آنلاینها
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 24
-
آرشیو گالری 13
-
پروفایلها و حساب کاربری 3
-
بخشهای دیگر 4
اعضای آنلاین
56 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
۴ مقصد
مقصدی با این نام پیدا نشد.
هنوز مقصدی اضافه نکردهاید.
داستان تالاب مرگ (فصل چهارم)
صبح روز دوم سپتامبر بود. خورشید نارنجی رنگ ماه سپتامبر که روز های گرمی را پدید می آورد کم کم از پشت رشته کوه های مونتروز[1] بیرون می آمد و نور طلایی اش را بر لاله زار های بوکسباتون می انداخت.رنگ برگ درختان جنگل سیاه که بر روی کوه سیاه سبز شده بود نوید ریختن برگ درختان را میداد و رنگ سبز مایل به سیاه جنگل کم کم داشت به نارنجی متمایل می شد.کم کم نور آفتاب وارد خوابگاه شماره 19 شد و بلافاصله به پرده های فیروزه ای تخت موریس تابید.موریس طبق عادت همیشگی اش با این نور بیدار شد و بعد از پوشیدن لباس هایش پرده را کنار زد و مثل چهار سال گذشته پیر را در خوابگاه یافت ... ساعت شش و ربع صبح روز سه شنبه ، دوم سپتامبر بود.موریس و پیر به راه افتادند و مثل همیشه جزء اولین نفراتی بودند که به صبحانه رسیدند.ساعت یک ربع به هفت بود که موریس و پیر از آمدن نانسی و گابریل نا امید شدند و تصمیم به رفتن گرفتند تا کلاس های خود را از دست ندهند که همان موقع گابریل و نانسی با لباس فرم مدرسه آمدند.ساعت هشت بود که همه به هم پیوستند و به سمت خوابگاه رفتند.گابریل به خوابگاه خودشان رفت و بقیه به خوابگاه شماره 19 و هر کس سراغ کیف مدرسه خود رفت.
موریس هم کیف مدرسه اش را برداشت و قلم پر و جوهر خود را به همراه دو ورق کاغذ و کتاب طلسم های باستانی و کتاب ریاضیات برای جادوگران نوشته روژین نارلتون را در کیفش گذاشت و به سمت کلاس حرکت کرد.
پیر ، موریس ، نانسی و گابریل در راهرو های طبقه ششم راه می رفتند و از خوابگاه بلو بوکسباتون دور می شدند تا اینکه به پلکان چوبی رسیدند.پیر که از همه جلوتر بود دستگیره گرفت و گفت:" طبقه سوم."پلکانی ظاهر شد که داخل زمین فرو می رفت و به طبقه سوم می رسید.پیر اول از همه وارد آن شد و موریس ، نانسی و گابریل هم به دنبال او وارد شدند.بعد از عبور از پله ها به طبقه سوم رسیدند و مستقیم به سمت کلاس طلسم های باستانی رفتند ... مثل همیشه با پیچیدن داخل راهرو بزرگ و وسیع طبقه سوم در چوبی کلاس طلسم های باستانی در مقابلشان پدیدار شد.موریس دستش را دراز کرد و دستگیره در را چرخاند و وارد کلاس شد.کلاس مثل همیشه هوای مطبوعی داشت و نور از پنجره های طلایی آن به داخل می تابید.نیمکت های کلاس چوبی بود و با میله های طلایی رنگی به هم متصل شده بود و پشت سر هم چیده شده و به سمت میز معلم قرار داشت.دیوار های کلاس مثل اکثر جاهای قلعه سیاه رنگ بود اما در ترکیب با پنجره های طلایی و در قرمز محیط زیبایی را بوجود آورده بود.از بیرون در پروفسور دوژاور[2] وارد کلاس شد و گفت:" بنشینید."ژاک دوژاور معلمی سختگیر اما مهربان بود که با همه دانش آموزانش کنار می آمد ... چشمان درشت سیاه داشت و موهای قهوه ای و سبیل باریکی پشت لبش بود.میان سال بود و همیشه لبخندی بر لب داشت.