جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور دنیای جادوگری هستند)
16
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

هري پاتر و ناپديد شدن جاي زخم

هری پاتر و ناپدید شدن جای زخم - فصل نهم

<a href="https://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=20886" title="اما دابزold">اما دابزold</a>
اما دابزold 01 آبان 1385 8:40 بعد از ظهر
سلام،از اينکه درباره ی فصل قبل داستانم تواضع و فروتنی به خرج دادين و تعريف کردين متشکرم اما اين فصل و به خصوص آخراش واقعاً مسخره شده و ازتون خواهش ميکنم مشکلهاشو بگين...م،ش،ک،ل...نه اينکه مثل دفعه ی قبل فقط تعريف کنين البته اين کمال بزرگواريتونو نشون ميده اما خوشحال ميشم اگه ايراد داستانمو بفهمم،بازم متشکرم.

قاب عکس

- اما ما مطمئنيم يکی ديگه هم اون­جا بود!

اين جمله­ای بود که هری و رون از شب قبل بارها و بارها تکرار کرده­بودند.آن­ها بعد از يک جسم­يابی موفق با بيشترين سرعتی که می­توانستند خود را به هرميون رساندند.او که با پوستی به سفيدی گچ و با حالتی عصبی جلوی آتش راه می­رفت به محض بالا آمدن آن­ها از حفره­ی تابلو درحالی­که هم گريه می­کرد و هم می­خنديد به طرفشان دويد،قبل از اين­که هری و رون بتوانند چيزی بگويند در آغوششان پريد و صورتشان را بوسه­باران کرد.بعد از اين­که بالاخره رون و هرميون از هم جدا شدند و هرميون آرام گرفت هری و رون ماجرا را برايش تعريف کردند،درواقع رون ماجرا را تعريف کرد زيرا هری هنوز از اين­که رون شلوغ بازی درآورده و مانع خلوت کردن او با والدينش شده بود دلخور بود و زياد حرف نزد.

هرميون از همان اول نپذيرفت که کسی آن­ها را تعقيب می­کرده و معتقد بود از روی بزدلی خيال کرده­اند که صداهايي مي­شنوند و حالا هم که هری و رون برای خدا می­داند هزار و چندمين بار به او می­گفتند که مطمئنند صدای خش­خش زاييده­ی تخيلاتشان نبوده همان­طور که در پشت روزنامه­ی پيام امروز آب کدوحلوايي­اش را می­خورد با لجاجت جواب داد:

- منم مطمئنم اگه خودم با هری رفته­بودم نه صدای خش­خش مي­شنيدم و نه مه مي­ديدم.

رون با آزردگی گفت:

- من درباره­ی مه دروغ نگفتم!

هرميون به نشانه­ی ناباوري صداي تمسخرآميزی درآورد.

از بس رون ماجرا را آب و تاب داده و سفر کوتاه و بی­خطرشان را به جنگ در مقابل چندين و چند ديوانه­ساز و دوزخی و باطل کردن جادوهای باستانی و طلسم­های محافظتی تبديل کرده بود هرميون به جز قسمتی که هری و رون از جلوی کافه­ی سه دسته جارو جسم­يابی کرده و دوباره همان­جا ظاهر شده بودند چيز ديگری را باور نکرد(قسمت گير افتادن رون در پيچک کاملاً قابل درک بود اما خود رون اشاره­ای به خرابکاريش نکرد و هری هم فقط به خاطر دوستی مستحکمشان توانست ازلذت لو دادن او و مشاهده­ی قيافه­ی خجالت­زده­اش در مقابل هرميون صرف نظر کند).

هری با بی­ميلی گفت:

- رون راست ميگه،اونجا مه بدجوری بود.

هرميون روزنامه را روی ميز گذاشت و درحالی­که با غرور خاصی به هری و رون نگاه می­کرد گفت:

- پس قضيه­ی مه راسته!

رون با افتخار سينه­اش را جلو داد و سرش را بالا گرفت اما هری با بی­رحمی گفت:

- مه بود اما هيچ مانتيکوری از بينش بيرون نيومد که رون بخواد جادوش کنه!

رون رنگ به رنگ شد و با دستپاچگی گفت:

- حالا توی روزنامه چی نوشته؟

هرميون ابتدا چپ­چپ به رون نگاه کرد و سپس جواب داد:

- همون چيزهای قديمی...يه ليست بلندبالا از حمله­ها که وحشتناک­ترينش حمله­ی دسته­جمعی غول­ها به يه دهکده­ی مشنگ­نشينه،هيچی باقی نذاشتن... ايناهاش،عکسشو ببينين...

