پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

218
نفر همین الان آنلاین‌اند 1 نفر در «دنیای جادوگری»
1 عضو 217 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

54 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

داستان‌های غیر هری پاتری

دنياي مردگان

نيكلاس استبنز 08 شهریور 1385 11:15 بعد از ظهر 732
بابك ، به نظر تو بازي فردا رو كي ميبره؟
بابك كه روي قبري دراز كشيده بود و به ستاره هاي آسمان نگاه ميكرد با بي ميلي گفت:«بازي فردا؟ فكر كنم چلسي ببره!»
چي؟چلسي؟بارسا همچين ببرتش كه نفهمه از كجا خورده.رونالدينهو و اتوئو هم كه تو اوجن!!
بابك همانطور كه دراز كشيده بود بعد از چند لحظه مكث چشمهايش را بست و گفت:«ولي بازي تو زمين چلسيه»
برگشتم تا جوابش را بدهم.اما وقتي به صورت او نگاه كردم متوجه شدم كه از موضوعي ناراحت است و هيچ علاقه اي هم براي ادامه اين بحث ندارد.
«چيه؟چي شده بابك؟چرا ناراحتي؟»
بابك از روي قبر بلند شد و آه عميقي كشيد.از كنار چند قبر رد شد.كنار بزرگترين قبر قبرستان ايستاد.آه دوم را بلند تر كشيد و همانطور كه به آن قبر نگاه مي كرد گفت:«امير،يادته؟سه ماه پيش.همين جا!!!!!درست همين قبر! امير،چرا كسي حرف ما رو باور نكرد؟»
بابك داشت در مورد حادثه سه ماه پيش صحبت ميكرد.در مورد آن شب.آن شب لعنتي.
سه ماه پيش من و بابك ،شب رفته بوديم قبرستان.آخه ما عادت داشتيم كه هفته اي دو شب به قبرستان برويم.نميدونم چرا ولي اين عادتمون بود.وقتي به قبرستان نزديك ميشديم يك حسي به من دست داد.يك حس عجيب.حسي كه تا آن شب تجربه اش نكرده بودم.
يك صدايي در درونم به من ميگفت كه به قبرستان نرويم.حداقل امشب نرويم.هر چه به قبرستان نزديكتر ميشديم اين صدا هم قويتر ميشد.وقتي به قبرستان رسيديم ديگر طاقت نياوردم و در مورد آن حسم به بابك گفتم.
به او گفتم بيا تا برگرديم.
بابك كه يك قدم از من جلوتر بود برگشت و در چشمهاي من نگاه كرد و گفت:«چي؟برگرديم!چرا؟»
من گفتم:«هيچي.فقط بيا برگرديم.امشب نريم.»
بابك گفت:«نريم ؟ آخه براي چي؟» كمي مكس كردو ادامه داد:«نكنه ترسيدي.»و در حالي كه لبخند ميزد با لحن تمسخرآميزي گفت:«آره.تو ترسيدي.تو كه ترسو نبودي.از چي ميترسي؟از چند تا قبر يا مرده؟» و با صداي بلند خنديد.
از اين حرف بابك ناراحت شدم.براي همين گفتم:«نه.صحبت ترس نيست!مگه تا الان مي امديم ،من ميترسيدم؟ نه اين يك حس.........»
(نكنه من ترسيده باشم!اين همه ما به قبرستان آمده بوديم و هيچ اتفاقي نيافتاده بود.اين بار هم مثل دفعات قبل.)
به پشت بابك زدم و با زيركي گفتم:«نه.خوشم اومد.نشون دادي هنوز دل و جيگر داري.»
بابك كه از اين تغيير ناگهاني من تعجب كرده بود فقط به من خيره نگاه كرد.
من از در قبرستان رد شدم و گفتم:«چيه ،چي شده پسر؟ نميخاي بياي ؟نكنه ترسيدي؟» و به راهم ادامه دادم و با صداي بلند خنديدم.اما هنوز مطمئن نبودم كه اين كار من درست است يا نه.
بابك با صداي خنده من به خودش آمد و به دنبال من وارد قبرستان شد.
ما تو قبرستان از هر دري صحبت ميكرديم.از بازي فوتبال گرفته تا فيلمهاي سينمايي و .......آن شب هم ما داشتيم در مورد فيلم ون هلسينگ صحبت ميكرديم كه شب قبل ديده بوديم.
به نظر بابك خون آشامها وجود دارند،ولي من هنوز در اين زمينه ترديد دارم.
من به بابك گفتم:«اگه واقعا خون آشامها وجود دارند ، چرا تا الان كسي اونها رو نديده؟»
بابك كه انگار داشت در مورد عادي ترين موضوع صحبت ميكرد گفت:«آخه بچه ، اگه ميخاستن خودشونو نشون بدن كه نميتونستن زندگي كنن.منظورم اينه كه نديدن چيزي دليل بر نبودنش نيست.مثلا ، همين هوا.مگه ما هوا رو مي بينيم؟اما وجود داره.»
من كه از اين لحن بابك ناراحت شده بودم گفتم:«پروفسور،هوا فرق ميكنه.درسته كه ما هوا رو نمي بينيم،ولي حسش مي كنيم.»
بابك كمي فكر كرد و گفت:«اگه وجود ندارن پس اينهايي رو كه تو فرانسه گرفتن چي بودن؟»
چند هفته پيش تو مجله نوشته بود كه تو جنگلهاي فرانسه ، پليس عده اي رو كه از خون انسانها ميخوردن دستگير كرد.من در اين مورد چيزي نداشتم كه بگم، ولي براي اين كه كم نياورم گفتم:«از كجا معلوم كه خون آشام بودن؟ اونا فقط گفتن عده اي رو كه خون آدم رو خورده بودن دستگير كردن.»
بابك از اين كه داشت تو اين بحث پيروز ميشد خوشحال بود.لبخندي زد و گفت:«خب كوچولو ، اونا چرا خون ............» و ناگهان ساكت شد و به روبرو نگاه كرد.جايي كه بزرگترين قبر اون منطقه قرار داشت.
نظرات متعلق به نویسنده است. ما مسئول محتوای آنها نیستیم.
 قسمت دومش رو فرستادم
خب خب خب.
همين الان قسمت دومش رو هم ارسال كردم.
ولي خدا ميدونه كه كي تو سايت قرار بگيره
اين منم.
نيك بي سر
نيكلاس استبنز
1385/06/24 20:58
 jaleb
Kheili jaleb bood khosham oomad.hayajanesh bala bood GHABRESTOONam jaye bahalie ha!!!



