فلاش بک
قرارگاه محفل ققنوس...
تانکس بعد از گرفتن شنل نامرئی از مودی به سرعت رفت.مالی ویزلی در حالیکه همچنان تا حدودی بهت زده نشون میداد روی صندلی راحتی نشسته و به فکر فرو رفته بود که یکدفعه با صدای تق بلندی به خودش اومد:
...اوه...فرد...چند بار بهت گفتم که این کارو اینقدر تکرار نکن!
فرد در حالیکه لبخند میزد گفت: اوه مامان...منم هزار بار بهت گفتم که نمی تونم!
و به سمت جرج که او هم اونطرف میز نشسته بود رفت.
جرج: بیا فرد...بیا اینجا...من درکت می کنم!ا
همین موقع صدای در به گوش رسید.فرد به سمت در رفت و اونو باز کرد ، ولی به جای دیدن یک انسان با یک کپه پاتیل و یک جفت پا روبرو شد.
_: فرد...برو کنار دیگه...مگه نمی بینی دارن از دستم می افتن؟
_: وای...دانگ...تو اینجا چیکار می کنی؟مگه یادت رفته دفعه پیش مامانم چه جوری ازت پذیرایی کرد!!
مالی:فرد...کیه پشت در؟اوه...ماندانگاس...من که بهت گفته بودم دیگه نمی خوام این طرفا ببینمت!!
_ : مالی....خواهش می کنم...من خیلی زحمت کشیدم تا اینا رو بدست آوردم...باور کن که کار بدی نکردم...بذارید بیام تو تا توضیح بدم...
و خودش رو به زور توی ساختمون جا داد.
مالی:عالیه...که کار بدی نکردی...از قیافه ت کاملا معلومه...مثل گچ سفید شدی...عرق می ریزی...و کاملا ترسیدی! اینا همه نشونه های یه آدم کاملا آرومه !حتما توقع داری باور کنم که تو از دست کسی فرار نمی کنی...
دانگ : باشه بابا...بذارید اینا رو بذارم توی انبار میام براتون تعریف میکنم...باورت نمیشه فرد...آلیس مک بورن رو که میشناسی؟همونی که پریروز توی مغازه تون سرکارش گذاشته بودم...امروز منو برد به انباری خونه ش...چیزایی اونجا دیدم که اگه بگم باور نمی کنین...و منم که دیدم چقدر زن ساده ایه...با یه قیمت کاملاعادلانه بعضی از جنسهاش رو ازش خریدم...!
خانم ویزلی با عصبانیت گفت:چی گفتی؟؟بذاریشون توی انبار؟...ماندانگاس فلچر...بهت اخطار می کنم...اگه همین الان اینجا رو ترک نکنی...
_ : مالی...اینجا چه خبره؟! خواهش می کنم تمومش کنین...جلسه داره شروع میشه.همه اومدن...نمی خوای بیای؟؟
این صدای ریموس لوپین بود که از اونطرف سالن داشت به طرف در بزرگی که در مجاورت اونها بود ، می رفت.
_ : باشه ریموس...الان میام...خدای من...پس اینا کجا رفتن؟
فرد، جرج و ماندانگاس در حالیکه هر کدوم چند تا پاتیل توی دستشون بود به طرف در انباری می رفتن و خانم ویزلی که از رسیدن به اونها ناامید شده بود با خشم داد زد:مگه دستم بهتون نرسه...!! و با قیافه ای که هنوز از خشم قرمز بود به طرف در بزرگ رفت.
....................................................
یک ساعت بعد:
محل تشکیل جلسات
حدود سی نفر مرد و زن جادوگر پشت میز بزرگی نشسته بودند و مشغول بحث بودند.در همین بین،لوپین که کنار مودی نشسته بود گفت: الستور...امشب نیمفادورا رو نمی بینم. ازش خبر نداری؟
مودی: چرا...اتفاقا حدود یه ساعت پیش اینجا بود...اومد از من شنل نامریی مو گرفت و رفت...تا حدودی مشکوک بود...من فکر می کنم...
_ : آقایون و خانمها...ختم جلسه این هفته رو اعلام می کنم. از همگی متشکرم که مثل همیشه به موقع اومدید.میتونید برید.