او روزنامه را جلوی هری و رون گذاشت...آن عکس يک ويرانگری تمام عيار را به تصوير کشيده بود.تمام خانه­ها با خاک يکسان شده بودند و از بعضی از آن­ها دود برمی­خواست.لکه­های خون سرتاسر زمين را فرا گرفته بودند و در گوشه و کنار سرهای جداشده و يا دست و پاهای کنده شده­ی انسان­ها به چشم می­خورد...تصور اين­که زمانی آن کپه­های خاک خانه بوده­اند و مشنگ­هايی که الان تکه­تکه شده بودند زندگی بی­دردسری را در دهکده­ی کوچکشان می­گذرانده­اند بسيار دشوار بود.

هری پيراشکی­اش را که ديگر ميلی به خوردنش نداشت کنار گذاشت و گفت:

- خب،برنامه­ی امروزمون چيه؟

هرميون گفت:

- فکرکنم لااقل برنامه­ی شما دوتا اين باشه که تکاليف و جريمه­هاتونو بنويسين!

رون کش و قوسی به بدنش داد و گفت:

- اَه،بس­کن هرميون!وقت زياده...تازه ما که کار زيادی نداريم،بذار ببينم...

او انگشتانش را بالا آورد و در حالی­که يکی­يکی آن­ها را خم می­کرد گفت:

- اِااا...يک،دو،سه و آهان چهار­تا مقاله و...دوتا جريمه...

هری با بی­حوصلگی گفت:

- من يه جريمه دارم!

و با حالت تمسخرآميزی دستش را به نشانه­ی پيروزی در هوا تکان داد.هرميون با لحن سرزنش­آميزی گفت:

- واقعاً هنر کردی!با اين سرعتی که شما دوتا پيش می­رين و برای يه مقاله نصف روز وقت لازم دارين کارهايي که رون گفت حداقل يه هفته طول می­کشه.

رون با زبان چرب و نرمی گفت:

- اما چون اين دفعه تو کمکمون می­کنی يه عصر تا شب کافيه...

- اصلاً فکرشم نکن!

- هرميون،فقط يه کمک کوچولو...

هری که اعصابش به اندازه­ی کافی خورد بود و حال و حوصله­ی گوش دادن به جر و بحث آن­ها را نداشت گفت:

- خواهش می­کنم دوباره شروع نکنين!...من ميگم بهتره اول يه سری به هاگريد بزنيم.بعدش من و رون بايد بريم اعضای تيم کوييديچو پيدا کنيم و زمان تمريناتمونو مشخص کنيم،شايد اولين جلسه­شو بذاريم همين امروز.

رون و هرميون کمی جاخوردند اما بعد موافقت کردند و همگی به راه افتادند. هنگامی­که به طرف سرسرای ورودی می­رفتند رون پرسيد:

- نمی­خوای مسابقه­ی انتخابی بذاری؟حالا که کتی نيست يه مهاجم کم داريم و ممکنه بتونی...يه دروازبان بهتر از منم پيدا کنی...

- دين از خداشه مهاجم تيم بشه...و درباره­ی درواه­زبان دهنتو ببند(هری اين قسمت را با حالتی خودمانی گفت)تو دروازه­بان خيلی خوبی هستی و مطمئنم دروازبان بهتر از تو پيدا نمی­کنم چون سال پيش يه آزمون برگزار کرديم و بين سال اول تا ششم کسی بهتر از تو نبود.فقط مک­لاگن رقيبت به حساب ميومد که اونم سال هفتمی بود و امسال ديگه از شرِش خلاص شديم...درکل حال و حوصله­ی يه امتحان ديگه­رو ندا...مواظب باش!

رون که از تعريف­های هری خجالت­زده شده­بود فراموش کرد از روی يک پله­ی انحرافی بپرد و پايش در آن گير کرد.هری و هرميون رون را بالا کشيدند و با سرعت بيشتری به پايين پلکان رفتند.سرسرای ورودی زياد شلوغ نبود و احتمالاً همه يا کنار درياچه بودند يا تعطيلاتشان را در سالن عمومی گروهشان می­گذراندند.وقتی هری،رون و هرميون به درهای چوب بلوط رسيدند صدای قدم­های شتابان کسی در سرسرا پيچيد.

- هری!هری!

آن­ها برگشتند و دين را ديدند که به طرفشان می­دويد.او نفس­نفس­زنان جلوی آن­ها متوقف شد و گفت:

- هری،پروفسور آمبريج باهات کار داره.

- نمی­دونی چه کارم داره؟

دين که به هری نگاه نمی­کرد و حالت مرموزی داشت زير لب گفت:

- نه...فعلاً خداحافظ...

و به راه افتاد و با همان سرعتی که به طرفشان آمده بود از آن­ها فاصله گرفت.هری پشت سر او فرياد زد:

- چند ساعت ديگه ميخوايم درباره­ی جلسات تمرينمون برنامه­ريزی کنيم،همين دور و بر باش!

