برای خواندن قسمت اول این مقاله اینجا را کلیک کنید
این قسمت نقدی بسیار خواندنی از سه فیلم اول است و با اینکه بسیار طولانی می باشد ولی ارزش خواندن دارد .پس ار دستش ندهید
با تشکر از کوثر آوینی بخاطر نوشتن این نقد ظریف و زیبا.
سه فیلم اول :
ابتدا بپردازیم به فیلم ها تا ببینیم این سه فیلمی که تا کنون توسط«برادران وارنر» و به کارگردانی کریس کلمبوس آلفونسو کوارون ساخته شده اند ،تا چه حد معیار و ملاک مناسبی برای سر درآوردن از دنیای داستان های رولینگ به شمار می آیند.آیا این فیلم ها به تابلو های راهنمای جوابی برای معرفی پدیده ی هری پاتر تبدیل شده اند ؟پدیده ای که نوع سرگرمی وجاذبه اش در قالب یک کتاب ، تعریف شده و مخاطبان بی شماری پیدا کرده است و فیلم ها هم با پشتوانه ی این موفقیت به میدان آمده اند و آثاری مستقل به حساب نمی آیند .شکی در این نیست که وسوسه ی بهره بردن از جذابیت های دنیای هری پاتر برای کمپانی های فیلمسازی،وسوسه ای مهارناپذیر بوده . آنها حساب کرده اند که این دنیای ادبی کاملا قابل تغییر ماهیت به یک دنیای سینمایی را دارد :«می توان از تمامی این اتفاقات هیجان انگیز درون داستان ها و استفاده از قهرمانان نوجوان و برخورداری از دستمایه ی جذاب مقابله ی خیر و شر استفاده کرد تا فیلمی پر مخاطب ساخت .می توان پیشاپیش روی فروش و سود آوری این فیلم ها حساب کرد ،چرا که خیل عظیم دوستداران کتاب برای ارضای حس کنجکاوی هم که شده به دیدن فیلم خواهند رفت.»
و حالا تعدادی از این فیلم ها ساخته شده .فیلم هایی که می توان با تماشایشان با بهترین شکل درک کرد که چرا جی.کی.رولینگ نویسنده ی بزرگی است! کسانی که این قصه ها را درست خوانده اند و درباره ی طرح داستانی اش فکر کرده اند ،حتما این را فهمیده اند که رولینگ به دقت بسیار سعی در خلق دنیایی داشته که کاملا باور پذیر باشد.دنیایی که برای خود قواعدی دارد و به صرف آن که جادویی است ، هر چیز در آن امکان پذیر نیست . عالمی که مثل عالم به ظاهر واقعی ما، اگر چه کوچک تر چیزی در آن جابجا شود ، همه چیز در هم می ریزد . او این عالم را با دقت یک ریاضی دان طراحی کرده و تا این حد در کارش موفق شده که تقریبا هر کس این کتاب ها را بخواند ، برای لحظاتی که شده به این فکر می کند که چه بسا چنین عالمی وجود واقعا وجود دارد و از چشم او پنهان مانده . اما وقتی نوبت به تدارک دیدن فیلم رسید ، سازندگان مجموعه فیلم های هری پاتر با این کتاب نه به عنوان آثار کامل ادبی، بلکه به عنوان کالای مصرفی و «یک مشت ایده ی با مزه» و «یک مشت لحظات جذاب» روبرو شده اند و در مثلا «نمایشی کردن» این ایده ها و لحظه ها ،مجموعه ی آنها را از بستر اصلی داستان که رولینگ به دشواری و با زحمت فراوان موفق به خلق شان شده ،جدا کردند ودر بستر پر زرق و برق نمایشی خودشان ریخته اند . در واقع فقط جسم داستان ها را مصرف کرده اند و زمینه و فضای نوشته های رولینگ را از بین برده اند .مهمترین عنصر و ابزارشان در این روند نمایشی کردن ،استفاده از «اغراق» و «مبالغه» به عنوان قدیمی ترین شیوه ی داستان پردازی سطحی و عوامانه برای جلب مشتری بیشتر بوده است. یعنی شبیه دست فروش هایی که برای جذاب نشان دادن یک جنس ، در توصیف ظاهرش مبالغه می کند.
