هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مقاله‌ها :: کارگاه داستان‌نویسی

قدح اندیشه جیمز پاتر


این داستانو حدود 3 سال پیش نوشتم و همینجوری ناقص موند.
فکر میکنم بهتره گذاشته بشه و اگه شد بعدا کامل خواهد شد.
جیمز پاتر قدح اندیشه


 
همیشه دوست داشت دورادور جریان را زیر نظر بگیرد. زود به ايستگاه رسيده بود دوست داشت از دور به بقيه نگاه كند كه چطور از هم راه ورود را ميپرسند كاملا ميدانست چطور بايد از سکوی نه  و سه چهارم رد شود ولي مي خواست بقيه سال اولي ها را كه بلد نبودند دید بزند. در اين بين پسري با صورتي زيبا توجهش را جلب كرد. پسر دايم بالا پایین میپرید و به زمين لگد ميزد. جلو تر رفت تا بهتر ببيند كه چه اتفاقي افتاده است. توجهش به طرف ديگر جلب شد. دو دختر که به نظر بزرگتر می آمدند پسر را به هم نشان ميدادند و مي خنديدند.

بالاخره جلو رفت:
-  ببخشيد ممكنه بپرسم داريد چي كار مي كنيد؟
پسر يك لحظه نفهميد چه كسي صدايش كرده ، سپس سرش را بلند كرد و جيمز را ديد.
- سلام خب من دانش آموز سال اولم دارم آماده ميشم كه برم به هاگ ... ببخشيد شما؟
- من جيمز پاتر هستم منم سال اولم از آشنايي با شما خوشحال شدم. ولي اين بالا پايين پريدنا به خاطر چيه؟
پسر: ا راستي شما هم سال اول هستيد؟ خب مگه نميدونيد كه براي رفتن به سكوي 3/4 بايد اول سنگی رو که در سنگ فرش لق میزنه پیدا کرد تا دريچه رو که به سمت طونل ورودی میره پيدا كني؟
لحظه اي به خودش شك كرد گفتن همچين چيزي از طرف يك سال اولی برایش تازگی داشت سپس با اطمينان از اينكه خودش راه درست را مي داند مستقيم به پسر خيره شد.
- كي همچين چيز مسخره اي رو بهت گفته؟
- من با دختر عموهام اومدم اونا اونجان... اونا بهم گفتن كه راه ورود به سكو اينه.
- ببينم اسم تو چيه؟
پسر: من سيريوس بلك هستم اونا هم دختر عموهاي من بلاتريكس و نارسيسا هستن.
جيمز كمي ناراحت شد ولي درونش احساس ميكرد اين شوخي بامزه اي بوده است.
-  ببين البته من نميدونم قضيه چيه ولي حدس ميزنم دختر عموهاي عزيزت سر كار گذاشتنت چون بايد بهت بگم راه ورود به سكو اين نيست خيلي راحتتره.
- يعني بازم دوباره؟ اين دفم بازيم دادن نامردا
سپس بدون خدا حافظي يا هيچ حرفي به سمت دو دختر دويد جيمز لحظه اي ايستاد و دعواي آنها را نگاه كرد در حالي كه در دلش هنوز اين شوخي را تاييد ميكرد به سمت سكو به راه افتاد. فقط به اين فكر ميكرد كه آيا كس ديگري چيزي با ارزش تر از آن چيزي كه الان در چمدان خودش است دارد يا نه حتي بعيد ميدانست دانش اموزان سال بالاتر همچين چيزي را ديده باشند. از ذوق و غرور حاصل از آن يادش رفت كه بايد در لحظه اي كه ماگل ها حواسشان نيست از ديوار عبور كند.

احتمالا آن روز يك دو جين ماگل پسري را ديدند که از دیوار رد شد. پسري با چشم های قهوه ای و موهاي سياهی كه تا روي يكي از چشمهايش را پوشانده بود و خيلي نامرتب به نظر ميرسيد.