دين برنگشت و تنها دستش را تکان داد.هری کمی عصبی شده بود با اين حال سعی کرد خود را بی­تفاوت نشان دهد و گفت:

- مثل اينه که احضار شدم...شما بريد پيش هاگريد منم اگه تونستم ميام.

هرميون که نگران شده­بود دهانش را باز کرد اما هری که لبخند تلخی بر لب داشت پيش­دستی کرد و به او گفت:

- نگران نباش،کنترلمو جلوی آمبريج از دست نميدم.فقط ميخوايم يه گپ کوچولو بزنيم،شما بريد...فعلاً خداحافظ.

رون و هرميون ايستادند و نگاهشان را بدرقه­ی راه هری کردند که دوباره از پلکان مرمری بالا می­رفت.

هری همانطور که به طرف طبقه­ی هفتم گام برمی­داشت غرق در افکارش بود...يک هفته از زمانی که آمبريج را در مقام دامبلدور ديده بود می­گذشت ولی حالا که به طرف ناودان کله­اژدری می­رفت شک داشت طاقت ديدن آن عجوزه را بر روی صندلی دامبلدور داشته باشد،همچنين با اين­که از همان لحظه­ی ورودش به هاگوارتز و مشاهده­ی آمبريج انتظار داشت به زودی زود توسط او فراخوانده شود و مورد بازخواست قرار گيرد اکنون مضطرب و هراسان بود...آيا آمبريج از قضيه­ی شب قبل بو برده بود؟...غيرممکن بود،هری و رون تنها چند ساعت آن هم در نيمه­های شب از مدرسه خارج شده بودند و احتمال اين­که کسی آن­ها را ديده باشد زير صفر بود...اما پس چرا آمبريج آن روز را برای احضار هری انتخاب کرده بود؟...هری پيچ و تاب ناخوشايندی را در ناحيه­ی شکمش احساس می­کرد و ضربان قلبش شديد شده بود...

سرانجام به جلوی ناودان کله­اژدری رسيد و ابلهانه به آن خيره شد...او که اسم رمز را نميدانست!...اما ناودان کله­اژدری در برابر چشمان حيرت­زده­ی هری جان گرفت و اجازه داد تا پلکان مارپيچی پشتش نمايان شود.هری قدم بر پلکان گذاشت که با حرکت نرمی به صورت مارپيچی بالا می­رفت و در شگفت بود که آمبريج با چه جرأتی توانسته سد عبور از واژه­ی رمز را از سر راه مخالفينش بردارد درحالی­که در دوره­ی کوتاه مديريت قبليش ورود دو برقک را تجربه کرده بود.پلکان از حرکت ايستاد و هری به طرف در مقابلش رفت...يعنی آمبريج چه بلايي بر سر دفتر دامبلدور آورده بود؟آيا تابلوی مديران پيشين هاگوارتز را برداشته و به جايش همانتم بشقاب­هاي زشتی را گذاشته بود که درهرکدام گربه­ای جست وخيز می­کرد؟يا ابزارها و سازهای جالب دامبلدور را کنار گذاشته و به جايش روميزی­های توری و گلدان­های زينتی را بر روی ميزهای پايه باريک قرار داده بود؟هنگامی­که هری دستش را بالا آورد تا در بزند اولين تغيير برايش آشکار شد...کوبه­ی برنجی در ورودی ديگر به شکل شيردال نبود و مانند بقيه­ی کوبه­ها شکلی خميده و ساده داشت.

تق­تق­تق

بلافاصله صدای زير و دخترانه­ی آمبريج به گوش رسيد.

- بيا تو،آقای پاتر.

هری نفس عميقی کشيد و سپس در را باز کرد و وارد شد.

چندان هم بد نبود...البته به جز شکل دايره­ای اتاق و تابلوهای مديران قبلی همه چيز تغيير کرده بود اما لااقل به ناخوشايندی دفتر قبليش نبود.تمام ميزهای پايه باريک را برداشته بودند و فضای اتاق به طور قابل ملاحظه­ای افزايش يافته بود.همچنين ميز بزرگ دامبلدورکه پايه­هايش به شکل پنجه­ی جانوران بود را برداشته و يک ميز معمولی از جنس چوب بلوط را جانشين آن کرده­بودند.به خوبی معلوم بود آمبريج نتوانسته از بشقاب­های زينتيش دل بِکَنَد زيرا قفسه­ی پشت ميز را جابه­جا کرده و به جايش مجموعه­ی بشقاب­ها را قرار داده بود و تصاوير بچه گربه­ها که از نور آفتاب روشن شده بودند در درون هر بشقاب بالا و پايين می­پريدند.و بالاخره آمبريج،او که بر بروی صندلی پشت ميز لم داده بود و لبخند پهنی به صورت داشت مانند هميشه اين حس را به هری القا می­کرد که وزغی غول­پيکر در جستجوی غذای لذيذی برای بلعيدن است.

