اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
داستان های هری پاتری - فصل آخر
بخش چهارم: خوابها تعبیر می شوند. وارد شدیم. تا چشم کار میکرد تار عنکبوت بود. کتابها و شنل های مختلف در گوشه و کنار دیده می شدند. اتاقکی بود کوچک که گویی کف آن را با طلا کاشی کاری کرده باشند. کف اتاقک پر بود با سکه های طلا. نگاه جیمز با نگاه کسانی که تاکنون متوجه شده بودند پدرشان جادوگر است متفاوت بود. گویی همه چیز را میدانست و فقط و فقط منتظر بود از زبان من بشنود. حتما او هم وقتی در خطر بوده کارهای عجیب و غریب انجام داده است. همه جا را با عکس هایی مشابه از دخترکی مو قرمز پر کرده بودند. شاید هم کرده بودم اما چیزی که عجیب است هیچ چیز به یاد نمی آوردم. لحظات به تندی افتادن یک دانه برف از بی نهایت به زمین می گذشتند. گویی قرار بود عمر من طولانی شود. احساس میکردم همه چیز را به یاد می آورم. اکنون احساس می کردم که آن 5 سال گم شده و آوارگی ها طی شده همه و همه در وجود من تجلی پیدا می کنند. در همه بدنم در تک تک سلول های بدنم نیرویی عجیب برای فریاد کشیدن احساس میکردم. وقتی خوب همه جا را تماشا کردیم چیزی توجه جیمز را به خود جلب کرد. او هم به اندازه من کنجکاو بود. چون ابتدا سراغ شنل نامرئی رفت و آن را به تن کرد و بعد به سمت چیزی حرکت کرد که پشت کمد پنهان شده بود اما از خود نور نقره ای رنگ ساتع می کرد. من آن را به یاد دارم. ارث و میراث دامبلدور کبیر است که بر جای مانده. هنوز کامل نفهمیده بودم که کجا هستم و چه میکنم که ناگهان دیوار روبرویم روشن شد و بعد چیزی مانند فیلم شروع به حرکت کرد. گویی در همان نزدیکی ها پروژکتور روشن کرده بودند اما من چیزی نمی دیدم. هر دو به آن خیره خیره نگاه میکردیم. کوچه های خراب. دور تا دور دیوارهای خراب و نابود شده که نشان از فنای بشر میداد. همه چیز رنگ مرگ گرفته بود. حتی موجودات زنده. حتی گربه ای که روی دیوار نشسته بود هم رنگ مرگ را به خود گرفته بود. رنگ همه جا را فرا گرفت. حتی زیر پایم را. و آنجا بود که متوجه شدم این نه پروژکتور است و نه فیلم. دخترکی در چند متری بر زمین افتاده بود. و من در میان آن خرابه ها تنها ایستاده بودم. با چوبی در دست و شنلی بر پشت. اشک هایم را احساس می کردم که روی گونه هایم جاری شده بودند و مرا وادار می کردند که حرکت کنم: برو... زود باش... اون نمرده. این دفعه میتونی... تو میتونی نجاتش بدی... بی عرضه اون بخاطر تو مرد.... نننننننننننننهههههههههههه.... نفس نفس میزدم و می دویدم. به جایی در نا کجا. گویی دخترک روی زمین بسته شده بود و من روی ریلی از نوع ریل های فروشگاه های موگلی می دویدم. هرچقدر که تلاش میکردم هرچقدر که سرعتم را بیشتر می کردم باز هم نمیشد. زود باش. اون با تو فقط 1 متر فاصله داره. اگه تند تر نری اون میمیره... نننننننننننننههههههههههه..... اشک چشمم با آب دهان و بینی ام یکی شد و مزه شوری اشک را دهانم احساس کردم. تصویر تغییر کرد اما باز هم من باید می دویدم. باز هم دخترکی مو قرمز ولی این بار پسرکی 12 ساله با موهای سیاه. می دویدم. میدانستم چه خواهد شد. تام روی جسد بی جان او ایستاده بود و وحشیانه