هنگام ساخته شدن فیلم اول ، جی.کی.رولینگ به کمپانی برادران وارنر اجازه نداد هر بلایی که می خواهند بر سر داستانش بیاورند و تا حدی آنها را مجبور به وفاداری به متن اصلی کرد . اگر چه از نتیجه ی کار می شد فهمید که اگر این اجازه داده می شد ، آنها قطعا چیزهایی برای اضافه کردن به داستان داشتند. هری پاتر و سنگ جادو تبدیل به فیلمی شد که فقط اتفاقات اصلی کتاب را در آن سر هم کرده بودند و تمامی حوادث ریز و لحظاتی که اتفاق خاصی در آنها نمی افتد،حذف شد؛هری و دوستانش از این «اتفاق» می روند سر آن یکی «اتفاق» و تمامی پاساژ های بین این اتفاقات کنار گذاشته شده و همین امر باعث شده که هیچ کدام از کاراکتر ها ، شخصیت پردازی نشوند . آنها فقط دیالوگ می گویند . البته همین دیالوگ ها هم می توانست تا حدودی به شخصیت پردازی کمک کند ،اما در دستان فیلمنامه نویس این فیلم ، گفتگو ها هم کاملا بی بو وبی خاصیت شده است. برای مثال صحبت های پایانی هری با پروفسور دامبلدور را در نظر بگیرید . فیلمنامه نویس اگر این قدر به خودش بابت نوشتن آن زحمت نمی داد و دیالوگ های کتاب را عینا تکرار می کرد،خیلی موفق تر بود. یکی دیگر از مسائل تعجب برانگیز ،نقش پروفسورکوییرل در فیلم است. در فیلم آن قدر کم رنگ می شود که بیننده تقریبا فراموش کرده که او وجود دارد. تعداد لحظاتی که نحوه ی صحبت کردن خاص کوییرل به مخاطب نشان داده می شود آن قدر کم است که در پایان فیلم ، وقتی هری با او روبرو می شود ، بیننده از عادی صحبت کردنش متعجب نمی شود ،چرا که فراموش کرده او قبلا چگونه صحبت می کرد ه. حتی کلاس های درس استادان دیگر در فیلم نشان داده می شوند ، اما کلاس درس کوییرل حذف می شود. خوشبختانه رولینگ در کتاب اول دست سازندگان را کاملا باز نگذاشته وگرنه این فیلم هم به سر نوشت دومی و سومی دچار می شد ! سلیقه ی آنها را می توان از همان چند صحنه و ایده ای که به هری پاتر و سنگ جادو اضافه کردند فهمید . برای نمونه صحنه های جارو سواری نویل کاملا بیان گر نوع سلیقه ی آنهاست. در کتاب ، وقتی نویل سوار جارو می شود، با شتاب چندین متر به سمت بالا می رود و بعد از روی جارو سر می خورد و می افتد. اما به نظر سازندگان ، هیجان این اتفاق کم بوده و با خود فکر کرده اند بهتر است این جارو نویل را دور تا دور مدرسه بچرخاند و بعد هم لباس نویل به چراغی گیر کند و او آویزان بین زمین و هوا بماند تا آنها بتوانند از کلیشه ی آویزان شدن یک نفر از میله یا چراغ استفاده کنند.در حالی که ایده ی رولینگ ، هم هیجان بیشتری و هم دست و پا چلفتی بودن نویل را بهتر نشان می دهد. به هر حال واکنش خوبی نسبت به فیلم نشان داده نشد . بسیاری از هواداران کتاب و همچنین منتقدان ، از فیلم خوششان نیامد. خیلی ها دلیل ضعف فیلم را این می دانستند که رولینگ اجازه ی دخل و تصرف در وقایع کتابش را به سازندگان نداده و در نتیجه، فیلم نه به شکل فیلمی مستقل از کتاب در آمده و نه فیلمی که کتاب را خیلی خوب به تصویر کشیده باشد. این شد که رولینگ هنگام ساخته شدن فیلم دوم،دست سازندگان را بازتر گذاشت. آنها هم دست به کار شدند تا همان طور که به نظرشان خوب است ، در وقایع کتاب تغییراتی ایجاد کنند . منطق این تغییر دادن ها،یک فرمول داشت :تا جایی که می توانید اغراق کنید ! اگر فرد و جرج و رون قرار است با ماشین دنبال هر بروند،این ماشین باید صدای تریلی بدهد تا همه را از خواب بیدار کند.