پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

239
نفر همین الان آنلاین‌اند 5 نفر در «دنیای جادوگری»
1 عضو 238 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

هری پاتر و انتقام نهایی

هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 22

maziar 27 بهمن 1384 4:55 بعد از ظهر 2848
فصل بیست و دوم
داستان اسنیپ


مدت کوتاهی به همین منوال گذشت. عاقبت هری به آرامی گفت: متأسفم نمی خواستم فضولی کنم.
و سپس منتظر تأثیر حرفش در حالت دامبلدور شد. دامبلدور گفت: میدونم که خیلی کنجکاوی ولی این باعث نمیشه به اموال و خاطرات خصوصی من تجاوز کنی. در این مورد می بخشمت هری چون به هر حال ، دیر یا زود تو باید از این مسأله اطلاع پیدا می کردی.
بار دیگر اشک در چشمان دامبلدور جمع گشت: سوروس خودش اینطور خواست. فکر کنم خودت همه چیزو فهمیده باشی.
هری که کمی خیالش راحت شده بود گفت: فقط منظور پرفسور اسنیپ رو از کلمه همسرم نفهمیدم.
دامبلدور گفت: بله دلیل اصلی برگشتن اسنیپ به سمت ما همین بود. بر خلاف او چیزی که تو یا خیلی های دیگه فکر میکردن سوروس آدم خیلی احساساتی بود. به طوری که حتی وقتی به ولدمورت پیوست عاشق شد و تو دیدی اون حاضر شد خودشو فدای من بکنه. اون عاشق یه ساحره ماگل زاده شده بود. با توجه به طرز تفکر ولدمورت در مورد انسانها ، اسنیپ نمی تونست آشکارا به عشقش برسه در نتیجه ازدواج اونها مخفیانه صورت گرفت. حدود دو سال همینطور با هم زندگی کردند اما متأسفانه بعضی اوقات چیزهایی که ولدمورت میگه خیلی به واقعیت نزدیک هستند. مثلا همین حرفی که همیشه میزنه که میگه هیچ چیزی از لرد سیاه مخفی نمی مونه. سوروس از قدرت اون در ذهن خوانی خبر نداشت. وقتی لرد سیاه این موضوع رو فهمید خیلی عصبانی شد. خدا به سوروس رحم کرد که مدت کوتاهی قبل از این موضوع پیشگویی در مورد تو رو به ولدمورت خبر داده بود. در اون زمان سوروس دست راست ولدمورت بود و خیلی از مرگخوارها به جایگاهش حسادت می ورزیدن. ولدمورت هم با اینکه عصبانی بود ولی اسنیپو نکشت اون در تصور خودش به سوروس رحم کرد و فقط زنش رو کشت در حالی که سوروس برعکس این رو می خواست. میدونی هری همسر اون حامله بود احتمالا اون بچه الان هم سن تو میشد. اسنیپ مدت کوتاهی نیز در نزد ولدمورت بود ولی پس از مدتی مخفیانه پیش من اومد و حدود یک ماه برای محفل جاسوسی کرد. کارهای اون به قدری شجاعانه و مهم بودند که باعث شد من در دادگاه مرگخوارها مقابل وزیر جادوگری( بارتی کروچ ) بایستم. بقیه جریان رو هم خودت می دونی.
هری گفت: ولی اگه اسنیپ آدم خوبی بود چرا مرگخوار شد؟
دامبلدور گفت: البته این فقط و فقط برمیگرده به رفتار پدرت و گروهش با اون. اون همیشه در مدرسه از اونا سرکوفت میخورد. تحقیر شدن بدترین مجازاتیه که میشه برای یک فرد در نظر گرفت. اون هم میخواست از همه دنیا انتقام بگیره ، میخواست به همه بفهمونه که خیلی با عرضه هست. ولی پیوستنش به ولدمورت به جز یک تصمیم که از روی عصبانیت گرفته شده بود ، چیزی نبود. بعدها از تصمیمش خیلی پشیمون شد ولی خیلی دیر شده بود.