پروفسور دوژاور تدریس در طلسم های باستانی را اینگونه آغاز کرد:" سلام دوستان ... بازهم به شما خوش آمد می گم ... خوب ، امسال درس طلسم های باستانی به قسمت پیچیده تر خودش می رسه ... همونطور که می دونید امسال برای اولین بار کتاب ( قدیمی ترین طلسم های موجود ) را کنار گذاشتیم و کتاب مشهور تر و حرفه ای تر ( طلسم های باستانی ) را استفاده می کنیم ... امسال یکی از مهم ترین سال های تحصیلی شما در زمینه این درس هست."سپس نگاهش را میان شاگردان چرخاند و ادامه داد:" امروز می خوام اولین درسم را به شما بدم ... امروز می خوام در مورد طلسم های بدون چوبدستی حرف بزنم."توجه موریس به درس جلب شد ... آن ها فقط در درس " جادوی انرژی" از طلسم های بدون چوبدستی استفاده کرده بودند و کار بدون چوبدستی در بقیه درس ها مربوط به سال پنجم یا ششم می شد.پروفسور دوژاور ادامه داد:" خوب برای اینکار شما نیاز دارید که انرژوی خودتون رو در دست ها متمرکز کنید که اینکار را در سال چهارم در کلاس جادو انرژی یاد گرفتید."سپس دستانش را به هم زد و گفت:" خوب وقتی انرژی را در دستتان متمرکز کردید سعی کنید آن را به صورت حلقه ای به بیرون بفرستید و ورد را بخونید ... یادتون باشه یکی از سخت ترین حالات جادوی بدون چوبدستی در حالیه که می خواهید یک طلسم باستانی اجرا کنید."پروفسور گفت:" می تونید این کار رو امتحان کنید ، البته با ورد هایی که به دیگران آسیب نرسونه مثل ، لوموس ، اکسپلیارموس و یا آکوآ وات ."ورد های لوموس ، اکسپلیارموس و آکوآ وات دو طلسم باستانیو یک طلسم مدرن بود که به ترتیب کار آن ها ایجاد نور ، خلع سلاح و ایجاد موج آب بود.موریس انرژی خود را در دست هایش متمرکز کرد و گفت:" اکسپلیارموس."و هر کس وردی می خواند ... اولین کسی که موفق به اجرای این طلسم شد فردی بود که همیشه با استعداد تر از بقیه می نمود : نانسی بال سامونانسی ناگهان دستانش را به سمت موریس گرفت و گفت:" اسکپلیارموس."
چوبدستی موریس که در دست چپش گرفته بود سه متر به هوا بلند شدو به زمین افتاد ... البته هنوز به زمین نیافتاده بود که موریس تمام تمرکزش را روی اجرای طلسم گذاشت و گفت:" آکوآ وات."
از درون دستان موریس آبی سر چشمه گرفت و در عرض یک ثانیه مقدار زیادی آب پدید آمد و به صورت موجی بر سر نانسی ریخت.نانسی که خیس بود نگاهی به موریس کرد و موریس شانه بالا انداخت و گفت : " خودت شروع کردی ! "
نانسی با اکراه گفت:" برای خودت متاسف باش ، گاریو مانوس."
بلافاصله بعد از اینکه نانسی ورد " گاریو مانوس" را خواند دستان موریس پیچید و به هم گره خورد.موریس که دیگر دستی هم برای جادو کردن نداشت دوید و خودش را روی نانسی پرتاب کرد. نانسی از پشت به زمین افتاد و موریس هم روی او افتاد .... موریس گفت:" بازم متاسفم ... می تونی دست های منو باز کنی تا مشکلمون حل بشه."
این بار نانسی چشمکی زد و ورد ضد طلسم را خواند و دستان موریس باز شد.موریس بلند شد و بلافاصله آقا دوژاور را بالای سر خود یافت ... او گفت:" چکار می کنی دلاکور ... اینجا که میدان جنگ نیست."
در یک لحظه موریس می خواست بگوید که همه اش تقصیر نانسی است و او بود که شروع کرد اما به محض اینکه نگاهش با نگاه نانسی تلاقی کرد گفت : " ببخشید پروفسور ، من به اون کمی آب پاشیدم و بعد کمی درگیر شدیم. "
از گوشه چشمش نانسی را می دید که نفس راحتی کشید و لبخندی بر لبش ظاهر شد.همان موقع زنگ مدرسه به صدا در آمد و پروفسور دوژاور گفت:" می تونی بری ... همه می تونند برن."