درون قطار همه به هم تنه ميزدند و جیمز چمدان سنگین را به دنبال خود میکشید در نتيجه تصميم داشت اولين جايي كه گير آورد داخل شود ولي انگار همه دست به يكي كرده بودند كه با هم بنشينند. همانطور كه ميرفت ناگهان در يك كوپه باز شد. به شدت به در خورد چمدان رویش افتاد و پخش زمين شد. خيلي دردش آمد ولي فورا بلند شد و چمدانش را برداشت. دنبال كسي كه اينطور در كوپه را باز كرده بود گشت. و با شگفتي ديد كه اين شخص سيرويس بوده. داشت داد میزد:
-  من ميرم يه كوپه ديگه شما ها خيلي آدمهاي بي جنبه اي هستيد.

با عصبانیت گفت:

- هی چته

سیریوس تازه متوجه جیمز شده بود.
- ببخشيد من عجله داشتم حواسم نبود.
- خب زياد ايرادي نداره من فقط نگران وسايل توي چمدونم هستم. مشكلي برات پيش اومده?
ناگهان يادش آمد كه چگونگي رد شدن از ديوار را به سيريوس نگفته پس حتما با كلي منت مجبور شده بود از دختر عموهايش راه ورود را بپرسد.
ادامه داد:

- ا... راستي تو تندي رفتي من نتونستم بهت راه ورود رو بگم. مشكلي پيش نيومد كه؟
سيريوس گفت:

- از يكي از بچه هاي سال اولي پرسيدم ممنون. فكر كنم بايد بريم يه جايي پيدا كنيم.
جيمز در حالیکه چمدانش را وارسی میکرد گفت:

- اوه آره خب بريم.
بعد از اينكه دو سه كوپه را رد كردند بالاخره در يك كوپه جايي پيدا شد  ولي همينكه خواستند وارد شوند صدايي توجهشان را جلب كرد. دختري داشت صدايشان ميكرد.
دختر: ببخشيد آشپزخونه قطار كجاست؟
آنها با تعجب برگشتند تا اين آدم شکمو را كه از همين ابتدا دنبال غذا بود ببينند. دختر روباني قرمز به موهاي قهوه اي و صافش بسته بود چشمان سبزش مي درخشيد. در كل دختر خيلي زيبايي به نظر مي رسيد.  برايشان عجيب بود كه همچين كسي به دنبال غذا اينطور اينطرف و آنطرف برود.
جيمز گفت:

- راستش ما سال اولي هستيم ولي طبق اطلاعات من  فكر نميكنم همچين جايي در قطار باشه يا اگرم باشه ما بتونيم بريم اونجا ميشه بپرسم براي چي ميخوايد بريد اونجا؟ خيلي گشنتونه؟
دختر آهی کشید و لبخند زد:

-  گشنه نه اصلا  ولي كسايي كه بايد براشون كار كنم گفتن كه برم و براشون خوراكي ببرم.
سيريوس و جيمز لحظه اي جا خوردند. و نگاهي به سر و وضع دختر انداختند به نظر شبيه خدمتكار ها نبود. وانگهی تا جایی که جیمز خبر داشت نباید دختر خدمتکاری با این سن اینجا میبود.
جيمز گفت:

-  براي كسي كار ميكنيد مگه شما سال اولي نيستيد؟
دختر با كمي دستپاچگي گفت:

-  نه يعني آره من براي آقاي مالفوي و دوستاشون كار ميكنم. يعني نميدونم فعلا براي كي كار كنم به من گفتن اين توي هاگوارتز معلوم ميشه.
جيمز تكرار كرد: سال اولته؟
دختر جواب داد: بله نگفتم؟
جيمز كاملا گيج شده بود چرا بايد اين دختر براي مالفوي ها كار كند؟. البته آنها ثروت مند بودند ولي هيچ كس نميتوانست يك انسان را به خدمت خود وادار كند. پس جن ها برای چی بودند؟

-  كي بهت گفته توي هاگوارتز بايد كار كني؟ اونم براي مالفوي ها !! كي همچين چيز مسخره اي رو گفته؟
دختر گفت:

