جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
کاربران آنلاین
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
×

کاربران آنلاین

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
39
مهمانان
2
اعضا
×

شبکه پرواز

کاربران آنلاین
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
×

کاربران آنلاین

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
39
مهمانان
2
اعضا
×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دفترچه ی تالویر
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آبان 1404 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


آزادنویسی شبانه

به آشنایی که برایم غریبه است

از زبان تالویر:

سراسیمه از خواب می پرم. به خاطر نمی آورم چه کابوسی دیده ام، اما می دانم که در آخرین لحظه ی آن یک اسم بر زبانم بود. نایروس. از تختم پایین می آیم و با قدم های لرزان به سمت کمدم می روم و یک ردای سرمه ای برمی دارم و آن را روی لباس خواب سفیدم می پوشم و از قلعه خارج می شوم.

حالا ساعت از دوی نیمه شب گذشته و این بار تقریبا کسی در خیابان ها نیست و این مرا مضطرب تر و ترسان تر می کند با فکر کابوسی که نمی توانم به خاطر بیاورمش. عرق ریزان و با نفس های کند خیابان ها را پشت سر می گذارم و خودم را به ساحل صخره ای می رسانم. جایی که او، نایروس با قامت بلند و بال هایی سیاه و مخملی که حالا خوب و سالم هستند، پشت به من منتظرم ایستاده. وقتی به چند قدمی اش می رسم، رویش را به سمتم برمی گرداند، با لبخندی بر لبانش. اما وقتی نگاهش به چهره ی آشفته ی من می افتد، اخم هایش در هم می رود. به او نگاه می کنم، موهای سرخ بلند و مجعدش که صورتش را قاب گرفته. پوست مرمری بی نقصش که در مهتاب با ملایمت می درخشد. چشمان آتشین و سوزانش. با صدایی گرفته می گویم:
"انگار حالا همان طور شده ای که باید. تو حالت خوب است. و باشکوهی."

و بدنم سست می شود و دارم می افتم که نایروس جلو می آید و مرا می گیرد و روی یک صخره می نشاند و خودش هم کنارم می نشیند.
"دوباره تو را با رنگ پریده و حال خراب می بینم. اما حالت از دفعه ی پیش هم بدتر است."

من:
"آن موقع کابوس دیده بودم و این بار نیز. نمی دانم این بار چه دیدم، اما می دانم که درباره ی تو بود. نایروس، ما نباید پرواز کنیم."

نایروس دستم را می گیرد‌.
"لازم نیست نگران باشی‌. من با خود لرد وارال صحبت کرده ام و او به من گفته مشکلی ندارد پرواز کنیم."

من لب پایینم را می گزم.
"نمی توانم از وحشتی که مثل مار در من می پیچد، خلاص شوم."

نایروس:
"تالویر، این گونه نباش. نگذار کابوس هایت تو را کنترل کنند. ما در اینجا اسیر تراشه ها هستیم. اما اسارت واقعی وقتی رخ می دهد که بگذاری ترس بر تو غلبه کند."

دستم را فشار می دهد.
"هیچ پیشامد بدی رخ نخواهد داد. من کنارت هستم."

و پشت به من روی زمین می نشیند و بال های بزرگ و سیاهش را می گشاید. من لحظاتی به آن ها خیره می شوم. و بعد از صخره پایین می آیم و بر پشتش سوار می شوم و دستانم را دورش حلقه می کنم.

نایروس:
"آماده ای؟"

چیزی در قلبم فرو می ریزد، اما پاسخ می دهم:
"بله‌."

و نایروس به نرمی به هوا برمی خیزد. از زمین و از ساحل صخره ای دور می شود و می رود به سمت اقیانوس، بر فراز آن. باد خنک بر پوستم می لغزد و منظره ی آبی و درخشان اقیانوس در نور ضعیف مهتاب زیر پایم گسترانیده می شود. با دیدنش آشفته می شوم و بی قرار. چهره ام در هم می رود و چشمانم اشک آلود می شود. نایروس با صدایی هیجان زده می پرسد:
"باشکوه نیست؟ این اولین بار است که دارم بر فراز آب پرواز می کنم."

