جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور دنیای جادوگری هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

افسانه تولد تاریکی

فصل اول : سقوط يك سلطان - بخش سوم

ماگل
ماگل 29 فروردین 1383 3:24 بعد از ظهر
صفحه:
فصل اول
سقوط يك سلطان


بخش سوم

صداي هلهله و تشويق حاضرين چون گردبادي به گرد پيكر سيلانوس مي پيچيد و او را از دنياي پيرامونش جدا مي ساخت. ترس و اضطراب تمام وجودش را در بر گرفته بود. ديگر براي او هيچ راه بازگشتي نبود. صدايي از درونش مي گفت: ''محكم باش سيلانوس بزرگ! تو تنها براي پيروزي خلق شده اي!''. اما فكر رويدادي كه قرار بود تا لحظاتي ديگر رخ دهد، و از همه بيشتر اينكه نمي دانست با چه چيزي رو به رو خواهد شد، لرزه بر اندام سردار جوان مي انداخت.
نبرد شيطان! اين نامي بود كه بيش از همه او را مضطرب مي ساخت. در تمام ادوار گذشته تنها 12 نفر موفق شده بودند، كه فاتح نبرد شيطان شوند. سيلانوس از خود مي پرسيد كه آيا او نفر سيزدهم خواهد بود؟ نفر سيزدهم! هيچگاه عدد سيزده را دوست نداشت. هرگز اين را به كسي نگفته بود اما همواره در دل به نحسي آن اعتقاد داشت. آخرين فاتح اين ميدان, مربوط بود به 3500 سال پيش. از آن روز تا كنون 17 نفر داوطلب شركت در اين مسابقه شده بودند، اما سرنوشت همه آنها يك چيز بود: نابودي ابدي به دردناكترين شكل!
اما در اين ميان آنچه به او قوت قلب مي داد, به ياد آوردن اين جمله پيلاطس بود: ''شكي ندارم كه در اين مبارزه پيروز خواهي شد...''. اگرچه او قدم در راه نابودي پيلاطس گزارده بود، ليكن از اعماق وجودش به او احترام مي گذاشت. پيلاطس كبير! اسطوره دوران كودكي او بود، كسي كه امروز دست سرنوشت سيلانوس را در برابرش قرار داده بود. اين فكر ناگهان او را به ياد چيزي انداخت: ''طومار سرنوشت''. آن طور كه در افسانه ها آمده, طومار سرنوشت كتابي است جادويي كه در آن سرنوشت و آينده تمامي موجودات نگاشته شده است. سيلانوس مي دانست كه اين كتاب تنها در اختيار خداوندگار است و تنها براي او قابل مشاهده است, اما ... پس پيلاطس از پيش مي دانسته كه چنين اتفاقي قرار است, روي دهد. پس ... پس او مي داند, بله او مي داند سرنوشت اين نبرد چه خواهد شد. سيلانوس برگشت و به بالاترين جايگاه رزمگاه كه مخصوص خداوندگار پيلاطس بود، نگاه كرد. پيلاطس چنان به او خيره شده بود كه گويي ساعت هاست كه همان طور او را تحت نظر دارد. سيلانوس با خود انديشيد: ''پس حتما مي داند به چه مي انديشيدم. شايد بتوان از نگاه او به فرجام پيكار پي برد.'' اما هرچه در چشمان پيلاطس جستجو كرد, چيزي نيافت. اندوه بسيار و افسوس، تمام آنچه بود كه او در نگاه خسته پيلاطس مي ديد. هرچه سعي مي كرد نمي توانست تعبير اين نگاه پيلاطس را در يابد.
صداي بلندي رشته افكار او را گسست. اين شيپور آغاز نبرد بود. نبردي كه نه تنها سرنوشت پيلاطس و سيلانوس، بلكه سرنوشت كائنات را نيز تعيين مي كرد. پيلاطس از جاي برخاست تا آغاز گام نخست مبارزه را اعلام نمايد.
- بسيار خب, اكنون, به نام خدايان, نبرد را آغاز مي كنيم.
سپس رو به سيلانوس كرد و پرسيد:
- خادم سيلانوس، آيا آماده ايد؟
سيلانوس محكم و استوار پاسخ داد:
- بله سرورم.
- بسيار خب, نخستين مبارز را معرفي مي كنم: ''كوريلا ساكرول''.