- همه. هم خود آقاي مالفوي و هم چند نفر ديگه اين رو بهم گفتن. كسايي كه از خونواده هاي جادوگر نيستن بايد در هاگوارتز براي اونایی که خون خالص دارن كار كنن چون اين افتخار نصيبشون شده كه به دنياي جادو وارد بشن.
برق از سر جيمز پريد. چقدر يك انسان ميتوانست خود خواه باشد. نميدانست از كجا شروع كند نگاهي به سيريوس انداخت كه به در کوپه زل زده بود.
سيريوس گفت: واقعا كه !
جيمز زیر لب غرید:

- این سوء استفاده محضه!

سپس به طرف دختر برگشت:

-  ببين همه اينا يه شوخي مسخره بوده يه شوخي ناجور. فرقي بين جادوگراني كه تو خونواده جادوگر متولد شدن با اونايي كه پدر و مادرشون ماگلن وجود نداره. حالا خودت تو هاگوارتز ميبيني. فقط خواستن سر به سرت بزارن. لعنتیا
به نظر ميرسيد دختر گيج شده باشد. نگاهش را از سيريوس به جيمز و بالعكس ميچرخاند.
جيمز ادامه داد:

- راستي اسم تو چيه؟
دختر با دستپاچگي گفت:

- هان...آها ليلي. ليلي اوانز. ببخشيد ماگل يعني چي؟
=============================================
****
سال هفتم****

جیمز محکم روی زمین ایستاده بود. شمرده شمرده گفت:

- خب نگفتي بالاخره چي كار ميكني؟
از چشمهاي سبز ليلي آتش مي باريد.
ليلي گفت:

- چي كار ميكنم؟
همه دانش آموزان مدرسه به آنها نگاه مي كردند.
تكرار كرد:

- چي كار؟
و به جيمز زل زد.صدايش به خاطر عصبانيت دو رگه شده بود و موهايش مثل شراره هاي آتش دور سرش پراكنده شده بودند.جيمز از بودن زير نگاه ليلي به شدت احساس ناراحتي ميكرد. به خصوص اينكه سيريوس هم داشت به آنها پوزخند مي زد. بالاخره همه شجاعت خود را جمع كرد.
جيمز:

-  ليلي من متاسفم.
و دستهايش را با يك ژست گناه كارانه بالا برد.
ادامه داد:

-  من نبايد تو رو وراد اين جريان ميكردم واقعا معذرت ميخوام.
و سرش را از زير نگاه ليلي دزديد و باعث شد موهاي سياهش به يك طرف بيافتند. لبخندي پيروز مندانه زد.لبخندي كه باعث ميشد نصف دختر هاي هاگوارتز ضعف كنند ولي روي ليلي هيچ تاثيري نداشت. ليلي همچنان به او زل زده بود و در ضمن انگشتش را به سينه او چسباند و با هر كلمه آن را فشار ميداد تا تاثير حرفش بيشتر شود.
-  تو ديگه هرگز به هیچ وجه نبايد از اين جور كارا با من بكني جيمز پاتر. و بهت قول ميدم دفعه بعد مستقیم میرم پیش دامبلدور و تو باید از این مدرسه خداحافظی کنی. واقعا من تصور نميكردم كه تو يه همچين تهي مغز بي فكري باشي.
جيمز از خجالت قرمز شد. صداي خنده زير زيركي دختر ها را از پشت سرش ميشنيد. همه جريان را دوباره به خاطر آورد كجاي كار اشتباه بوده؟ بايد ميدانستند كه ليلي را نميشود وارد يك همچين كاري كرد. فكر مال پا نمدي بود. بله همچين فكري فقط از ذهن كسي مثل سيريوس برمياد ....
اول سپتامبر تازه به هاگوارتز رسيده بود. باز به نظر مي رسيد سيريوس در فكر انجام يك كار ديگر باشد. غارتگران باز هم در خوابگاه گريفيندور جمع شده بودند و همه مدرسه منتظر بود ببيند امسال چه خوابي ديده اند یا کی منفجر خواهند شد.
وقتي سيريوس وارد شد در را محكم به هم زد و با لبخند موذیانه اي كه هميشه به لب داشت به تك تك آنها زل زد. لاقیدی خاصی در حرکاتش بود. نگاهش را از يكي به ديگري ميچرخاند. ناگهان یک صندلی جلو کشید و بر عکس روی آن نشست.
سيريوس: بسيار خب آقايان
و چشمان آبيش را بست.
-  شرارت هاي جديد براي سال جديد.كار هايي كاملا بر خلاف بالاترين قوانين ولي بسيار مفرح به شما قول ميدم.
و جعبه اي را كه در دستش بود روي تختش كه كنار پنجره بود گذاشت. درش را مثل شعبده باز ها باز كرد. سه نفر دیگر سرک کشیدند تا ببیند توی جعبه چیست ولی درون جعبه فقط مقداري خرده چوب بود.
پيتر با صدايي ريز گفت:

- خب اينا يه مقدار خرده چوبن آشغال چوب. و دستش را دراز كرد تا براي اثبات نظريه اش مشتي از آنها را بردارد.
با خنده ادامه داد:

- ما بايد با اينا بالاترين قوانين رو بشكنيم؟
جيمز گفت:

- من اگه جاي تو بودم اونطوري ورشون نميداشتم.
و نگاهش را به سيريوس دوخت تقريبا حدس زده بود جريان از چه قرار است و جواب لبخند سيريوس را پس داد. اگر يك دانه از آن «آشغال چوبها » به انگشت پيتر مي رسيد معلوم نبود با دندانهاي تيزش چه بلايي سر انگشت پيتر بيچاره بياورد.
تعدادي از چوب ها در جاي خود وول خوردند و پيتر فورا دستش را عقب كشيد.
ريموس با خنده گفت:

- چوبهاي گاز گاز. خب من فكر نميكنم اينا يه تزيين جالب براي خوابگاه باشه كه بزاريمش كنار بقيه چيزا !... پس بهتره ايده تو به ما بگي پا نمدي
سيريوس گفت:

- اوه فقط يك ايده كوچولو. كافيه اينا رو تو سالن عمومي ول كنيم. خودشون سريع راهشون رو پيدا ميكنن. در ضمن ميتونيم روي اين كار با چند نفر شرط ببنديم هم يه پولي در مياريم و هم يه كم از فشار امتحاناي سطح پيشرفته كه داره مياد رو كم ميكنيم. همه موافقيد؟
جيمز عاشق اين ايده شد.
- از اين بهتر نميشه. ولي يه مشكلي اين وسط هست پا نمدي عزيز. همونطوري كه خودتم ميدوني چوباي گازگاز نميتونن سریع حركت كنند در واقع یه متر براشون یه کیلومتره. در نتيجه ميشه به من بگي ما بايد چطوري يه همچين كاري رو در سالن عمومي اونم بيخ گوش مك گونگال انجام بديم؟ و یه روز صبر نکنیم تا چوبا کارشونو بکنن؟
سيريوس گفت:

- خب از خوش شانسی شما من این قسمت کارو براتون حل کردم. بسيار ساده. دوست دختر تو كه همه طلسما رو فوت آبه ميتونه يكمش رو براي ما خرج كنه.
جيمز که چوب ها را فراموش کرده بود گفت:

- سيريوس حتما داري شوخي ميكني.
احساس ميكرد ديگر چندان ايده جالبي نيست.
ادامه داد و هر چه جلوتر میرفت صورتش را به سیریوس نزدیکتر میکرد تا با او رو در رو قرار گرفت:

- ما نميتونيم ليلي رو وارد ماجرايي مثل اين كنيم. اصلا امکان نداره تازه اون چیه که اون میتونه ولی ما نه. من واقعا میخوام بدونم.


سيريوس با همان لا قیدی همیشگی گفت:

- اوه چوب ها خیلی آب رو دوست دارن میدونی که شنا میکنن

با دست هایش ادای شنا کردن دراورد.

