جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

80 کاربر(ها) آنلاین هستند (71 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
79
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  33 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  185 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  304 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  289 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  363 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 2 مرداد 1385 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
میشه ناظران یه موضوعی بدن تا ما هم شروع کنیم میخواید من داستان بدم و شروع کنیم ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 28 تیر 1385 11:25
نمایش جزئیات
آفلاین
در مورد ناظرين محترم هم يه سوالي دارم:آيا هدف ما در تايپيك داستان اشتراكي قوي تر كردن نوشته ها نيست؟اگه نقد نكنيم به نظر شما كسي چيزي ياد مي گيره؟ من يه چند روزي بيمارستان بستري بودم ولي الان كه اومدم ظاهرا هافل واقعا به هم ريخته تر شده...من تا سه روز ديگه به جمه بي گروهها مي پيوندم چون واقعا اينجا هيچكس درك نداره چه ناظر چه عضو..من نهايت تلاشم رو كردم و الان اين سوژه داستان اشتراكي رو تقديم مي كنم با توضيح بيشتر و نمي دونم چرا ما بايد اينقدر راحت طلب باشيم كه به جاي تلاش نظر بديم...و همينجا از تمام هافلي هاي عزيز خداحافظي مي كنم...در تيم كوييديچ هم فكر نمي كنم ديگه نيازي به من باشه..من آخر تابستون بر مي گردم هافل چون الان اينجا واقعا بي جهت شلوغه !
واقعا اينجا شده يه تالار نظر دهي و نظر دهي الكي در كل من آخر تابستون بر مي گردم!خدا نگهدار همه ي هافلي ها اگه كاري داشتين من توي سايت هستم پيام شخصي بزنيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط عشق به ارباب وجود دارد وکسانی که از ورزیدن آن عاجزندتصویر تغییر اندازه داده شده
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1385 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
اخطار دوم

باز هم مجبور شدم اینجا اخطار بدم
باب اینجا محل رول زدنه

تیبریوس مک لاگن عزیز شما اگه در این مورد نظری داری باید با دلایل قانع کننده توی تاپیک گفتگو با ناظرین بگی نه تو ی این تاپیک
حد اقل یه نیگاهی به پست های بالا بنداز
اخطار قبلی من هم همین بود
لطفا این بحث ها رو تو گفتگو با ناظر بوگو
با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1385 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بهههههههههههه سلاممممممممممم

زاخاریاس و آناکین عزیز :
بهتره این تاپیک رو قفل کنید البته فعلا چون کاره درست و حسابی ای توش نیست البته فعلا بعد از اینکه چند تا تاپیک خوب اومد اونوقت بازش کنید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1385 08:43
نمایش جزئیات
آفلاین
اخطار ناظر
باب اینجا محل نوشتن داستانه یاصحبت کردن باهم و نقد پست همدیگه؟
اگه یه پست که حتی یه خط غیر رول توش باشه اینجا بخوره این تاپیک رو قفل میکنم و چون فعلا برنامه هم زیاد داریم باز کردنش میره برای 1 ماه دیگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1385 07:31
نمایش جزئیات
آفلاین
راهب چاق خواهشاً شالوده داستانت رو بيشتر معين كن من نمي دونم الان چي بنويسم آخه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پنهان شده ام

پشت ابر چشمهايم...

باران در اتاق من است...

خالي هاي اتاقم را

از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1385 00:52
نمایش جزئیات
آفلاین
بههههههههههه سلاممممممممممم
میگم اگر کسی ایده ای نداره اگر خواستین من موضوع داستان رو بگم ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1385 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
قصد دخالت ندارم ئلي اين رو حتما بخونيد

خوب نظر شخصيه من اينه كه اين سوژه يكم مبهم از آب دراومده و من مجبورم علتشو بگم: سبك اول شخص سبكه معمول و مرسومي نيست و بيشتر شماها باهاش آشنايي نداريم بنابراين نوشتنش تا وقتي يكي دو بار ننويسين خيلي سخته خوب پس بايد توضيح بدم كه چرا اين سبك رو انتخاب كردم: 1)هرچه دريچه ي نگاه به داستان كوچكتر باشد،نظرات شخصي در داستان پذيرفته شده تر است در اين سبك مجازيد از نظرات خودتون استفاده كنيد2) بهترين دليل اين است كه امكان ندارد داستان تكراري شود چرا كه در كمتر كتابي اين سبك وجود دارد و به همين دليل همه مجبورند نو آوري داشته باشند و داستان تقليدي نمي شود اگر مي خواهيد با اين سبك آشنا شويد مي توانيد كتابهاي دارن اشاگنسي(شان)را بخوانيد ولي او به هيچ وجه اصالت سبك را حفظ نكرده

