کتاب چهارم: هری و هرمیون به همراه هاگرید تا نیمه شب بیرون خوابگاهشان بودند که آرگوس فیلچ سر میرسد و میگوید: اوهو! تا دیروقت بیرون از رختخوابین، این یعنی مجازات!
هاگرید: هیچم اینطور نیست، اونا با منند، مگه نه؟
فیلچ با حالت تهوع آوری میگوید: حالا چه فرقی میکنه؟
هاگرید: مگه من یه استاد وامونده نیستم ای فشفشه فضولباشی!
کتاب ششم: هری پشت در کلبه هاگرید ایستاده است و او را صدا میزند اما وقتی هاگرید جواب نمیدهد هری برای تحریک او چوبدستیش را بیرون میکشد و میگوید: اگه درو باز نکنی منفجرش میکنم!
هرمیون با حیرت گفت: هری امکان نداره بتونی ...
در همین موقع چنان که انتظار میرفت در کلبه چهار تاق باز شد. هاگرید که در آستانه در ایستاده بود با وجود پیش بند گلدارش! به شدت خطرناک بنظر میرسید!!
کتاب هفتم: در جشن عروسی بیل و فلور هاگرید که درست متوجه نشده بود فرد چه جهتی را به او نشان داده به جای نشستن روی یکی از صندلی ها که به روشی جادویی بزرگ و مقاوم شده و مخصوص او بود، روی پنج صندلی نشست که به کپه بزرگی از چوب تبدیل شدند!
کتاب هفتم: فصل افول جنگجو: هاگرید که سرانجام موفق شده بود با زور و تقلا هیکل خود را از در آشپزخانه رد کند تلو تلو خوران بسمت یکی از صندلی ها رفت و روی آن نشست و صندلی زیر وزن او شکست!
کتاب هفتم: فصل افول جنگجو: هاگرید بار دیگر در عبور از در دچار مشکل میشود و در چارچوب آن گیر میکند و با صدای دورگه ای میگوید: هری، یه کمکی به ما بکن!
در یکی از کتاب ها: وقتی هاگرید با هری در حال صحبت درباره سانتورها است با عصبانیت میگوید: این کوفتی ها هر چیزی که نزدیکتر از ماه به زمین باشه نمیبینند!
تولدت مبارک روبیوس!

گزینههای نمایش نظر
ای بابا چقد تولد !
آره دیگه خبرا این روزا شده تولد.
هری پاتر هم داره تموم میشه .
باشه بابا تولد تو هم مبارک
من کشته مرده ی اون کلبتم به خدا
گریه دار بیشتر بود تا خنده دار !!
ولي به نظر من سوژه هاي ذكر شده اصلا" خنده دار نبود!