- بشين،آقای پاتر.

هری روبه­روی آمبريج بر روی صندلی نشست،همان صندلی­ای که در سال­های پيش در مقابل دامبلدور بر رويش نشسته بود.آمبريج به جلو خم شد و دستهای گوشتالويش را به ميز تکيه داد.لبخند پهن و گسترده و لحن ملايم و دلنشينش مثل هميشه تهديدآميز و نشانگر خبری بد بود.اما هری می­خواست قبل از اين­که آمبريج سوالش را بپرسد جواب خودش را بگيرد بنابراين قبل از اين­که او دهانش را باز کند گفت:

- ببخشيد قربان،فکر کنم ناودان کله­اژدری دچار مشکل شده چون قبل از اين­که اسم رمز رو بگم باز شد و کنار رفت!

آمبريج که لبخندش گسترده­تر شده بود گفت:

- نه،مشکلی برای اون پيش نيومده...من يه طلسم ساده روش اجرا کردم تا در برابر کسايي که باهاشون قرار ملاقات دارم خودبه­خود باز بشه،به نظر من اسم رمز خيلی ابتداييه.

آمبريج جمله­ی آخر را به صورتی کنايه­آميز بر زبان آورد.هری لبخند دروغينی بر لب داشت اما درحقيقت خونش به جوش آمده بود...آن وزغ پير اجازه نداشت روش­های دامبلدور را به باد تمسخر بگيرد،همين که با کمال وقاحت و پر رويي جای او را اشغال کرده کافی بود.

گويي احساسات هری بر چهره­اش تأثير گذاشته بود زيرا آمبريج از او پرسيد:

- مشکلی پيش اومده،آقای پاتر؟

هری با دستپاچگی جواب داد:

- اوه،نه قربان!

اما باز هم نگاه حاکی از نفرتش را نثار آمبريج کرد.

- خيلی­خب،حالا ميخوام خيلی رک و پوست­کنده با هم صحبت کنيم...من يه سوال می­پرسم و تو هم جواب منو ميدی...

آمبريج هنگام گفتن اين جمله جوری به هری چشم دوخته بود که انگار به مگسی چاق و چله نگاه می­کند و بعد هم با چشمان ورقلمبيده­اش به او خيره شد تا عکس­العملش را مشاهده کند...هری حس بدی داشت،حسی که می­گفت آمبريج همه چيز را می­داند.اما هری ظاهری خونسرد به خود گرفته بود و سعی می­کرد ذره­ای از هول و هراسش را برای او آشکار نکند...قلبش ديوانه­بار به سينه­اش می­کوبيد...

- آقای پاتر،شما و آقای ويزلی شب قبل بيرون از مدرسه چه­کار می­کرديد؟

انگار يک سطل آب يخ بر روی سر هری خالی کردند...اين چيزی نبود که آمبريج حدس زده باشد و يا برای يک­دستی زدن به هری از خودش درآورده باشد،بی­شک کسی اين خبر را به او رسانده بود،يک جاسوس...يک جاسوس خيانتکار که اگر هری گيرش می­آورد...

- من منتظرم آقای پاتر،نکنه با سکوت کردن می­خوای نشون بدی روحت از اين قضيه بی­خبره؟می­خوای انکار کنی که ديشب از هاگوارتز خارج شدين؟

هری از افکارش بيرون کشيده شد و دوباره به آمبريج نگاه کرد که لبخند رضايتمندانه­ای بر لب داشت...حالا بايد چه می­کرد؟اگر هری قبول می­کرد که شبانه از مدرسه خارج شده­اند بی­ برو برگرد جفتشان را اخراج می­کردند.از طرفی انکار کردن هم فايده­ای نداشت چون آمبريج همه چيز را می­دانست...چقدر به رون و هرميون گفت خود را به دردسر نيندازند؟...اما نه،حالا نبايد تسليم می­شد،فکر بهتری داشت.دوباره با بی­خيالی به آمبريج نگاه کرد و با لحنی بی­تفاوت گفت:

- نه.

- نه چی؟

- نه،انکار نمی­کنم که من و رون از مدرسه خارج شديم.

- جدی؟خب کجا رفته بودين؟...همون­جايي که سال پيش با دامبلدور رفته بودی؟

- متأسفم،نمی­تونم چيزی بهتون بگم.

آمبريج لحظه­ای جاخورد و اين­بار نوبت هری بود که لبخند بزند.اما خيلی زود حالت آمبريج عوض شد و درحالی­که برق شرارت در چشمانش می­درخشيد گفت:

- پس منم متأسفم...هر دوتون اخراجين.