هری گفت: پس علاقه اون به جادوی سیاه و خون اصیل چی؟ اینا هم از روی عصبانیت دوست داشت؟!!
دامبلدور کمی جدی شد و گفت: نه. می بینی هری هر فرد در هر مقطع سنی به یک چیز علاقه داره که بعدا ازش دلزده میشه. مثلا تو حالا میتونی بدون کیدیچ به زندگی روزمره ات ادامه بدی ولی مدتی پیش هرگز حاضر نبودی کیدیچ رو ترک کنی. سوروس هم همینطور بود اون در خانواده خوبی بزرگ نشده بود مادرش دورگه بود و وقتی پدرش این موضوع را که قبل از ازدواج از او مخفی مانده بود ، فهمید تصمیم گرفت مادرش رو طلاق بده. همه این موارد و فشارهای پدرش مبنی بر ازدواج با یک فرد خون اصیل باعث شد تا اون برای پر کردن خلأ درون وجودش به جادوی سیاه روی بیاره. میتونی درکش کنی؟
هری وقتی کمی فکر کرد فهمید که حق با دامبلدور است. دامبلدور ادامه داد: تنها چیزی که در این روزها میتونه منو آروم کنه فکر کردن به احساس ولدمورته وقتی تو داری اونو میکشی. من مطمئنم که تو موفق میشی. ولی یادت نره انتقام همه رو بگیری.
هری گفت: ممنون. حتما این کارو میکنم.
دامبلدور گفت: خیلی خب حالا برو دیروقته. خیلی تمرین کن چون هفته دیگه میخوام روش انتقال دادن طلسم رو بهت یاد بدم.
باز هم یک روز دیگر در هاگوارتز و حالا هری کاملا احساس معلم ها را درک می کرد. روابط جینی و هرمیون ( بعد از دوئلی که با هم داشتند ) دوباره به حالت عادی برگشت ولی علت دعوا برای رون و هری به صورت یک راز دست نیافتنی ماند. هیچ خبر جالب یا عجیبی نبود به جز اینکه روابط لونا لاوگود و نویل صمیمی تر شده بود. بعضی اوقات که هری آنها را در کلاس یا راهرو میدید مجبور بود با نام بزرگ صدایشان کند ولی چشمکی نیز به همراه این خطاب نام میفرستاد.
مسابقات دوئل نیز به اواخر کارش نزدیک می شد و هری جایزه جالبی برای برنده در نظر نداشت. در حقیقت منتظر بود تا برنده مشخص شود و چیزی برای او بخرد که به کارش بیاید.
دابی هم هر روز برای هری غذا می آورد. هری در تمام اوقات بیکاریش مشغول تمرین جاوی پیشرفته بود. گرچه نمی توانست از فکر اسنیپ و زندگی سخت او بیرون بیاید.
هفته بعد روز شنبه هری صبح زود پیش دامبلدور رفت. دامبلدور گفت: سلام. تمریناتت چطور پیش رفت؟ آماده ای برای مرحله بعد؟
هری گفت: خوب بود. دیگه مشکلی ندارم. فکر کنم آماده ام.
دامبلدور گفت: خیلی خب این قسمت سخت تره و به انژی بیشتری نیاز داره. باید تمرکز زیادی داشته باشی. کافیه تصور کنی که طلسمی واقعا وجود داره و داره به صورت یک انرژی از دستت رد میشه. به مرور این کار هم برات عادی میشه. حالا با طلسم دیفیندو شروع کن.
هری گفت: یه سوال. نمیشه طلسمهایی مثل لوموس رو که دیده نمیشن اجرا کرد؟
دامبلدور گفت: چرا ولی این کمی سخته. باید طلسم رو همون طور که در آخر میبینی تصور کنی. ببین.
و دامبلدور دستانش را که مانند چراغی روشن شده بودند نشان داد. هری در این کار تا حدی موفق بود و جدیدا خودش نیز احساس می کرد به نبوغ عجیبی دست یافته است. پس از کمی تمرین در حالی که هری می توانست طلسم ضعیف دیفیندو را به طور نصفه اجرا کند ، دامبلدور گفت: خیلی خوبه هری اگه همینطور پیش بری بهت قول میدم حداکثر تا دو هفته دیگه جادوی سنتی رو بلدی.