وقتی عمو ورنون پای هری را لب پنجره می گیرد تا مانع رفتنش شود ،باید کلیشه ی پرتاپ شدن از پنجره توی باغچه هم به آن اضافه شود . اگر توصیف خانم ویزلی ، زنی تپل و مهربان و قد کوتاه است ،خب واضح است که کافی نیست ، او باید تبدبل به ساحره ای خل و چل با لباسهای عجیب و زشت شود . ماشینی وجود دارد که پرواز می کند ؛ اما آیا این به اندازه ی کافی هیجان انگیز است ؟ مسلم است که نه؛ ماشین پرنده باید برود جلوی قطار تا احتمال تصادف قطار و ماشین پیش بیاید و بعد رون باید کنترل ماشین را از دست بدهد و بعد هری باید از ماشین پرت شود بیرون و به دستگیره ی در آویزان شود تا احتمال سقوط اش به ته دره و مرگ او هم پیش بیاید تا همه چیز حسابی هیجان انگیز شود . وقتی جادوگری یک ورد را به زبان می آورد ،نمی شود که فقط پرتوی نورانی از چوبدستی اش خارج شود ، بلکه یک نور باید چنان قوی و چشمگیر باشد که فرد مقابل را به چند متر آن طرف تر پرتاب کند و حتی باعث چرخیدن طرف بین زمین و آسمان هم بشود و چنان سر و صدایی راه بیندازد که انگار در حال تماشای جنگ های ستاره ای هستیم و شمشیرهای نوری به کار افتاده اند ! صدای باسیلسیک هم که از توی دیوار به گوش هری می رسد ، باید با صدای باد و طوفان همراه باشد تا وحشتناک تر شود . از آنجا که دامبلدور داناترین جادوگرهاست ،پس باید با یک نگاه و بدون بررسی های بعدی بفهمد که گربه ی فیلچ نمرده، بلکه خشک شده . پله های گردان هم باید تمام مدت در حال چرخیدن باشند و تق تق صدا دهند تا فضایی رعب آور به وجود آید . و اما کوییدیچ ! جارو ها باید موقع حرکت ،صدا دهند؛آن هم صدای موتور جت! توپ بازدارنده ی خود سر باید دنبال هری و مالفوی به زیر جایگاه تماشاچیان برود و هری و مالفوی هم باید از درون آن تونل باریک و پر از مانع پرواز کنند و توپ هم در تعقیب آنها همه چیز را سوراخ کند. از چوب گرفته تا دیوار. بعد هم برای اینکه نشان داده شود مالفوی این کاره نیست ،باید بیفتد. کلاه گروه بندی هم دیگر از باهوشی غوغا می کند ؛تا کسی وارد اتاق شود ، این کلاه می فهمد که آن شخص کیست و در چه حالی به سر می برد و چه فکری آزارش می دهد .لابد از نظر نویسندگان فیلمنامه، این که کلاه باید روی سر گذاشته شود تا مشخص کند در ذهن اشخاص چه می گذرد، کاملا بی مورد است. اگر هری و رون و هرمیون مجبورند معجونی بد مزه بخورند ، حتما هر سه ی آنها باید به نوبت لیوان هایشان را بیندازند زمین و بشکنند.وقتی هری دفترچه ی خاطرات تام ریدل را پیدا می کند،اولین ایده ای که به ذهنش می رسد باید نوشتن در آن باشد و اولین سئوالی هم که باید بپرسد ،سئوال در باره ی تالار اسرار است . وقتی هری و رون در تعقیب عنکبوت ها به جنگل ممنوعه می روند، صدای پای عنکبوت های بزرگ باید مثل صدای پای غول ها باشد و همه جا را هم بلرزاند.بعد هم که نمی شود با آمدن ماشین ،این ماجرای هیجان انگیز به پایان برسد؛نخیر،عنکبوت ها باید به ماشین حمله کنند و بعد هم باید با سرعت زیاد ماشین را دنبال کنند و سرشان را از پنجره ، توی ماشین بیاورند واین تعقیب و گریز باید تا جایی ادامه پیدا کند که مخاطب قانع شود دیگر هیچ راهی جز پرواز ماشین برای نجات جان آنها وجود ندارد. پس از همه ی این ها نوبت به مهمترین درگیری داستان می رسد:روبرو شدن هری با تام ریدل و جنگیدنش با باسیلسیک.خب واضح است که با معیار های سازندگان فیلم ، این فصل در کتاب اصلا خوب نوشته نشده . برای چه تام ریدل باید به هری بگوید که چرا در انتظار ملاقات اش بوده؟ واقعا هم دلیلی ندارد.همان بهتر که تام هیچ سئوالی از هری نپرسد و فورا هیولا را صدا کند .هیولا می آید هری فرار می کند و زمین می خورد و بعد...چه اتفاقی باید بیفتد ؟کلیشه ای ترین اتفاق ممکن؛عینک هری از چشمانش می افتد . پس از اینکه ققنوس چشم های مار را در می آورد،هری شروع می کند به فرار کردن و صدای چلپ و چلوپ پا هایش هم که تمام مدت باید بیاید.