من با صدایی بغض آلود جواب می دهم:
"بله نایروس عزیز، باشکوه است."

و ما به پرواز ادامه می دهیم، در حالی که من به آن آبی تیره و مرموز، به امواجش که مثل دست هایی بالا و پایین می روند، نگاه می کنم. به آشنایی که برایم غریبه است. و هم می خواهم به سویش بروم و هم می خواهم از او دور شوم.

در حالی که هر دو در سکوت غرق شده ایم و تنها صدایی که می شنوم، صدای باد و امواج اقیانوس است، نایروس کم کم پایین می آید و بر جزیره ای کوچک وسط آب فرود می آییم. من از پشت نایروس پایین می آیم و هر دو دست در دست هم به منظره ی رو به رویمان نگاه می کنیم.

نایروس:
"احاطه شدن با آب اسارت زیباییست."

من لبخند تلخی می زنم.
"شاید چون می دانی که هر آن می توانی خودت را از بند رها کنی."

او رویش را به سمت من برمی گرداند و لب هایش آهسته و معنی دار به لبخندی گشوده می شود.
"و شاید هم بخواهم واقعا به بند کشیده شوم. با صدای رازآلود یک پری آب ها. برایم بخوان، تالویر. می خواهم بشنوم."

رنگ از رویم می پرد و چشمانم گشاد می شود. آن تصویر محو در ذهنم زنده می شود. پریان دریایی ای که می خوانند و کشتی سواران را از خود بی خود و به اعماق آب رهنمون می کنند.
"نه، من نمی خوانم، نایروس. هیچ وقت. صدای یک پری دریایی شوم است."

نایروس لبخند پر مهری به من می زند.
"تو مثل نور ماه هستی، تالویر عزیزم. هیچ چیز شومی نمی تواند از تو برخیزد. بخوان برایم."

و با لحنی سوزناک ادامه می دهد:
"برای این پری هوا که تبعید شده از خانه اش، بخوان. در حالی که بر این صخره‌جزیره ی کوچک ایستاده ایم و حضور امواج دردمان را نوازش می کند، بخوان و بگذار بیش از پیش رها شوم."

اشک در چشمان آتشینش جمع می شود. بغض داخل گلویم، انگار که دست ها و پاهایش را باز می کند و مرا به حال خفگی می رساند. لب هایم اندکی از هم باز می شود و چهره ام در هم می رود. نگرانی بر چهره ی نایروس می نشیند و می خواهد چیزی بگوید، اما من در این لحظه شروع می کنم به خواندن. با آوایی که نه از گلویم، بلکه انگار از قلبم برخاسته. از روحم. و شاید حتی از جایی دورتر. از زمانی دورتر.

من می خوانم و می گذارم پاهایمان بر صخره ها بماند و خاطراتمان از ما بگریزند و در آب فرو روند. یا شاید در آسمان بالای سرمان.

همان طور که دارم می خوانم، متوجه چیزی در میان امواج می شوم. یک سر است که از میان آب بیرون زده، با فاصله ای نسبتا دور از ما. خواندن را متوقف می کنم و سراسیمه فریاد می زنم:
"نائرون!"

اما سر بلافاصله ناپدید می شود. نایروس می پرسد:
"او که بود؟"

من آه می کشم و با صدایی غم آلود پاسخ می دهم:
"دوست قدیمی ام."

نایروس با ملایمت مرا اندکی به جلو هل می دهد.
"برو پیشش."

چشمانم گشاد می شود.

نایروس:
"حتی اگر پا داشته باشی، تو هنوز یک پری آب ها هستی. تالویر، تو مجبور نیستی اقیانوس را فراموش کنی."