بعد با حالتی که گویا نقشه ای میکشید به سقف خیره شد و دوباره ادامه داد: راستی هری در مورد مشاورت با وزیر نقشه هایی داری یا نه؟
هری گفت: نه ، تو چطور آلبوس؟ (اسم آلبوس تقریبا برای او و دامبلدور عادی شده بود).
دامبلدور گفت: راستش این کار وظیفه توئه ولی اگه بخوای میتونم مشاور ، مشاور وزیر بشم.
هردو با هم خندیدند. دامبلدور گفت: به نظر من اسکریم ژور برای ریاست بخش اورور ها مناسب تر بود. اون هیچ چیزی از سیاست ، اقتصاد و استراتژی جنگ نمی دونه. در این شرایط بهتره در سیاست و استراتژی جنگ راهنمایی بشه. اقتصاد در این شرایط جایگاه مهمی در دنیای جادویی نداره. در نتیجه کار ما اینه:
1- وزارت باید با کشورهای همسایه ارتباط برقرار کنه و از اونا کمک بخواد. چون بعد از انگلستان لرد ولدمورت سراغ کشورهای اطراف میره.
2- ما باید از ورود و خروج هر موجود جادویی سیاهی از کشور به شدت جلوگیری کنیم. گروههای تجسس و جانور شناسان باید این موجودات رو نابود کنن.
3- اوروها باید مراقب اطراف شهرهای مهم مثل هاگزمید باشن.
4- نیاز ما به اورور ها به شدت محسوسه پس باید هر جور شده ، حال با حقوق زیاد یا با پذیرش بیشتر آنها ، این نیاز رو بر طرف کرد.
فعلا همین چهارتا دستور العمل کافیه. دیگه اگه سوالی نداری میتونی بری ولی خیلی تمرین کن.
هری گفت: نه. سوال دارم. اول اینکه چطور کسی نفهمیده عکس تو در اتاق مدیر و بالطبع خیلی جاهای دیگه نیست؟ بعد میخواستم یکم در مورد محفل وکارهاش اگه میشه برام توضیح بدی.فقط برای هماهنگی.
دامبلدور گفت: خب در مورد تابلوم ، در حقیقت تابلو هست ولی هنوز کسی اونقدر باهوش در وزارت پیدا نشده که بتونه عکس جادوگری رو از عکس ماگلی تشخیص بده. در مورد محفل باید بگم اگه میخوای عضوش بشی این فکرو از سرت بیرون کن چون فکر نکنم اصلا وقت کنی فعالیتی داشته باشی. ولی اگه فقط اطلاعات میخوای باید بگم محفل دیگه نمی تونه کارشو آشکارا انجام بده چون فرض بر این هست که من مردم و محفل رو هم خودم تأسیس کردم و جانشینی ندارم. ولی در کل دیگه ریموس جاسوسی گرگینه ها رو نمی کنه. اکثر افراد دارن دارن با نیروهای سیاه مبارزه می کنن. بعضی ها هم دارن در وزارت کارها رو به سود ما پیش میبرن مثل کینگزلی.
هری فورا گفت: و مالفوی و مادرش چطور؟
دامبلدور گفت: اوووه... بازم همون بحث قدیمی. هنوز بهشون اعتماد نداری؟
هری گفت: نه. و تا وقتی که دلیلی نباشه نخواهم داشت.
دامبلدور گفت: خب پس دلیل میخوای پس بذار برات تعریف کنم.
هری روی صندلی تکانی خورد و خودش را برای شنیدن یک ماجرای تکان دهنده دیگر حاضر کرد.
نظرات متعلق به نویسنده است. ما مسئول محتوای آنها نیستیم.
 خوب بود
امیدوارم داستان جالبی باشه
فکر کنم هری قانع شه
1385/01/08 19:25
 عمو تپلو
سلام عمو تپلو
خيلي خوب نوشتي
واقغا قشنگ بود
دستت در نكنه
معلومه خيلي كار مي كني
به هر حال ممنون
اين هم واسه عمو تپلو :bigkiss: :bigkiss:


