آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
حماسه سیاوش ۶
در آسمان آن شهر پاک, پرواز جدا زیبا بود. افراد تازه ای آنجا بودند: امیر, هادی, آنها از کجا آمده بودند؟ مگر رسم بر این نبود که افراد خردسال حتی با وجود والدینشان نمیتوانند اینجا باشند؟
- میدونم به چی فکر میکنی. اونا از شهر های دیگه اومدن. یعنی توی پناهگاه های شهرهای دیگه بودن.
پانته آ با سیاوش حرف زده بود... آری همینطور بود. فرنگیس آنسو در کنار گاو بالدار امیر ایستاده بود. آنها با هم حرف میزدند. سیاوش نا امید شد: پس او دوست امیر بود...سه دختر جدید آنجا بودند: آبنوس, هورا و پرسیاوش! آیا پرسیاوش بهتر از پانته آ بود؟ فرقی نداشت.
دلیل پرواز, دیدن سراسر شهر از بالا بود. شهر بینهایتی بود... انگار هیچ گاه نمیخواست تمام شود. از آن بالا و در آن هوای آفتابی ولی خنک, شهر جلوه دیگری داشت.
سیاوش واضح میدید که هموراست وارد دژ شد. پانته آ دوشادوش سیاوش پرواز میکرد. کلبه او با سپند و آبنوس یکی بود. سپند کجا بود؟ سیاوش میخواست بداند. چه اهمیتی!
حدسش را میزد. سپند خوش قیافه در کنار سارا پر میزد. آبنوس و سام. هادی و هورا... و کاوه و پرسیاوش! دل سیاوش ریخت. در تردید بود... پانته آ یا پرسیاوش؟
- توجه کردی؟ خیلی خوشگلی... ممممممم... چشمات رو میگم. خیلی قشنگن.
- ممنون. مهم چهره نیست. هدفت مهمه. راستش فکر میکردم تو از خودمون نیستی... اون اوایل...
- فکرشم نکن. الان با دونستن قضیه مرگ والدینمون همه چی عوض شده!
سیاوش چه چیز منحصر به فردی داشت؟ او مثل همه عادی بود. و نبود. چیزی به اسم هراس در خونش و تردید در ذهنش بود. چیزی که اینطرف پیدا نمیشد. اما همه مانند او (یا او مانند همه) پدر و مادرش را از دست داده بود.
- میدونی؟ فردا دو نفر دیگه میان...
- راستی؟ کی هستن؟
- محمد و مهراش. در واقع اونا از فامیلای من میشن. میدونی؟
- چه خوب میشه..
اما نه. سیاوش میترسید مبادا پانته آ و محمد با هم دوست شوند؟ آن بالا چه شده بود؟
-فقط پانته آ... آره اون خیلی قشنگه...
سیاوش در ذهنش بود. مثل یک گره گم...
***
- ساعت؟
- 10 شب.
-تشکر از بچه ها با پروازشون.
همه در محوطه " سیمرغ" بودند.
- چند نفر دیروز به جمع ما اضافه شدن. شاید بپرسین چطور؟ اونا از جاهای دیگه ای اومدن... از شهرای دیگه. همون روز جمعه... همین ساعت. مقبره کورش در بیست و دومین ساعت از روز هفتم هفته پذیرای مهمانهای ما بود. امسال استثنا شد.. خیلی فوری بود و اگه مجبور نمیشدیم این کار رو نمیکردیم. برامون کلی دردسر ساز شد و ما نیاز داشتیم حتی یک روز هم مهمانهای پاکمون رو از دست ندیم.
- شما در حال حاضر آسمون اینجا رو با نیروی عشقتون در برابر حوادث ناگوار بیمه کردین. علت پرواز همین بود. آسمون اینجا همیشه جای ابراز علاقه ها بود. ما معمولا برای عشق ورزیدن به اونجا میریم. هیچ کدوم از شما فکر کردین آرامگاه والدینتون کجاست؟
براستی کجا بود؟ در آسمان؟
- روی قله سمت راست دریاچه که توی ابرها فرو رفته... اونجاست. فردا روز خوبیه برای بازدید از اونجا. خیلی مرتفعه. پس هفت صبح باید با اسب و گاو بیاین همین جا.
- خوشحالم که آسمون رو بیمه کردین. متاستفانه یا خوشبختانه... باز قاعده شکسته خواهد شد. فردا ساعت هفت عصر... کاخ آپادانا در هفتمین ساعت از اولین روز هفته دو نفر دیگه رو وارد اینجا میکنه. این بی نظمی ماست. چه میشه کرد! اما راستش اگه جمعیت بالایی در یک ساعت, از چند جا و به یک جا بیان... خوب سیاهی از جامون خبر دارمیشد. از امسال داریم تمام بچه هایی که اینجا بدنیا میان رو یک جا بفرستیم. آخه قبل از این, ما اونا رو به شهر های مختلف میفرستادیم تا تفاوت خودشونو و برتریشونو نسبت به مردم اونجا حس کنن و آدمهای خوبی باقی بمونن. اما دیگه فکر نکنم نیازی باشه. شبتون بخیر و نیکی.
همه پراکنده شدند. فردا روز مهمی بود. و پانته آ... چه افسونی بود... سیاوش تازه فهمیده بود.
- فردا بریم باغ افسون؟ اونجا همه چیز هست. میتونیم یه چیزی هم بخوریم.
- آره فکر خوبیه.
- فردا بعد از آرامگاه.
- عالیه.
پانته آ سیاوش را دعوت کرده بود... باغ افسون ... دختری افسون کننده!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
گزینههای نمایش نظر