1385/06/20 20:58
 tekrari bod
ey baba eenke tekrari bodesh. ghesmate badish chie
1385/06/20 20:35
 Re: جالب بود
این جزو معدود داستانهاییه که من ازش خوشم اومد...نکته جالب این بود که اسم ها برخلاف بقیه داستانها فارسی بود و من از این قضیه خیلی خوشم اومد!!

کلا قشنگ بود، ولی جای پیشرفت داری....کوتاه بودن فصلها هم خوبه چون اگه بلند بود من حال نمیکردم بخونمش داستان جالبه و امیدوارم که نصفه کارش نذاری!
1385/06/20 19:19
 دنیای با حالی بود !
خیلی قشنگ بود ولی کمی کوتاه بود در کل خوب بود ولی اینو بدون که باید در اول داستان جریان داستان رو توضیح بدی که هیجان داشته باشه تو قسمت اولت آدم هیچی متوجه نمی شد منتظر فصل بعدی هستم !
راستی یه پاسخ برام بفرست که چند روز یه بار داستان رو میذاری رو سایت ؟ بفرستیا ! تو قسمت پیام شخصیم منتظرم .
1385/06/20 18:20
 خوبه .
جالب بود . مخصوصا مكان اتفاق افتادنش كه خيلي غير عاديه .
موفق باشي همگروهي سابق عزيز .
1385/06/18 22:29
 اي بابا
اي بابا جمعش كنين بره پي كارش.
اينم شد داستان.؟
ولي شوخي. خوب نوشتم نه؟
الان شديم سه نفر.
نويسنده اين داستان شد سه نفر
1385/06/18 22:15
 ادامه بده..... (چشمك)
نيك غزيز، خوب نوشتي.
منتظر فصل هاي بعدي هستيم....