- و در ضمن شنیدم گفتی ما؟ ولی خب طبق تقسیم کاری که من بدوا انجام دادمو درخواست از لی لی دست تو رو میبوسه. تو بايد اين كار رو بكني.
قهقه بلندی زد و از روی صندلی بلند شد در حالیکه دستش را تاب میداد شروع به قدم زدن کرد.
- فقط بايد يكم از اون ورداي مشهور پاتريت رو روش اجرا كني. يالا شاخ شاخی من  نميشه از اين تفريح بگذريم.

ناگهان دوباره خود را در تالار عمومي و روبروي ليلي يافت. ليلي با چهره بر افروخته هنوز به او زل زده بود. چند بار از او سوء استفاده كرده بودند. در دل از اين كار اندوهگين بود. به خصوص اينكه ليلي هميشه هر كاري را براي دوستانش با روي خوش انجام ميداد. با وجود جدي بودن موقعيتي كه داشت وقتي به كارهايي كه ليلي در گذشته و به خصوص در ماه هاي اخير براي او و غارتگران انجام داده بود فكر ميكرد نا خود آگاه لبخند كوچكي به لب ميآورد. واقعا كه ليلي چه افسونهايي بلد بود به خصوص آن افسون باز كردن شكوفه ها در پاييز كه حتي باعث شد پروفسور مك گونگال هم نگاهي از روي مهر به لی لی بياندازد. يادش به خير او و سيريوس با لباسهاي پر از شكوفه هاي مگنوليا به خوابگاه باز گشتند.
دوباره تكرار كرد:

-  من متاسفم
و دستي به صورتش كشيد تا موهايش را كنار بزند.
ولی لی لی همینطور ایستاده بود و تکان نمیخورد سرش را به این طرف و آن طرف تکان داد. بلندتر گفت:

- میشه بگی من بايد چي كار كنم كه حرفم رو باور كني. اصلا اگه ميخواي تو مسابقه كويديچ بعدي آسمون رو پر از ستاره كنم؟
صورت لي لي از خشم و خنده مانند شعله شمع در هوا تكان ميخورد. لبهايش را به هم فشار داد تا جلوي خنده اش را بگيرد.
با كنايه ابرويي بالا انداخت و گفت:

- و اگه من بهت بگم بايد اين كار رو بكني اون وقت تو چي كار ميكني؟ جيمز پاتر.
جيمز لحظه ای مکث کرد سپس بدون اینکه چشمش را از ليلي بردارد گفت:

- من اون كار رو ميكنم ميدوني كه ميكنم.
ليلي هم چشمش را به جيمز دوخت. مدتي هر دو به هم زل زدند. بالاخره باید يكي اين بازي را تمام می کرد. بعد از چند ثانیه  اين ليلي بود كه سرش را برگرداند و در حالي كه دستش را تكان ميداد گفت:

- تو بردي هر چند من نميدونم بچه هاي سال پاييني چه عكس العملي دارن
جيمز در حالي كه دستش را دراز ميكرد تا دست ليلي را بگيرد گفت:

-  من خيلي متاسفم تو اين رو ميدوني
ناگهان در يافت كه سه دوست ديگر از بالاي نرده ها آنها را ميبينند و حرفهايشان را ميشنوند وانمود كرد كه اين قضيه را از اول ميدانسته و برايش مهم نبوده. كاملا عادي به ليلي گفت:

-  بيا چند دقيقه بريم يه جاي ديگه و در موردش صحبت كنيم باشه؟
راهشان را از بين جمعيتي كه براي تماشا جمع شده بودند و انهايي كه با هم حرف ميزدند باز كرد. در قلعه را محكم به هم زد تا صداهاي كساني كه پشت سرشان ور ور ميكردند خاموش شود. به طرف درياچه و صخره كوچك مورد علاقه ليلي رفتند. آفتاب بعد از ظهر آغاز تابستان همچنان گرم و دلچسب بود. اشعه آفتاب روي ابهاي درياچه مي لرزيد. دست ليلي را محكم گرفته بود. آنها روي صخره كوچك در كنار چمنها نشستند.
جيمز مردد و با پريشناني گفت : تو كه زياد به درد سر نيافتادي افتادي؟
ليلي بعد از مكثي كوتاه به سردي گفت: چرا به اندازه كافي. يه هفته تنبيه و بازداشت در انتظارمه و يك نامه كه به خونوادم فرستاده ميشه.
جيمز با شگفتي گفت: چرا همه چي رو كه سر اسنيپ بد بخت خراب كرديم الان منتظر بازداشتشه و دستاش از چربي موهاي سرش ليز شدن از بس خون داره خونشو ميخوره. يه فكر عالي از سيريوس و هممون از مهلكه در رفتيم.
ليلي با خونسردي گفت: نميتونم اجازه بدم يه بيگناه الكي مجازات بشه. ميرم پيش پروفسور مك گونگال.
و مكث كرد. احساس گناه در جيمز پخش ميشد و به اعماق وجودش نفوذ ميكرد. موهاي قهوه اي ليلي در نور خورشيد پخش شده بودند. و جيمز شروع به نوازش دستش كرد.
ليلي خنده تلخي گفت: تو با اين كارا خواهرم پتونيا رو عاشق خودت ميكني. خيلي دوست داره يكي اينجوري نازش كنه.
جيمز با احساس بدتري گفت : ليلي !
ليلي نگاهي كوتاه به جيمز انداخت و در حالي كه به آبهاي درياچه خيره شده بود گفت: بسيار خوب ميتوني مطمان باشي من به مك گونگال نميگم كه كار تو بوده.
جيمز از خشم منفجر شد: ميتوني اين كار رو بكني. مطلقا دليلي وجود نداره كه از انجام اين كار احساس پشيموني كني. همين الان برو و بهش بگو و كار و تموم كن.
ليلي محكم گفت: نه اگه يادت باشه دفعه آخر مك گونگال گفت كه اگه يه بار ديگه خلافي از تو سر بزنه سر گروهي گريفيندور رو ازت ميگيره. ولي پرونده من پاكه. من حاضرم مجازات بشم. در هر حال سزاوار اونام هستم چون بالاخره اين من بودم كه طلسم راه انداختن اب در تالار رو بهت ياد دادم.
و شانه هايش را بالا انداخت. جيمز به اين نتيجه رسيد كه الان وقت كل كل كردن بر سر طلسم نيست. ميدانست كه ليلي خيلي مهربان است ولي فكر نميكرد كه مجازات او را تحمل كند.
با مكثي طولاني گفت: من نميفهمم كه چرا ميخواي به جاي من مجازات بشي.
ليلي بلافاصله گفت : منم همينطور. البته شاید این کار رو به خاطر آبروی گریفیندور میکنم شايدم سر اين كار يه معامله اي باهات بكنم. چطوره بگیم تو سر گروهیتو حفظ میکنی به شرط اینکه ديگه دست از سر اسنيپ ورداري.
=============================================
سال هفتم آخر سال. یک ماه بعد همان محل