لحظاتی فقط به انعکاس چهره ام در چشمان آتشینش خیره می شوم و بعد جلو می روم و فرو می روم. در آب سرد اقیانوس.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: دفترچه ی تالویر
ارسال شده در: دوشنبه 19 آبان 1404 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


آزادنویسی شبانه

امواج اقیانوس به من برگشته اند

از زبان تالویر:

با نفس هایی کند و سنگین، با قطرات عرق بر پیشانی ام، و چشمانی که گشاد شده، کف خیابان ها راه می روم. نیمه شب است، اما هنوز شهر پر از جنب و جوش است و میخانه ها پر هستند. صداهای اطراف را به سختی می شنوم. هنوز کابوسی که مرا از خواب پراند، در ذهنم پررنگ است. شعله های آتش. آن قدر نزدیک که انگار حرارتشان را حس می کردم. چه بود آن؟ جنگی که در بیداری هرگز از نزدیک لمس نکرده بودم و حالا در خواب به سراغم آمده بود؟

وارد یک میخانه می شوم و پشت یک میز می نشینم، در حالی که سعی دارم خودم را آرام کنم. یک پیشخدمت جلو می آید تا سفارشم را بگیرد و در این لحظه نگاهم به او می افتد:

ردایی ساده و سیاه به تن دارد. زخم عمیقی روی گونه اش، آن پوست سفید رنگ پریده اش است. موهایش بلند، مجعد و به رنگ سرخ تیره اند. چشمانش آمیزه از رنگ های زرد و نارنجی و سرخ، همچون آتشی که در کابوسم دیده بودم. دو زائده از پشتش بیرون زده. اول ذهنم یاری نمی کند که چه هستند، اما بعد متوجه می شوم که آن ها دو بال شکسته و پانسمان شده اند. این موجود یک پری هواست.

ضربان قلبم را حس می کنم که تند شده. اولین بار است که یک پری هوا می بینم. چشمانم به او دوخته شده و نمی توانم نگاهم را از او برگیرم. او هم چشمان آتشینش را به من دوخته. نگاهش خسته، اما آغشته به غرور است. او دستش را بالا می برد و با لبخندی دوستانه به من اشاره می کند که بیایم پیشش.

بلند می شوم و به سمتش می روم و پشت میز او، مقابلش می نشینم. می گوید:
"من نایروس هستم. از آشنایی با تو خوشبختم، ای پری آب ها."

صدایش گرفته و محزون است، اما نه خالی از شور و میل به بقا.

من:
"تالویر هستم. من هم از آشنایی با تو خوشبختم."

نایروس:
"ما هر دو از خانه دور شده ایم. تو با میل و من به اجبار."

کمی به جلو خم می شوم.
"تو را بیرون کرده اند؟"

خنده ی تلخی می کند.
"این جمله لطیف تر از آن است که واقعیت ماجرا را نشان بدهد. آن ها مرا دوره کردند، بال هایم را شکستند و به پایین پرتم کردند."

چشمانم گشاد می شود.
"این وحشتناک است."

او ادامه می دهد:
"و دوستان خشکی زی مان در اینجا؟ آن ها هم خیلی خوب از من استقبال کردند. در بدو ورود مرا گرفتند و بردند و وقتی خواستند آن خرده سنگ نفرین شده را در قلبم بگذارند و من مقاومت کردم، به من فهماندند که باید آداب مهمان بودن را به جا بیاورم."

و به زخم گونه اش اشاره می کند.
لب هایم را به هم فشار می دهم.
"امیدوارم اوضاع برایت بهتر شود، نایروس عزیز."

نایروس:
"اوضاع خود به خود بهتر نمی شود، تالویر عزیز. این ما، من و تو هستیم که می توانیم بهتر یا بدترش کنیم."

من لحظاتی به چشمان شعله اندودش خیره می شوم، در حالی که نمی دانم چه باید بگویم. او به سمتم خم می شود و بدون اینکه دهانش را باز کند، در ذهن من، شروع می کند به حرف زدن:
"من افکارت را می بینم. آن قدر آشفته است که از روحت خارج شده و بر سطح این میز ریخته. تو از کسی اطاعت می کنی و به او عشق می ورزی که بر گردنت قلاده انداخته. چنگال در جسم و روحت فرو کرده، اما تو او را دوست داری، چون او مرهم می گذارد بر همان زخم هایی که خودش به تو زده، اما نه مرهمی که خوبت کند، فقط همان قدر که زنده نگهت دارد."

با حالتی آزرده، حرکتی تند به سرم می دهم، طوری که انگار سعی دارم او را از مغزم بیرون کنم.
"تو نباید این طور به یک باره وارد ذهن بقیه شوی."

