جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

37 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور دنیای جادوگری هستند)
36 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

داستان‌های غیر هری پاتری

سائورون و لرد ولدمورت

سائورون 14 بهمن 1382 10:02 بعد از ظهر 1544
این یه داستان دور و درازه. 77 سال پیش زن جادوگریکه خون سالازار اسلیترین در درگه هایش جاری بود از مرد مشنگی دو فرزند دوقلو به دنیا اورد. نام یکیرا تامس(تام) و نام یگری را سام(ساموئل) گذاشتند. مرد وقتی که فهمید که زنش جادوگر است او را رها کرد و زن که تنها مانده بود هنگام زایمان مرد. دو پسر به پرورشگاه انتقال یافتند. در 10 سالگی که سن امدن به هاگوارتز بود دو نامه به دستشان رسید. اولی دعوتنامه ی تامس بود. تام به هاگوارتز رفت. ولی نامه ی سام از گذشته بود. سام به در زمان سفری به 100ها هزار سال قبل کرد. در ان زمان در ان جا صلح و ارامش حکم فرما بود. از زندگی تام خبر دارید ولی سام... سام به دوره ای رفته بود که ارامش حکم فرما بود. سام روز به روز نزد حاکم ان جهان عزیزتر میشد و سر انجام به فرقه ی دانشمندان راه پیدا کرد. ولی ان ها نمیدانستند که سام در حال انجام وظیفه برای خدای تاریکی هاست. سام حلقه ای ساخت و قددرتش را به ان منتقل کرد و به موردور رفت. ان گاه در فرصت مناسب خدای تاریکی ها را کشت و خود بر جای ان نشست. ولی قدرتی که او داشت خیلی بیشتر از قدرت خدای تاریکی هخای قبلی و حاکم ان زمان بود. دو برادر نامشان را رسما تغییر دادند و دوره ی تاریکی را شروع کردند. تام شد لرد ولدمورت. و سام گاد سائورون. جنگ هایی بر علیه سائورون شروع شد که پیروز همه او بود. تا سرانجام حلقه را گم کردم. در همان زمانی که خبر رسید که برادرم نیز بدنش را از دست داده. چه روزهای غم انگیزی. قریب به 2000 سال منتظر نشانه ای از ان بودم. و سرانجام نشانه ای از ان دیدم. فرستادگانی را به دنبال ان فرستادم. در این جا مشکلی پیش می اید. ان هایی که از گذشته امده اند به درستی میگویند که من حلقه را پیدا کردم و قدرتم را به دست اوردم. ولی نویسندگان برای جلب نظر دیگران مرگ من و نابودی حلقه را به تصویر کشیدند. خوب پس از این که من قدرتم را به دست اوردم متوجه شدم که برادرم نیز بدن از کف داده را به دست اورده. با مکاتباتی که به روش های خودمان انجام دادیم من به زمانم بازگشتم تا دست در دست برادرم بجنگم. سن من معلوم نیست زیرا هم 77 ساله ام هم 35000 ساله!!! و حالا میجنگیم برای پیروزی. جادوهای باستانی را که بلد بودم در اختیار برادرم نهادنم و او نیز جادوهای مدرن را به من اموخت. و اکنون قدرتی که هر یک به تنهایی نداشتیم را به دست اوردیم. طوری که پیروزی را در طالع خودمان میبینیم. __________________________________________ این داستان زندگی من و چگونگی سفرم در زمان بود. امیدوارم خوشتان امده باشد.
نظرات متعلق به نویسنده است. ما مسئول محتوای آنها نیستیم.
 hahaha
saoron to ke pak abrooyeh dadasheto bordi on dar moghabele yek jadoogar shekast khord vali todar moghabele yek ensan dar dafe aval va dota habit ye metri dar 1000 sale bad shekast khordi dar in moghayese man barayeh baradaret ehterame bishtari ghaelam chon mese to 9ta mohafez vahezaran sarbazo ham dast nadasht .vali dar har soorat hardotoon ba khefato khari nabood mishavid.
1385/05/15 10:53
 Re: IH IH IH
من واقعا شرمنده بروبچ سیاه هستم
1385/03/23 18:49
 IH IH IH
سلام سائورن عزیز
منو میشناسی
من لرد "آئومر" ام
خوب مگه ما با پادشاهان گوندور نیومدیم تو رو کله پا نکردیم
من خودمو اماده کرده بودم تو رو زمانی که حلقه در دست داری از بین ببرم اما نشد
ایشالا دفعه بعد
1385/01/16 8:25 · ویرایش: 1385/01/16 8:35
 مقايسه خوبي بود
هالا كه با سائورون مقاسه كردي دامبلدور و گاندولف هم همين كار رو بكن
1384/12/10 7:03
 خسته نباشی دلاور !!!
سائورون جان تبریک میگم . این عتیقه ترین چیزی بود که تا حالا خونده بودم !!!
1384/10/25 11:38
 اینارو از کجا آوردی؟
ما نفهمیدیم کی سارون خدای تاریکیو کشت. حتما تالکین خبرشو نداشته.
1384/07/29 22:27