وقتی به کارهایی که با غارتگران در این مدت کرده بودند فکر میکرد ابدا تاسف نمیخورد آنان با هم بودند و لحظات شادی داشتند چه از این بالاتر.جیمز فکر میکرد خوشبختی یعنی همین در کنار معشوق بودن و دیدن وی و شندین صدایش حتی اگر بدترین کلمات و ناسزا ها را بگوید.
لیلی در همان جای همیشگی نشسته بود. با همان موهای خیره کننده
جیمز به لیلی نگاه کرد به شدت میخواست وضعیت موجود را عوض کند. در این مدت از نظر خودش دست از پا خطا نکرده بود به جز یکی دو تفریح خیلی کوچک که البته لیلی همه را متوجه شده بود. این روز ها روی کارهایش حساس بود. بد بختانه یک مورد هم مربوط به اسنیپ میشد.تا کنون از عذر خواهی زبانی به جایی نرسیده بود.پس برای یک قدم زدن دیگر از لیلی دعوت کرد می دانست که لیلی همیشه اینجا را دوست دارد.در فکر بود و فقط نگاهش میکرد. ناگهان ایده ای به ذهنش رسید.به آسانی میتوانست تغییر شکل دهد ! عضلاتش به نرمی کش آمدند و به آرامی تغییر کرد. لیلی را از صمیم قلب دوست داشت. چشمان درشتش اشک بار شده بودند. لیلی دستش را جلوی دهانش گرفته بود به نظر میرسید سعی دارد به این حرکتش نخندد.
لیلی با لبخند نمکینی گفت: جیمز اون طوری مظلوم به من نگاه نکن هیچ فایده ای نداره
به آرامی سرش را بالا گرفت. در این حین گذاشت شاخهایش کمی به شانه لیلی بخورد و دوباره با چشمان ملتمسانه و براقش به او نگاه کرد.
لیلی خنده ای کرد و در حالی که بینی مخملیش را نوازش می کرد گفت: خب تو بردی بخشیده شدی
و پوزه اش را بوسه ای زد و گفت: حالا میخوام جیمز من برگرده ممکنه؟
جیمز به سرعت به حالت اولیه برگشت و در حالی که در پوست خود نمیگنجید گفت : فکر میکنم این کار شدنیه
و سخت لیلی را در آغوش گرفت و به خود فشرد. به آرامی گفت: لیلی شجاع خیلی دوستت دارم
و صورتش را در میان خرمن موهای لیلی پنهان کرد
آهسته زیر گوشش گفت: قول میدم که دیگه هرگز باعث ناراحتیت نشم. هیچ وقت .. هرگز کاری نمیکنم که اذیت بشی مطمان باش
لیلی او را نرم بوسید و سپس با یکی دیگر از خنده های نمکینش گفت: بهتره سر قولت بمونی
سپس شروع به قدم زدن به دور دریاچه کردند. جیمز دست به دور کمر لیلی انداخته بود و با هم راجع به همه چیز حتی اشکال مختلف ابر ها حرف میزدند.روز زیبایی بود.آفتابی با ابرهای سفید پفکی در وسط آسمان
چقدر با هم دو تایی بهشان خوش میگذشت زمان و مکان برایشان ایستاده بود. جهان خارج با تمام تیرگی هایش را به دور انداخته بودند.
راهشان را به سوی مدرسه کج کردند. همانطور که برج و باروهای قلعه از دور دیده میشد جیمز ناگهان گفت: لیلی بعد از اینکه سال هفتم تموم بشه یعنی همین دو سه روز دیگه که باید از اینجا بریم. اونوقت ما باید چی کار کنیم؟
لیلی با تعجب گفت: منظورت چیه؟ بعد کم کم با فهمیدن معنی حرف جیمز با لحن گرفته ای گفت: اوه جیمز تو نمیتونی زمان رو متوقف کنی. آینده بالاخره میاد
جیمز با تحکم و کمی تلخ گفت: درسته ولی در ضمن نمیتونم دست روی دست بزارم و هیچ کاری نکنم
به سمت لیلی برگشت و دستانش را در دست گرفت و ادامه داد: لیلی بیرون از اینجا جنگی منتظر ماست همه ما در اون درگیریم و من هر کاری میکنم که نزارم اون قدرت بگیره و پیروز بشه. ببین همین حالا چی کار کرده و داره میکنه
لیلی در حالی که لبش را میگزید گفت: میدونم. ولی ممکنه همه اینا به زودی تموم بشه. این اواخر خبرای خوبی در پیام امروز دیدم و چند تا از مرگ خوارا هم به وسیله اورور ها گرفته شدن و الان تو آزکابانن