او بی توجه به این حرفم ادامه می دهد، این بار با صدایی خارج شده از دهانش:
"و فقط این نیست. تو دنبال خلق چیزی هستی که اوضاع را تیره تر از اکنون می کند. تو می خواهی پری های خشکی را جاودانه کنی، مثل پری های هوا و آب."

در این لحظه پیشخدمت می آید و سفارش هایمان را مقابلمان می گذارد. از نایروس نوشیدنی ای به رنگ سرمه ای است که خطوطی سفید در آن حرکت می کند، شبیه به آسمان شب که ستاره هایی دنباله دار از آن عبور کرده باشند، و از من یک مایع غلیظ به رنگ سبز بوته ها.

نایروس:
"تو، تالویر، به خشکی آمدی تا شور را تجربه کنی، اما حالا فقط روحت دارد از هم باز می شود و تو با بی قراری دنبال قطره ای آرامشی."

من در حالی که دارم نوشیدنی ام را هم می زنم:
"چرا گفتی جاودانه کردن پریان خشکی اوضاع را تیره تر می کند؟ فکر نمی کنی دلیل رفتارهای تهاجمی آن ها این است که عمر محدودی دارند؟ که تعجیل دارند در این زمان مقرر شده همه چیز را تجربه کنند؟"

نایروس با نوک قاشقش خطوط سفید داخل نوشیدنی اش را جا به جا می کند.
"این را درست می گویی، دوست من. اما طی تمام این سال ها آن ها به دنبال آشوب و هرج و مرج بوده اند و حالا این میل به بخشی از جسم و روحشان بدل شده. بخشیدن جاودانگی به آن ها یعنی دادن قدرت بیشتر به آن ها و خلق آشفتگی بیشتر."

در سکوت به حرف هایش فکر می کنم و بعد می گویم:
"چرا پری های هوا تو را به اینجا تبعید کردند؟"

لبخند تلخی می زند.
"چون خستگی ناشی از ابدیت مرا به سمت چیزی کشانده بود که نباید. ناشناخته ای که نباید لمس شود."

به سمت او خم می شوم و با صدایی آهسته می پرسم:
"جادوی تاریک؟"

نایروس پاسخی نمی دهد، فقط اخم هایش را در هم می کشد و دست بر سینه اش می گذارد.
"این تراشه ی ملعون شده. دیگر باید بروم. از آشنایی با تو خوشحال شدم، تالویر عزیز."

و از جایش بلند می شود و در همین حین محتویات لیوانش را سر می کشد. من هم با گیجی بلند می شوم و به او می گویم:
"می روی؟ به این زودی؟ هنوز چیز زیادی از خودت به من نگفته ای، در حالی که انگار همه چیز را درباره ی من می دانی."

او لبخند مهربانی به من می زند.
"دوباره تو را خواهم دید. دفعه ی بعد حالم بهتر است و بال هایم خوب شده. تو را بر پشتم سوار می کنم و بر فراز آسمان اینجا پرواز می کنیم."

از شنیدن این حرف گونه هایم داغ می شود. حس می کنم آشنایی با من باید معنی خاصی برایش داشته باشد که چنین پیشنهادی داده. لبخند می زنم و دستم را جلو می برم و دستش را می گیرم.
"می دانی، آرزوی پرواز همیشه در خواب های من بوده."

نایروس:
"و حالا آن را در بیداری تجربه می کنی."

و رویش را برمی گرداند و میخانه را ترک می کند. من هم پشت میز می نشینم و مشغول نوشیدن مایع سبز داخل لیوانم می شوم، در حالی که حس می کنم بالاخره اندکی آرامش به سراغم آمده. طوری که انگار بر سطح اقیانوس دراز کشیده ام و امواج با ملایمت مرا بالا و پایین می برند.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: دفترچه ی تالویر
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1404 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


آزادنویسی شبانه

اشک هایم بر گوری که در انتظار توست

از زبان تالویر:

یک ماه از آمدنم به اینجا می گذرد. به ترینال. خشکی. حالا دیگر احساس سنگینی در سینه ام نمی کنم، انگار که تراشه تبدیل به بخشی از قلبم شده باشد. اما می دانم که وزنش بر روحم باقیست، حتی اگر نتوانم حس کنم.