هری بلافاصله از جايش بلند شد و گفت:

- پس من می­تونم برم؟

نقشه­اش گرفت...صورت آمبريج آويزان و شباهتش به قورباغه­ای که لقمه­ی چرب و نرمی را از دست داده بيشتر شد سپس دوباره لبخند پهنی را بر صورتش نشاند و با لحن دلنشينی گفت:

- اوه،منظورم اين نبود آقای پاتر...بشين...بشين...

هری که از شجاعت خودش شگفت­زده شده بود بر روی صندلی نشست.آمبريج چند لحظه ساکت ماند و بعد گفت:

- نوشيدنی می­خوری؟

- نه،متشکرم.آخرين باری که می­خواستين به بهانه­ی خوردن نوشيدنی و با استفاده از محلول راستی ازم حرف بکشينو فراموش نکردم.

لبخند آمبريج کم­رنگ شد اما باز هم با زبان چرب ونرمی گفت:

- اون دفعه قضيه فرق می­کرد،من فقط...

- شما فقط می­خواستين از کارهای پروفسور دامبلدور سر در بيارين،درست مثل الان.

- شواهد بر عليه دامبلدور بود و درضمن اسنيپ برای من محلول راستی­رو درست کرده بود اما حالا اسلاگهورن...

- من مطمئنم وقتی تونستيد از پروفسور اسلاگهورن بخواين جاسوسی منو بکنه و از زير زبونم حرف بيرون بکشه درخواست يک شيشه محلول راستی براتون کار سختی نيست!

اين دفعه ديگر آمبريج بدجوری خلع­سلاح شده بود.از قيافه­اش معلوم بود راه ديگری برای نرم کردن هری در آستين ندارد بنابراين روش جديدی در پيش گرفت،رودرواسی را کنار گذشت و درحالی­که با جديت به هری نگاه می­کرد با لحن تهديدآميزی شروع به حرف زدن کرد:

- گوش­کن پاتر،اگه...

اما ناگهان در پشت هری باز و فيلچ در چارچوب آن نمايان شد.قيافه­ی سراسيمه­ و نفس­نفس­زدن­هايش نشانه­ی اين بود که قرارملاقات ندارد و با عجله خود را به آن­جا رسانده است.هری ابتدا تعجب کرد که او چگونه طلسم آمبريج را پشت سر گذاشته اما بعد به خودش جواب داد فيلچ که هر بار خبر خلافکاری بچه­ها را برای آمبريج می­آورد يک ملاقات­کننده­ی هميشگی به حساب می­آيد و حتی شايد اين فيلچ بوده که خبر فرار هری و رون از مدرسه را به او داده درنتيجه با نفرتی بيشتر از ساير مواقع به او نگاه کرد.فيلچ با صدای خِس­خِسی­اش شروع به حرف زدن کرد.

- خانم،آقای روفس اسکريم­جيور در سرسرای ورودی منتظر شمان...ميگن کارشون فوريه...

آمبريج از جايش پريد و با همان لحن خشک و تهديدآميز به هری گفت:

- تو می­تونی بری اما خوب درباره­ی چيزهايي که گفتيم فکرکن،بهتره بگی مشغول چه کاری هستی...

و با قدم­های کوتاهش به دنبال فيلچ از دفتر خارج شد.هری همان­طور که از روی صندليش برمی­خاست زير لب به آمبريج و اسکريم­جيور ناسزا می­گفت،از هردوی آن­ها متنفر بود و اين فکر که شايد کار فوری اسکريم­جيور گرفتن خبر درباره­ی خودش بوده است نفرتش را عميق­تر می­کرد.در وسط اتاق ايستاد و نفسی کشيد که بيشتر به آه شباهت داشت و با چشمان خسته­اش باری ديگر آن­جا را از نظر گذراند که ناگهان چشمش در نقطه­ای ثابت ماند...ضربان قلبش شدت يافت و با هجوم موجی از اميد در وجودش لبخندی بر لبانش نقش بست...باعجله به طرف تابلوهای بی­شماری که در هرکدام مديران پيشين هاگوارتز خر و پف می­کردند رفت،آن­قدر هيجان­زده شده بود که در راه دو صندلی را واژگون کرد اما اهميت نداد و خود را به جلوی قاب عکس دامبلدور رساند...با ديدن چهره­ی آرام دامبلدور که به آهستگی در خواب خُرخُر می­کرد ناخواسته اشک در چشمانش حلقه زد و بغض راه گلويش را بست...اما حالا وقت احساساتی شدن نبود،سوال­های زيادی از او داشت و بايد هرچه سريع­تر دست به کار می­شد.نمی­خواست ساير مديران را هم بيدار کند تا حرف­هايش را بشنوند درنتيجه با صداي زير و آهسته­ای گفت:

- پروفسور!

پروفسور دامبلدور هنوز هم خواب بود و قفسه­ی سينه­اش به آرامی بالا و پايين می­رفت.هری در تلاشی دوباره و با صدايي کمی بلندتر تکرار کرد:

- پروفسور!

