
آزادنویسی شبانه
امواج اقیانوس به من برگشته اند
از زبان تالویر:
با نفس هایی کند و سنگین، با قطرات عرق بر پیشانی ام، و چشمانی که گشاد شده، کف خیابان ها راه می روم. نیمه شب است، اما هنوز شهر پر از جنب و جوش است و میخانه ها پر هستند. صداهای اطراف را به سختی می شنوم. هنوز کابوسی که مرا از خواب پراند، در ذهنم پررنگ است. شعله های آتش. آن قدر نزدیک که انگار حرارتشان را حس می کردم. چه بود آن؟ جنگی که در بیداری هرگز از نزدیک لمس نکرده بودم و حالا در خواب به سراغم آمده بود؟
وارد یک میخانه می شوم و پشت یک میز می نشینم، در حالی که سعی دارم خودم را آرام کنم. یک پیشخدمت جلو می آید تا سفارشم را بگیرد و در این لحظه نگاهم به او می افتد:
ردایی ساده و سیاه به تن دارد. زخم عمیقی روی گونه اش، آن پوست سفید رنگ پریده اش است. موهایش بلند، مجعد و به رنگ سرخ تیره اند. چشمانش آمیزه از رنگ های زرد و نارنجی و سرخ، همچون آتشی که در کابوسم دیده بودم. دو زائده از پشتش بیرون زده. اول ذهنم یاری نمی کند که چه هستند، اما بعد متوجه می شوم که آن ها دو بال شکسته و پانسمان شده اند. این موجود یک پری هواست.
ضربان قلبم را حس می کنم که تند شده. اولین بار است که یک پری هوا می بینم. چشمانم به او دوخته شده و نمی توانم نگاهم را از او برگیرم. او هم چشمان آتشینش را به من دوخته. نگاهش خسته، اما آغشته به غرور است. او دستش را بالا می برد و با لبخندی دوستانه به من اشاره می کند که بیایم پیشش.
بلند می شوم و به سمتش می روم و پشت میز او، مقابلش می نشینم. می گوید:
"من نایروس هستم. از آشنایی با تو خوشبختم، ای پری آب ها."
صدایش گرفته و محزون است، اما نه خالی از شور و میل به بقا.
من:
"تالویر هستم. من هم از آشنایی با تو خوشبختم."
نایروس:
"ما هر دو از خانه دور شده ایم. تو با میل و من به اجبار."
کمی به جلو خم می شوم.
"تو را بیرون کرده اند؟"
خنده ی تلخی می کند.
"این جمله لطیف تر از آن است که واقعیت ماجرا را نشان بدهد. آن ها مرا دوره کردند، بال هایم را شکستند و به پایین پرتم کردند."
چشمانم گشاد می شود.
"این وحشتناک است."
او ادامه می دهد:
"و دوستان خشکی زی مان در اینجا؟ آن ها هم خیلی خوب از من استقبال کردند. در بدو ورود مرا گرفتند و بردند و وقتی خواستند آن خرده سنگ نفرین شده را در قلبم بگذارند و من مقاومت کردم، به من فهماندند که باید آداب مهمان بودن را به جا بیاورم."
و به زخم گونه اش اشاره می کند.
لب هایم را به هم فشار می دهم.
"امیدوارم اوضاع برایت بهتر شود، نایروس عزیز."
نایروس:
"اوضاع خود به خود بهتر نمی شود، تالویر عزیز. این ما، من و تو هستیم که می توانیم بهتر یا بدترش کنیم."
من لحظاتی به چشمان شعله اندودش خیره می شوم، در حالی که نمی دانم چه باید بگویم. او به سمتم خم می شود و بدون اینکه دهانش را باز کند، در ذهن من، شروع می کند به حرف زدن:
"من افکارت را می بینم. آن قدر آشفته است که از روحت خارج شده و بر سطح این میز ریخته. تو از کسی اطاعت می کنی و به او عشق می ورزی که بر گردنت قلاده انداخته. چنگال در جسم و روحت فرو کرده، اما تو او را دوست داری، چون او مرهم می گذارد بر همان زخم هایی که خودش به تو زده، اما نه مرهمی که خوبت کند، فقط همان قدر که زنده نگهت دارد."
