جادوگر سیاه (قسمت چهارم)
چند روز گذشت و کاربونا و همسر و فرزندش همچنان در اتاق زندانی بودند. خبری از دنیای بیرون نداشت و احساس پوچی به او دست می داد. پسرش کالین مدام بی تابی میکرد و از پدر میپرسید: بابا... پس کی برمیگردیم خونه؟ چرا اینا ما رو ول نمیکنن؟ کاربونا نیز جوابی نداشت. تا اینکه یک هفته بعد هنگامی که لوبیم، دختر...

