتو نجات دادم تو باید متشکر باشی.
رزینا ابروهایش را بالا برد و با تعجب گفت :
 
_لرد سیاه تو رو برای جاسوسی فرستاده ؟
_قراره که من به عنوان جاسوس پیش دامبلدور مستقر شم .
لحظه ای سکوت برقرار شد و سوروس همچنان به رزینا چشم غره می رفت ولی او اصلا حواسش نبود با صدای ضعیفی به تلخی گفت :
_پس چرا به من نگفت ؟ اون همیشه همه چیز رو با درمیون می گذاشت ؟!
سوروس که عصبانی بود با بی رحمی گفت :
_فکر نمی کنم لردسیاه نقشه هاشو با کسانی که می خواد بکشه در میون بگذاره.!
رزینا به سرعت حالتش عوض شد و با کج خلقی همیشگی اش جواب داد :
 
_منظورت از این چرت و پرت ها چیه ؟ اول  ادعا می کنی جون منو نجات دادی و بعد یه جوری حرف می زنی انگار لرد سیاه می خواد منو بکشه ؟
_من نقشه ای رو بر هم زدم که نقشه ی مرگ تو بو د !
 
رزیناچشمانش را در حدقه گرداندوگفت :
 
_نکنه خواب دیدی ؟ همچین نقشه ای وجود نداشته !
 
_چرا وجود داشت ! یادته چند شب پیش که دامبلدور دوان دوان خودشو به تو رسوند و مانع از ورودت به خانه ی کاراگاهی شد که به دستور کشتنش به اونجا رفته بود ی ؟
 _خب،این چه ربطی داره ؟
_می شه برای من تعریف کنی که دقیقا چی شد ؟
رزینا نگاه عاقل اندر سفیهی به او کرد ووقتی دریافت که او شوخی نمی کند با بی میلی گفت :
_چند روز پیش لرد سیاه منو احضار کرد و از من خواست که یکی از کارگاههایی رو نابود کنم که مدت زیادی بود برای ما مشکل ایجاد می کرد .وباید بگم ،سوروس ، که این به هیچ وجه تازگی نداشت و عجیب نبود . خونه جای خیلی پرتی بود و وسط یه دره بی آب و علف بود که به نظر من جای احمقانه ای برای زندگی بوده . خلاصه من هنوز وارد اونجا نشده بودم که آلبو...منظورم دامبلدوره یک هو جلوم سبز شد و به زور منو از خونه دور کرد و مزخرفاتی رو درباره ی این مطلب گفت که من با وارد شدن به اون خونه می مردم ونمی دونم اینکه بهتره با او برم چون می تونه ازم محافظت کنه .
 
دستش را به حالت سرسری در هوا تکان داد وگفت :
_همون چیزهایی که همیشه می گه ! منم بهش گفتم که بهش احتیاج ندارم ولی اون اصرار داشت که باهاش برم و من تا به حال اونو اینقدر آشفته ندیده بودم . حالا اگر روی مغز تو کار کرده و به فکرت زده که جون من در خطره ، تعجبی نداره !
_با این که با تمام وجود از این حرف متأسفم باید بگم که دامبلدور چیزی جز حقیقت به تو نگفته
.
رزینا دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی سوروس پیش دستی کرد و گفت :
_نه ، گوش کن ! اون شب ماه کامل بود درسته ؟
_آره ، ولی...
_تو فاینر گری بک رو مشناسی ؟
 
_آره ، ولی این چه ربطی ...
_کسی که توی اون خونه انتظارت رو می کشیده فاینر گری بک بوده نه کاراگاه وزارت سحر و جادو
.
او از حیرت رزینا استفاده کرد و ادامه داد :
_اون به دستور لرد سیاه در اونجا مستقر شده بود و قرار بود با ورود تو یه مرگ خوار در رو روت قفل کنه تا گری بک حسابت رو برسه . باید بگم کار زیرکانه ای بوده چون در اون صورت می توانسته وانمود کنه که تو برای دیدن گری بک زمان نامناسبی رو انتخاب کرده بودی و مرگ دلخراشت رو تسلیت بگه .
 
سکوت بین آن دو برقرار شد و بعد رزینا گفت :
_تو دیوانه شدی ! لرد سیاه این کار رو با من نمی کنه اون به من می گه که من بهترین مرگ خوارشم . دلیلی نداره ... کی اینا رو بهت گفته ؟
_بلاتریکس و خواهرش داشتند در این باره حرف می زدند که به علت شانس خوب تو من از اون جا رد شدم . و به دامبلدور ماجرا رو گفتم .
_چرا به اون ؟ چرا خودت نیامدی ؟
_یادت رفت که یه مرگ خوار اونجا مستقر بوده ؟! من دلم نمی خواست به لرد سیاه اطلاع بدن که من نقشه هاشو به هم می زنم . و از اونجا که هیچ دوستی نداری و تنها خیشاوند تو که من می شناختم که به بود و نبودت اهمیت دامبلدور بود به اون گزارش دادم .
رزینا به آرامی پرسید :
_چرا سوروس؟ آخه چرا ؟
سوروس که یواش یواش داشت از کوره در می رفت گفت :
_ من جونت رو نجات دادم و تو می پرسی چرا ؟ لردسیاه فکر می کنه که یه جاسوس طرف دامبلدور داره و من مجبورم برای لو نرفتن خودم به این کار مزخرف تن در بدم و تو می پرسی چرا ؟ چقدر نمک نشناس !
رزینا به چشمان سوروس نگاه کرد و با لحن زهر آگینی گفت :
_نه ، سوروس ، چرا تو باید این قدر احمق باشی و فکر کنی که من این حرفا رو باور می کنم ..
.
سوروس لحظه ای با ناباوری به او نگاه کرد و بعد به نرمی گفت :
 
_می دونی مشکلت چیه ؟ تو نمی خوای چشماتو باز کنی و حقیقت رو ببینی ! لرد سیاه اون کسی که تو فکر می کنی نیست . چرا نمی خوای اینو بفهمی ؟ اون ، اون فرشته ی مهربونی که تو ازش ساختی نیست . اون نه به تو رحم می کنه نه به من !اون فقط به خودش فکر می کنه وقتشه که بیدار شی و واقعیت رو جلوی چشمت ببینی ! من نمی دونم که اون چرا می خواست تو رو بکشه ولی می دونم که اگر تو بخوای توی رویای شیرینت بمونی به زودی سرتو به باد می دی و دفعه بعد من نجاتت نمی دم !
و قبل از اینکه رزینا بتوابد حرف دیگری بزند ، رویش را برگرداند و در تاریکی ناپدید شد .