در راهروهای طویل قلعه ی شورای تلالو راه می روم. به پرتره ها نگاه می کنم. اعضای شورا در طول تاریخ. پری های خشکی بر خلاف پری های آب جاودان نیستند. عمری طولانی دارند، اما نه همیشگی. مثل انسان ها پیر نمی شوند، در عوض زخم هایی دردآلود بر بدنشان نقش می بندد و کم کم تجزیه و پودر می شوند.

یک لحظه چیزی در قلبم فرو می ریزد. نگاهم به پرتره ی پری ای با چشمان سیاه و لبخند محو است و دارم به لوسین وارال فکر می کنم. او چند سال دارد؟ چه قدر فرصت برایش باقی مانده؟ و اصلا چرا من باید نگران این باشم؟ او کسی نیست که آن تراشه های منفور را در قلب های پری ها می گذارد؟ اما آن دردی که در نگاهش هست. نمی دانم.

اما در هر حال باید بفهمم. راهم را به سمت اتاق اسناد کج می کنم. بی صداتر از هوای ساکنی که در فضا جاریست، وارد می شوم و بدون آنکه توجه مسئولان را جلب کنم، به سراغ قفسه ها می روم و پرونده ی لوسین وارال را پیدا می کنم و وقتی چشمم به سال تولدش می افتد، هم احساس آرامش می کنم و هم ترس.
"صد و پانزده سال. این سن اوست. یعنی سیصد و هشتاد و پنج سال دیگر وقت دارد. اما این صد سال زندگی من به نوعی به سرعت نگذشت؟"

حس می کنم دارم خالی می شوم. از طعم شور. همان که قرار بود اینجا در ترینال، قدم گذاشته بر خشکی تجربه اش کنم. فقدان را می چشم. و آن را می بینم. یک سنگ قبر سیاه با رگه های خاکستری. اسم لوسین وارال روی آن حک شده. انگار غده ای در گلویم جمع می شود. همان طور که پرونده در دستانم است، گردنم را خم و شانه هایم را جمع می کنم و شروع می کنم به هق هق. اشک هایم روی برگه می چکند. روی تصویر سه در چهار لوسین وارال. روی عدد سال تولدش.

در همین لحظه ناگهان تماس دستی را بر پشتم حس می کنم. از جا می پرم و رویم را برمی گردانم و لوسین وارال را می بینم که دارد با لبخند به من نگاه می کند‌.

لوسین وارال:
"جانم، آن پرونده ی من نیست؟"

من به سرعت پرونده را می بندم و داخل قفسه می گذارم.
"نه، یعنی بله. متاسفم لرد وارال. من فقط…"

حرفم را قطع می کند.
"اشکالی ندارد تالویر عزیزم. این طبیعیست که کنجکاو باشی. اما تو می توانی هر سوالی داری از خودم بپرسی و من به تو پاسخ خواهم داد. حالا بگو ببینم، چه چیز در پرونده ام توجهت را جلب کرده بود، آن قدر که به گریه افتادی؟"

و با ترکیبی از کنجکاوی و دلسوزی به من نگاه می کند.

من:
"خب راستش من داشتم به پرتره های داخل راهروها نگاه می کردم و آن ها مرا یاد این انداختند که پری های خشکی مثل پری های آب نامیرا نیستند. بعد دچار دلهره شدم و…"

داغ شدن گونه هایم را حس می کنم. سخت است که به او بگویم چه احساسی دارم. آیا یک ماه مدت کمی برای دلبستگی است؟ اما از لحظه ای که پا به خشکی گذاشتم، این او بوده که از من مراقبت می کرده، پس شاید محبت و نگرانی ام طبیعیست.

لوسین وارال با صبوری به من چشم دوخته و منتظر است حرفم را تمام کنم. من آب دهانم را قورت می دهم و ادامه می دهم:
"ترسیدم که نکند شما خیلی پیر باشید."

نگاه خیره اش مدتی روی من می ماند و بعد شروع می کند به خندیدن و دستانش را روی بازوهایم می گذارد و با ملایمت فشار می دهد.
"آه تالویر عزیزم. دوست داشتنی است که این طور نگران من شدی. اما نترس، من هنوز فرصت زیادی دارم. هنوز مانده تا در گور آرام بگیرم."