خير،فايده­ای نداشت.هری که اعصابش خرد شده بود با درماندگی فکر کرد آيا اين قانون آن­جاست که مديران در تابلوهايشان شب و روز به خواب فرو روند!با احتياط دستش را بالا آورد و درحالی­که نمی­دانست کارش نتيجه­ای در بر دارد يا نه آهسته به شانه­ی پروفسور دامبلدور در قاب عکسش سيخونک زد...

- پروفسور!

بالاخره موفق شد.پروفسور دامبلدور سرش را بلند کرد و به آرامی چشمانش را گشود.با ديدن هری لبخندی بر صورتش نشست و گفت:

- هری!چی شده که به من سر زدی؟

- قربان...

هری نمی­دانست چه بگويد...حالا که به آن چشمان آبی آرام و ريش بلند و نقره­فام نگاه می­کرد درک اين موضوع که دامبلدور مرده از هميشه برايش مشکل­تر بود.آب دهانش را قورت داد تا بغضی که راه گلويش را سد کرده بود برطرف و بتواند صحبت کند،بايد می­رفت سر اصل مطلب چون هر لحظه ممکن بود آمبريج به دفترش بازگردد.

- پروفسور من...من ديشب به دره­ی گودريک رفته بودم و...

- دره­ی گودريک؟

- بله،می­خواستم قبل از اين­که برم دنبال جاودانه­سازها يه بار جايي که همه­چيز از اون­جا شروع شده بود رو ببينم...اما حالا نميدونم کارمو از کجا شروع کنم،بدون شما خيلی...

اما کلام ياريش نمی­داد.نمی­دانست بگويد تنها شده است يا سردرگم؟ديگر نتوانست جلوی خود را بگيرد و بغض فروخورده­اش امانش را بريد و گفت:

- قربان،اون جاودانه­ساز تقلبی بود،يه قاب­آويز تقلبی که باهاش دست به سرمون کردن و باعث شدن شما...بعدش هم که اسنيپ...

- اون تقصيری نداشت...

- چی؟!!

خيلی مسخره بود...چطور می­توانست هنوز هم بر عقيده­اش درباره­ی معتمد بودن اسنيپ پافشاری کند وقتی توسط خود او کشته شده بود؟!!هری با صدای هق­هق مانندی گفت:

- قربان،ولی اون بدذات...اون...اون شمارو...شمارو کشت!

دامبلدور هنوز هم لبخند می­زد.او با لحن آرامش­بخشی گفت:

- به وقتش همه چيزو می­فهمي هری.

- شما بهم بگين قضيه چيه؟

- من نمي­تونم هری!

- آخه چرا؟

دامبلدور سکوت کرد و به لبخند زدن ادامه داد.هری با درماندگی به در و سپس دوباره به دامبلدور نگاه کرد و گفت:

- پس درباره­ی جاودانه­سازها بگين...به نظرتون جای بقيه­ی اونا کجاست؟

- من چيزی نمي­دونم.

- يعنی چی نمي­دونيد؟شما خودتون...خودتون گفتين...

- هری،وظيفه­ی من فقط اينه که مدير جديدرو در کارهای مدرسه ياری کنم و به سوال­های اون جواب بدم.

هری وحشت­زده شد و گفت:

- يعنی آمبريج درباره­ی شبی که به غار رفتيم پرسيده و شما چون مديره همه چيزو بهش گفتين؟

- نه،هری!اون از من همچين چيزی نپرسيده چون ميدونه من نمي­تونم جواب بدم.

هری کاملاً گيج و آشفته شده بود...اين دامبلدور آن دامبلدوری نبود که هری می­شناخت...هری در تمام طول سال­هايي که با او بود به ندرت کلمه­هايي نظير «نمي­دانم»يا«نمي­توانم»را از زبانش شنيده بود!

- من نميفهمم قربان!چرا نمی­تونيد؟!!

- تو بايد اينو بفهمی هری که من مردم...يه آدم مرده با زنده­ش فرق می­کنه.اگه قرار بود مرده­ها توی قاب عکسشون مثل زمانی­که زنده بودن رفتار کنن همه تابلوی رفتگانشونو مي­زدن به ديوار و باهاشون زندگی می­کردن!

نه،برای هری غير قابل درک بود وقتی می­ديد دامبلدور در مقابلش است اما مثل هميشه او را راهنمايي نمی­کند،راه درست را به او نشان نمی­دهد و از اين گرداب سردرگمی بيرون نمی­کشد!

سر انجام درحالی­که ميان چيزی بين حرص و ناباوری می­سوخت با خشونت گفت:

- پس اگه نمي­خواين هيچ کمکی به من بکنين می­رم تا بتونين به وظايفتون برسين!