این تالار اسرار هم که باید پر از سوراخ باشد و هری از این سوراخ برود توی آن یکی سوراخ و در نهایت هم به یک بن بست برسد و این مار کور هم سرش را داخل سوراخی که هری در آن گیر افتاده کند تا هری مجبور شود برای رد گم کردن،از یک فکر دم دست دیگر استفاده کند:پرتاب سنگ.بعد هم برود سراغ جینی و مار هم یکهو سرش را از دریچه ی آب وسط حفره بیرون بیاورد و دوباره حمله را آغاز کند.در این جا،این کلاه گروه بندی باهوش می فهمد که باید وارد در گیری شود و در نتیجه،ناگهان یک شمشیر درون کلاه ظاهر می شود.وقتی این هیولا بالاخره کشته می شود،هری مجروح متوجه دفترچه ی خاطرات ریدل می شود و البته همزمان با او،خود تام ریدل هم می فهمد که هری چه کار می خواهد بکند. اما چند ثانیه فقط به هری نگاه می کند و اجازه می دهد هری ،نیش مار را در دفتر فرو کند.بعد هم تام ریدل ،عین مامور اسمیت در پایان فیلم ماتریکس نور از داخل شکافهای بدنش خارج می شود و از بین می رود.وقتی همه ی این اتفاقات به پایان می رسد،ققنوس دوباره سراغ هری می رود و روی زخم اش اشک می ریزد و هری هم ناگهان خاصیت شفا دهندگی اشک ققنوس را به یاد می آورد.بعد هم هری و رون و جینی و پروفسور لاکهارت دم ققنوس را می گیرند و از توی حفره ی اسرار پرواز می کنند و ققنوس آنها را به سمت ماه می برد.حالا اینکه قعر حفره ی اسرار از توی توالیت مدرسه چگونه به تصور ماه منتهی می شود،بماند.

واقعا جای تعجب دارد که چگونه این همه ایده های جذاب به ذهن رولینگ نرسیده.البته فکر نکنید که سازندگان فیلم به خاطر زمان زیادی که صرف ابداع این ایده های عالی کرده اند،بقیه ی وجود داستان را از یاد برده اند.خیر!آنها همین قدر هم صرف فکر کردن به شخصیت پردازی کرده اند :رون به یک احمق تمام عیار بدل شده تا آن حد که حتی نمی داند ماگل ها عادت به دیدن ماشین پرنده ندارند و خوب،از آنجا که وقتی کسی اینقدر احمق است نمی تواند کاری از پیش ببرد،پس واضح است که هیچ نقشی در هیچ اتفاقی ندارد.هرمیون چون باهوش است همه کار ها را راست و ریس می کند:عینک هری را درست می کند،همه ی پیکسی ها را با یک حرکت در هوا متوقف می کند ،جواب همه ی سئوال ها را_چه درسی و چه غیر درسی_می داند ،می داند که گند زاده یعنی چه ،تا پیام را روی دیوار می بیند می فهمد که با خون نوشته شده ،توپ باز دارند هی خود سر را میان زمین و هوا منفجر می کندو...هری هم این وسط گاهی اوقات یه کار هایی می کند اما در بیشتر مواقع،دنباله روی هرمیون است.البته اصلی ترین تفاوت در این است که هری کتاب "کاریزما"دارد.چیزی که هری پاتر فیلم ،اصلا و ابدا ندارد .جینی هم که هیچ گاه در فیلم دیده نمی شود.در حالی که در کتاب ،جینی در مواقع حساس حضور دارد و رولینگ موفق شده با ظرافت تمام در عین اینکه او را در حاشیه نگه می دارد ،کاری کند که خواننده حضورش را احساس کند ،اما در فیلم،جینی هیچ نقشی ندارد و در انتهای فیلم حضورش در حفره ی اسرار کاملا غیر قابل درک است.از فرد و جرج هم هیچ خبری نیست . همین طور از امتیاز دادن ها و مسئله جام مدرسه .با اینکه فیلم بیش از 150دقیقه زمان دارد،ولی موفق به تعریف نصف وقایع هم نمی شود.اساسا نحوه ی روایت فیلم مناسب افرادی است که بهره ی هوشی شان زیر حد متوسط است . و البته کنت برانا چنان درخشان نقش پروفسور لاکهارت را بازی کرده که به اندازه ی پروفسور لاکهارت کتاب ، به یاد ماندنی است در واقع می توان گفت که در مجموعه ی سه فیلم اول ،این شخصت به یادماندنی ترین چیز است که جلب نظر می کند.
