جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور دنیای جادوگری هستند)
16 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

جادوگر سیاه

جادوگر سياه( قسمت دوم)

گلرت گریندلوالد 07 اسفند 1382 12:47 قبل از ظهر 922
صفحه:

The Dark Wizard در قسمت قبلي بصورت خيلي خلاصه داستان رو تا جايي كه بايد شروع بشه رسوندم. اونجايي كه تو بازار كاربونا توسط جادوگران پليس دستگير و به همراه نقابدار به زندان انداخته شد. جادوگران پليس دستبندهاي جادويي را به دستش نواختند و او را به زندان منتقل كردند.اين زندان يك زندان همچون زندان موگلها نبود و در اطراف ان حصارهاي نامرئي وجود داشت كه جادوگران دستگير شده نتوانند فرار كنند. اين زندان داراي 100 بخش جداگانه براي زندانيهاي مختلف بود. وقتي در راهروهاي طولاني آن قدم برميداشتند كاربونا مرتب به پليس ميگفت: پسرم در بازار گم ميشود… دست مرا باز كنيد من بيگناهم من فقط ميخواستم جلوي اينها را بگيرم.البته براي كاربونا هيچ كاري نداشت كه دستبند خود را باز كند و از ان زندان پر طلسم فرار كند. اما او ميخواست بيدرد سر در ان شهر زندگي كند و كسي نداند كه او همچين قدرتي دارد. اما از بخت بد او تمامي مردم ان منطقه و پليسها ديده بودند كه چطور ان نقابدار را پودر كرده بود. بعد از گذر در يك راهروي طولاني بالاخره به چپ پيچيدند و از در كوتاهي وارد شدند. اتاقي مربع شكل و كاملا از سنگ، بدون هيچ گونه پنجره‌اي. شخص خميده‌اي پشت ميز نشسته بود و برگه‌اي را مطالعه ميكرد. با ورود انها سرش را بالا برد. چشمان كاربونا از حيرت وا ماند. ان شخص دماغي داشت كه انگار 20 دفعه ان را شكسته بودند با موهاي نامرتب و چشماني خوفناك كه مانند چشمان مصنوعي در دو طرف به حركت در مي‌آمدند. نام اين اورور سارينوس مودي بود. يكي از پرآوازه ترين اورورهاي انگليس كه عادت زيادي به كشتن جادوگران سياه داشت. از جايش بلند شد و به طرف كاربونا رفت. رداي سياهي از چرم روي دوشش انداخته بود و با يك چشم به كاربونا و با چشم ديگر به نقابدار نگاه ميكرد. بعد از دقيقه اي شروع به حرف زدن كرد. با صدايي همچون سايش اهن بر اهن : كداميك از شما اين جادو را به كار برده؟ كاربونا به حرف درامد:‌كدام جادو؟! مودي: خودت را به موش مردگي نزن. به من گفته اند ان مرد كچل كه تو باشي يك نفر را با جادوي سياه تبديل به پودر مرگاور كرده… كاربونا منظور مودي را خوب فهميد‌: بگذاريد توضيح… مودي با فرياد به وسط حرفش پريد: نيازي به توضيح نيست. تو يك نفر را با جادوي سياه به قتل رسانده‌اي. همين كافي است كه دستور بدم تو را بكشند. كاربونا گفت:‌ بگذاريد حرفم را بزنم… من از افسون مقابل به مثل استفاده كردم. در اين موقع كه مودي رويش را از كاربونا برگردانده بود به سرعت به طرفش برگشت: به من دروغ نگو! تمام افرادي كه انجا بودند به من گفته اند كه تو چگونه ان مرد را ميلونها تكه كردي؟ مودي با مشت بر ميزش كوبيد و با حالتي تهديد كننده به طرف كاربونا رفت و او را هل داد. فكر كردي با چه كسي طرفي؟ با يه مامور دستو پاشيكسته پير و خرفت كه بدون دليل و مدرك كسي رو متهم ميكنه؟ و فكر ميكني ميتوني مني رو كه 60 سال عمرم را در اين جا با زندانياي مختلف سر و كله زدم گول بزني؟ اگر قرار بود كه من اينقدر احمق باشم كه به اين مقام نميرسيدم. تو رو به خاطر اين كارت به حبس ابد و مرگ محكوم ميكنم. كاربونا كه حالا خيلي عصبي شده بود و نميتوانست حرفهاي مودي را درك كند گفت: من چند بار بايد به شما توضيح بدم اين يه طلسم مقابل به مثل بوده و هر وردي كه خونده شده از طرف اون شخص بوده بعد نگاهي به نقابدار انداخت: از اين بپرسيد اين هم جزو گروه انان است من با چشم خودم شاهد بودم كه مردم رو با وردهاي سياه پس ميزد. من هم اون رو با وردم پس روندم و بعد رفتم سراغ بقيه ولي يه نفر از پشت سعي داشت منو هدف قرار بده، من هم از افسون مقابل به مثل استفاده كردم كه اختراع خودمه! تا اين حرف از دهان كاربونا بيرون پريد مودي فرياد كشيد:‌ پس حالا ديگر بدون اجازه مقامات افسون و ورد هم اختراع ميكني؟