و بعد در حالی که چشمان سیاهش را به چشمان آبی من دوخته، با لحنی جدی تر ادامه می دهد:
"نباید بگذاری تاریکی مرگ اسیرت کند، وقتی روشنایی زندگی هنوز بر ما می تابد."

لبخند می زنم، با حالتی تاییدآمیز و می گذارم او دستش را دور بازویم حلقه کند و مرا به اتاقش ببرد و کیک موز به من بدهد. شکایت نمی کنم که گاه رفتارش با من مثل یک کودک پنج ساله است. شاید این چیزیست که نیاز دارد. مراقبت از یک پری دریایی جاودان تا مرگ خودش را فراموش کند.

و شاید هم او واقعا خیلی به این مساله فکر نمی کند. نه آن قدر که ذهن من درگیرش است. شاید آنچه بیشتر او را عذاب می دهد، تردید در پاکی اعمالش است. تراشه ها. آزادی و آشوب یا اسارت و صلح.

و من؟ تصور می کردم آنچه می خواهم بسازم چیزیست که هم آزادی را حفظ کند و هم صلح را. اما حالا فقط یک فکر در ذهنم هست. ساختن چیزی که پری های خشکی را جاودانه کند. که لوسین وارال را کنارم نگه دارد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: دفترچه ی تالویر
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1404 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


آزادنویسی شبانه

زوالی برای کشتن زوال

از زبان لوسین وارال:

به تالویر که با چشمان اشک آلود زیر پتو دراز کشیده، نگاه می کنم. او کم سن تر از من نیست، اما معصومیتی که از وجودش حس می کنم، باعث می شود که بخواهم مثل یک والد از او مراقبت کنم. لبخند از لبانم محو می شود و آه می کشم:
"می دانی، تالویر، در کف اقیانوس روح تو سپید و دست نخورده مانده. و تو شاید ندانی که برای زندگی کردن در خشکی چه طور باید به ناچار روحت را آلوده کنی."

چشمان آبی اش را با حالتی پرسشگرانه به من می دوزد. لبخند می زنم، اما این بار به تلخی.
"الان بخواب. بعد به تو خواهم گفت."

و وقتی چشمانش را می بندد، بلند می شوم و به سمت پنجره ی قلعه می روم و به منظره ی ساحل و اقیانوس نگاه می کنم و در ذهنم می گویم:
"تو تازه به اینجا آمده ای، تالویر. اما حتی در این مدت کوتاه، یعنی از همان لحظه که نگاهم به تو افتاد، به آبی چشمان معصومت، خواستم که تو را کنار خودم نگه دارم. اما ترس دارم از آنچه دارم می کنم. از اینکه شاهد باشم که چگونه به ناچار به پلیدی آغشته می شوی. و چگونه در نهایت ناگزیر ترکم می کنی، در حالی که دیگر هیچ کدام مثل سابق نخواهیم بود."

روی چارپایه ی کنار پنجره می نشینم و آن قدر بیرون را تماشا می کنم که هوای ابری نیمه روشن به تاریکی بدل می شود. صدای جنبیدنی از پشت سرم می آید و تالویر را حس می کنم که به سمتم می آید و یک چارپایه جلو می کشد و رو به رویم می نشیند.
"لرد وارال، لطفا به من بگویید دلیل همه ی این ها چیست؟ این تراشه ها؟"

مدتی سکوت می کنم و بعد بی آنکه نگاهم را از ساحل و اقیانوس برگیرم:
"این مربوط به جنگ است. شاید تو و پریان آب نشانه هایی از آن را در کف اقیانوس حس کردید."

تالویر:
"آه، بله. آن لرزش های ناگهانی."

و پس از کمی مکث ادامه می دهد:
"در چهره ی شما رنج می بینم و این باعث می شود احساس عذاب وجدان کنم که ما پریان آب به دردی که پریان خشکی می کشیدند، بی توجه بودیم و همین طور به زندگی مان در آن پایین ادامه می دادیم.

عجیب است. قبل از این هیچ وقت به آن فکر نکرده بودم. اما حالا که این درد را در صورت شما دیدم…"

رویم را به سمتش برمی گردانم. با چشمانی که حالا اشک آلود شده اند:
"چیزی که الان گفتی. تو. می خواهی بگویی مرا چیزی بیش از یک روباه حقه باز تکیه زده بر مسند قدرت می بینی؟ که می خواهد جلوی بروز دوباره ی جنگ و برده شدن مردمانش را بگیرد، اما آنچه می کند، خود ظلم و برده گیریست؟"

تالویر در حالی که آثار شوکه شدن در چهره اش هست، مدتی فقط به من نگاه می کند و بعد می گوید:
"من هنوز نمی دانم درباره ی رویه تان در اینجا چه فکر کنم. اما شما را قضاوت هم نمی کنم، لرد وارال."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: دفترچه ی تالویر
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1404 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


آزادنویسی شبانه

خرده سنگی در قلبم

از زبان تالویر:

رایحه ی آن را در بینی ام حس می کنم. یا شاید در روحم. کششی در وجودم هست. که به عقب برگردم. بر آن ساحل پوشیده از صخره های خاکستری بایستم و به آغوشش برگردم. به آغوش آب. اقیانوس. انگار که من فقط جسمی هستم در اینجا و روحم در اعماق آب مانده. به آن فکر می کنم و چشمانم اشک آلود می شود. و با این حال چرا نمی توانم برگردم؟ آیا خیلی زود پس از ترک کردن آرامش آن که مثل خواب می مانست، پس از پا گذاشتن به شور شگفت انگیزی که خشکی نام داشت، پس از شکافتن دم ماهی ام و تبدیل آن به دو تکیه گاه که پا می نامند، بعد از تحمیل آن همه درد به جسم و روحم، نفهمیدم آنچه آرزویش را داشتم، سرابی پیش نبوده؟

دستم را بالا می برم. سمت سینه ام. قلبم. همان جا که آن تراشه ی سنگی کوچک قرار گرفته. هنوز از روی تخت روان بلند نشده بودم و خون از دم شکافته ام که حالا دو پا بود، خشک نشده بود که مرا به آن اتاق مخصوصشان بردند و تراشه را داخل قلبم گذاشتند. آن قدر سریع و بی هیچ توضیح که حتی نتوانستم اعتراض کنم. فقط با چشمان گشاد وحشت زده به آن ها نگاه کردم.

ولی آن ها دوستم دارند. در واقع برایشان مایه ی سرگرمی هستم. و همین طور یک ابزار. در حالی که گیج هستم و چشمانم پر از اشک شده، با صدایی گرفته و دردآلود زمزمه می کنم:
"می خواهم بروم خانه."

یک پری مذکر بلند قامت با پوستی که مانند شن های کف اقیانوس بی روح و مرده است و با چشمانی که به سیاهی تاریک ترین گودال هاست، با لبخندی مهربان به من نزدیک می شود. لبخندی که قلب سنگین تراشه دارم را به لرزه درمی آورد.

او کنار تختم می نشیند و پتو را روی من بالا می کشد، دستش را با محبت پایین شانه ام می گذارد و با صدایی نرم که موهای تنم را سیخ می کند، می گوید:
"آه، عزیزم. متاسفم که این اتفاق افتاد. تو برای ما یک موهبت هستی و ببین آن ها با تو چه کرده اند؟ تو، یک پری آب ها که از کف اقیانوس، از سرزمین نردیس، به خشکی، به وطن ما، ترینال پا گذاشته.

اما جانم، لطفا درک کن. آن ها از تو می ترسند. تو قدرت تاریک کف اقیانوس را داری. قدرتی که نور خورشید به آن نتابیده."

من با فقط با گیجی به او نگاه می کنم. او در حالی که با دلسوزی به چشمان آبی پر از اشکم خیره شده، ادامه می دهد:
"تو این را نمی دانستی، مگر نه دلبندم؟
در ترینال جز اعضای شورای تلالو، اداره کنندگان سرزمین، تمامی پری ها باید تراشه ی محدودکننده در قلبشان داشته باشند. و البته که این فقط برای محافظت از اهالی سرزمینمان است."