وقتی خبر رسید برای فیلم سوم ،تصمیم به تعویض کارگردان گرفته شده ،می شد امیدوار بود که شاید بالاخره کمپانی متوجه مشکلات دو فیلم اول شده و چه بسا این فیلم بهتر از دو فیلم قبلی شود.نکته دیگر هم این بود که از بین هر شش کتاب منتشر شده ی هری پاتر تا به امروز ،سومین جلد بیشترین قابلیت را برای تبدیل به یک فیلم خوب و به یاد ماندنی دارد اما نتیجه ی حاصل شده اگر از فیلم دوم که بدتر نباشد ،بهتر نیست.آلفونسو کوارون علاقه ی بی حد و حصری به هر چه عجیب تر و بی معنی تر کردن حوادث داشته و البته از فرمول اغراق هم تا جایی که امکان داشته ،استفاده کرده.اصولا جدی ترین نقص فیلم را می توان بی توجهی سازندگان فیلم به یک نکته ی اساسی دید:ایده های درون کتاب به این دلیل جذاب به نظر نمی رسد که رولینگ با استفاده ی بیش از اندازه از آنها و به نهایت رساندن اتفاقات باعث لوث شدن شان نمی شود ؛ با کردن عمه مارچ تا آنجا جذاب است که توی خود خانه بالا برود ،نه اینکه مثل یک بادکنک تبلیغاتی توی تمام محله بچرخد و جیغ بزند.اتوبوس شوالیه به این دلیل عجیب است که با سرعتی زیاد حرکت می کند ولی با چیزی تصادف نمی کند .انگار ماهیتی جامد در دنیای ماگل ها ندارد.اما در فیلم ما با یک راننده ی پیر دیوانه و موجوداتی دیوانه آویزان از سقف روبرو می شویم که مدام چرت و پرت می گویند و اتوبوس هم پشت سر هم ترمز ناگهانی می کند و هری مدام با صورت توی شیشه می رود-کلیشه ای که ار فرط تکرار در فیلم ها ،حال آدم را به هم می زند-بعد پیرزنی در حال رد شدن از خیابان است و اتوبوس مجبور به توقف ناگهانی می شود و چند ثانیه بعد،برای اینکه با دو اتوبوس که از روبرویش می آیند ،تصادف نکند،خود را باریک و کشیده می کند و از بین آن دو رد می شود و...در حالی که رولینگ در توصیف و استفاده از وسایل عالم جادوگری ،کاملا با خست عمل می کند. او به هر واقعه یا شخصیت یا وسیله ی عجیب و غریب می رسد ،آن را در حد یک چشم بر هم زدن برای مخاطب توصیف می کند و می گذرد و اگر جز این بود و او هم روی هر کدام از این عناصر مدت ها مکث می کرد و بعد هم آن قدر از آن استفاده می کرد که مخاطب اعجاب پدیده را از یاد ببرد که دیگر کتاب ها چنین جایگاهی نداشتند. جذابیت پروفسور تریلانی در این است که مخاطب تا مدت ها نمی داند که آیا او واقعا پیشگوست یا نه .اگر نیست پس چرا وقتی پیش بینی می کند که نویل فنجانش را خواهد شکست ،این اتفاق واقعا رخ می دهد.پروفسور تریلانی فیلم،ساحره ای تقریبا کور است که از همان بدو امر بر همه مسلم می شود شارلاتانی بیش نیست .در کتاب حتی توصیف لباس های او هم در به وجود آمدن این فضا موثر است و رولینگ چندین بار هم روی عینک او تاکید می کند ،اما هیچ وقت با توصیف برخورد او به این طرف و آن طرف در هنگام راه رفتن، از او مضحکه نمی سازد. یکی دیگر از این نکات، مسئله ی پرواز کردن است. خب، مخاطبان هری پاتر فهمیده اند که بعضی چیز ها در عالم جادوگری به پرواز در می آیند. اما چون این امکان وجود دارد، پس ما باید دیوانه سازها را هم در آسمان به پرواز در آوریم؟ یعنی باید فراموش کنیم که یکی از خصیصه های وحشت آفرین این موجودات این است که چند سانتیمتر بالاتر از زمین، در هوا شناورند، نه اینکه مثل کلاغ هایی که لباس پاره پوره ی سیاه تن شان کرده اند، بالاتر از ابر ها در آسمان بچرخند و بعد مثل عقابی که طعمه ای روی زمین دیده ، از آن بالا شیرجه بزنند به سمت زمین. حضورشان هم باعث شود تمام مایع اطراف به سرعت یخ بزنند و گل ها پژمرده شوند، و یا هنگامی که به آدم ها نزدیک می شوند موج هایی از بدن آدم خارج شود که مثلا تاثیر آنها را بر روح انسان نشان دهد.