 جلّل خالق!!!!!!!
جلّل خالق! تو قبل از اینکه کتاب هفت منتشر بشه، یه چیزایی از کتاب شیش رو گفتی! خدای من! این غیر قابل باوره!!!!!
1384/06/31 12:16 · ویرایش: 1384/06/31 12:18
 سائورون و لردی
البته نباید زیاد از مادرشون هم توقع داشت
1384/06/18 15:51
 سائورن بیچاره!
اون دو بچه هیچ وقت بیچاره نبودن
اونها هدفشون معلوم بود و برای کسی با این اهداف چنین زندگیی اصلا غیرمنطقی نیست
اگر اینطوری نمیشد اونها چطور میتونستن طعم انتقام رو بچشن از زندگیی که توش بودن
1384/06/18 15:40
 Re: :-)
خيلي زحمت كشيدي ممنون...ولي به نظر من اصلا خوب نبود...مي دوني يه جورايي كسل كننده بود...
1384/06/08 14:12
 نظر من
من با الستور موافقم
باتمام مواردش از فین گرفته تا آخرش راستی من دستمال دارم
تقدیم به الستور عزیز
ولی مطلب قشنگ و جدیدی بود
:bigkiss: :bigkiss:
1384/03/28 14:40
 :-)
kheyli khoob bood.man besh 9 dadam.moonde ta 10 begire
1383/11/23 21:05
 Re: چه عجب
بوی خون میاد.........
کی به سرورم توهین کرد؟!؟
اگه جرائت داری با ای دی شناسه دار بیا.......
تا مزه ی گوشتت رو زیر زبونم حس کنم ......
فسسسسسسس......فسسسسسسسسسس
1383/10/13 21:27
 چه عجب
چه عجب که یکی یه مطلب خلاقانه lol و خوب نوشت
1383/09/30 10:26
 Re: lorde siyah
اگه اینجوری ÷س میتونست از زمان برگردان استفاده کنه و ÷در و مادرشم نجات بدن!!البته دامبلدور و بقیه
1383/06/19 11:40
 Re: lorde siyah
اصلا مگه اون موقع (وقتي ده سالش بود) ماموراي نواخونشون براشون قصه تعريف نمي‌كردن و كتاب نمي‌خوندن؟ داستان گندلف و سائورون هم حتما توش بيده ديگه...
1383/06/19 7:21
 Re: lorde siyah
mellat inja bikary ostade
in mehmone ke be sarvaram fohsh dade kie?
age jigar dary bia sare koche halleto akhz konam!!!!!!!!!!!
1383/05/20 0:19
 Re: lorde siyah
من با مودی مخالفم...همین هریه خودمون مگه توی جلد سه نرفت سیریوس و کج منقار رو نجات داد؟ در صورتی که اون هیپوگریف یه دور مرده بود و هاگرید هم گریه کرده بود!!!
1383/05/11 23:21
 lorde siyah
marg bar lorde siyah marg bar sneep
1383/03/25 20:56
 مودی اومدی که نسازی ها
خدمت مودیه عزیز عرض کنم که عزیزم مثل اینکه منو تو اینجا قراره با هم دعوامون بشه ها!
من خودم یه فیلم دیدم یارو رفت گذشته زنش که قرار بود تو یه حادثه کشته بشه رو نجاتش داد!
فرداش که اومد زمان خودش با اجازه بچه هم داشت!
کار نشد نداره! :-D
1382/12/16 9:40
 ئشند
خیلی عالی و جالب بود
1382/12/13 12:40
 Re: یه مشکل فلسفی!
1-جوجه رو اخر پاییز میشمرن.
من بدبخت نبودم ولی کشیدم تا حالا خوشبخت بشم.
2-10 الگی یعنی 10 سال تمام و شروع 11 سالگی.
3-از نظر فلسفه ی جادویی ما دو گذشته داریم:
الف:گذشته ی مادی که n سال پیشم شامل میشه و مرزی نداره.
ب:گذشته ی معنوی که در دنیای معنوی از نظر این دسته از جادوگران هست و برای رسیدن به اون از گذشتگان کمک بگیری.من به گذشته ی معنوی رفتم و در واقع اون گذشته دارای آینده ای جدا از این آینده هست.
فرق اساسی شو اینه که ما با زمان برگردونم میتونیم به گذشته ی معمولی بریم ولی گذشته ای که در دنیای دیگه ای قرار داره ما باید با کمک گذشتگان تبدیل به انرژی بشیم و دوبار به صورت مادی در بیایم.پس تغییر در اون گذشته به گذشته ی ما ربطی نداره.
4-اون خدای تاریکی ها در شبی که میخواست دنیا رو فتح کنه به قتل میرسه..
اگه این کار صورت میگرفت من نمیتونستم به هیج وجه جاشو بگیرم.
5-لطفاً به فیلم های بی محتوای مشنگی استناد نکنین.
6-من حلقه رو گم کردم.اون کتاب و در نتیجه فیلمنامه ی فیلمش تحت افسون فرمان گاندالف نوشته شده.
7-من نامیرا هستم.و در هیچ جا نمیمیرم.
1382/11/22 14:09
 یه مشکل فلسفی!
فیییییییییین(آقا کسی دستمال داره!؟)
چه داستان غم انگیزی سائورون،نگفته بودی اینقده بدبخت بودی!
راستی اون زمان ها 10 سالگی می رفتن هاگوارتز؟!چون الان که همه 11 سالگی می رن!
یعنی اون موقع ها خدای تاریکی ها الاف!(علاف!!!) بوده،که همه جا صلح و آرامش برقرار بوده؟!چه خدای خوبی!باید بگم من تو کتابهایی که از اجداد من به من رسیدن خوندم که تو توی یه جنگ شکست میخوری یعنی حلقه رو از دست میدی!پس گمش نکردی!