وقتی دامبلدور باز هم چيزی نگفت و تنها لبخندش وسيع­تر شد حرص هری بيشتر درآمد،با گام­هايي بلند به طرف در رفت و آن را با خشونت باز و بسته کرد. هری همان­طور که دست­هايش را در جيب ردايش چپانده بود با گام­هايي که تاپ و تاپ صدا می­داد در طول راهروی طبقه­ی هفتم جلو می­رفت.با رد شدن از کنار فرشينه­ی بارناباس احمق که در مقابلش در مخفی اتاق ضروريات قرار داشت آتش خشمش شعله­ور شد...به ياد تلاش­های بی­ثمرش برای فاش کردن همکاری اسنيپ و مالفوی در طرح­ريزی توطئه­ی قتل دامبلدور افتاد و همان­طور که به طرف برج گريفندور می­رفت به دنبال دليلي مبنی بر اعتماد غيرموجه دامبلدور به اسنيپ گشت که ناگهان در يکی از راهروها با دين رو­به­رو و رشته­ی افکارش پاره شد.آن­دو به يکديگر خيره شدند و ساکت ماندند...در نگاه دين چيزی بود که همه چيز را لو می­داد.هری نمی­دانست به او چه بگويد،اصلاً باورش نمی­شد او حاضر شده باشد خودش و رون را به آمبريج بفروشد...بدون هيچ حرفی از کنار او رد شد و دقت کرد تا هرچه محکم­تر به شانه­اش تنه بزند.هنوز هری چند متر بيشتر از دين دور نشده بود و که او برگشت و گفت:

- هری؟اون که...اون...اخراجتون نکرد که؟کرد؟

هری از حرکت بازايستاد،سرش را برگرداند و باتأسف تکان داد و دوباره به راه افتاد.وقتی به جلوی تابلوی بانوی چاق رسيد گفت:

- غول غارنشين!

تابلو کنار رفت و هری خود را از حفره بالا کشيد.اولين چيزی که توجهش را به خود جلب کرد جمعيت پراکنده­ای بود که دور تابلوی اعلانات ازدحام کرده بودند اما چون رون و هرميون را ديد که دور از جمعيت و بر روی مبل­های هميشگی لم داده­اند به طرف آن­ها رفت.وقتی به آن­ها رسيد خود را بر روی صندلی انداخت و درحالی­که با سرش به تابلوی اعلانات اشاره می­کرد پرسيد:

- قضيه چيه؟

هرميون بلافاصله جواب داد:

- يه اعلاميه­س.قراره از فردا دوره­ی آموزش جسم­يابی سال­ششمی­ها شروع بشه.

- ولی مال ما که بعد از کريسمس شروع شد؟!

- درسته،اما توی اعلاميه نوشته با شرايط موجود يعنی همين حمله­ها بچه­ها هرچه زودتر جسم­يابی­رو ياد بگيرند بيشتر به نفعشونه.

رون گفت:

- نوشته سال پنجمی­ها هم می­تونن شرکت کنن!اگه من بودم که هرچه بيشتر از اون زنيکه،"توايکراس" دوری می­کردم...آشغال­کله­ی احمق با اون الف­های سه­گانه­ی مسخره­ش!

چند ثانيه هرسه به دانش­آموزانی خيره شدند که با خواندن اعلاميه ذوق­زده مي­شدند و درحالی­که با شور و هيجان در گوش هم پچ­پچ می­کردند از تابلوی اعلانات فاصله می­گرفتند تا اين­که هرميون به جلو خم شد و از هری پرسيد:

- خب،با آمبريج چه­کار کردی؟

هری با حالتی تنبل­وار پاهايش را دراز کرد و جواب داد:

- هيچی بابا،همونی بود که حدس می­زدم...می­خواست درباره­ی سال پيش و دامبلدور و اين­جور چيزا سوال­پيچم کنه.

بعد ناگهان صاف نشست و بسيار جدی گفت:

- آمبريج فهميده که من و رون ديشب از هاگوارتز خارج شديم...

رون و هرميون نفس­های صداداری را در سينه حبس کردند و هری ادامه داد:

- نگران نباشين،مثل اينه که کارش بدجوری گير منه و نمي­خواد اخراجم کنه.پس من يه برگ برنده دارم اما شما نه!

هرميون پرسيد:

- اين يعنی چی؟

- يعنی اين­که ديگه نه رون و نه تو دنبال من نمياين،فهميدين؟

- هری قبلاً دراين­باره حرف زديم و قرار شد...

- قرار شد اگه مدير جديد نذاشت از مدرسه خارج بشيم من هاگوارتزو ترک کنم...

- اما هری...

