آه، چه شیرین است که گاه از جادو و خون و مرگ فاصله بگیرم و به تمسخر بیجادوها بپردازم؛ که خنده بر حماقتشان خود نعمتیست. بنگرید! امروز من، گلرت گریندلوالد بزرگ، آمدهام تا خبرکی از دنیای نحس آنها برایتان بخوانم.
شنیدهاید؟ این
ماگلها در اوایل زمستان جار زدهاند که اواخر آگوست همین امسال، ناشری به نام بلومزبری تصمیم گرفته طومارهایی کوچک و جیبی، رنگی و پر زرقوبرق، در وصف دنیای ما جادوگران منتشر کند. نامی مسخره بر آن نهادهاند: «پاکت پاترز». گویی رازهای ما، میراث کهن ما، باید به خوراک کودکانهی آنها بدل شود و تحت نام هری پاتر همهجا پخش شود!
و چه کسی اسرار ما را فروخته است؟ من سوگند میخورم دسیسهی دامبلدور پیر است؛ همان که همیشه لبخند معصومانه میزند، اما پرده از خصوصیترین مکانهایمان برمیدارد. از درون اتاق کار خودش گرفته تا راه سوار شدن به قطاری که نونهالان ما را به هاگوارتز میبرد! همه را به این کاسبان ماگلی سپردهاند تا در اوراقی رنگی، چون خوراکیهای رنگیرنگی ترش و شیرین، بر سر سفرهی بیجادوها بریزند.
فریب ظاهر کودکانهاش را نخورید؛ این اوراق تنها برای خردسالان نیست. آنها دل خوش کردهاند که حتی پاترهدهای بالغ، با ولع ورق بزنند و در میان کلمات بیروح، جزئیاتی پنهان از دنیای جادویی پیدا کنند و لذت هم ببرند. نخستین سه جلدشان را به سه چهرهی مضحک تقدیم کردهاند: هری پاتر ـ آن پسرک بیدستاورد که بیجهت همچون بت پرستیده میشود ـ رون ویزلی، پسرکی که عشق به ماگلها کورش کرده، و هرماینی گرنجر، ماگلزادهای که با علم نصفهنیمهاش خود را دانای کل میپندارد.
اما این همه نیست.
میگویند دو جلد بعدی نیز در راه است: یکی دربارهی لونا لاوگود، آن دختر خیالپرداز و دیوانهخوی که پدرش مجلهی طفرهزن داشت؛ و دیگری، آه چه طنز تلخی، در وصف آلبوس دامبلدور. همان رفیق که روزی همپیمان من بود و آتش در جانم افروخت، و سپس با خیانت و ترس پشت کرد و مرا تنها گذاشت. حالا او را به تصویر میکشند تا ماگلها سرگرم شوند!
اگر دوست دارید زرهای ماگلیتان را در جیب این ناشران فرصتطلب بریزید، بشتابید! چرا که این اوراق تهی هماکنون در
انگلستان و
آمریکا پیشفروش میشوند، و وعده دادهاند به بیستوشش زبان بیروح دنیا ترجمه شوند. حتی چند تصویر از آنها نیز فاش کردهاند تا مردمانشان با هیجان کودکانه فریاد بزنند: «چه زیبا»!
و من، گلرت گریندلوالد، تنها میخندم. ما را چه به دنیای ماگلها؟! اما اعتراف میکنم، از تماشای این مضحکه لذت میبرم؛ زیرا چه چیزی خندهآورتر از آنکه بیجادوها گمان برند میتوانند جهان ما را در پاکتی کوچک و جیبی بگنجانند؟