با اشاره پيلاطس, انسان تنومندي وارد رزمگاه شد. صداي همهمه جمعيت نشان از ابراز شگفتي آنان داشت. در نگاه اول, به نظر نمي رسيد كه سيلانوس در برابر او كار سختي را در پيش داشته باشد. شايد حتي خنده آور بود. مبارزه با اين فرد مي توانست تنها تفريحي براي سيلانوس باشد. ساكرول در ظاهر يك انسان معمولي بود و از نظر ظاهري حرفي براي گفتن نداشت. پيكر سيلانوس حداقل سه برابر پيكر او بود. سيلانوس در حالي كه مبارز خود را ورانداز مي كرد و لبخند تحقير آميزي بر لب داشت, در دل به اين مبارزه مي خنديد و ازين كه گام اولش در اين راه اينقدر آسان است, سخت شاد گشته بود. اما هيچ نمي فهميد, منظور پيلاطس از چنين انتخابي چه بوده است؟ آيا او مي خواسته بدين طريق او را ياري دهد؟ اين بسيار دور از انتظار بود، حتي طبق قانون خدايان باستان نيز پيلاطس حق چنين كاري را نداشت. پس منظور او چه بود؟ سيلانوس از خودش پرسيد: ''آيا او قصد دارد رازي را بر من آشكار كند؟ آه پيلاطس, هيچگاه حقيقت اعمال مرموز تو را در نيافتم!'' و به چهره او خيره شد. پيلاطس به سخنانش ادامه داد:
- شهرت مخلوق ساكرول, در تسلط بر نيروهاي ذهني است. او از بهترين مخلوقاتي است كه توانسته اند قدرت ذهني خود را در اختيار بگيرند و بدين جهت او در بزرگترين سياره ما ''سورنيما'' به حكومت رسيده است. همه مي دانيد كه انسان ها در بين مخلوقات تمامي خدايان باستان, كاملترين و مرموزترين مخلوقاتند, و تاكنون هيچ حد و مرزي براي توانايي هاي اين موجود شناخته نشده است. به علاوه انسان ها تنها موجوداتي هستند كه از لحاظ شكل ظاهري بسيار شبيه به نژاد خدايان آفريده شده اند.
جمعيت موافقت خود را با حرفهاي پيلاطس ابراز كردند. شكل ظاهري انسان ها صرف نظر از كوچكي شان و چندين تفاوت جزئي ديگر, عينا مشابه خدايان بود. پس از چند لحظه سكوت پيلاطس با حالتي رسمي ادامه داد:
- و حتما همگي مي دانيد كه اين موجود, مخلوق خداوندگار ''طاليوس'' كبير, سرور خدايان باستان و مقتدرترين خداوندگار تمامي دوران هاست!
با شنيدن نام طاليوس همه حضار از جمله پيلاطس و نزديكانش, از جاي خود برخاسته و ايستادند. طاليوس كبير, اسطوره تمام خدايان محسوب مي شد. نام پر ابهت او حتي خداوندگار باشكوهي چون پيلاطس را نيز تحت تاثير خود قرار مي داد. سيلانوس نيز با وجود تمام جاه طلبي هايش ازين قائده مستثني نبود.
پس از يك دقيقه سكوت به احترام نام طاليوس, پيلاطس بر روي تخت خود نشست و با اشاره او ساير خادمين نيز بر جاي خود نشستند. پيلاطس سخنان خود را چنين ادامه داد:
- درود بر طاليوس كبير! حالا زمان آن رسيده تا گام نخست نبرد را آغاز كنيم. بهتر است براي آگاهي خادم سيلانوس اعلام كنم كوريلا ساكرول, مقتدرترين و باشكوهترين پادشاه دوران فرمانروايي من است و تاكنون در هر 13512 مبارزه خود با دشمنان انسان و غير انسان پيروز شده است. شايان ذكر است كه اين فرد همانند ساير انسان ها فاقد هرگونه نيروهاي ماوراء الطبيعه است.
سپس پيلاطس رو به ساكرول كرد و گفت:
- مخلوق كوريلا ساكرول! از اينكه داوطلب شركت در اين پيكار شديد، از شما سپاسگزارم.
ساكرول پاسخ داد: از لطفتان بسيار متشكرم، سرورم.
- خب, بهتر است نبرد را آغاز كنيم. جنگجويان آماده ... شروع كنيد.
با فرمان پيلاطس حاضرين منتظر آغاز مبارزه بودند. پيكار به راستي آغاز شده بود. سيلانوس كه اعتماد به نفس بر باد رفته اش را باز يافته بود، گمان نمي برد كه كار سختي در پيش رو داشته باشد. ابتدا تصميم گرفت تا حريف را مورد هجوم رواني قرار دهد. پس با صداي بلند گفت:
- مخلوق! چطور جرئت كردي داوطلب پيكار با بهترين خادمان خداوندگار پيلاطس شوي؟
صداي هياهوي جمعيت نشان از ناخرسندي آنان داشت. انتظار نمي رفت كه سيلانوس اين طور گستاخانه خود را از ساير خادمين برتر و قدرتمندتر بداند.
ساكرول با ادب بسيار پاسخ داد:
- من, نماينده قدرتهاي دروني انسان ها هستم, قربان. خداوندگار پيلاطس (در همين حال به سمت پيلاطس چرخيد و تعظيم كوتاهي كرد) از من خواستند تا با شركت در اين پيكار قدرت دروني انسان ها را به شما نشان دهم.
- در حالي كه مي دانستي محكوم به شكست خواهي بود؟
- نه, قربان! يكي از خصوصيات ما انسان ها اين است كه در هيچ پيكاري خود را از پيش باخته نمي دانيم. من نماينده توانايي هاي نامحدود دروني انسان ها هستم و به شما قول مي دهم نبرد آساني را در پيش رو نخواهيد داشت!
ساكرول اين جمله را چنان با قدرت و اتكاي به نفس بيان كرد كه جمع حضار را تحت تاثير قرار داد. خادمين كه از جرئت و جسارت اين مخلوق بسيار شگفت زده شده بودند، شروع به كف زدن كردند. ساكرول به نشانه اداي احترام و اظهار تشكر چرخيد و به سمت جايگاه خادمين تعظيم كرد. شعله هاي مهار ناشدني خشم و نفرت باز در وجود سيلانوس زبانه مي كشيد. ساكرول, زيركانه توانسته بود در گام اول او را شكست دهد و حضار را با خود همراه كند. سيلانوس مي دانست كه در بين خادمين محبوبيت چنداني ندارد. به علاوه با وجود حرفهايي كه بين او و ساكرول رد و بدل شده بود، اكنون همه حضار منتظر بودند تا شكست و نابودي او را ببينند و او را به ريشخند بگيرند. ساكرول بازگشت و درست در مقابل سيلانوس ايستاد. در حالي كه لبخندي به نشانه پيروزي بر گوشه لبانش نقش بسته بود، با چشمان با نفوذش در ديدگان سيلانوس خيره شد. صداي دروني سيلانوس همچنان به او اميد مي داد: ''سيلانوس! تسليم ذهن او نشو. اين ترفند ساده اي است. پاسخ اين موجود پست را بده!''
سيلانوس فرياد برآورد: در برابر من زانو بزن مخلوق!
و با حركتي غافلگيرانه دو دستش را بالا آورد و به سمت ساكرول گرفت. به نظر مي آمد موجي از قدرت نامرئي از سرانگشتان مرتعش سيلانوس به سمت ساكرول جاري شده است. ساكرول كه خنده بر لبانش خشك شده بود, شروع به لرزيدن كرد. چهره بر افروخته سيلانوس و پيكر لرزان ساكرول گواه قدرتي بود كه آن دو در برابر هم به نمايش گزارده بودند. نفس ها در سينه حبس شده بود. كمتر كسي مي توانست تصور كند كه ساكرول بتواند بيش از چند لحظه در برابر اين هجوم سيلانوس دوام آورد, اما ساكرول همچنان سرسختانه مقاومت مي كرد. زانوانش كمي خم شده بود و با شدت بسيار مي لرزيد. چهره اش لحظه به لحظه بيشتر در هم فرو مي رفت و تاب تحملش دم به دم كاسته مي شد. به نظر مي آمد لحظه اي ديگر روي زمين زانو خواهد زد. اما او همچنان شجاعانه مقاومت مي كرد. اين همه شجاعت و قدرت از سوي يك مخلوق بسيار تحسين برانگيز بود. يكي از خادمين لب به سخن گشود و شروع به تحسين ساكرول كرد. كم كم ساير خادمين نيز كه مي دانستند او به زودي تسليم خواهد شد و تمايل داشتند به هر شكل ممكن او را ياري دهند، شروع به تشويق او كردند. سيلانوس كه انتظار چنين مقاومتي را نداشت، سرسختانه به تلاش خود ادامه مي داد. اما صداي تشويق خادمين كه روحيه اي مضاعف به ساكرول داده بود, چون آب سردي بر پيكر خروشان سيلانوس مي ريخت و آتش خشمش را سركوب مي كرد. بيش از اين نمي توانست ادامه دهد. آهسته دستانش را پايين آورد و چشمانش را بست تا مجبور نباشد نگاه هاي تحقير آميز هم رديفانش را تحمل كند. كساني كه سيلانوس آنان را ناچيزتر از خود دانسته بود. صداي درونيش فرياد مي زد: ''تو را چه شده سيلانوس؟ چگونه است كه در برابر چنين مخلوق پستي اينطور درمانده شده اي!''. سيلانوس اجازه نمي داد آتش خشم بر او مستولي شود و كورسوي پرتوي عقلش را نيز تباه سازد. تلاش مي كرد تا آرامش خود را بازيابد و بر خود مسلط گردد.
: