جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور دنیای جادوگری هستند)
25 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

کارگاه داستان‌نویسی

مادرخوانده - فصل 4

تدی اسنیپ 10 شهریور 1385 3:39 بعد از ظهر 447
پتونیا واقعا از جشن لذت میبرد .حالا بیش از همیشه دلش میخواست که جادوگر باشه . . لیلی حق داشت که همیشه از دنیای جادویی حرف بزنه. همه چیز جالب و باور نکردنی بود. یه عالمه بادکنک و گل توی هوا معلق بودن. لیوانهای نوشیدنی بعد از خالی شدن خود بخود پر میشدند .و سازهایی که بدون نوازنده مینواختند . از همه عجیب تر مهمونا بودند . یه مرد غول پیکر که از در به زور وارد شد . و زنی که گاهی اوقات پارس میکرد حتی چند تا حیوون هم به جشن دعوت شده بودند. و سیریوس....
و حس غریبی که نسبت بهش داشت .
در بین جشن سیریوس و جیمز غیبشون زد . بعد از چند دقیقه لیلی به پتونیا نزدیک شد وآروم زمزمه کرد : جیمز کجاست ؟
_ طبقه ی بالا
لیلی اخم کرد و گفت : برو صداش کن .
پتونیا پله ها رو دو تا یکی کرد . از زیر در نور بیرون میزد پتونیا می خواست در بزنه اما در اتاق بحث پرشوری در جریان بود .
صدای سیریوس می اومد که با لحن مسخره ای میگفت : اون یه ماگل کثیفه میفهمی . فامیل در این باره چی میگن .. حیثیت خوانوادگی مون لکه دار میشه. ماگل ها یه مشت احمق به تمام معنا هستن . کثیفترین موجوداتی که تا به حال دیدم .اونا میخوان جادوگرای نادونی مثل ما رو گیر بندازن. ازدواج با یکی از اونا یه فاجعه است شرم آوره .
پتونیا نمی فهمید داره چی کار میکنه تلو تلو میخورد . سرش داشت میترکید اشک به چشماش هجوم آورده بود سرش به دوران افتاده بود
عشق...عشق..ماگل کثیف..کثیف
نفهمید چطوری به طبقه ی پایین رسید . موزیک بلند تر شده بود . همه با دیدن اون فریاد شوق سر دادند زن بلند قامتی که عکاس بود گفت: بالا خره اومدی؟ پس داماد کجاست ؟
بازوی پتونیا رو گرفت . پتونیا دست زن رو با خشونت پس زد و جیغ کشید: ولم کن !
همه ساکت شدند پتونیا سرش رو بین دستاش گرفت . رد اشک روی صورتش مونده بود از تالار بیرون رفت . لیلی با لباس عروسی پشت سرش میدوید .
بارون شدیدی باریدن گرفته بود . پتوبیا چند قدم دوید و بعد توی گل زمین خورد لباسش خیس شده بود . از شدت گریه صداش گرفته بود . همه مهمونا پشت سر لیلی جمع شده بودند . پایین دامن اونم کثیف شده بود. چشماش از روی صورتهای متعجب مادر و پدرش دوستای جیمز همکلاسی های لیلی و مادر و پدر جیمز گذشت . یه نفر از بینشون راه باز میکرد
جیمز بود و پشت سرش ....... اون چشمای بی احساس...کراوات مسخره و هیکل نفرت آور
فضا نیمه تاریک بود و صدای ضعیف موزیک سالن به گوش میرسید . فریاد زجر آلود پتونیا درخیابان پیچید: برید گم شید. از همتون متنفرم ...متنفرم ..
چند قدم عقب عقب رفت صورت گل و اشک آلودشو باآستینش پاک کرد. فریاد کشید: ازتون بدم میاد. و تلو تلو خوران در تاریکی گم شد
صدای فریاد پتونیا هنوز در سر سیریوس بود :ازت متنفرم .
