اینستاگرام
آنلاینها
26 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور دنیای جادوگری هستند)
26
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
داستانهای غیر هری پاتری
دنياي مردگان - فصل 2
چند هفته پيش تو مجله نوشته بود كه تو جنگلهاي فرانسه ، پليس عده اي رو كه از خون انسانها ميخوردن دستگير كرد.من در اين مورد چيزي نداشتم كه بگم، ولي براي اين كه كم نياورم گفتم:«از كجا معلوم كه خون آشام بودن؟ اونا فقط گفتن عده اي رو كه خون آدم رو خورده بودن دستگير كردن.»
بابك از اين كه داشت تو اين بحث پيروز ميشد خوشحال بود.لبخندي زد و گفت:«خب كوچولو ، اونا چرا خون ............» و ناگهان ساكت شد و به روبرو نگاه كرد.جايي كه بزرگترين قبر اون منطقه قرار داشت.
گفتم:«چرا چي ؟»
بابك كه همچنان داشت به آن نقطه نگاه ميكرد گفت:«هيس.ساكت باش!»و انگشت سبابهاش را جلوي بيني به صورت عمودي گرفت و علامت سكوت را نشان داد.من هم به آن قبر نگاه كردم ولي چيزي آنجا نبود.بابك دور و اطراف را خوب نگاه كرد و گفت:«تو صدايي نشنيدي؟»
گفتم:«نه.مگه صدايي اومد؟»
بابك كه همچنان با سوظن به اطراف نگاه ميكرد گفت:«آره.يك صدايي اومد.از اون طرف!»و با دست به بزرگترين قبر اشاره كرد.
گفتم:«من كه صدايي نمي شنوم.»و بلند شدم و به سمت قبر رفتم.كنار قبر ايستادم و به دور و اطراف نگاه كردم.نه كسي بود و نه صدايي .برگشتم و دوباره كنار بابك نشستم . تا 10 دقيقه بعد هم در مورد آن صدا صحبت كرديم .تا اين كه آن اتفاق شوم افتاد.
از همان قبر بزرگ صداهايي آمد.صدايي مثل خراشيدن زمين.به بابك نگاه كردم.حال بابك بهتر از من نبود.ميشد ترس را در چشمهايش ديد.صداي ضربان قلب من به وضوح شنيده ميشد.تپش قلبم هر لحظه بيشتر ميشد.به بابك گفتم:«بابك،بريم؟»
بابك فقط سرش را به علامت تاييد تكان داد كه ناگهان سنگ بالاي قبر كنار رفت.ديگر نفس كشيدن برايم سخت شده بود.قلبم به شدت مي تپيد.خواستم بلند شوم و از آنجا فرار كنم اما پاهايم حركت نمي كردند.تمام بدنم خشك شده بود.بابك فقط به قبر نگاه مي كرد و با صداي بلند نفس مي كشيد.از درون قبر يك نفر با لباسي سفيد بيرون آمد.به اطرافش نگاهي كرد و وقتي ما را ديد لبخندي زد.دستي تكان داد و به سمت ما حركت كرد.مرگ را جلوي چشمم ميديدم.چند قدم بيشتر با ما فاصله نداشت كه صداي برخورد چيزي را با زمين شنيدم.بابك بود كه از ديدن آن صحنه غش كرده بود.مرد 2 قدم ديگر با من فاصله داشت.بوي تندى به مشام ميرسيد.وقتي به بالاي سرم رسيد،آخرين چيزي كه از آن شب يادم است اين بود كه دستش را به سويم دراز كرد.
الان 3 ماه از اون ماجرا ميگذره و ما دوباره با كمال پررويي به همون قبرستون برگشتيم. دقيقا كنار همون قبر.
شايد اگه شخص ديگهاي به جاي ما بود، هيچ وقت به اون قبرستون برنميگشت. ولي ما برگشتيم.
وقتي به ياد اون شب لعنتي ميافتم، ترس و خشم تمام وجودم رو فرا ميگيره!!!!.
