جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

30 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور دنیای جادوگری هستند)
29 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

کارگاه داستان‌نویسی

هری پاتر و فرشینه خانوادگی

pouyaprince 15 شهریور 1385 8:52 بعد از ظهر 620
فصل اول:نامه ای از یک دوست

دنیا تا کنون به این سیاهی نشده بود به طرز فجیعی مردم می مردند بدون هیچ نشانه همین چند روز پیش یک دهکده با خاک یکسان شده بود مردم از ترس از خانه هایشان بیرون نمی آمدند تمام مرزهای کشور پر بود از ماشینهایی که میخواستند خود را از
این سرنوشت شوم دور کنند. به دور از همه این جار و جنجال ها پسری در خیابان پریوت درایو بر روی تختش دراز کشیده و داشت به سقف نگاه می کرد. پس فردا روز تولدش بود اما هیچ نشانی از شادی در او نبود پسرک موهای سیاه ژولیده ای داشت قدش متوسط و بسیار لاغر بود. اما چیزی که او را از بقیه بچه ها متمایز می کرد زخمی بود که در پیشانیش داشت. جدیدا تیتر همه روزنامه ها شده بود اما او بهه هیچ چیز فکر نمیکرد ناگهان صدایی از پایین آمد هری این صدا را می شناخت صدای جیغ خاله پتیونا بود هری فورا از جا پرید و به طرف در رقت چوبش را از جیبش در آورد و در را باز کرد که جغدی از پله ها بالا آمد و روی شانه هری نشست پشت سر جغد عمو ورنون وارد شد وشروع کرد به فریاد زدن:"مگه قرار نبود که دیگر این لعنتی ها وارد خانه من نشوند اگر یکی دیگر از این جغدها به خانه من بیایند جات تو کوچه است." هری که تازه به خودش آمده بود گفت:"نگران نباشید من خودم این جا را پس فردا نیمه شب ترک می کنم" و بدون توجه به حالت نگاه عمو ورنون به داخل اتاقش بازگشت به جغد نگاهی کرد و فهمید که جغد اصلا آشنا به نظر نمی آید ولی نامه ای که جغد با خود داشت مهر و موم شده بود پیش خود فکر کرد که از طرف کی می تونه باشه نامه را با کمک چوبدستی باز کرد:
سلام
این نامه وقتی به دست تو می رسد که دیگر من کنارت نیستم می دانم اینکه به تنهایی با مشکلات روبرو شوی بسیار سخت است این نامه را برای این برایت نوشتم که هدف و شرافتت را از دست ندهی می دانم که خیلی تنها شده ای اما چاره ای نیست هری الآن تو در وضغیتی قرار داری که اصلا به سود تو نیست تو نباید در گذشته زندگی کنی آینده را باید از الان رقم زد و در این راه تو تنها نخواهی بود تو الان با اتفاق هایی که افتاده درک می کنی که قدرتت خیلی کم است منظورم این است که تو نیروی بسیار زیادی داری نیروهایی که خودت از آنها خبر نداری اما آنها را نمی شناسی برای همین از آنها استفاده نمی کنی جادوگری مثل تام برای این نیرومند شد چون در طلب قدرت بود نیروهایش را شناخت و آنها را تا به انتها پیش برد هیچ وقت در زمینه ای کم نگذاشت و همواره تلاشش جمع قدرت بود اما تو این کار را انجام ندادی ولی هنوز هم وقت داری سعی به خاطر همه اونهایی که پا در مبارزه گذاشته اند قدرتمند شوی و با سرنوشتت روبرو شوی ولی این را بدان که هرچقدر هم قدرتمند باشی باز هم نمی توانی جلوی تصمیمات افراد را بگیری. به امید دنیایی بهتر.

ارادتمند شما
آلبوس دامبلدور

هری که اشک در چشمانش حلقه زده بود چند بار دیگر نامه را خواند و کاملا مفهوم آن را فهمید هری با تصمیمی مصصم تر به آینده فکر می کرد او چه نیرویی داشت که خودش هم خبر نداشت ولی دیگر به این فکر نکرد باید سریع تر کاری میکرد ناگهان ایده ای به ذهنش رسید گفت:"دابی" ناگهان جنی روبرویش ظاهر شد و به همراه"بله قربان" تعظیم بلندی کرد .
-دابی می خواهم برایم کاری انجم دهی
دابی که ازخوشحالی در پوستش نمی گنجید گفت:
-چه کاری آقای پاتر؟
-.................................................

خوب این فصل خیلی کوتاهه اما فصل های بعدی داستان بسیار بلند می شه امیدوارم خوشتون بیاد نظر و انتقاد فراموش نشه.
من با این شکلک خیلی حال می کنم:
نظرات متعلق به نویسنده است. ما مسئول محتوای آنها نیستیم.
 داستان های فن فیکشن
هوم داستان چیزی خاصی نداشت که بخوای منظر فصب بعدش باشی :proctor:
1385/06/23 18:05
 ali bood
be nazare man ke kheyli khoob bood faghat agar mishe hameye faslharo mesle in kootah benevis.agar ham mishe zood zood beferst.
1385/06/22 18:19
 Re: کوتاه بود.
بسیییییار کوتاه بودولی در عوض خوب بود
1385/06/21 16:18
 کوتاه بود.
خیلی کوتاه بود.
باید روش بیشتر کار کنی.
اسمش هیچ ربطی به داستان نداشت.