هومان پاتر
1384/12/09 16:00
 Re: نیدونم
از انجا که خشم من در حال فزونیست من بهنویسنده پیشنهاد میکنم که کل فصل 23 رو به صورت پاسخ در همین قسمت قرار بده.....
1384/12/04 19:50
 یک پیشنهاد
<br />از انجا که خشم من در حال فزونیست...پیشنهاد میکنم که نویسنده کل فصل 23 را به صورت پاسخ در همین قسمت بذاره......
1384/12/04 19:47
 من میگم......
گوش کن تپل من میگم ده بار دیگه بفرست
پایینش هم بنویس:


بذارینش تو سایت بچه ها منتظرند.
1384/12/04 17:48 · ویرایش: 1384/12/04 17:50
 نیدونم
نمیدونم ولی معمولا هر دو روز یکبار چک میکرد.
1384/12/04 15:29
 سلام
ببخشید تپولو مسیولش کیه؟
1384/12/04 15:22
 ببخشید
بچه ها به خدا من سه بار فرستادم نمیدونم چرا نمیذارنش تو سایت. برای بار چهارم هم میفرستم
1384/12/04 15:12
 چرا؟
سلام تپل
من نمی خوام غر بزنم اما حال شد سه روز. شوخی کردم اما واقعا شد 3 روز.
1384/12/04 13:52
 Re: صبر
من فکر کنم دست بگیریم زیرش میاد.....
1384/12/04 12:02
 صبر
عزیزم دست من نیست که.
حالا کمی صبر کنید میاد.
1384/12/03 15:33
 پس چرا نمی زارن
پس چرا نمی زارن مگه نفرستادی دوباره بفرست بابا دو روز گذشته.
1384/12/03 15:21
 مرسی
فقط خواستم بگم ممنون.
1384/12/02 22:01
 Re: نه بابا
به هر حال بهتره که نویسنده مشتری ها رو منتظر نذاره.....
من بر این نکته تاکید میکنم که چند فصل اخر خیلی خوب بیدند.....
1384/12/02 19:36
 Re: ممنون
اميدوارم زودتر بياد
1384/12/02 19:22
 ممنون
بچه ها ممنون
ولی من فصل بعدو فرستادم.
اما آرش جان باید مورد تایید ناظر مورد نظرش قرار بگیره.
حالا یبار دیگه میفرستم.
1384/12/02 19:03
 نه بابا
اخطار

فرستنده: behrooz.963 فرستاده شده در تاریخ: ۸:۳۶:۳۶ سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۸۴

قابل توجه نویسنده.....

من به شدت منتظذ فصل بعدی هستم و دارم خشمگین میشم..... و همه میدانند که تنها یک نفرین ار نفرین ولدمورت بدتر است و ان نفرین این جانب میباشه......

پس سریعتر...

*************************
نه بابا شما از کی تا حالا نویسنده رو تهدید می کنی...مدیر شدی که اخطار میدی..خب به سلامتی چرا نگفتی مدیر شدی عزیزم...
1384/12/02 14:03
 بابا یک روز گذشته
سلام دوباره. تپل می گی فرستادی اما من نمی بینم. ناراحت نشیا اما مگه چه قدر طول می کشه داستان بذارن بابا یک روز گذشته پس چرا نمی ذارن ولی ایول
1384/12/02 13:49
 اخطار
قابل توجه نویسنده.....

من به شدت منتظذ فصل بعدی هستم و دارم خشمگین میشم..... و همه میدانند که تنها یک نفرین ار نفرین ولدمورت بدتر است و ان نفرین این جانب میباشه......

پس سریعتر...
1384/12/02 12:06
 سلام
تپولو جان ببخش.اخه من نمیدونستم.یه سوال دارم: وقتی مقاله را میذاری چه مدت طول میکشه تا اونا تو سایت بذارن؟
1384/12/02 5:52
 Re: آفرین!!!
بابا دمت گرم تو دیگه اخر نقدو زبان فارسی با همی
دمت گرم خیلی قشنگ نقد میکنی من همیشه نقداتو میخونم بازم میگیم دمتتتتتتتتت گرمممممممممم
1384/12/01 22:40
 Re: سلام
دمت گرم توپولی خودم میخواستم براش بنویسم چون خودت همین بالاها نوشته بودی تا فصل 25 نوشتی
ولی مثل اینکه خوانوم نقد ها و جوابشونو حساب نمیکنه البته خودشم گفته اره جیگر
1384/12/01 22:30
 Re: آخه بابا جون همینه که ماعقبیم...
حیف که توپول جون امر فرمود جواب ابلهان (با عرض معضرت توپول جون) رو ندم وگرنه یه چیزی بهت میگفتم
که دیکه تو خط نقد کردن نری
1384/12/01 22:24
 MERCCCCCCCCCCCCCCCCCCCCCCCCCCC
mercccccccccccccccccccccccccccccccccccccccccccccc!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
1384/12/01 20:44
 زوده
اما.آرش جان هنوز زوده چون کمی طول میشکه که مقالات رو توی سایت بزارن.
1384/12/01 20:23
 Re: فصل بعد
پس من هنوز منتظر فصل بدی هستم ..به جایی منتقل شده؟ اگه شده جاشم به من بگو تپلو جان.
1384/12/01 19:51
 سلام
ببخشید پس فصل بعدی چرا نیمد؟
1384/12/01 18:43
 فصل بعد
فصل بعدیم فرستادم.
1384/12/01 14:22
 مرسي
بچه ها مرسی خیلی خوبین.
هری+پاتر جان و کینگزلی عزیز ممنون.
آنیتا جان مرسی پیشرفت داستانو بیشتر در فصلهای بعدی میبینید. ارور ها هم همان کاراگاه ها هستن که در ترجمه ها فرق میکنن. مثل مشنگها و ماگلها.
سیمرغ جان ممنون.
اما آرش جان لطف داری و به جمع ما خوش آمدی.
مایک لوری عزیز متشکرم از نظرت.
آ.ک.آ جان ، سیریوس و تیکای عزیز ممنون.
1384/12/01 14:18
 Re: هری اتر و انتقام نهایی
بدک نبود !
منتظر بقیه هستیم !
1384/12/01 13:56
 هری اتر و انتقام نهایی
سلام تپل