دامبلدور با صدایی که مثل همیشه پرطنین و واضح بود این چند کلمه کوتاه رو گفت.تموم شدن جلسه محفل ققنوس بعد از یک ساعت اونم توسط دامبلدور موضوع عجیبی بود که عجایب اون شب رو به نوعی تکمیل می کرد.همه آماده رفتن شده بودند که دامبلدور گفت:
آهان...معذرت می خوام...الستور و ریموس بمونن لطفا...بقیه می تونید برید.
لوپین نگاه معنی داری به مودی انداخت و هردو سرجاهاشون نشستند.پنج دقیقه بعد، اون سه نفر در سالن تنها بودند.
دامبلدور شروع به صحبت کرد:...خب...همونطور که خودتون هم توی جلسه متوجه شدید ، در مقر فرماندهی جادوی سیاه اتفاقات جدیدی افتاده که همه مارو نگران می کنه، اما موضوعی که من بخاطر اون شما رو اینجا تنها نگه داشتم این نیست....
قیافه دامبلدور تا حدودی نگران به نظر می رسید، در حالیکه آثار کنجکاوی و شعف خاصی توی چهره ی مودی به چشم می خورد.لوپین هم سراپا گوش بود.
دامبلدور: الستور...امشب نیمفادورا تانکس پیش تو اومد...درسته؟
مودی:بله
_: و ازت شنل نامریئ ات رو خواست...درسته؟
_ : بله
_ : ...فکرشو می کردم...ببینید...متاسفانه یا خوشبختانه اتفاقات جدیدی داره توی زندگی تانکس می افته که باعث شده اون کمی نسبت به اطرافش کم توجه بشه،البته این موضوع قابل انکار نیست ولی اون متوجه خطراتی که ممکنه براش پیش بیاد...نیست.
لوپین با دستپاچگی گفت: دامبلدور...میشه لطفا واضحتر صحبت کنین؟
_ : باشه ریموس...نیمفادورا تانکس یک ساعت پیش به طرف جایی رفته که شاید دیگه نتونه از اونجا برگرده و من میخوام که شما دو نفر از این مخمصه نجاتش بدین!
مودی با قیافه ای که اینبار کاملا بهت زده بود خیره به دامبلدور نگاه می کرد.دامبلدور گفت:
بله...می دونم که خیلی تعجب کردین...از تانکس همچین کاری بعیده...اما اتفاقیه که افتاده و ما باید به فکر...
لوپین حرف دامبلدور رو قطع کرد و گفت:دامبلدور، بهتر نیست به جای نصیحت و دلداری بگین ما الان باید چیکار کنیم؟!ا
و دامبلدورگفت:آهان...آره...معذرت می خوام...اینم از عادتای قدیمیمه که باید کم کم ترکش کنم...باشه...حالا بهتون می گم که چی شده و شما باید چیکار کنین...
.........................................................
ده دقیقه بعد، لوپین و مودی در حالیکه عجله داشتند از درب بزرگ بیرون اومدند و به طرف در خروجی رفتند.خانم ویزلی که از آشپزخونه خارج می شد پرسید:الستور،ریموس...کجا با این عجله؟
لوپین در حالیکه یادداشتی رو تا میکرد تا توی جیبش بگذاره گفت:بعدا برات توضیح میدم مالی...فعلا خداحافظ.
و اون دونفر خانم ویزلی رو با چند بشقاب و قاشق توی دستش تنها گذاشتند...حدود ده ثانیه بعد، صدای شکستن بلندی به گوش رسید و بعد فریاد خانم ویزلی به هوا رفت...از قرار معلوم، ظاهر شدن دوباره ی فرد و جرج باعث شده بود اون چند تا از بشقابهاش رو از دست بده....
قرارگاه محفل ققنوس...
تانکس بعد از گرفتن شنل نامرئی از مودی به سرعت رفت.مالی ویزلی در حالیکه همچنان تا حدودی بهت زده نشون میداد روی صندلی راحتی نشسته و به فکر فرو رفته بود که یکدفعه با صدای تق بلندی به خودش اومد:
...اوه...فرد...چند بار بهت گفتم که این کارو اینقدر تکرار نکن!