می خندید. رون انگشت تحقیر برویم گرفته بود. آلبوس سر تکان میداد. جیمز گریه میکرد. مادرم فریاد می زد... نه این بار مادرم نبود. همان دخترک مو قرمز بود... صدایی وحشیانه گفت: برو کنار... ناله ای کشید و گفت: هرگز... مگه اینکه از روی جسد من رد شی... خواهش میکنم. منو بکش. بذار اون بره... هری فرار کن... جیمز رو وردار و فرار کن... همه چیز در هم ریخته بود. گویی بازیگران فیلم عوض شده بودند. پسرکی در آغوش من بود. گریه میکرد و نوایی دلخراش بیرون میداد. باز هم پایان این ماجرا را می شد حدس زد. پسرک را روی زمین گذاشتم. جینی روی زمین افتاده بود... فریاد زدم: آواداکداورا... برقی سبز و سرخ از انتهای چوب بیرون پرید. تام هم چوبش را به سمت من گرفت اما قبل از آنکه نفرینی به زبان بیاورد جینی از زمین بلند شد. برق سبز رنگ وارد سینه اش شد اما اخگر سرخ رنگ از آن عبور کرد... جینی با چشمانی پر از اشک رو به من کرده بود و در حالی که لبخند میزد گفت: دوستت دارم هری. و دیگر چیزی نفهمیدم. فریاد پشت فریاد و تنها چیزی که در آغوش من مانده بود جسدی بود که خود من آن را کشتم. و بعد جسد تام ریدل که اخگر سرخ رنگ آنرا تکه تکه کرده بود.
فیلم تمام نشده بود. هنوز ادامه داشت. اما گویی سهم من از این تراژدی همین بود... چهار دست و پا روی زمین افتاده بودم و فریاد میزدم: من جینی رو کشتم... من... خداااااااااااااااا.... و باز هم هق هق گریه. اما قبل از آنکه اتفاق دیگری بیافتد و مرا تکه تکه تر کند بدنم را که اکنون به جسدی متحرک شباهت داشت به بیرون از خانه منتقل کردم. باز هم همان دو هیکل بیرون در ایستاده بودند. گویی انتظار مرا می کشیدند. می دانستند که چه خواهد شد. اما این بار قبل از اینکه به من حمله کنند من به آنها حمله کردم: منو بکشین... بکشین و راحتم کنین... همه چیز تقصیر من بود... و حقیقت نیز همین بود... همه چیز تقصیر من بود... اما آنها به جای اینکه به روی من چوب بکشند کلاه های شنل را برداشتند. یکی ازآنها موهای قهوه ای رنگ داشت و دیگری موهای سرخ. هر دو گریه می کردند. اما لبخند می زدند. بدون حتی لحظه ای درنگ به سویم حمله کردند و در حالی که فریاد می زدند مرا در آغوش کشیدند. اما من هنوز خودم را وجودی نحس میدانستم. هنوز هم اعتقاد به مرگ خویش داشتم. احساس میکردم چیزی هستم اضافه و پوچ و بی معنی. من فرزند خویش را بی مادر کرده بودم. من قتل عشق مرتکب شده بودم. من قاتل بودم. رون از یک طرف و هرمیون از طرفی دیگر مرادر آغوش کشیده بودند. موهای رون را که به ظرز وحشتناکی دراز شده بودند گرفتم و چشمانم را به دو چشم آبی رنگش دوختم و فریاد زدم: ولم کن بذار برم... مم... ممنن... من اونو کشتم... می فهمی؟.... می فهمی لعنتی؟... وقتی رون را با هزار زور و زحمت از خودم جدا کرد تازه متوجه هرمیون شدم: تو هم نمی فهمی؟... من اونو کشتم... من جینی رو کشتم... حالت عجیبی پیدا کرده بودم... ترس و وحشت از یک طرف... هق هق گریه از یک طرف و از سویی دیگر لکنت زبان و آنفولانزا و آبریزش بینی و چشم... اما آبی که از چشمم بیرون می آمد از بیماری نبود. هنوز کامل متوجه موقعیت خودمان نشده بودیم که سایه ای ویران و از ان ویران