ولی حالا از نظر فلسفی بررسی می کنم!
تو و تام با هم برادر 2 قلو هستین و در سن 10 سالگی از هم جدا شدین و تو به زمان گذشته رفتی!
تو نمی تونی به زمان گذشته رفته باشی!هیچ کس نمی تونه به گذشته یا آینده بره و تغییری در اون به وجود بیاره!این یک اصل علمی هست(جدا!) پس تو اگه به گذشته رفته باشی هیچ تغییری توی اون نمی تونستی به وجود بیاری.اگه کسی در این زمینه حرفی داره من می شنوم!( من رفتن به گذشته و آینده رو نفی نمی کنم، و از نظر علمی هم کاملا قبول دارم!)
یک فیلم بسیار جالب در این زمینه یه مشنگی ساخته اسمشم یادم نمیاد!آهان چرا ماشین زمان! که دقیقا این موضوع رو نشون داده بود!که یارو هی سعی می کرد جلوی یه حادثه ای رو بگیره ولی اون حادثه به یه شکل دیگه اتفاق می افتاد!(در هر صورت اتفاق میافتاد)
پس اگه تو تغییری در گذشته به وجود میاوردی تمام آینده رو خراب میکردی و این کار اصلا ممکن نیست.تو نمی تونستی یهو بری به گذشته و خدای تاریکی ها رو بکشی!
زنجیره علت و معلولی رو بهم میریزی!و همانطور که همه می دونن قانون علت و معلولی حاکم بر همه جهان است.
پس بهتر بود که اصلا تو از گذشته می اومدی!!!یعنی اونجا بالاخره می مردی! چون در این صورت هیچ کس نمی تونه ازت اشکال بگیره(اگه گرفت من جوابشو می دم!)

و کلام آخر اینکه داستان خوبی بود و من 9 میدم بهش!
1382/11/22 13:53