اینا اشکالاتت بودند.
موفق باشی.
1385/06/20 21:55
 بسيار كوتاه ولي بسيار خوب !
خيلي قشنگ مي نويسي ولي اين كوتاه بود ! لطفا مثل بقيه الكي رون و هرميون رو به هم نبند و اونارو عاشق و معشوق نكن كه بيمزه ميشه چون هرميون به هري بيشتر مياد ! جان من به حرفم گوش بده !
1385/06/19 19:27
 Re: خوبه
خیلی خوب بود.ولی کوتاه بود.موفق باشی.
1385/06/19 18:07
 Re: خوبه
جالب بود خیلی خوب شروع کردی ولی کوتاه بود سعی در فصل های بعد متن های طولانی تری بنویسی. موفق باشی.
1385/06/19 17:43
 کوتاه ولی خلاقانه
داستانت رو با ایده خوبی شروع کردی! شاید خودت ندونی یا دقت نکرده باشی که در ادامه داستانت چه اتفاقات جالبی من تونه بیفته! در هر حال امیدوارم در همه داستانات همین خلاقیت رو ادامه بدی!
1385/06/19 14:35
 هه
هه...
دلتون بسوزه من از شما یکم جلوترم...
فصل های بعدی رو مقداری می دونم
ولی در هر حال به نظر منم شروع خوبی بود..
ادامه بده...مشتاقم
کاترین
1385/06/19 14:26
 خوبه
خوب اما کوتاه بود.سعی کن فصلهای بعدی رو طولانيتر بنويسی،مرسی.
من Keira نويسنده ی داستان هری پاتر و ناپديدشدن جای زخم هستم و از اون جا که دوست ندارم کسی از دستم ناراحت باشه و تحمل شنيدن متلک رو هم ندارم بقيه ی فصلهای داستانو ميذارم اما خيلی طول ميکشه ها!خودتون خواستين.
1385/06/19 14:25
 كوتاه بود
خيلي جالب شروع كرده بودي : دنيا تاكنون به اين سياهي نشده بود .
ولي خب براي فصل اول نظر دادن زوده ، چون كوتاه بود . بايد منتظر بقيه ش موند تا ببينيم خوبه يا نه .
موفق باشي .
1385/06/19 10:47
 بد نيست اما به پاي داستانهاي هري توپولو نميرسه يكم داستانهاشو بخون
سلام داستانت بد نيست ولي يكم مطالعه كن داستانهاي بقيه رو بخون
شايد موفق شدي
هري پاتر و انتقام نهايي قسمت مقاله ها حتما بخونش
1385/06/19 10:44
 هنوز نميشه نظري داد
سلام بد نبود ولي خيلي بايد سعي كني تا خوب بنويسي
1385/06/19 8:11
 بد نبود...
خوب بود باید تلاش بیشتری بکنی
درضمن خیلی کوتاه بود
1385/06/19 7:51
 خوبه
خوبه ولي واقعا كوتاه بود.
1385/06/19 6:17
 khoobe
khoobe. valo nazare kolli ro alan nemidam. bayad ta akhar edame bedi.
1385/06/19 1:51
 ايول
ايول. جالب نوشتي.
زود به زود بنويس
1385/06/18 22:38
 جالب بود
قشنگ نوشتي اما براي فصل اول خيلي كوتاهه بيشتر روش كار كن در هر صورت ممنون جالب بود
1385/06/18 22:35
 بماند
سلام. ازت ممنونم چون برای فصل اول عالی کار کردی. به نظر من مهمترین چیز تو نوشتن فصله اول و کلمه اوله. خوب بود.
ایلیا
1385/06/18 22:19
 خوبه
چند تا مشكل
داستانت كم بود
يه ذره فضاسازيش ضعيف ميزد
راستشو بخواهين ديگه انقدر داستان زياد شده كه حوصله خوندن ديگه پيدا نميشه..
منم داستانمو ادامه نميدم چون ديگه حالش نيست
1385/06/18 20:47
 جالب بيد
جالب بيد. ولي به پاي داستانهاي من نميرسه
جدي گفتم
نه
شوخي كردم.
جدا داستانت بهتر از منت بود.
1385/06/18 20:28
 .
انقدر كوتاه بود كه نمي شه گفت خوبه يا بد فقط اميدوارم فصل هاي بعدي طولاني تر بشه و مثل داستان ناپديد شدن جاي زخم سركاري نباشه
1385/06/18 20:20
 نظر
داستان جالبی بود خوشم اومد
لطفا زود به زود ادامش رو بفرست
1385/06/18 19:58