این نوع مبالغه درست در تقابل با سلیقه ی رولینگ در داستان پردازی قرار دارد؛ او می داند که اگر خیلی واضح و سطحی به احساسات کاراکترهایش بپردازد، تعداد زیادی از مخاطبانش را زا دست خواهد داد. و گرنه او هم می توانست بنویسد هری پس از این که فهمید سیریوس پدرخوانده اش بوده، نشست روی سنگی و گریه کرد! یا برای نشان دادن علاقه ی هرمیون و رون به همدیگر، بنویسد که هرمیون دست رون را گرفت و پس از لحظه ای وقتی فهمید چه کرده، معذب شد و دست او را رها کرد. اینگونه پرداختن به اتفاقات خیلی دم دستی تر از نحوه ای است که رولینگ به آن می پردازد. به نظر می رسد سازندگان این فیلم حتی به حساسیت رولینگ در باورپذیر ارائه کردن حوادث هم توجهی نشان نداده اند؛ آیا می توان تصور کرد بازیگران کوییدیچ در چنان ارتفاعی پرواز کنند که الکتریسیته حاصل از رعد و برق، باعث آتش گرفتن جاروی یکی و برق گرفتن دیگری شود؟ و یا چرا قیافه ی کسی که برای اعدام هیپوگریف آمده باید مثل جلادان قرون وسطا باشد و تبری چنان عظیم در دست داشته باشد؟ یا چرا مخاطب باید باور کند که هری به سادگی هر چه تمام تر زیر شنل نامرعی اش وارد کافه می شود و خیلی راحت به درون اتاقی می رود که در آن درباره ی سیریوس صحبت می کنند و هیچ کس هم به حضور او پی نمی برد؟ و یا هری چه طور می تواند زیر شنل نامرعی اش شلوار مالفوی را پایین بکشد و کلاه آن یکی را از روی چشمانش، بدون اینکه آنها متوجه شوند کس در نزدیکی شان است؟ در واقع، هر چه رولینگ سعی کرده عناصر دنیای جادوگری را به نحو باور پذیری توصیف کند و مخاطب را نسبت به منطق وقایع متقاعد کند، سازندگان فیلم ها بنا را بر این گذاشته اند که وقتی درباره ی جادو و جادوگران فیلم می سازیم، پس هر چیزی مجاز است و بیننده وظیفه دارد همه چیز را باور کند!