چرا خشم؟!!!!؟
بعد از اون ماجرا دردسرهاي زيادي كشيديم. روز بعد اون شب، نگهبان قبرستون ما رو بيهوش پيدا كرد و به بيمارستان برد.
وقتي بابا و مامان بيمارستان اومدن، ما هنوز بيهوش بوديم. تقريبا حوالي ظهر بود كه به هوش اومديم. من و بابك تو يك اتاق خصوصي بستري بوديم. فقط من و بابك.!!. ولي بابك نيم ساعت زودتر از من بهوش اومد.
ما فقط همون روز رو راحت بوديم. چون از فرداي بهوش اومدنمون سيل سوالها و پرسشهاي بيانتها به سمتمون سرازير شد.
چرا رفته بودين قبرستون؟ شما اونجا چيكار ميكردين؟ اونجا چه اتفاقي افتاد؟ كي شما رو به اين روز انداخت؟ كسي به شما حمله كرد؟ اونجا بجز شما ديگه كي بود؟ ......
و هزاران سوال مشابه. ما هم هربار تمام چيزي رو كه ديده بوديم براشون تعريف ميكرديم. يك بار. دوبار. ده بار. صد بار. ولي هيچ وقت حرفهاي مارو باور نكردند. حتي به خودشون زحمت ندادند كه به قبرستون برن و به اون قبر سر بزنند. همه با هم يك صدا ميگفتند كه ما خيالاتي شديم. از اين وضح حسابي كلافه شده بودم.
به هر دري زديم، ولي نتونستيم اونها رو قانع كنيم كه يك نفر از درون قبر بيرون اومد. اين سوال جوابها تا يك هفته ادامه داشت. كم كم از شدت سوالات كاسته شد ولي دردسرهاي بعدي از راه رسيدند. محدوديت در رفت و آمد و زنداني شدن در خانه.
بابك از اين كه داشت تو اين بحث پيروز ميشد خوشحال بود.لبخندي زد و گفت:«خب كوچولو ، اونا چرا خون ............» و ناگهان ساكت شد و به روبرو نگاه كرد.جايي كه بزرگترين قبر اون منطقه قرار داشت.
گفتم:«چرا چي ؟»
بابك كه همچنان داشت به آن نقطه نگاه ميكرد گفت:«هيس.ساكت باش!»و انگشت سبابهاش را جلوي بيني به صورت عمودي گرفت و علامت سكوت را نشان داد.من هم به آن قبر نگاه كردم ولي چيزي آنجا نبود.بابك دور و اطراف را خوب نگاه كرد و گفت:«تو صدايي نشنيدي؟»
گفتم:«نه.مگه صدايي اومد؟»
بابك كه همچنان با سوظن به اطراف نگاه ميكرد گفت:«آره.يك صدايي اومد.از اون طرف!»و با دست به بزرگترين قبر اشاره كرد.
گفتم:«من كه صدايي نمي شنوم.»و بلند شدم و به سمت قبر رفتم.كنار قبر ايستادم و به دور و اطراف نگاه كردم.نه كسي بود و نه صدايي .برگشتم و دوباره كنار بابك نشستم . تا 10 دقيقه بعد هم در مورد آن صدا صحبت كرديم .تا اين كه آن اتفاق شوم افتاد.
