
آزادنویسی شبانه
به آشنایی که برایم غریبه است
از زبان تالویر:
سراسیمه از خواب می پرم. به خاطر نمی آورم چه کابوسی دیده ام، اما می دانم که در آخرین لحظه ی آن یک اسم بر زبانم بود. نایروس. از تختم پایین می آیم و با قدم های لرزان به سمت کمدم می روم و یک ردای سرمه ای برمی دارم و آن را روی لباس خواب سفیدم می پوشم و از قلعه خارج می شوم.
حالا ساعت از دوی نیمه شب گذشته و این بار تقریبا کسی در خیابان ها نیست و این مرا مضطرب تر و ترسان تر می کند با فکر کابوسی که نمی توانم به خاطر بیاورمش. عرق ریزان و با نفس های کند خیابان ها را پشت سر می گذارم و خودم را به ساحل صخره ای می رسانم. جایی که او، نایروس با قامت بلند و بال هایی سیاه و مخملی که حالا خوب و سالم هستند، پشت به من منتظرم ایستاده. وقتی به چند قدمی اش می رسم، رویش را به سمتم برمی گرداند، با لبخندی بر لبانش. اما وقتی نگاهش به چهره ی آشفته ی من می افتد، اخم هایش در هم می رود. به او نگاه می کنم، موهای سرخ بلند و مجعدش که صورتش را قاب گرفته. پوست مرمری بی نقصش که در مهتاب با ملایمت می درخشد. چشمان آتشین و سوزانش. با صدایی گرفته می گویم:
"انگار حالا همان طور شده ای که باید. تو حالت خوب است. و باشکوهی."
و بدنم سست می شود و دارم می افتم که نایروس جلو می آید و مرا می گیرد و روی یک صخره می نشاند و خودش هم کنارم می نشیند.
"دوباره تو را با رنگ پریده و حال خراب می بینم. اما حالت از دفعه ی پیش هم بدتر است."
من:
"آن موقع کابوس دیده بودم و این بار نیز. نمی دانم این بار چه دیدم، اما می دانم که درباره ی تو بود. نایروس، ما نباید پرواز کنیم."
نایروس دستم را می گیرد.
"لازم نیست نگران باشی. من با خود لرد وارال صحبت کرده ام و او به من گفته مشکلی ندارد پرواز کنیم."
من لب پایینم را می گزم.
"نمی توانم از وحشتی که مثل مار در من می پیچد، خلاص شوم."
نایروس:
"تالویر، این گونه نباش. نگذار کابوس هایت تو را کنترل کنند. ما در اینجا اسیر تراشه ها هستیم. اما اسارت واقعی وقتی رخ می دهد که بگذاری ترس بر تو غلبه کند."
دستم را فشار می دهد.
"هیچ پیشامد بدی رخ نخواهد داد. من کنارت هستم."
و پشت به من روی زمین می نشیند و بال های بزرگ و سیاهش را می گشاید. من لحظاتی به آن ها خیره می شوم. و بعد از صخره پایین می آیم و بر پشتش سوار می شوم و دستانم را دورش حلقه می کنم.
نایروس:
"آماده ای؟"
چیزی در قلبم فرو می ریزد، اما پاسخ می دهم:
"بله."
و نایروس به نرمی به هوا برمی خیزد. از زمین و از ساحل صخره ای دور می شود و می رود به سمت اقیانوس، بر فراز آن. باد خنک بر پوستم می لغزد و منظره ی آبی و درخشان اقیانوس در نور ضعیف مهتاب زیر پایم گسترانیده می شود. با دیدنش آشفته می شوم و بی قرار. چهره ام در هم می رود و چشمانم اشک آلود می شود. نایروس با صدایی هیجان زده می پرسد:
"باشکوه نیست؟ این اولین بار است که دارم بر فراز آب پرواز می کنم."
من با صدایی بغض آلود جواب می دهم:
"بله نایروس عزیز، باشکوه است."
و ما به پرواز ادامه می دهیم، در حالی که من به آن آبی تیره و مرموز، به امواجش که مثل دست هایی بالا و پایین می روند، نگاه می کنم. به آشنایی که برایم غریبه است. و هم می خواهم به سویش بروم و هم می خواهم از او دور شوم.
در حالی که هر دو در سکوت غرق شده ایم و تنها صدایی که می شنوم، صدای باد و امواج اقیانوس است، نایروس کم کم پایین می آید و بر جزیره ای کوچک وسط آب فرود می آییم. من از پشت نایروس پایین می آیم و هر دو دست در دست هم به منظره ی رو به رویمان نگاه می کنیم.
نایروس:
"احاطه شدن با آب اسارت زیباییست."
من لبخند تلخی می زنم.
"شاید چون می دانی که هر آن می توانی خودت را از بند رها کنی."
او رویش را به سمت من برمی گرداند و لب هایش آهسته و معنی دار به لبخندی گشوده می شود.
"و شاید هم بخواهم واقعا به بند کشیده شوم. با صدای رازآلود یک پری آب ها. برایم بخوان، تالویر. می خواهم بشنوم."
رنگ از رویم می پرد و چشمانم گشاد می شود. آن تصویر محو در ذهنم زنده می شود. پریان دریایی ای که می خوانند و کشتی سواران را از خود بی خود و به اعماق آب رهنمون می کنند.
"نه، من نمی خوانم، نایروس. هیچ وقت. صدای یک پری دریایی شوم است."
نایروس لبخند پر مهری به من می زند.
"تو مثل نور ماه هستی، تالویر عزیزم. هیچ چیز شومی نمی تواند از تو برخیزد. بخوان برایم."
و با لحنی سوزناک ادامه می دهد:
"برای این پری هوا که تبعید شده از خانه اش، بخوان. در حالی که بر این صخرهجزیره ی کوچک ایستاده ایم و حضور امواج دردمان را نوازش می کند، بخوان و بگذار بیش از پیش رها شوم."
اشک در چشمان آتشینش جمع می شود. بغض داخل گلویم، انگار که دست ها و پاهایش را باز می کند و مرا به حال خفگی می رساند. لب هایم اندکی از هم باز می شود و چهره ام در هم می رود. نگرانی بر چهره ی نایروس می نشیند و می خواهد چیزی بگوید، اما من در این لحظه شروع می کنم به خواندن. با آوایی که نه از گلویم، بلکه انگار از قلبم برخاسته. از روحم. و شاید حتی از جایی دورتر. از زمانی دورتر.
من می خوانم و می گذارم پاهایمان بر صخره ها بماند و خاطراتمان از ما بگریزند و در آب فرو روند. یا شاید در آسمان بالای سرمان.
همان طور که دارم می خوانم، متوجه چیزی در میان امواج می شوم. یک سر است که از میان آب بیرون زده، با فاصله ای نسبتا دور از ما. خواندن را متوقف می کنم و سراسیمه فریاد می زنم:
"نائرون!"
اما سر بلافاصله ناپدید می شود. نایروس می پرسد:
"او که بود؟"
من آه می کشم و با صدایی غم آلود پاسخ می دهم:
"دوست قدیمی ام."
نایروس با ملایمت مرا اندکی به جلو هل می دهد.
"برو پیشش."
چشمانم گشاد می شود.
نایروس:
"حتی اگر پا داشته باشی، تو هنوز یک پری آب ها هستی. تالویر، تو مجبور نیستی اقیانوس را فراموش کنی."
لحظاتی فقط به انعکاس چهره ام در چشمان آتشینش خیره می شوم و بعد جلو می روم و فرو می روم. در آب سرد اقیانوس.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