اما هر کدام از این نواقص نمی توانست فیلم را به چنین مزخرفی تبدیل کند اگر سکانس ها پایانی فیلم به شکل بهتری ساخته می شد. همان طور که می دانید، مهم ترین و مهیج ترین فصل های کتاب، همان چند فصل پایانی است که در شیون آوارگان می گذرد و بعد هم و بعد هم در محوطه ی هاگوارتز، زمانی که لوپین تبدیل به گرگینه می شود و پس از آن هم فصلی که هری و هرمیون در زمان به عقب باز می گردند و جان سیریوس را نجات نجات می دهند. حالا بلایی که فیلم بر سر این فصل ها می آورد، از این قرار است : جدال هری و هرمیون با بید کتک زن تبدیل به صحنه ای اکشن می شود که در طی آن، هری و هرمیون مدتی با شاخه های درخت کلنجار می روند و بعد هم به آن شاخه ها آویزان می شوند و به پرواز در می آیند و پس از لحظاتی کشدار به سوراخ زیر درخت پرتاب می شوند و البته در این حین و بین یکی از شاخه های درخت، عینک هری را می اندازد! بعد از این دو به خانه ی شیون آوارگان می رسند و نوبت به درگیری های بین هری، لوپین، سیریوس و اسنیپ می رسد. اما در کمال تعجب، تمامی این اتفاقات مهم، خلاصه می شوند. سر رسیدن اسنیپ هیچ منطقی ندارد و نحوه ای که هری او را با یک ورد به آن طرف اتاق پرتاب می کند، بی منطقی تر. فرار موش رون از روی پیانو و به صدا در آوردن کلید های آن و پریدنش به درون تونل و قیافه اش در لحظه ی تبدیل شدن به پیتر پتی کرو، ممکن است برای کودکان جذاب باشد، اما در حقیقت بلاهت بار است. در حالی که اگر زمانی که صرف جدال هری و هرمیون با بید می شود، به این قسمت اضافه می شد، ممکن بود سکانس جذابی حاصل شود. پس از این اتفاقات، نوبت به لوپین می رسد و تبدیل شدن آن به یک گرگینه. آیا واقعا می شد گرگینه ای زشت تر و چندش آورتر و بی ربط تر از این طراحی کرد؟ این موجود درازی که روی دوتا پا می ایستد و عین گوژپشتی است که استخوان های پایش شکسته، از کدام ذهن خلاقی تراوش کرده؟ به هر حال قرار است که مخاطب، این موجود را به عنوان یک گرگینه بپذیرد. خب، از این لحظه به بعد تقریباً همه چیز کمیک می شود؛ نحوه ی نبرد پانمدی با گرگینه، پیدا شدن ناگهانی سر کله ی اسنیپ برای دفاع از جان بچه ها، رفتن پانمدی و گرگینه به مکانی دیگر و هری که آنها را دنبال می کند، پرواز دیوانه ساز ها، نحوه ی بیرون کشیدن روح از بدن سیریوس و بعد بازگشت روح به بدن او (که جوری پرداخته شد انگار سیریوس روحش را قورت می دهد). فصل بعد، فصل سفر در زمان است. در کتاب، این ایده که زمان، چیز پیچیده ای است و نتایج اعمال ما در گذر زمان تصور ناپذیر است، با سه ساعت بازگشت در زمان و به بهانه ی چند اتفاق مهم توضیح داده می شود : اینکه هری و هرمیون از این طریق می توانند در ابتدا جان باک بیک را نجات دهند، سپس هری از آن سوی دریاچه جان خودش و سیریوس را نجات می دهد و در انتها هم همراه با هرمیون و باک بیک به سمت اتاقی که سیریوس در آن حبس شده پرواز می کنند و او را نجات می دهند. اما در آن نظر سازندگان ، سفر به گذشته برای همین چند علت، کافی نبوده و درنتیجه طبق عادت آمده اند و آنقدر از این ایده استفاده کرده اند که جذابیت آن کاملاً ضایع شده است. یک بار هرمیون با پرتاب حلزون به درون کلبه ی هاگرید از این ایده استفاده می کند، پس از آن باک بیک را فراری می دهند بعد هرمیون در بحبوحه ی جنگ گرگینه و پانمدی، صدای گرگ در می آورد با همین کار گرگینه را از پا نمدی جدا می کند و البته باعث می شود گرگینه در پی آنها بیفتد و تعقیب و گریزی دیگر آغاز می شود که در نهایت باک بیک هم وارد ماجرا شود و با گرگینه بجنگد. بعد از این ها، هری جان خودش و سیریوس را از دست دیوانه ساز ها نجات می دهد و آخر سرهم با باک بیک برای نجات سیریوس پرواز می کند.
در واقع مشخص است که سازندگان فیلم منطق اصلی « بازگشت در زمان » را اصلاً نفهمیده اند و در جریان نیستند که این اتفاق ها صرفاً بهانه ای است برای اینکه مخاطب متوجه شود که هر عمل کوچکی، می تواند نتایجی سرنوشت ساز به دنبال داشته باشد؛ اگر هرمیون موش رون را پیدا نکرده بود، اگر رون به دم باریک اجازه داده بود که فرار کند، اگر هری و هرمیون شنل نامرعی را زیر بید کتک زن جا نمی گذاشتند، اتفاقات آن شب شکل دیگری به خود می گرفت و شاید در نهایت به این منتج می شد که لرد ولدمورت نتواند با کمک دم باریک قوی شود و برای خود جسمی درست کند. خوانندگان کتاب هم قرار است در خلال این اتفاقات همراه هری موضوع را درک کنند و البته حدس بزنند که وقتی هری به سیریوس و لوپین اجازه نمی دهد که پیتی کرو را بکشند، قرار است که او نقش تعیین کننده ای در ادامه ی داستان ایفا کند. نقش مهم تر از آن که به لرد ولدمورت کمک کند تا به جسم خود باز گردد اما کسانی که به ابن فصل، فقط به عنوان فصلی مهیج نگاه می کند که اتفاقات جالبی در آن می افتد، به این فکر می افتد که این اتفاقات را بیشتر و طولانی تر کند. و در عمل، این کار آنها موجب شده این وجه مهم قضیه، در این فیلم کاملاً از بین برود.