از همان قبر بزرگ صداهايي آمد.صدايي مثل خراشيدن زمين.به بابك نگاه كردم.حال بابك بهتر از من نبود.ميشد ترس را در چشمهايش ديد.صداي ضربان قلب من به وضوح شنيده ميشد.تپش قلبم هر لحظه بيشتر ميشد.به بابك گفتم:«بابك،بريم؟»
بابك فقط سرش را به علامت تاييد تكان داد كه ناگهان سنگ بالاي قبر كنار رفت.ديگر نفس كشيدن برايم سخت شده بود.قلبم به شدت مي تپيد.خواستم بلند شوم و از آنجا فرار كنم اما پاهايم حركت نمي كردند.تمام بدنم خشك شده بود.بابك فقط به قبر نگاه مي كرد و با صداي بلند نفس مي كشيد.از درون قبر يك نفر با لباسي سفيد بيرون آمد.به اطرافش نگاهي كرد و وقتي ما را ديد لبخندي زد.دستي تكان داد و به سمت ما حركت كرد.مرگ را جلوي چشمم ميديدم.چند قدم بيشتر با ما فاصله نداشت كه صداي برخورد چيزي را با زمين شنيدم.بابك بود كه از ديدن آن صحنه غش كرده بود.مرد 2 قدم ديگر با من فاصله داشت.بوي تندى به مشام ميرسيد.وقتي به بالاي سرم رسيد،آخرين چيزي كه از آن شب يادم است اين بود كه دستش را به سويم دراز كرد.
الان 3 ماه از اون ماجرا ميگذره و ما دوباره با كمال پررويي به همون قبرستون برگشتيم. دقيقا كنار همون قبر.
شايد اگه شخص ديگهاي به جاي ما بود، هيچ وقت به اون قبرستون برنميگشت. ولي ما برگشتيم.
وقتي به ياد اون شب لعنتي ميافتم، ترس و خشم تمام وجودم رو فرا ميگيره!!!!.
چرا خشم؟!!!!؟
بعد از اون ماجرا دردسرهاي زيادي كشيديم. روز بعد اون شب، نگهبان قبرستون ما رو بيهوش پيدا كرد و به بيمارستان برد.
وقتي بابا و مامان بيمارستان اومدن، ما هنوز بيهوش بوديم. تقريبا حوالي ظهر بود كه به هوش اومديم. من و بابك تو يك اتاق خصوصي بستري بوديم. فقط من و بابك.!!. ولي بابك نيم ساعت زودتر از من بهوش اومد.
ما فقط همون روز رو راحت بوديم. چون از فرداي بهوش اومدنمون سيل سوالها و پرسشهاي بيانتها به سمتمون سرازير شد.
چرا رفته بودين قبرستون؟ شما اونجا چيكار ميكردين؟ اونجا چه اتفاقي افتاد؟ كي شما رو به اين روز انداخت؟ كسي به شما حمله كرد؟ اونجا بجز شما ديگه كي بود؟ ......
و هزاران سوال مشابه. ما هم هربار تمام چيزي رو كه ديده بوديم براشون تعريف ميكرديم. يك بار. دوبار. ده بار. صد بار. ولي هيچ وقت حرفهاي مارو باور نكردند. حتي به خودشون زحمت ندادند كه به قبرستون برن و به اون قبر سر بزنند. همه با هم يك صدا ميگفتند كه ما خيالاتي شديم. از اين وضح حسابي كلافه شده بودم.
به هر دري زديم، ولي نتونستيم اونها رو قانع كنيم كه يك نفر از درون قبر بيرون اومد. اين سوال جوابها تا يك هفته ادامه داشت. كم كم از شدت سوالات كاسته شد ولي دردسرهاي بعدي از راه رسيدند. محدوديت در رفت و آمد و زنداني شدن در خانه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
گزینههای نمایش نظر
دیگه کسی نظری نداره؟
ایشالله قسمت سومش رو تا یه هفته دیگه میزارم رو سایت.
به نظر شما تو قسمت سه چه اتفاقی میافته؟
از اينكه اينقدر به نوشتم توجه داشتي ممنونم.
از همه عزيزان خواهش ميكنم اشتباهات منو بهم گوشزد كنن تا بتونم بهتر بنويسم.
من از نویسنده هایی که از قبرستون صحبت می کنن خوشم میاد ....
میخوام هر چی جادوگر غیر اصیله بره به قبرستون یا شاید بهتر باشه بفرستیم شون قبرستون ...
اونقدر دير به دير داستان رو ميفرستي كه آدم فراموش ميكنه!
داستان خوبي داري، ادامه بده، ان شا الله كه هر روز بهتر هم ميشه.