موفق باشي
1385/06/18 21:55
 خب ديگه
خب ديگه. اين نظر لطفتونه.
ولي در مورد تيم مورد علاقه من.
شرمندم كه اينو ميگم. من طرفدار چلسي نيستم. فقط آنري و شوچنكو. برام فرقي نميكنه كه تو كدوم تيم بازي كنن.
در ضمن منتظر قسمت دوم باشين.
1385/06/18 13:39
 Re: مردگان
khob bud ye jori minevisi ke adam ro baraye khondan edameye dastan moshtagh mikoni.
1385/06/18 10:29
 مردگان
عجبا!یه طوری می نویسی که آدم خواه یا نا خواه مجبور می شه فصل های بعدی رو هم بخونه!راستی منم طرفدار چلسی ام.
1385/06/18 9:13
 جواب
رابستن عزيز. بايد بگم كه نه
اشتباه گرفتي.
آناكين استبنز همون آناكين مونتاگ خودمونه و نيكلاس استبنز هم همون نيك بي سره.
مفهوم بيد؟
قسمت دوم داستان هم آمادست. بايد بزارمش تو سايت.
1385/06/17 19:54
 عنوان
خوب بود ولي آناكين استبنز همون نيكلاس استبنزه ؟
1385/06/17 16:46
 مرسی
خب داستانت خوب بود.
منتظر فصل های بعدیش هستم.
ایول منم با قبرستون و این جور جاها حال می کنم...
یه نمه هیجانم بیار تو کار
کاترین
1385/06/17 16:17
 Re: good
khob midooni nemishe zad to sare dastan.
vali bayad moghadame chini mikardi avval
1385/06/17 3:11
 lhhhhhhh
ایول داش نیکی خودم
دمت گرم بابد تو به کدوم یکی از فامیل هامون رفتی؟
ولی کارت درسته ها زود بنویس بقیش رو
1385/06/16 20:18
 بدک نبود
بدک نبود ولی باید منتظر بقیه داستان باشیم
فصل های بعد رو زود تر بزار
1385/06/16 18:22
 Re: خوبه
خوب بود . داستان خوبیه اما بستگی به فصل های بعدی داره

مرسی از زحمتی که کشیدی
1385/06/16 17:53
 آخيش
آخيش .
خدا رو شكر. بالاخره اين مقاله يا داستان ما هم بعد از دو هفته تو سايت قرار گرفت.
در مورد قبرستون هم بگم كه من كلا با قبرستون و جاهاي خفن حال ميكنم.
1385/06/15 23:23
 جالب بود
ها....داستان جالبی بود.باید منتظر باشیم و ادامه آن را بخوانیم
من میدونستم که داری از جماعت ارزشی فاصله میگیری!
خداوند ارزش را در نهادت بیشتر کند
1385/06/15 23:08
 سوال
چرا تو قبرستون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
1385/06/15 21:59
 خوبه
خوب بود،يعنی بد نبود اما فکر کنم فصلهای بعد قشنگتر بشه،ادامه بده.
فقط يه سوال:برای چی اون دوتا هفته ای دو روز ميرفتن قبرستون؟!!پاتوق بهتر از اونجا نبود؟!!!!!!!!!
1385/06/15 18:55 · ویرایش: 1385/06/15 18:59

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.