جیمز وسط حرفش پرید: اینا خوبه ولی کافی نیست توجه کن که اون برگشته. من میخوام کار بهتری انجام بدم. من میخوام کاری کنم که ولدمورت دیگه نتونه هیچ وقت قدرت بگیره و برای همیشه نابود بشه. به این ترتیب هم ما و هم همه دنیا تا ابد در آسودگی و آرامش زندگی میکنیم.
بینشان سکوت افتاد. مدتی به قدم زدن ادامه دادند. جغد های مدرسه با فرا رسیدن شب از سمت جغد دانی به مسیر های مختلف پرواز می کردند. تعدادشان بیشتر از حد معمول و عجیب بود و حوادث آینده را نوید میداد. خورشید آخرین انوار طلاییش را روی دریاچه می ریخت.
لیلی صورت جیمز را در درستانش گرفت و شمرده گفت: اگه کار به اون جاها کشید. من در کنار تو هستم و تا آخر مبارزه میکنم.قول میدم به خودم و تو و همه. ببین جیمز نمیتونی مخالفت کنی.
جیمز دل گرم شده بود.می دانست که لیلی همیشه روی قول هایش به سختی می ایستد لیلی همان کاری را میکرد که از او انتظار میرفت به نجوا گفت: عزیزم من مخالفتی ندارم. در ضمن همونطوری که گفتی خبر های بهتری به گوش میرسه. همه ایناممکنه تا آخر تابستون تموم بشه.
لیلی خندید. دستش را به دورش حلقه کرد و گفت: خب پس بزار به زندگی خودمون فکر کنیم.میدونی. میتونم تو رو ببینم که شیش سال یا شاید پنج سال بعد از این داری به بچه هامون سوار شدن روی جارو رو یاد میدی و بازی کویدیچ و همه شیطنت هات رو. ممکنه قبل از اینکه بتونن راه برن بتونن کویدیچ بازی کنن هیچ فکر کردی ! اگه تو بخوای با روش خودت جلو بری فکر کنم حتی وقتی تو رحم هستن شروع کنن و دنبال اسنیچ بگردن !
جیمز با خنده گفت: منم دقیقا همین فکر رو میکنم. البته اگه یکی از اونا جستجو گر نشه خیلی نا امید میشم. مطمان باش هیچکدوم از بچه های ما بدون یاد گرفتن کویدیچ بزرگ نمیشه!
لیلی خندید: اوه به نظرت الان باید چی کار کنم.شاید بهتر باشه تا دیر نشده از دستت فرار کنم. هنوز شانس زنده موندن دارم !
جیمز کمی خشن و محکم گفت: اوه عزیزم. من هر نقشه ای که برای آینده ریختم با حضور تو بوده. اگه تو با من باشی چه کارهایی که نمیکنیم. میریم و همه جا رو میبینیم هر وقت که این جنگ لعنتی تموم بشه.
سپس خندید و بلند گفت: یه لحظه تصور کردم تو پیر بشی چه شکلی میشی و اون موهای قشنگت و قیافت که چروک میخوره
لیلی به او یدستی زد: البته این بعد از اونه که همه موهایی که الان بهش مینازی ریخته باشه !
جیمز باز خندید: شاید
دوباره دست لیلی را گرفت و به سمت قلعه سرعت گرفتند
در حالی که دست لیلی رادر دستش تاب میداد گفت: آینده مال ماست لیلی. من و تو
آخرین اشعه های طلایی خورشید پشت سرشان به عمق دریاچه فرو میرفت. و سیاهی مانند سایه ای شوم همه جا را در بر میگرفت. عصر تاریکی به مرور پدیدار میشد و محکم به همه جا چنگ میانداخت.

 

قبلی « ر.ا.ب_فصل هفتم مستند هری پاتر » بعدی
API: RSS | RDF | ATOM
جادوگران®
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
foozool_e_bahal@yahoo.com
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۶/۱ ۶:۰۷  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۶/۶/۱ ۶:۰۷
عضویت از: ۱۳۸۶/۵/۳۱
از: معلومه ديگه
پیام: 6
 Re: قدح اندیشه جیمز پاتر
wwwwwwowwwwwwwwwww
واي خيلي توپ بود خداكنه زودتر ادامش بدي من كه خيلي خوشم اومد راستش رو بخواي گريه دار هم بود وقتي ادم فكر ميكرد اينها چه ارزوهايي رو طوي دلشون داشتن و نتونستن اونارو به واقعيت تبديل كنند

هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.