تر چهره جیمز در میان در پیدا شد... گویی با پتک بر سرش کوبیده بودند... اون چی بود بابا؟... اون دختر مادر من بود؟... اون پسر مو سیاه خیلی شبیه تو بود... اون کی بود؟... داشت می خندید. دچار حالات هیستریک شده بود. خنده اش اکنون به جیغ شباهت پیدا کرده بود... چقدر جالب... این فیلم شبیه کابوس های من بود... اون مرده زنش رو کشت... تازه خودش به درک پسرش رو هم بی مادر کرد... تو هم دیدی بابا؟... این دوستات هم باید این فیلم رو ببینن... کی این فیلم رو درست کرده؟... میخوام با کارگردانش آشنا بشم... اینطور که فهمیدم اسم مرده هری پاتره... هری پاتر... چقد جالب... فامیلی من هم پاتره... اسم پدر من هم هریه... از اون جالب تر اسم اون بچه تو فیلم هم اسم من بود... بابا واقعا جالب نیست؟... پدر من مادرمو کشته... و اینجا بود که با فریادی دلخراش گریه را آغاز کرد و خنده را کنار گذاشت... احساس کردم با تمام وجود گریه می کند. احساس کردم احساس ندارم. همه وجودم فقط و فقط یک جمله شده بود: من جینی رو کشتم. بخش چهارم – قسمت دوم در حالی که دستانم رو روی سرم گذاشته بودم و چشم در چشم جیمز داشتم گریان و نالان و ویران در حالی که حال درست و حسابی نداشتم و سرم گیج می خورد عقب عقب راه رفتم تا به تپه سرازیر شوم. قبل از اینکه موقعیتم را شناسایی کنم پایم پیچ خورد و از روی تپه گل خوردم. مانند توپ و یا شاید استوانه ای خالی از هر چیز پایین می رفتم. اکنون که به آن روز می اندیشم احساس می کنم که قدرت تکلمم را از دست داده بودم. نمی توانستم راه برم یا نفس بکشم در کل مرده بودم. در حالی که می پیچیدم و پایین می رفتم چهار تصویر پی در پی در ذهنم بالا و پایین می شد. گویی یک نفر داشت رلی را تکرار می کرد. 4 تصویر در ذهنم تکرار می شد. ابتدا آسمانی آبی تصوی تغییر کرد و جایش را به کوه و بعد به دریا چه ای زیبا و بعد به سبزه های سبز رنگ روی زمین و بعد سیاه شد. باز هم آسمان و کوه و دریاچه و سبزه سبز و تاریکی تصویر و باز هم تکرار فیلم. فیلم تا جایی که من با صدای شلپ توی آب افتادم ادامه داشت.... ششششللللپپپپپپ.... همه چیز آبی بود. تا جایی که چشم کار می کرد. حباب هایی را که از دهانم خارج می شد می شمردم و برای مرگ لحظه شماری می کردم. ترس و وهم و گمان اجزای ذهنم شدند. از آب می ترسیدم. وهم مرگ یا زندگی مرا فرا گرفته بود و از سویی دیگر گمان می کردم که هنوز زود است. آرام آرام همه چیز سیاه و بعد سفید شد و از میان سفیدی هیکل هایی ظاهر شدند. من روی سطحی سفید روی زمین افتاده بودم و با آنها نگاه میکردم. ابتدا دامبلدور آمد. لبخند همیشگی اش را بر لب داشت. بعد پدرم آمد. کسی که بیش از یک سال پدرم نبود اما تا آنجا که من متوجه شده بودم تمام عمرم قوت قلب من بود. با اینکه مرده بود اما با این حال با وجود مرگش باز هم زنده بود. مفهوم چیزی که دامبلدور بیش از همه چیز به من فهماند. مرگ همیشه بدترین چیزی نیست که برای انسان اتفاق می افتد. و بعد مادرم در میان نوری سفید ظاهر شد. همه آنها کنار رفتند و از میان آنها دخترکی زیبا و مو قرمز ظاهر شد. دهانش به آرامی می جنبید و چیزی را زیر لب تکرار می کرد... هرریی... هرییییی...