با حالتی آزرده، حرکتی تند به سرم می دهم، طوری که انگار سعی دارم او را از مغزم بیرون کنم.
"تو نباید این طور به یک باره وارد ذهن بقیه شوی."
او بی توجه به این حرفم ادامه می دهد، این بار با صدایی خارج شده از دهانش:
"و فقط این نیست. تو دنبال خلق چیزی هستی که اوضاع را تیره تر از اکنون می کند. تو می خواهی پری های خشکی را جاودانه کنی، مثل پری های هوا و آب."
در این لحظه پیشخدمت می آید و سفارش هایمان را مقابلمان می گذارد. از نایروس نوشیدنی ای به رنگ سرمه ای است که خطوطی سفید در آن حرکت می کند، شبیه به آسمان شب که ستاره هایی دنباله دار از آن عبور کرده باشند، و از من یک مایع غلیظ به رنگ سبز بوته ها.
نایروس:
"تو، تالویر، به خشکی آمدی تا شور را تجربه کنی، اما حالا فقط روحت دارد از هم باز می شود و تو با بی قراری دنبال قطره ای آرامشی."
من در حالی که دارم نوشیدنی ام را هم می زنم:
"چرا گفتی جاودانه کردن پریان خشکی اوضاع را تیره تر می کند؟ فکر نمی کنی دلیل رفتارهای تهاجمی آن ها این است که عمر محدودی دارند؟ که تعجیل دارند در این زمان مقرر شده همه چیز را تجربه کنند؟"
نایروس با نوک قاشقش خطوط سفید داخل نوشیدنی اش را جا به جا می کند.
"این را درست می گویی، دوست من. اما طی تمام این سال ها آن ها به دنبال آشوب و هرج و مرج بوده اند و حالا این میل به بخشی از جسم و روحشان بدل شده. بخشیدن جاودانگی به آن ها یعنی دادن قدرت بیشتر به آن ها و خلق آشفتگی بیشتر."
در سکوت به حرف هایش فکر می کنم و بعد می گویم:
"چرا پری های هوا تو را به اینجا تبعید کردند؟"
لبخند تلخی می زند.
"چون خستگی ناشی از ابدیت مرا به سمت چیزی کشانده بود که نباید. ناشناخته ای که نباید لمس شود."
به سمت او خم می شوم و با صدایی آهسته می پرسم:
"جادوی تاریک؟"
نایروس پاسخی نمی دهد، فقط اخم هایش را در هم می کشد و دست بر سینه اش می گذارد.
"این تراشه ی ملعون شده. دیگر باید بروم. از آشنایی با تو خوشحال شدم، تالویر عزیز."
و از جایش بلند می شود و در همین حین محتویات لیوانش را سر می کشد. من هم با گیجی بلند می شوم و به او می گویم:
"می روی؟ به این زودی؟ هنوز چیز زیادی از خودت به من نگفته ای، در حالی که انگار همه چیز را درباره ی من می دانی."
او لبخند مهربانی به من می زند.
"دوباره تو را خواهم دید. دفعه ی بعد حالم بهتر است و بال هایم خوب شده. تو را بر پشتم سوار می کنم و بر فراز آسمان اینجا پرواز می کنیم."
از شنیدن این حرف گونه هایم داغ می شود. حس می کنم آشنایی با من باید معنی خاصی برایش داشته باشد که چنین پیشنهادی داده. لبخند می زنم و دستم را جلو می برم و دستش را می گیرم.
"می دانی، آرزوی پرواز همیشه در خواب های من بوده."
نایروس:
"و حالا آن را در بیداری تجربه می کنی."
و رویش را برمی گرداند و میخانه را ترک می کند. من هم پشت میز می نشینم و مشغول نوشیدن مایع سبز داخل لیوانم می شوم، در حالی که حس می کنم بالاخره اندکی آرامش به سراغم آمده. طوری که انگار بر سطح اقیانوس دراز کشیده ام و امواج با ملایمت مرا بالا و پایین می برند.