---
من توقع كمك فوري دارم:مي خواستم پيتر رو شخصيت اصلي كنم ولي حالا كه اون رفته من موندم خواهش مي كنم بياين بگين كه كي باشه هركي هم كه مي خواد باشه بياد بگه كه اينجا فعاليت مي كنه من از سرژ-هلگا-هپيزيا خيلي خيلي تمنا دارم كه كانديد بشن البته اگه وقت دارن بقيه هم كانديد بشن تا راي بديم بعدشم نترسيد بزنيد فوقش اگه خوب نبود من بهتون مي گم البته من روي كمك هپيزيا هم تكيه دارم ما اينجا پست همديگه رو اصلاح مي كنيم هيچ اشكالي نداره كه پستتون بد باشه نمي دونم سرژ وقت داره يا نه ولي از ايشون هم خواهش دارم بجاي ژل زدن به ريششون بيان يه نگاهي به اينجا بندازن راستي يه نكته ي ديگه اي رو هم بگم:
اگه دارم زيادي دخالت مي كنم جدا شرمنده ام ولي من چندين بار به پيتر گفتم بياد اينجا كه يادش بخير نيومد سرژ هم نمي دونم وقت داره يا نه اما اگه سرژ فكر مي كنن كه دارم زيادي دخالت مي كنم خواهش مي كنم اين پس رو پاك كرده و هر چيزي رو كه صلاح مي دونن بگن من فقط قصدم كمك به اين تايپيك و هافلپافه
در كل هر طور كه بچه ها صلاح بدونن البته اگه كسي به اين تايپيك نگاه كنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط عشق به ارباب وجود دارد وکسانی که از ورزیدن آن عاجزندتصویر تغییر اندازه داده شده
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1385 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خب از اونجايي كه من بيشتر به عنوان ناظر كيفي توي اينجا فعاليت مي كردم (تو رو خدا ) بايد بگم يه چند روزيه اينجا رو تحت نظر دارم :ygrin خوب اول چند تا چيز رو بگم
1- سعي كنيم اول موضوع داستان رو معين كنيم هر كس بياد يه خلاصه اي از داستان مورد نظرش رو بنويسه (مثلا شنگول و منگول با خانواده در جنگل بودن يه روز ماماني مي ره بيرون و آقا گرگه مياد ...) اينطوري باشه كه چارچوب داستان مشخص باشه (اصلا مي تونيم كتاب هفت هري پاتر رو فصل فصل بنويسيم فصل اولش هم با ناپديد شدن دادلي شروع شه يا حتي يه داستان رو مسخره كنيم به حالت طنز درش بياريم ) يا يه داستان در مورد خود هافلپاف يا سايت يا هر چيز ديگه نمي گم كاملا طنز باشه ها ولي ديالوگ ها اتفاق هاي جالب بايد توش باشه و در طول داستان سوالهايي رو در ذهن خواننده ايجاد كنيم (مثلا مرغ اول اومد يا تخم مرغ ) ولي تجربه هاي من در مورد داستان ها اينه كه اگه مي خواين خونده بشن بايد اول طنز باشن كه طرف راغب به ادامه دانش باشه بعد سبك نوشته هايي مثل تالكين زياد خونده نمي شه بايد سبكمون جديد باشه مثلا سبك نوشته هاي محفل نباشه فرض مثال تنها داستاني كه من خيلي ازش خوشم اومد (همين جا ) داستان سام وايز بود كه از هافل رفت بياين همه نظر بديم يه داستان خوب بنويسيم هرچي به ذهنتون مي رسه بگين پرورشش مي ديم در ضمن اصلا از بچه هاي كه از هافل رفتن اسم نبرين مگه خودتون كمترين ؟نه خوب پس شروع ميشود يك ... دو .. سه .. بابا صبر كنين منم بيام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پنهان شده ام

پشت ابر چشمهايم...

باران در اتاق من است...