اما من این صدا را بسی دورتر می یافتم. در جایی در ناکجا. دور بود. خیلی دور و متعلق به همسر من نبود. این را مطمئن بودم. آرام آرام به سمت من آمد و دستش را به طرفم دراز کرد. با یک شادی غیر قابل تفکر و خارج از باورم من هم دستم را به سمتش دراز کردم. در یک لحظه چشمانش را مثل همیشه تنگ کرد و با لبخندی شیرین گفت: دوستت دارم. دستش را گرفتم و از آب بیرون آمدم. هرمیون در حالی که داشت نفس نفس می زد مرا روی ساحل دراز کرد. روی سینه ام فشار کوچکی داد اما با دستم او را کنار زدم و دستم را به علامت حالم خوبه بالا بردم. جیمز نفس نفس زنان در گوشه ای ایستاده بود. ترسیده بود. فکر می کردم با دیدن آن فیلم اکنون برای مرگ و زندگی من ارزشی قائل نیست و هیچ وقت نتوانستم در خود هضم کنم که چطور توانست مرا ببخشد. در حالی که خودش را در آغوشم می انداخت گفت: من به خاطر یه اشتباه و یه تصادف زحمات پدرم رو فراموش نمی کنم. گویی خروج این کلمات از دهان جیمز وردی بود که چوب اسمان با سیاهیش آنرا اجرا کرد. ابری سیاه همه چیز را فرا گرفت. از دور خانواده آلبرت را دیدم که به جایی در پشت سر من زل زده بودند. جیمز با دیدن موجوداتی سیاه پوش پشت من پناه گرفت. بازگشتم و چیزی دیدم که خوابم را هم دچار مشکل میکرد. خب خب خب... چقدر عاشقانه... متحول شدم... همین کلمات لازم بود تا وجود خفته من مرده را بیدار کند. چشمانم را مثل همیشه تنگ کردم و گفتم: واو... هنوز هم همون وجود نحس رو حفظ کردی. فکرش رو میکردم که چطور شد هرمیون و رون اینجا ظاهر شدن. تعجب کردم... خب باید اعتراف کنم که گول زدن این پسر کار سختی بود – سعی کرد از پشت سر من نگاهی به جیمز بیندازد – اما من تونستم. از شیطان هر کاری بر میاد. مخصوصا اگه تو باشی. اما میخوام یه چیزی رو بدونم... چوبش را بیرون آورد و سردی آن گلویم را لرزاند: باشه. حالا که لحظات آخره بگو. میدونی دوست نداشتم اینطوری بکشمت اما دوست ندارم مثل 17 سال پیش دوباره اون لایه طلایی رنگ رو ببینم. دوست دارم همه چیزو قبل از اینکه بمیرم بدونم... خب باشه. میگم. تمام اون چیزی که دیدی نوعی تصور بود که من ساختم و از قبل اونجا گذاشتم. بعد به وسیله رون و هرمیون دو تا احمق به تمام معنا تونستم وارد تو بشم. در این مورد باید از دراکو ممنون باشیم. مگه نه دراکو؟ - با دستانش پسری را که گوشه ای دست بسته ایستاده بود نشانم داد. همان موهای زرد و صورت مرده. – بعد از کلی تلاش تونستم این گل پسر رو قانع کنم که تو کی هستی. می دونستم که میتونه به زبون مارها صحبت کنه بنابراین من هم اینطوری باهاش حرف زدم. وقتی به باغ وحش رفته بود من تو وجود اون مار بودم. – همه چیز را به یاد آوردم. یک مار بوآ در گوشه قفس. مثل تیر همه چیز از دهنم گذشت و مرا گزید. – اما اینکه چطور نمردم. خب باید بگم که کسی که تو کشتی کسی نبود بجز نانجینی. بعد از اینکه من اون زن رو کشتم... – در این لحظه احساس کردم جیمز داغ کرد. فکر میکردم که من جینی را نکشته باشم. – تونستم از در پشت فرار کنم. وقتی همه ارور ها داشتن دنبال تو و بچت میگشتن اما چیزی پیدا نمی کردن فهمیدم که بازم باید منتظر بمونم. بالاخره تونستم با همون معجون برگردم. و حالا اینجام. جیمز مرا کنار زد و بیرون آمد. در هاله ای مرگبار گم شده بود. چوب جادوی مرا از کجا نمیدانم اما پیدا کرده بود و اکنون در دست داشت. آنرا به سمت ولده مورت گرفت و گفت: فقط لازمه یکی از ماهیچه هات رو تکون بدی تا بکشمت. تام در حالی که می خندید گفت: تو منو بکشی؟ فکر نمیکنم حتی تا حالا دست به چوب زده باشی. میدونی ورد چیه؟ جیمز به سمت یکی از مرگخوارها که داشت می خندید رفت و گفتک مت فقط یه ورد بلدم – چوب را به سمت مرگخوار گرفت – اواداکداورا. برقی عظیم و سبز رنگ برخواست و سجدی روی زمین افتاد. جیمز سریع چوب را به سمت تام چرخاند و گفت: اگه همین الان به همه نگی برن گم شن آخرین کاریه که میکنی. تام مردد شده بود. صحنه ای تعجب برانگیز و خواب مانند و مسخره بوجود آمده بود. گویی فیلمی فانتزی می ساختند. همه چیز احمقانه به نظر می آمد. حتی تکان هایی که بالای تپه هم میدیدم باعث نمی شد که از تعجبم کم شود یا به آن سمت متوجه شوم. اما مردمی سیل مانند داشتند یورش می آوردند. چیزی ندیدم بجز اینکه تام ریدل روی زمین افتاد و بعد صدای فریاد جیمز را که به هر سمتی که می چرخید طلسم مرگ را تکرار می کرد.
وقتی بیدار شدم دو جسم و هیکل را دیدم که شک مرا برانگیختند. رون و هرمیون و برادران ویزلی و هرکسی را که انتظارش را داشته باشید دیدم. بعد از کمی حرف و حدیث معمولی و ابراز احساسات دوطرفه که با گریه فلور دلاکور و خانم ویزلی همراه بود چشمانم را به چشمانشان دوختم و در حالی که سرشار از احساس راحتی شده بودم گفتم: میشه بگین چیکارا کردین و می کنین و اینجا چه خبره؟ هرمیون رو به من کرد و گفت: خب تنها چیزی که میشه گفت اینه که امسال گریفیندور خیلی خوشبخت خواهد بود. چطور مگه؟ فرد و جرج که هرکدام دست در کمر زنی زیبا داشتند گفتند: خب باید بگیم که مادرم صاحب 9 تا نوه خوشگل شده. چشمانم داشت از حدقه بیرون میزد. چی؟ مگه چه خبره؟ من و جرج هرکدوم یه دوقلو داریم. دوقلو های من هری و ریموس و دوقلو های جرج سیریوس و جیمز. بیل دو تا دختر ناز داره که امسال یکیشون سال دوم و یکی دیگه سال اوله. املین و اوانژلین. رون و هرمیون هم که صاحب آلبوس و جینی – با گفتن این اسم چشمان من و همه ساکنان پر شد – هستن. حالا فهمیدم چرا اونقد از بیرون صدا میاد. از ریموس چه خبر؟ خب باید بگم که اون و تونکس با لیلی در مصر زندگی می کنن. لیلی نمیتونه تو هوای اینجا زندگی کنه. هنوز حرفش تمام نشده بود که دختری مو نقره ای داخل شد و پشت سرش چند دختر و پسر دوان دوان و خاله خاله گویان وارد شدند. همه آنها با دیدن من ابتدا کمی ایستادند و بعد با نگاهی به سایر حاضران تعظیم کوتاهی کردند و گفتند: خوش اومدین جناب وزیر. دوست ندارم چیزی از آن آینده خواب مانند بگویم. تنها چیز قابل ذکر این است که من و گابریل و جیمز زندگی میکنیم و از این زندگی لذت می بریم.
************************ باور کنین تا حالا همچین چیز مزخرفی ننوشته بودم. خیلی بدم اومد. اما ببخشین. نمی تونستم جور دیگه ای تمومش کنم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
گزینههای نمایش نظر