یکی دیگر از عجایب فیلم، صحنه ها و ایده هایی است که سازندگان فیلم به داستان اصلی اضافه کرده اند و نتیجه اش فقط اسف بار است؛ ایده ی پرواز هری با هیپوگریف دورتا دور مدرسه و حرکت روی آب دریاچه واقعاً بی معناست، جز اینکه حدس بزنیم که سازندگان سعی داشتند صحنه ای مشابه ی صحنه ی مشهور فیلم تیتانیک خلق کند! و یا این یکی که هری ، پیتر پتی کرو را در نقشه ببیند و بدون پوشیدن شنل نامرعی اش در راهرو ها ی مدرسه راه بافتد واقعاً نبوغ آساست. ایده ای که از همان اول، آخرش پیداست : دست گیری هری توسط اسنیپ، برملا شدن راز نقشه، و اینکه لوپین مطلع شود که هری، پیتر را در نقشه دیده. خب لابد در نظر این ها رولینگ خیلی خنگ بوده که نفهمیده می تواند با استفاده از این نقشه، این شک را در مخاطب بیندازد که شاید پیتی کرو زنده باشد.
@@@@@@@@@
بحث در مورد نواقص و کاستی های این فیلم ها را می توان همین طوری ادامه داد و وارد جزئیات دیگر دیگر هم شد، اما فعلاً همین قدر کافی است؛ این فیلم ها نه هویتی جداگانه در مقام یک فیلم دارند و نه حداقل آن قدر به کتاب ها وفادار مانده اند که نزد مخاطبان کتاب محبوب شوند. استقبال کمتر و محدود تر تماشاگران از فیلم سوم نسبت به دو فیلم قبلی هم بیان کننده ی همین شرط است و چه بسا این روند نزولی ادامه پیدا کند. همان طور که کیفیت این فیلم ها هم سیر نزولی در پیش گرفته؛ فیلم اول بهتر از فیلم دوم بود و فیلم دوم بهتر از فیلم سوم.هری پاتر و زندانی آزکابان حتی موفق نشده برای کسانی که کتاب ها را نخوانده اند، قصه را تعریف کند. در حقیقت،پی آمد اسف بار ساخته شدن این فیلم ها، فقط فاش کردن گره ها و غافلگیری ها و بر ملا کردن ظواهر جذاب داستان های رولینگ بوده و تمامی ویژگی های موجود در فضا سازی کتاب ها از بین رفته است. و با این وصف، کاملاً منطقی است اگر کسانی که فقط فیلم ها را دیده اند، بگویند کل داستان ها تجمع یک مشت ایده ی خوب است که بدرد بچه ها می خورد. و حتی برخی کارشناسان هم بر مبنای فیلم ها به اظهار نظر درباره ی کلیت پدیده ی هری پاتر و اصل داستان ها مشغول شوند. و باعث تاسف است که فیلم های بسیاری از غافلگیری های درون کتاب ها را با حذف پیش زمینه ها و مقدمه چینی ها لو داده اند و ضایع کرده اند.
اگر یک اتفاق بود که می توانست ارزش کتاب ها را بیش از پیش آشکار کند، ساخته شدن همین فیلم هاست. حالا کسانی که به توانایی های جی.کی.رولینگ شک دارند، می توانند، به تماشای این فیلم ها بنشینند تا متوجه شوند تفاوت ها در کجاست و استعداد قصه گویی چیزی نیست که همه از آن بهره برده باشند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
گزینههای نمایش نظر
تئودور نات
نيمفادورا تانكس
نيمفادورا تانكس
مینروا مک گونگال
کونتین تریمبلold
فلاویس بلبی
ایگور کارکاروفold
اریکا زادینگold
rana
حجت پاتر
کاترین بلold
رابستن لسترنجold
احسان
پرفسور ویکتورold
مری تاتold
آنتونین دالاهوفold
لاسه لانته
هومان
مری تاتold
محسن
تينا
آميكوس کروold