موریس به سرعت کلاس را ترک کرد و منتظر بقیه شد. نانسی و پیر با هم امدند و گابریل هم پشت سر آن ها ظاهر شد.پیر گفت:" شما چکار می کردید ... می خواستید همدیگر را بکشید ؟"موریس گفت : " نه ، یک شوخی ساده بود !"
نانسی تاییدی کرد:" آره ، اما مثل اینکه پروفسور دوژاور از این شوخی خوشش نیامد."سپس هر چهار نفر به راه افتادند و به سمت سالن اصلی رفتند ... اکترا دانش آموزان زنگ های استراحت میان کلاس ها را در سالن اصلی می گذراندند.بعضی که می خواستند می توانستند از خوراکی های روی میز ها هم به عنوان تغزیه میان کلاس ها استفاده کنند.هر چهار نفر به طبقه هم کف رفتند و در سالن میهمان ها از پلکان پایین آمدند و به طرف سالن اصلی رفتند.همه در روی یک نیمکت نشستند و در مورد بدی های پروفسور ژاکلین صحبت کردند.پروفسور ژاکلین معلم منفور سال پنجمی ها بود ... او معلم منفور اکثر شاگردان بود ... وی زنی خود خواه سختگیر و خشن بود و در تمام اقات سعی می کرد شاگردانی را که در میان بقیه از محبوبیت بیشتری برخوردارند ضایع کند. پروفسور ژاکلین زنی عصبی ... ناراحت و بد قواره بود.همان طور که چهار شاگرد سال پنجمی یعنی نانسی، پیر ، موریس و گابریل با هم در مورد بدی های پروفسور ژاکلین بحث می کردند به سمت طبقه اول و کلاس ریاضیات جادویی به راه افتادند.کلاس ریاضایت جادویی سال گذشته از طبقه چهارم به طبقه اول انتقال یافته بود چون خانم ژاکلین از موش می ترسید ... بچه ها در این مورد می گفتند و می خندیدند تا اینکه خود را جلو راهرو اصلی طبقه اول یافتند.همه ساکت شدند و به راه افتادند.دور تا دور راهرو دیوار سیاهی بود که هیچ چیز روی آن نبود به جز یک قاب عکس ... قاب عکس بالترین بوکسباتون !بچه ها از جلو قاب عکس گذشتند ... راهرو به نظر تماما نشدنی می رسید.تا اینکه سر انجام در پایان راهرو دو فرعی در سمت راست و چپ خود دیدند.طبق معمول همیشه به قصد کلاس ریاضایت جادویی راهرو سمت راست را انتخاب کردند.وارد راهرو شدند ... راه رو کم کم پیچید و بعد از حدود ده متر درست به عکس جهت راهرو اصلی در امد.دو طرف راهرو روی دیوار مشعل های بزرگی زده شده بود که به جای آتش چراغ های جادویی درون آن روشن بود.همه مستقیم پیش می رفتند ... آن ها در بزرگ چوبی کلاس پیشگویی را پشت سر نهادند و مستقیم جلو رفتند تا اینکه دیوار انتهای راهرو پدیدار شد.در میان دیوار در کوچک آهنینی بود که همرنگ دیوار بود و درنگاه اول هیچکس در را در میان دیوار تشخیص نمی داد.درست راس ساعت ده و نیم صبح بود که در باز شد و زن قوی هیکلی با قد متوط و اندام موزون چشمان سیاه براق و مو های قهوه ای از در بیرون آمد ... با نگاهی سرشار از تحقیر به همه نگریست و با لحنی عصبی گفت:" می تونید بیاین تو!"
وقتی همه وارد شدند پروفسور ژاکلین گفت:" بنشینید ... فکر می کنم تاحالا من را شناخته باشید ... من لوسی ژاکلین هستم و مسئولیت تدریس درس ریاضیات جادویی را بر عهده دارم."
سپس گفت:" ما روز اول کار زیادی با هم نداریم ... اول از همه معادله های ضریب دو ژانتیس را یادتون می دم و بعد به سراغ مقیاس های پراکندگی جادوی ریاضی می رویم."