فقط يه چند تا نكته رو از اونجايي كه خودت هم آدم نقد پذيري هستي و گفتي ايراداش رو بگيد، ميگم:
اولين چيزي كه به چشم مياد اينه كه اون موقع كه يه نفر از تو قبر در مياد، خوب صحنه رو توصيف نكردي! در ضمن تو اين فصل داستان هم اصلآ فضاي موحش قبرستون رو توصيف نكردي! و اين باعث شده كه از هيجان داستان تو اين فصل كم بشه.
نكته دوم اين كه سعي كن آخر داستان رو يه جوري تموم كني كه ملت برن تو كف فصل بعد... پايان فصل يك عالي بود ولي اين فصل نه چندان...
سوم هم اين كه حجم نوشتت خوبه! نيازي نيست بلندس كني، چون مطمعنآ خواننده هاش حداقل نصف ميشن!
راستي، فصل هاي بعدي رو زودتر بزن.
موفق باشي.
من هر وقت بخواي بهت امضا ميدم. فقط لب تر كن.
wOW...بابا رولینگ 2!
ایول خوب بود، امیدوارم همینطوری بنویسی!
بعدا امضا خواستیم بدیا!... کلاس نزاری بگی نمیشناسمت
باحال بود..
یک کمی فقط تمرین کن ، هم زودتر بنویسی ، هم هیجانش رو ببری بالا تر و هم این که چی کار ملت داری ؟
تو بلند بنویس ، من می خونم !
از اينكه به داستان من علاقه نشون ميدين ممنونم.
يه چند نكته رو بايد خدمتتون عرض كنم.
1= براي اين كوتاه مينويسم كه تو اين سايت كسي به نوشتههاي بلند اهميتي نميده و نميخونه. اين تو يك سال به من ثابت شد
2= از همه شما ميخوام كه هر كجاي نوشتم مشكل داشت بهم بگين. تا بتونم بهتر بنويسم.
ممنون
تا اونجایی که بلد بودی نکات لازم داستان نویسی رو رعایت کردی..
ولی میدونی؛ برای اینکه داستان ایده ال خودت را بتونی بنویسی، باید خیلی بنویسی و تلاش کنی..
بارها بدی منتقدان نقدش کنند برات...
ولی ادامه بدی، من احتمال میدم داستان هیجان بیشتری پیدا کنه..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خیلی کوتاهه!!!!!
فکر میکنم فصل قبلی بهتر بود بسی مارو تو خماری نگه داشت ولی خوب این اینجوری نبود، در ثانی اگه اینا محدودیت پیدا کردن تو فصل اول تو قبرستون چیکار میکردن؟ اینم باید معلوم شه!
ولی خوبه ادامه بده!
به حول قوه الهي قسمت دوم هم رو سايت قرار گرفت. بريد حالش رو ببريد.
منتظر داستاني بهتر باشيد.
از اينجا به بعد بهتر ميشه.
منتظر فصلهاي بعد باشين.
در مورد قبرستون تو فصل قبل گفتم. من با قبرستون كلا حال ميكنم.
اينم بگم كه نويسنه هر دو فصل خودمم. يعني يك بار با شناسه نيكلاس استبنزو اين بار با اسنيپ
یه مقدار زودتر بنویس این داستان رو دیگه
همش ما رو تو خماری نگه میداری
اون سرعتت رو ببر بالا
فقط یه سوال چرا اسم نویسنده عوض شد؟
در هر حال خوبه...
منتظر فصل بعدی هستم
زود به زود بزار
بلند ترش كن
مرسي از داستان قشنگت
يه آدم با لباس سفيد اومده بيرون...لبخند هم که زده... اينکه ترس نداره!
گفتم حالا سر و کله ی يه عالمه زامبی پيدا ميشه و اين دوتا باهاشون ميجنگنن و ...
ولی خیلی دیر به دیر می فرستی !!
و در آخر میس خواستم بگم اول!!