‌ آي نگهبان لعنتي! يكي از نگهباناني كه پالتوي قهوه‌اي رنگي مخصوص نگهبانان پوشيده بود وارد شد. مودي دستور داد تا او را به زندان بيندازند . نگهبان دست كاربونا را گرفت و او را بيرون برد و دوباره وارد آن راهرو شدند. به جهت مخالفي كه آمده بودند حركت مي‌كردند . كاربونا به حرف درآمد: منو ول كنيد برم. من كه گناهي ندارم. ببين من پول زياد دارم اگه بزاري من برم هرچقدر بخواي بهت ميدم . نگهبان ايستاد و چشم در چشم كاربونا انداخت : اگر يكبار ديگر به يكي از نگهبانان اينجا پيشنهاد رشوه بكني مطمئن باش كه اون آخرين حرفيه كه ميزني. بعد صدايش را آرام كرد: نگهباناي واقعي اينجا از جنس آدم نيستن، اونا يك جور ماشين هستند كه فقط از رؤساي اينجا دستور ميگيرن . -: پس تو چي؟! تو كي هستي؟ -: البته من يكي از ماموران مخفي در زندان هستم و در اصل يك جاسوس فوق سري از جبهه اتحاد سياه شمال بريتانيا! و من از جانب رئيس اصليم وظيفه دارم تو رو از اينجا به مقر فرماندهي منتقل كنم. -: چرا من؟ مگر من كي هستم؟ -: احمق نباش كاربونا!‌كسي توي جبهه شمال نيست كه تو رو نشناسه. اگه ميخواي همينجا توي اين زندان تا آخر عمر بپوسي بايد اعتراف كني كه يه احمق واقعي هستي. تو رئيس رو نميشناسي اون خيلي از اين حرفا باهوشتره كه بذاره يك نيروي فوق‌العاده‌اي مثل تو تويه همچين زنداني اسير باشه. از يه پيچ ديگر گذشتند و به يك در آهني رسيدند. نگهبان در را باز كرد و كاربونا را به داخل هل داد: به هر حال تو خواهي نخواهي توسط من به اونجا منتقل ميشي اما نه به اين زودي. در ضمن! فكر فرار به سرت نزنه چون تو فقط يك راه داري. اونم پيوستن به ما. همينجا بمون خودم به وقتش ميام سراغت. در را به هم كوبيد و دور شد. كاربونا در فكر فرو رفت. اين چه تقديري است كه بعد از عمري بايد با اين حالت را بگذارند و به دور از زن و بچه‌اش كه از جانش بيشتر دوست داشت در زندان باشد. روز به شب رسيد و كاربونا غمگين و گرفته در سرتاسر سلول قدم ميزد. تا اينكه . . . در زندان باز شد و نگهبان قبلي وارد شد، ظرف غذايي با خود حمل ميكرد كه در ان يك تكه نان و برش پنير قرار داشت به اضافه يك تخم مرغ. -: چه شد؟‌!‌چرا مرا اينجا نگه داشته‌ايد من زنو بچه دارم ،‌آخر تا كي بايد اينجا بمانم. نگهبان نگاهي به كاربونا انداخت و بعد گفت:‌سر و صدا فايده‌اي ندارد، اينجا تا دليل محكم و قانع كننده‌اي وجود نداشته باشد نميتواني بيرون بروي. مگر اينكه بخواهي توي جبهه شمال عضو بشي. -: پس زنو بچم چي ميشن؟ اونا رو چطوري پيدا كنم ؟! -: تو نگران اونا نباش رئيس خودش ميدونه چيكار داره ميكنه. حالا شامتو بخور و بگير بخواب،‌فردا دادگاه داري و بايد يه كاري بكني كه تو رو اينجا نگه دارن .

صفحه:
نظرات متعلق به نویسنده است. ما مسئول محتوای آنها نیستیم.
 Re: پس ادا مه ش چی شد
bebakhshid
darsam rikhte roo ham vase hamin bayad ta baade emtehanam sabr konam.
rasti az inke bedoone virayesh va sare ham bandi minvisam ozr mikham
1383/02/17 13:38
 پس ادا مه ش چی شد
سلام این ادامه داستان من نمیبینم پس چرا دیگه ادامه ش نمینویسی ؟ چند ماه باید بگذره ؟؟؟بنویس دیگه
یا حق
1383/02/04 16:16
 Re: بی عنوان
مرلين جان
اين اولين داستاني بود كه من خوندم.البته قبل از اينكه عضو بشم ولي از اون موقع تا حالا هيچ خبري نشد.

شما چرا ادامه اين داستان را نمي نويسيد؟داستان خيلي جالبي هست!
1383/01/19 13:56
 بی عنوان
سلام
داستان قشنگيه ادامه شو بنويس
يا حق
1382/12/28 0:17