سپس نگاهی به همه کرد و گفت:" وقتی من صحبت می کنم می تونید یاد داشت کنید... معادله های ضریب دو ژانتیس قاعده بر خورد ..."کلاس پروفسور ژاکلین از یک لحاظ خوب بود .... وقتی مشغول صحبت می شد دیگر حواسش به هیچ جا نبود و بهترین مکان برای چرت زدن دانش آموزان کلاس های او بود.موریس نیز سرش را روی میز گذاشت به فکر کردن در مورد کلاس بعد از نهارش یعنی جغرافیای جادویی و جارو سواری پرداخت.موریس نفهمید زمان چگونه گذشت ... حدس می زد خوابش برده که زمان را احساس نکرده اما وقتی صدای زنگی در گوشش پیچید چشم های بسته اش را باز کرد و بلند شد و به سمت نانسی و پیر و گابریل رفت.آن ها در کلاس پروفسور ژاکلین برای خود نوبت می گذاشتند و هر کدام کی بار به نوشتن مطالب مهم می پرداختند و بعد به بقیه یاد می دادند.آن روز قرعه به نام پیر افتاده بود و او با دست که سه برگه در آن بود در کنار در ایستاده بود.موریس نیز به بقیه پیوست ... همه انقدر خسته بودند که صحبت نمی کردند ... فقط خود را به پلکان چوبی رساندند و به همراه حدود بیست دانش آموز دیگر به سمت طبقه ششم و خوابگاه بلو وبکسباتون به راه افتادند.همه طبق عادتشان به خوابگاه هایشان رفتند و کتاب ها و لوازم مربوط به کلاس ها ی بعد از نهار را برداشتند.سپس همه به سمت سالن اصلی به راه افتادند.وقتی رسیدند ساعت دوازده و ربع ظهر بود و همه برای صرف نهار تا ساعت یک وقت داشتند.نهار مفصل و خوبی بود که به خوبی صرف شد ... بعد از نهار دوباره همه با کیفی به دوش به سمت طبقه ششم به راه افتادند.این بار به جای اینکه به خوابگاه بلو بوکسباتون بروند به سمت کلاس جغرافیای جادویی رفتند.وقتی رسیدند پشت در بسته ایتادند تا اینکه پروفسور مانت در را باز کرد.او رنی زیبا و جوان بود که مو های بلند طلایی داشت.
پروفسور مانت گفت:" بنشینید ... خوب امسال آخرین سالیه که شما درس جغرافیای جادویی دارین ... شما این درس را در سال دوم شروع کرده اید و الا ن در سال پنجم تمومش می کنید."
سپس پشت میزش نشست و گفت:" شما تا حالا نقشه کشی های جادویی و راه های پیدا کردن رد مکان های جادویی را یاد گرفتید و با شهر های جادویی اقصی نقاط دنیا و کوهستان ها ، جنگل ها و دریا ها و دریاچه های جادویی آشنا شدید ... امسال شما با اماکن زندگی انواع گونه های جانوری جادویی و مکان قرار گرفتن مدرسه های جادوگریه دنیا آشنا می شین ... امروز می خوایم در مورد مدرسه جادوگری هاگوارتس صحبت کنیم ... دوم مدرسه بزرگ و کامل جادوگری بعد از بوکسباتون در جهان ... مدرسه سوم و چهارم را که می دونه ؟"
مثل همیشه اول از همه نانسی و بعد از او یک پسر خشن و با هوش به نام ژانپل دست بلند کردند.پروفسور مانت گفت:" بله بال سامو ؟"
نانسی گفت:" سومین مدرسه دورمشترانگ در محدوده بلغارستان یا یوگسلاوی است و چهارمین مدرسه ، مدرسه جادو گریه " جای ، کی ، سانچو " در کره جنوبی."
پروفسور گفت:" آفرین ... خوب حالا ما می خواهیم امروز با هاگوارتس آشنا بشیم ... بعضی از شما دو سال پیش در موقع مسابقه سه جادوگر اونجا رفتین ... کیا رفتن ؟"
سه نفر دست بلند کردند که گابریل هم یکی از آن ها بود.پروفسور مانت گفت:" هاگوارتس مدرسه بزرگیه که ...و تا آخر کلاس در مورد مدرسه هاگوارتس توضیح داد.
در آخر پروفسور مانت گفت:" در آخر بگم که هاگوارتس جنگلی در کنار خودش داره که یکی از بزرگترین مناطق زیست موجودات جادویی هست .... جلسه بعد از تمام چیز هایی که گفتم سوال خواهم کرد."