خالي هاي اتاقم را

از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1385 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ي من:

اگه بخوايم درست پيش بريم بهتره كه يك پيرنگ درست و حسابي داشته باشيم براي اونهايي كه نمي دونن توضيح مي دم كه پيرنگ در واقع نقشه ي كلي كار است و از واژه ي بيرنگ كه در نقاشي كاربرد دارد وبه اين معني است كه:طرحي كه نقاشان روي كاغذ مي كشند و بعد آن را كامل مي كنند ، در معماري نيز : طرح ساختماني كه معماران مي ريزند و از روي آن ساختمان را بنا مي كنند و پيرنگ نيز با همين منظور ها براي داستان به كار مي رود و نكته ي مهم اين است كه هر چه پيرنگ فني تر و دقيق تر باشد داستان پر كشش تر و موثر تر است. پيرنگ نياز به رازي دارد با علامتهاي بسيار ظريفي در سراسر داستان و فاش شدن آن به طور ماهرانه در پايان داستان-تصادف:چرخش ناگهاني وقايع داستان بي آنكه قهرمان داستان در آن نقش داشته باشد سوژه ي داستان:سوژه ي داستان من اينه : ما از مثال استن شانپايك استفاده مي كنيم: اگه اون به زندان افتاده ما هم با يكي همين كا رو مي كنيم : داستان از زماني شروع مي شه كه يكي از بچه ها كه قهرمان داستان هم هست در زندانه و داره فكر مي كنه شروعش رو خودم در ادامه ي اين متن مي گذارم ، بعد ما اوضاع رو به هم مي ريزيم(تصادف)هنوز هم عمده ي داستان در زندان مي گذره و چون مي خوايم كه اون رو از زبان اول شخص نقل كنيم تا زماني كه اون توي زندانه همه چيز محدود به اطلاعات اون مي شه! بعد از مدتي اون تلاش مي كنه كه از زندان بياد بيرون و با تصميم لرد سياه(آزاد كردن ديوانه سازها)اون اين كار رو مي كنه،ما در اين لحظه دوستان بسيار صميمي اون رو مياريم و اينكه در مدت زنداني بودن اون چه اتفاقاتي افتاده. اين اتفاقات هرچيزي مي تونه باشه مثلا مرگ يا گم شدن يكي از دوستانشون!

حالا من اوليشو بزنم ببينم اصلا خوشتون مياد!:

در اين دو ماهي كه اينجا هستم،تنها سرگرميم خوندن نوشته هاي روي ديوار سنگي و زمخت اينجاست...مدام خاطرات اندوهناك گذشته،مرگ مادرم...چهره ي پدرم وقتي كه ما رو تنها گذاشت،دوستانم كه غرق خون بودند...دادگاهي كه براي محكوم كردن من تشكيل شد،وتمام چيزهاي بد زندگيم رو به كمك ديوانه سازها به ياد ميارم! صداي آشناي ظرف غذا،بوي پياز گنديده و قيافه ي تهوع آور آب سوپ هميشگي پياز من رو از افكار وحشتناكم جدا كرد...پس حتما ساعت دوازدهه ، نمي دونم دوازده شبه يا ظهر،اينجا هميشه تاريكه فقط نور ضعيف پنج شمع من رو مطمئن مي كنه كه در سياهچال نيستم! صبحانه نداريم فقط دو وعده سوپ پياز! پيازش را جدا مي كنم و بقيه اش را سر مي كشم . دوباره باز مي گردم،مثل بيماران رواني :لحظه اي آرامش و لظه اي بعداندوه و وحشت.
نمي دانم در بقيه ي سلول ها چه خبر است سلول روبه روي من خاليست ،اگر كسي بود با هم حرف مي زديم...اين روزها هيچيك از زنداني ها گناهكار نيستند،فقط فعاليتهاي وزارت سحر وجادو را نشان مي دهند نگران دوستانم هستم آن روز فقط من را گرفتند جنگ سختي بود : نمي دانم الان چه مي كنند آيا زنده اند؟ اوه!البته كه زنده اند همه ي آنها سالم در رفتند- تا جايي كه من ديدم- هنوز هم اميدوارم...بالاخره يه روزي ديوانه سازها از اينجا ميرن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط عشق به ارباب وجود دارد وکسانی که از ورزیدن آن عاجزندتصویر تغییر اندازه داده شده