کمی به سمتم خم می شود و با صدایی آهسته تر می گوید:
"شاید الان درست این را درک نکنی، اما پری های خشکی مثل پری های آب نیستند. آن ها روحی سرکش دارند."

و بعد دوباره عقب می رود و با صدایی بلندتر ادامه می دهد:
"من لوسین وارال هستم، عزیزم. رئیس شورای تلالو."

دستش را روی گونه ام می گذارد.
"می خواهی اسمت را به من بگویی؟"

من:
"فقط می خواهم به خانه برگردم."

مدتی با دقت به من خیره می شود.
"جانم، خوب فکر کن. تو درد شکافتن دمت را تحمل کردی تا در خشکی زندگی کنی. تو به اینجا تعلق داری."

دستم را با درماندگی روی سینه ام می گذارم و فشار می دهم.

لوسین وارال:
"به آن عادت می کنی و به زودی می فهمی چیز بدی نیست. زندگی در اینجا را دوست خواهی داشت. همان طور که می دانم همیشه در رویاهایت می دیدی."

نگاهم را روی او متمرکز می کنم. به موهای قهوه ای سوخته و بلند صافش که مثل ابریشمی قیمتی صورت رنگ پریده اش را قاب گرفته اند. به ردای ساتن زرشکی اش. و چشمان سیاهش که انگار سعی دارند چیزی در درونم را کشف کنند.

آب دهانم را قورت می دهم و با صدایی خشک می گویم:
"اسم من تالویر است."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: دفترچه ی تالویر
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1404 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


ایده پردازی

تالویر:
"و جانم،
در رابطه با سرزمین،

گفتیم در زیر آب، پریان آرامند و نه به دنبال شور.

پریان خشکی برعکس هستند و به همین دلیل جهت کنترل آن ها مقامات دست به این کار می زنند:
تراشه ای داخل بدنشان کار می گذارند و جادویشان را محدود می کنند تا حادثه ی تاریکی رخ ندهد.

این می تواند محور نمایشنامه و اتفاقات تاریک آن باشد.

از فشاری که تالویر به خاطرش حس خواهد کرد و تا قیامی که شاگرد آینده اش می کند، ضد این قانون.

و تالویر؟
او با وجود اینکه موافق این قانون نیست، دست به اعتراض نمی زند. آن بخش آرامش طلب وجودش از عواقب اعتراض وحشت دارد.

و او سعی می کند جلوی شاگردش را بگیرد تا او به دست مقامات نیفتد، اما در این حین می تواند حادثه ای تلخ رخ دهد. مثلا هنگام مبارزه شاگردش به طور اتفاقی به دست او کشته شود.

و بعد از این اتفاق، تالویر در حالی که قلبش شکسته، پاهایش را دوباره به دم بدل کند و به داخل آب برگردد."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: دفترچه ی تالویر
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1404 14:55
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


ایده پردازی برای این دنیا

تالویر:
"جانم،
من داشتم به این موارد فکر می کردم:

در سرزمین این دنیا پری ها زندگی می کنند، پری های زیر اقیانوس و پری های خشکی. و هر دو نژاد توانایی های جادویی دارند.

در خشکی بر خلاف زیر آب، شور و سرزندگی برقرار است، اما در زیر آب طوری است که انگار زمان متوقف شده و چیزی در جریان نیست.

همین تالویر را وسوسه می کند که جادویی دردناک بر دمش اجرا کند و به پا تبدیلش کند و به خشکی قدم بگذارد.

از آنجایی که پری های دریا همیشه کف اقیانوس هستند، دیدن یکی از آن ها از نزدیک برای پری های خشکی خاص و جالب است. با اینکه تالویر حالا پا دارد، حسی از او ساطع می شود که یادآور دریاست، انگار حرکت آرام امواج را می توان بر پوستش و نگاهش دید. در وجود او چیزی آرامش بخش هست که بقیه را به او جذب می کند، اما تالویر گرچه بودن در میان شور خشکی را دوست دارد، اما مایل نیست سایرین خیلی به او نزدیک شوند."

افرادی که لایک کردند

دفترچه ی تالویر
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1404 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
در اینجا، تالویر، پری دریایی سابق می نویسد.

افرادی که لایک کردند

Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