- صبر کن تا حرفم تموم بشه هرميون!...من از هاگوارتز نمی­رم چون همونطور که گفتم نمی­خواد منو اخراج کنه اما شما دوتارو خيلی راحت می­تونه از اين­جا بندازه بيرون پس من به تنهايي می­رم دنبال جاودانه­سازها.

چند دقيقه هرسه ساکت شدند،سکوتی کمابيش آزاردهنده و اين­بار رون سکوت را شکست.

- اصلاً کی به آمبريج گفته که ما از هاگوارتز خارج شديم؟کسی ما رو نديد!

هری که مطمئن نبود رون هم بتواند مانند خودش از سر گناه دين بگذرد گفت:

- نمی­دونم!

اما هرميون که باهوش­تر از اين حرف­ها بود با حالتی متفکرانه گفت:

- هر دوتون مطمئنين توی راه به کسی برنخوردين پس يکی از توی خوابگاهتون اين خبرو به آمبريج رسونده!

رون چشمانش را باريک کرد و گفت:

- حق با هرميونه!يه جاسوس توی خوابگاه که نصف شب بيدار شده و وقتی ديده ما نيستيم به آمبريج لومون داده...نويل که نمی­تونه باشه چون اون تازگی­ها اصلاً با کسی حرف نمی­زنه تازه خوابش هم سنگينه،اگه همه­رو آب ببره اونو خواب می­بره...پس همه­چيز زير سر دينه!

هری می­خواست چيزی بگويد بلکه رون را از اين موضوع منحرف کند اما وقتی دين در همان لحظه از حفره بالا آمد موقعيت خطری­تر شد...رون که با حالتی کينه­توزانه به دين نگاه می­کرد از جا پريد تا به طرف او برود.هری هم که هيچ راه حلی به مغزش نمی­رسيد دست رون را گرفت تا مانع درگيری­اش با دين شود.

- رون،ما هيچ مدرکی نداريم که نشون بده اون مقصره!

- وقتی يه فَس کتک خورد ديگه نيازی به مدرک نيست...ولم کن برم بزنمش!

از قيافه­ی رون معلوم بود تهديدش توخالی­­ست و بيشتر بلوف می­زند درنتيجه هری دستش را رها کرد.رون از جايش تکان نخورد و درحالی­که ذره­ذره قرمز می­شد زير لب گفت:

- خب،می­تونيم صبرکنيم هروقت پشيمون شد خودش بياد و همه­چيزو بگه...

و دوباره کنار هری نشست.هری از هرميون پرسيد:

- شما به ديدن هاگريد رفتين؟
- آره.
- خب،چه خبر؟
- اين دفعه ديگه من مطمئنم هاگريد ديوونه شده!
- چطور مگه؟

رون جواب داد:

- "گراوپ" و اون يکی غوله بچه­دار شدن،دوتا بچه!حالا هاگريد می­گه می­خواد از گراوپ و خانواده­ش يه ارتش درست کنه تا طرف ما باشن!بايد قيافه­شو می­ديدی وقتی اين حرف­هارو می­زد...ما هم بهش گفتيم تا خانواده­ی گراوپ به تعدادی برسه که بشه ازش ارتش درست کرد ديگه اسمشونبر آدمی­رو زنده نذاشته،اما زير بار نمی­ره!

هرميون با تأسف سرش را تکان داد و هری گفت:

- اگر هم بشه ازشون ارتش درست کرد به ضررمونه چون اونا انقدر کله­پوکن که به نيروهای خودی حمله می­کنن!

آن­ها چند دقيقه نيز به اين موضوع خنديدند اما دوباره سکوتی بينشان حکمفرما شد.بالاخره هرميون از جا برخاست و گفت:

- خب،ديگه وقتشه بريم سر تکاليفمون...

هری با بی­رمقی گفت:

- نخير،من و رون بايد بريم تمرين...هِی،دملزا بيا اين­جا!

در همان موقع دملزا رابينز از جلوی تابلوی اعلانات رد می­شد و با شنيدن صدای هری به طرفش آمد.

- سلام هری.

- سلام،امروز می­خوايم تمرينمونو شروع کنيم...اگه می­شه "کوت" و "پيکس"رو هم پيدا کن و بهشون بگو...راستی به دين هم خبر بده.

- باشه،فعلاً...
او با عجله به راه افتاد.
- رون،تو هم برو دنبال جينی.
- باشه...

رون هم از هری دور شد.هری نيز برای اين­که هرچه سريع­تر خود را از نگاه سرزنش­آميز هرميون دور کند با دستپاچگی گفت:

- پس فعلاً خداحافظ...

و خيلی سريع از او روي برگرداند و راه زمين کوييديچ را در پيش گرفت تا با وجود شرمندگی دين و خشم خودش و نيز حضور جينی و تحمل نگاه­های خواهش­مندانه­اش يکی از بدترين و آزاردهنده­ترين جلسات تمرين در طول عمرش را بگذراند.