بچه ها از کلاس بیرون رفتند ... ساعت دو و ربع بود و پروفسور مانت کلاس را یک ربع زود تر تعطیل کرده بود.همه شروع به قدم زدن به سمت چپ کردند و بعد به چپ پیچیدند تا به پلکان چوبی برسند.از پلکان چوبی پایین رفتند و ساعت دو نیم بعد از ظهر به سالن اصلی رسیدند.آن جا موریس ،گابریل ، پیر و نانسی شروع به خوردن قهوه و بیسکویتی که روی میز بود و برای همه گذاشته شده بود کردند .حدود ساعت سه و چهل و پنج دقیقه بود که به سمت کلاس جارو سواری به راه افتادند.وقتی از سالن اصلی خارج شدند به سمت در خروجی در راهرو اصلی رفتند و از در خارج شدند تا به محوطه قلعه برسند.پا روی پله های سفید مرمری گذاشتند. از پله های پایین رفتند.وارد جادو زیبا و خاکی محوطه مدرسه شدند و مستقیم جلو رفتند.بعد از کمی جلو رفتن در سمت راستشان به جای چمن های سبز گل های قرمز زیبایی پدیدار شد که آن جا را مانند گلستان کرده بود. این گلستان تا جایی که چشم می دید ادامه داشت.آن گل ها لاله های بوکسباتون بودند و آن گلستان لاله زار بوکسباتون نامیده می شد.همان طور که جلو می رفتند محو تماشای لاله های جادویی بودند که در همه مواقع سال هم گل داشت و به لاله های همیشه بهار جادویی معروف بود و این نژاد از لاله های جادویی فقط در فرانسه پیدا می شد. این ها توضیحاتی بود که سال سوم در مدرسه استاد انگلیسی درس گیاه شناسی به آن ها داده بود.پروفسور کالین ویرا مادر انگلیسی و پدر فرانسوی داشت و نام اول انگلیسی بود.او در انگلستان بزرگ شده بود اما فرانسوی را به خوبی صحبت می کرد و بعد از مرگ پدر و مادرش به فرانسه محاجرت کرده بود.آن ها همان طور که پیش می رفتند در سمت چپ خود یک راه فرعی دیدند که به جالیز و گلخانه ها می رفت و مخصوص درس گیاه شناسی بود.وقتی باز هم پیش رفتند و در مورد مادام پنی ، معلم جارو سواری گفتگو کردند بعد از چندین متر فرعی دیگری ظاهر شد که به زمین کوییدیچ می رفت.همه وارد آن فرعی شدند و به سمت زمین کوییدیچ به راه فتادند.کم کم دیواره های زمین کویدییچ از دور مشخص شد. هر چه جلوتر می رفتند گویی زمین کوییدیچ قصد خودنمایی بیشتری می کرد و د خود را بیشتر بلند نشان می داد تا اینکه به کناره دروازه بزرگ کنار زمین رسیدند و همه وارد شدند و به سمت مرکز زمین چمن بزرگ کوییدیچ رفتند.مادام پنی معلم درس جارو سواری در زمین کوییدیچ نشسته بود.او بلند شد و گفت:" خوش آمدید دانش آموزان عزیز ... امسال آخرین سالی است که ما در خدمت شما هستیم و شما از سال دیگه این درس را ندارید."
سپس بلند شد و گفت:" امروز شما انتخاب می کنید که دوست دارین در کدام یک از پست های تیم کوییدیچ بازی کنید ... بعد از شما تست گرفته میشه و از هر پست دو نفر برگزیده میشه ... بقیه پیش من یک سری امتحانات خاص می دهند تا من بهشون بگم به درد چه پستی می خورند ... جلسه اول به این کار طی میشه و از جلسه دوم آموزش کوییدیچ شما آغاز خواهد شد."
موریس بلافاصله بین مهاجمین ایستاد و بین دو نفر اول انتخاب شد ... البته فقط چهار نفر برای مهاجم بودن داوطلب شدند.سر انجام موریس به رختکن رفت و بقیه کلاس مادام پنی فقط از چند نفری که انتخاب نشده بودند تست می گرفت.زنگ به صدا در آمد و همه از زمین کوییدیچ خارج شدند.

گزینههای نمایش نظر