***
پتونیا گونه های خیسشو به گونه های خیس پنجره فشرد . آسمون زار زار به حالش گریه می کرد . لباس قشنگش رنگ و رو رفته و گلی بود وآرایش موهاش باز شده بود.
با خودش فکر کرد الان تو عروسی چه خبره ؟ حتما دارن به همه می گن من یه دیوونه ام که حمله عصبی بهش دست داده . ولی سیریوس چه فکری می کنه؟ لبخند محوی به لبش اومد. حتما داره فکر می کنه: اینم مثل بقیه. همشون وقتی با واقعیت روبرو می شن دیوونه می شن و لبخند می زنه و دندوناش برق می زنه وبا حرکت سر...لبان پتونیا از نفرت می لرزید : لعنتی .
گوشی تلفن رو برداشت و شماره ای رو گرفت . صدایی از پشت خط گفت: بله؟
پتونیا بغضشو فرو خورد و گفت:ببخشید ... آقای دورسلی ؟
***
پتونیا خمیازه ای کشید و به ساعت نگاه کرد تا 45 دقیقه ی دیگه بچه ها باید توی مدرسه باشن از پله ها پایین رفت در اتاق هری رو به صدا در اورد : پاشو . دیرتون می شه . پاشو هری...
صدایی از تو به گوش نمی رسید پتونیا در رو باز کرد هری را که رو به دیوار خوابیده بود تکون داد. اون از خواب بلند شد چشماشو از هجوم نور آفتاب تنگ کرده بود موهاشو از صورتش دور کرد . پتونیا جیغ زد :هری ی ی ...
در حالیکه با نفرت به موهای هری خیره شده بود گفت امروز عصر میریم یه آرایشگاه درست و حسابی .
و هری با تعجب به کاری که ناخواسته انجام داده بود فکر می کرد .
نظرات متعلق به نویسنده است. ما مسئول محتوای آنها نیستیم.
 Re: خوفه
بی نظیر بود می دونی فقط یه مشکل داشت اونم این که خیلی کوتاه بود. سعی کن طولانی تر بنویسی. باز هم می گم عالی بود. موفق باشی...
1385/06/25 18:41
 *
بی شک خیلی عالیه محشره
1385/06/24 20:48
 Re: اي بابا
خوفه ! زیادی هم خوفه ! ادامه بدی ضرر نمی کنی !
1385/06/24 20:15
 بماند
عالی بود ملت. فصل چهار و 4 رو پشت سر هم دادی.
بازم تکرار. تو یک روز دومین باره. چرا اذیت می کنین این داستان تموم شد.
1385/06/24 8:10
 kheyli bahali
midooni. chizo neveshti ke manam too fekresham
1385/06/17 3:37 · ویرایش: 1385/06/17 3:46
 مادر خوانده
خیلی عالی بود ...به داستان نگاه قشنگی داری ...خیلی خوب بود
1385/06/16 22:20
 عالي
از بقيه مقاله ها بهتر بود مخصوصاً بعضــــــــــي ها!
1385/06/16 7:15
 عالي
از بقيه مقاله ها بهتر بود مخصوصاً بعضــــــــــي ها!
1385/06/16 7:14
 [جالب بود
خوب بود
سرعتت بد نیست
فصل 3و4 پشت هم آوردی ولی 2 تا 3 خوبب نبود
ولی داستانت خوبه
1385/06/15 19:44
 Re: عاليه
خوب بید ..... عالی :hammer: :hammer:
مرسی از زحمتی که کشیدی :ygrin:
1385/06/15 19:04
 عاليه
خيلي خوبه عاليه بازم ميگم كلا با موضوعش حال مي كنم
1385/06/15 17:04
 گذشت زمان،به دست يك نويسنده
خيلي عالي بود مي خواستم بگم حالا كه دوباره به روال عادي برگشتيم ادمه مي دي يا اينكه تموم شد؟
1385/06/15 14:16
 عاليه
بازم مي گم خيلي خوب مي نويسي سرعت عملو حال كردم دون تا پشت سر هم
1385/06/15 12:50