خوب بود زودتر بقيه را هم بنويس
1384/12/01 1:04
 بذارش
سلام تپل. اگه نظر منو می خوای داستان رو بذار از بچه ها هم بپرس که این جوری کیفش بیشتر است یا نه اما بازم میگم
ایول :lol2:
اما واقعا عالی می نیویسی. من از اول داستان رو خوندم.
1384/11/30 20:35
 هری اتر و انتقام نهایی
خب اگه نظر منو بخوای خوب بود..

اگه از جهات نمره دهی از 10 نمره دسته بندی کنیم من 8.5 میدم..

اما انتظار داشتم این فصل رو کمی طولانی تر می کردی
1384/11/30 19:34
 سلام
سلام من اولین باره نظر میدم.توپولو جان.ولی از اول داستانت خوندم.کارت خیلی خوبه.عالی.فقط فصل بعدو کی میذاری؟
1384/11/30 18:51
 دوباره منم
سلام توپولو ، پس کی بقیه اش را می فرستی.<br />ولی باز تو که ادامه می دی و مثل بقیه داستانت را رها نمی کنی.<br />یه خواهشم از کسی که مسئول مقالات هست دارم ،داستان هایی که خیلی وقت هست که ادامه داده نشدن را بردار تا ما سر کار نمانیم.<br />ممنون.
1384/11/30 18:43
 آفرین!!!
سلام تپل جان!!!
این داستانات عالی بود!!!
اگه کسی از اول داستانات رو دنبال کرده باشه، می تونه به وضوح پیشرفتتو حس کنه!!!
من که حسابی کیف کردم!!
خوبیشم اینه که این چندتا رو حسابی زود زدی؛ طوری که هنوز 21 رو نخونده بودم، 22 رو زدی!!! ایول!
نقدیوس:
- اشکالات جزئی نداشتی، فقط چند جا طرز جمله بندیت اشتباه بود:
" هری اگه همینطور پیش بری بهت قول میدم حداکثر تا دو هفته دیگه جادوی سنتی رو بلدی."==>
فکر میکنم باید فعل " یاد میگیری" رو به جای فعل " بلدی" استفاده می کردی.
- یک چیزی که خیلی در نوشته هات مشهوده، توجه یک جانبه به جلسات درس با دامبلدوره. ببین، هری الان استاد دفاع در برابر جادوی سیاه هست، دوست های اون سه تا هست و الان افکار آبرفورث هم اونو مشکوک کرده. چرا در نوشته هات چند تا صحنه نداشته باشی؟؟؟ میتونی مثلا قبل از شروع به صحبت کردن دامبلدور، صحنه رو ببری پیش ولدمورت یا آبرفورث یا دوستای هری!!! چرا که نه!!! اینطوری داستانت هم از یکنواختی در می یاد.
- بازم میگم، سعی کن بیشتر توضیح بدی، مثلا راجع به اون یک هفته ای که هری داشت تمرین می کرد، توضیح می دادی که مثلا حالا یک مشکلاتی داشت و ایناها، به قولی « به نوشته هات شاخ و برگ بده!!!»
- این " اورور " ها کی هستن؟؟؟ در داستان مشخص میشه یا من نمیشناسمشون؟؟!!!
- یک چیزه دیگه هم میخواستم بگم، اینکه سعی کنی یک هیجان هم به داستانت بدی!!!
**** بازم از داستانت ممنونم، خیلی باهاش حال می کنم، البته بهتر از این هم میشه؛ مطمئن باش!!!!***
-----
یه چیزی بگم حالت گرفته بشه؟؟؟....نگم؟؟.....ولی میگم: زودتر بنویس!!!!
1384/11/30 17:23
 badi chi shod?hahaha
bebin topol jan badi ro bezar zoodtar va ye kam action esh kon dar zemn bache ha nazariat khobi dadan age yadet bashe roling takid mikard harry ba ron va harmion bood na hamash ba dombeldor
1384/11/30 16:08
 badiii
bebin azizam shoma maro bad adat kardi pas chi shod dastan jadid.dar zemn khob ke javabe bache haro modi na mese baghiye ke asan maloom nist mikhonana ya na
1384/11/30 16:06
 سلام
سارا جان به هر حال باید اینجا هم جواب بدم و وقتی آن میشم میبینم کسی چیز گفته جواب میدم.
تازه من تا فصل 25 نوشتم ولی باید کمی بین فصلها فاصله باشه.
1384/11/30 15:19 · ویرایش: 1384/11/30 15:21
 ببین!!!!!
ببین عزیز یه پیشنهاد به جای اینکه بیای جواب بچه ها رو بدی برو فصل و بنویس که این همه آدم معطل نشن لااقل جواب که می دی یکی دو تا نه ده تا عزیز!!!!!!
1384/11/30 14:00
 لطف دارید
پرفسور اسنیپ جان اینم نظر شما بود ممنون.
1384/11/30 13:56
 آخه بابا جون همینه که ماعقبیم...
بابا جون این داستانا بد نیست ولی همش کپی برداریه و تقلید تا کب میخوایم از آثار غربی ها با ناشیگری و بی تجربگی تقلید کنیم اونم به این حد افتضاح بعدم همه میان میگن آفرین نمیدونم...
بیاین برین تروخدا به سایتهای به زبان انگلیسی یا زبانای دیگه که مال طرفدارای هری پاترن نیگاه کنید هیچ کس به خودش اجازه نمیده همچین چیزایی بنویسه و با تقلید ناشیگری بزاره تو سایتش.
اینقدر به رولینگ و قدرت قلا دنیاش و موجوداتش و نویسندگیش احترام میزارن که تقلید از اونو جرم میدونن حتی برای نوشتن الکی...
به جای این کار نیروهامونو تو یه چیز دیگه بزاریم...
1384/11/30 13:28
 ارباب
ارباب سیاه جان ممنون ولی لطفا یکم رعایت کن چون خوب نیست اینطور حرف زدن. بخاطر خودت میگم عزیزم.
ایشون هم خواستن نقد کرده باشن. حالا اگه کسی کمی مبتدی بود خبرو اشتباهی فرستاد که نباید بزنیم تو ذوقش. ممنون. میدونم که دیگه رعایت میکنی.
1384/11/29 20:20
 Re: بازیگر ایرانی
اسنیپ جونم خودتو بد ظایع کردی حد اقل یه سر به سایت میزدی بعد خبر میزاشتی ما اینو 2 ماه پیش خوندیم با عرض معزرت
1384/11/29 19:52
 Re: در موردداستان
بنظز من داستانش عالیه
بعدشم داستان نوشتن به سن ربط ندارد احمق
حتما میخواستی اسمتو بزاری مخ ندارم نه
واقعا نقدت احمقانه بود جناب مخ ندارم
1384/11/29 19:48
 Re: مرسی
راستی توپول جون حواستو جمع کن که یهو رولینگ از کتابت کپی نزنه بشی مثل ملکی
فصل 23 رو بلند تر و کامل تر کن
مهم نیست کی باشه که میفرستیش رو سایت
مهم اینه که کامل باشه با تشکر از اهمیت دادن به نقد
دست وپا شکسته من
ارباب سیاه
1384/11/29 19:42
 سلام
ندارم جان من زیر 17 هستم
دادلی جان ممنون. چشم.
بیگ صالح عزیز مرسی فردا میزارم.
سوروس اسنیپ عزیزم متأسفانه من می دونستم ولی این جاش اینجا نبود.
تک شاخ جان ممنون. من یه مدت که قرار بود اینجا دیگه داستانو نذارم از شما جلوتر افتادم. حالا فصل 25 هستم. ولی لطفا اصرار نکنید که دیگه سریعتر بذارم.
دارن شان عزیز ممنونم.
1384/11/29 14:41
 ايول.بابا دمت گرم
بابا ايول.دمت گرم.واقعا كه خوب نوشتي.اگه پشتكار داشته باشي ميتوني هري پاتر وطني ( ساخت ايران،ولي موتورش پژو باشه) رو بنويسي.
يعني بشي يكي مثل ..........................
1384/11/29 13:14
 هر چی دوست داری
خوب بود،ولی یه سوال برام پیش اومد اینکه چی شده؟این چند وقته انرژی گرفتی که تند تند فصل جدید رو می ذاری و باید بگم خیلی خوب داری داستانت رو پیش می بری و مرسی.
1384/11/29 12:56
 بازیگر ایرانی
هیچ میدونستید که بازیگر نقش Padma Patil توی هری و جام آتش و فیلم پنجم یه دختر ایرانی الاصل به اسم افشان آزاد...مطمئنم که نمیدونستید ولی حالا بدونید...
1384/11/29 12:45
 کی
خیلی خوب بود
ولی قسمت بعدی رو کی میزاری ؟
1384/11/29 12:39
 ایول
دستت درد نکنه خیلی عالی بود
فصل بعدیو لیز بده تو سایت
1384/11/29 10:18
 در موردداستان
هری عزیز اگر 17سال به پایین داشته باشی پس زیبا می نویسی در غیر اینصورت با عرض معذرت نوشته هایت افتضاح است
1384/11/29 10:03
 مرسی
ارباب سیاه عزیز مرسی که نقد کردی.
به هر حال هر داستانی ایرادهایی هم داره دیگه که با گفتن شما اینجا من سعی میکنم رفعشون کنم.
1384/11/29 7:41
 بابا دمت گرم
بابا دمت گرم
من تازه عضو شدم ولی همه داستان تو همه 22 فصلو
خوندم داستان بقیه رو هم خوندم همشون کشکی
(با عرض پوزش) مال تو عالیه البته باید گفت ایدهات
ماه ماه ماه اگه دست یه نویسنده حرفه ای بود
یه شاهکار دیگه مثل هری پاتر مینوشت
البته مال تو هم عالیه میدونی باید کمی حرفه ای تر بنویسی مثل توصیفات شخصیتهای جدید و یه چیزی که خیلی منو ناراحت کرد تو شخصیت های قبلی رو تو داستانت حل کردی رون و هرمیون کم کم دارن تو داستانت گم میشن تو دین توماس نویل پتیل ها لاوندر فرد وجرج دخمه ها راهرو ها ارواح و خیلی چیزها که هری پاتر با اونا جالبه رو حذف کردی میشه بگی چرا
امیدوارم ناراحت نشی واقعا داستانت ماه ماه عالیه
فقط چند تاچیز کم داره ها ها ها ارباب سیاه
1384/11/28 23:58
 بله
سیمرغ جان ممنون
خوش آمدی.
1384/11/28 22:17
 خواهش
ببخشید هری توپلو که از این راه برای ارتباط برقرار کردن با بچه ها استفاده کردم ،چون هنوز خیلی چیزهارو بلد نیستم .<br />من چند وقتی هست که عضو سایت شدم ،امیدوارم کسی بتواند به من در شناخت این سایت کمک کند
با عرض پوزش مجدد.
1384/11/28 21:55 · ویرایش: 1384/11/28 22:03
 سلام هری توپلو
سلام به شما و بقیه بروبچز <br />من تمام 22 قسمت را باهم خواندم وهمینطور کتاب های اصلی هری پاتر رو به همین دلیل طاقت انتظار را ندارم . <br />باید بگویم داستان شما بسیار زیبا است .مخصوصا فصل های آخر چرا که من نیز به جادو بدون استفاده از چوب فکر کرده بودم ونمی دانم چرا رولینگ ازاین موضوع استفاده نکرده .<br />ببخشید این قدر حرف زدم ،چون اولین بارم بود.<br />دوست دار جادو گران سیمرغ طلایی
1384/11/28 21:46 · ویرایش: 1384/11/28 21:50
 مرسی
ممنون
ویلیام جان اگه این کارو بکنی ممنون میشم.
1384/11/28 17:03
 Re: سلام
eyvalla kheyli khoob bood
1384/11/28 16:28
 سلام
من فصل ها رو pdf کردم
اگر بخاهی میتونم بذارم تو persiangig
البته با اجازه تو
1384/11/28 15:04
 چند پیشنهاد
خوبه . فقط به نظرم یه چیزی کم داره . حجم داستان رو بیش تر کن و به جزئیات و توصیف ها بیش تر بپرداز.
این طوری هم جذابیت داستان بیش تر می شه و هم فضای روشن تری در ذهن خواننده ایجاد می شه . و دیگه این که خواننده زمانی رو برای نفس تازه کردن به دست میاره .
پیشنهاد می کنم به روابط بین معلم ها هم بیش تر بپرداز ی ، مثلا این که موقع ناهار یا شام و یا در اتاق اساتید چه حرف هایی بین معلم ها و هری رد و بدل می شه .
یه چیز دیگه . فضا و جو داستان رو هم ذره ذره تغییر بده ، مثلا ( به قول دوستان) یهو یی رومانتیک و یهو یی اکشنش نکن ، این طوری فضا برای خواننده به طور ناگهانی تغییر می کنه ( بر می گرده به همون مساله ی پر حجم کردن داستان).
کارهاتو هم هفته ای روی سایت بذار .
مرسی.
1384/11/28 14:37
 ممنون
مرسی از همه که اینقدر لطف دارن ولی حالا یکم صبر کنید بعدش فصل بعدو میدم.
1384/11/28 13:25
 عالیه
عالی بود خیلی عالی بود تند تر بنویس شوخی کردم اما بعدی رو بنویس ایول تپل.
1384/11/28 12:25
 خوب بید
داستانت خیلی قشنگ بید و با همه ی داستان های دیگر فرق فوکوله راستی بقیه اش رو زودتر زودتر زودتر زودتر زودتر زودتر زودتر زودتر زودتر زودتر زودتر زودتر از خودت در وکن و وزار توی سایت (راستی وبخشید اونجا سوزنم از خودش گیر در وکرد!!!!!! )
1384/11/28 12:17
 Re: ایول به ولت
ایول به ولت دوست دارم تپولو
عالیه
1384/11/28 7:32
 baba
to keh koshty ma ro ba i n dastanet
1384/11/27 22:55
 درسته
قبول دارم مرلین بزرگ.
اما درست میشه.
1384/11/27 22:43
 یه انتقاد
داستانت واقعا عالیه!!!!!!!!<br />فقط یه اشکال داره و اونم اینه که داستان چند فصله که همش در اتاق دامبلدور اتفاق میفته و وقتی که هری به هاگوارتز میره انگار که زمان ایستاده هیچ اتفاقی نمی افته........امیدوارم که ناراحت نشده باشی......وقتی که فصل بعدی رو میذاری جواب من رو هم بده.....
1384/11/27 22:40 · ویرایش: 1384/11/27 22:43
 سلام
از همه متشکرم.
هری+پاتر جون نمیشه یه فصل همه جور باشه مگه شکلاتها همه مزه برتی باته؟!
کینگزلی جان حرف شما رو قبول دارم ولی رولینگ که چیزی ازش بعید نیست و من هم که رولینگ نیستم!
1384/11/27 21:42
 Re: هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 2...
قشنگ بود
به آیندت امیدوار باش
1384/11/27 20:22
 هری پاتر و انتقام نهایی - فصل 22
عالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیه!
1384/11/27 20:04
 عالییه
سلام هری
داستانت زیباست و از سرعت عملت خوشم اومد
بابا ای ول
1384/11/27 19:55
 ایول
khob bood vali be nazare man age roling bood nemiomad in hame esnipo koshk kone bad ye ho in hame romantic esh kone vali age roling bood vali ba in hame kheyli az baghiye behtar minevisi
1384/11/27 19:16
 hall kardam
kheyli khob bood vali man migam age yekam action esh koni behtare
1384/11/27 19:14
 ای ول
اینم خیلی خوب بود.واقا آفرین
دستت درد نکنه
1384/11/27 19:14 · ویرایش: 1384/11/27 19:18
 خوب
دستت درد نکنه.

1384/11/27 19:13
 kheily bahale
ایول خیلی باحالی .
خیلی تخیلت خوبه.دسته رولینگ رو از پشت بستی
1384/11/27 18:53
 ایول بابا
خیلی عالیه واقعا قشنگه
very nice fabulous
very good exellent fantastic
شرمنده دیگه چیزی به ذهنم نرسید
مرسی از اینکه داستان رو زود دادی هدیه ی ولنتاین خوبی بود
1384/11/27 18:40 · ویرایش: 1384/11/27 19:42

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.