از وقتی که بدنیا امده ام .....
مادرم می گوید تولد تو نحس بوده است وقتی بدنیا امدم گاو همسایه یمان مرد و بچه ی دوست مادرم ناقص بدنیا امد ما از لحاظ مالی بسیار ورشکست شدیم و ...
از وقتی بدنیا امدم ماهی رو گوشه ی چشمانم دیده ام همسایه ها می گویند همین ماه است که نشان نحس بودن توست ان ها هر اتفاق بدی را گردن من می اندازند
چندین سال می گزرد من 10 ساله می شوم دعوت نامه ای از مدرسه ی گروشام گرینویچ بدستمان می رسد اول نمی خواستم برو اما بعد با خود گفتم اگر برو ممکن است که پلید باشم اما در ان جا هیچ کس نیست که به من تهمت بزند من اسوده خواهم بود
به گروشام گرنویچ می روم شدیدا مشغول رسیدگی به درس هایم می شوم در جدول امتیازات نفر اول هستم از همه جلوترم 150 امتیاز نفر دوم 100 امتیازه است
این روز ها لقب دختر سایه را به من داده اند چه لقب زیبایی خیلی دوستش دارم ماه روی صورتم و لباسی که به عنوان نفر اول جدول امتیازات می پوشم که یک شنل است به من قدرت می ده تا بیشتر وری درس هایم متمرکز شوم ولی این روز ها بد شانسی سراغم امده است چه کار کنم که مدام دارد ازم امتیاز کم می شود سرر کلاس علوم خانم مگ بودیم که ایشون بعد از اتمام درس چون وقت زیادی از کلاس مانده بود شروع کردن به تعریف کردن یک خاطره و بعد قلمی را از کیفشان بیرون اوردند ایشان گفتند که این قلم زیبا ترین قلمی است که تاحالا ساخته شده و ان را از پرفسور دامبلدور گرفته اند ااو قلم را با ظرافت خاصی در دستاش گرفته بود همه ی دانش اموزان خواستند تا اونو در دستاشون بگیرن اما خانم مگ این اجازه رو بهشان نمی داد اون گفت فقط یه نفر از دانش اموزان اجازه دارد این قلم را بگیرد و او کسی است که من بهش اطمینان کامل دارم این دانش اموز کسی نیست جز دختر سایه
جلو رفتم از خوش حالی نمی دانستم چه کنم از طرفی نگاه سنگین داشن اموزان روی خودم رو احساس می کردم قلم رو گرفتم و دستم را ارام ارام بالا بردم
اما ناگهان دستم لرزید و قلم منفجر شد پرفسور مگ نا خود اگاهانه زد زیر گریه مرا به گوشه ای پرتاب کرد و نشست و تکه های قلم را جمع کرد :تنها یادگار من از پرفسور دامبلدور
دختره ی بی عرضه 20 امتیاز ازت کم می کنم و این تو تابلوی امتیازات نوشته شد
سر کلاس ریاضی پرفسور کلان نشسته بودم پرفسور گفت : امروز سر من شلوغ است تکالیفتون رو بدین دختر سایه که از همه بالا تر است صحیح کند
یکی گفت : اما پرفسور این تکالیف 22 صفحه است ما خودمان را کشتیم تا همه رو انجام بدیم اگر سایه اشتباه صحیحشان کند ما چه کار کنیم ؟
کلان گفت :ساکت
و اون همه تکلیفو داد تا من صحیح کنم تا برگه ها رو گرفتم تمامی تکالیف در دستانم اتش گرفتند و سوختند
کلان فریاد زد :دختره ی بی عرضه 20 نمره کسر امتیاز
خلاصه از اون روز به بعد دانش اموزان مسخره ام می کردند و 5 نمره هم بدلیل در گیری از ان ها از م کم شد اما بلاخره روز اهدای جایزه یعنی جام نحس فرا رسید
همه برایم دست می زدند پرفسور دامبل دور از هاگوارتز جام رو به من داد اما جام در دستان من منفجر شد و ..............
مدیرای مدرسه فریاد زدند :بگیریدش از همان ماه صورتش معلوم بود که قدمش نحس است بگیریدش
و اکنون که پرفسور هایی از همین گروشام گرینویچ و هاگوارتز در حال تعمیر جام نحس هستند من در زندان ازباکانم و با خود می اندیشم که : من خود نمی خواهم که این طور باشم ولی این تققدیر من است کار من نابودی ای است بی انکه خود بخواهم
توی این فکر در سرای شدید زندان هستم در حالی ه نمی دانم علل این بد شانسی های من بعد ها مشخص می شود
این سایت مربوط به هری پاتره و شما باید با توجه به این تصویر داستان بنویسید. در ضمن باید اول در تاپیک بازی با کلمات پست بزنید و بعد از تایید در این تاپیک. مرحله به مرحله موفق باشی
این ساختگی نیست دبورا یک جاوگر است شما کتب ار ال استاین سه گانه اش را نخوندید ؟جادوگر زیاد داریم دوست عزیر ولی باید مربوط به کتابهای هری پاتر باشه نه کتابهای دیگه.