فرد در حالیکه لبخند میزد گفت: اوه مامان...منم هزار بار بهت گفتم که نمی تونم!
و به سمت جرج که او هم اونطرف میز نشسته بود رفت.
جرج: بیا فرد...بیا اینجا...من درکت می کنم!ا
همین موقع صدای در به گوش رسید.فرد به سمت در رفت و اونو باز کرد ، ولی به جای دیدن یک انسان با یک کپه پاتیل و یک جفت پا روبرو شد.
_: فرد...برو کنار دیگه...مگه نمی بینی دارن از دستم می افتن؟
_: وای...دانگ...تو اینجا چیکار می کنی؟مگه یادت رفته دفعه پیش مامانم چه جوری ازت پذیرایی کرد!!
مالی:فرد...کیه پشت در؟اوه...ماندانگاس...من که بهت گفته بودم دیگه نمی خوام این طرفا ببینمت!!
_ : مالی....خواهش می کنم...من خیلی زحمت کشیدم تا اینا رو بدست آوردم...باور کن که کار بدی نکردم...بذارید بیام تو تا توضیح بدم...
و خودش رو به زور توی ساختمون جا داد.
مالی:عالیه...که کار بدی نکردی...از قیافه ت کاملا معلومه...مثل گچ سفید شدی...عرق می ریزی...و کاملا ترسیدی! اینا همه نشونه های یه آدم کاملا آرومه !حتما توقع داری باور کنم که تو از دست کسی فرار نمی کنی...
دانگ : باشه بابا...بذارید اینا رو بذارم توی انبار میام براتون تعریف میکنم...باورت نمیشه فرد...آلیس مک بورن رو که میشناسی؟همونی که پریروز توی مغازه تون سرکارش گذاشته بودم...امروز منو برد به انباری خونه ش...چیزایی اونجا دیدم که اگه بگم باور نمی کنین...و منم که دیدم چقدر زن ساده ایه...با یه قیمت کاملاعادلانه بعضی از جنسهاش رو ازش خریدم...!
خانم ویزلی با عصبانیت گفت:چی گفتی؟؟بذاریشون توی انبار؟...ماندانگاس فلچر...بهت اخطار می کنم...اگه همین الان اینجا رو ترک نکنی...
_ : مالی...اینجا چه خبره؟! خواهش می کنم تمومش کنین...جلسه داره شروع میشه.همه اومدن...نمی خوای بیای؟؟
این صدای ریموس لوپین بود که از اونطرف سالن داشت به طرف در بزرگی که در مجاورت اونها بود ، می رفت.
_ : باشه ریموس...الان میام...خدای من...پس اینا کجا رفتن؟
فرد، جرج و ماندانگاس در حالیکه هر کدوم چند تا پاتیل توی دستشون بود به طرف در انباری می رفتن و خانم ویزلی که از رسیدن به اونها ناامید شده بود با خشم داد زد:مگه دستم بهتون نرسه...!! و با قیافه ای که هنوز از خشم قرمز بود به طرف در بزرگ رفت.
....................................................
یک ساعت بعد:
محل تشکیل جلسات
حدود سی نفر مرد و زن جادوگر پشت میز بزرگی نشسته بودند و مشغول بحث بودند.در همین بین،لوپین که کنار مودی نشسته بود گفت: الستور...امشب نیمفادورا رو نمی بینم. ازش خبر نداری؟
مودی: چرا...اتفاقا حدود یه ساعت پیش اینجا بود...اومد از من شنل نامریی مو گرفت و رفت...تا حدودی مشکوک بود...من فکر می کنم...
_ : آقایون و خانمها...ختم جلسه این هفته رو اعلام می کنم. از همگی متشکرم که مثل همیشه به موقع اومدید.میتونید برید.
دامبلدور با صدایی که مثل همیشه پرطنین و واضح بود این چند کلمه کوتاه رو گفت.تموم شدن جلسه محفل ققنوس بعد از یک ساعت اونم توسط دامبلدور موضوع عجیبی بود که عجایب اون شب رو به نوعی تکمیل می کرد.همه آماده رفتن شده بودند که دامبلدور گفت:
آهان...معذرت می خوام...الستور و ریموس بمونن لطفا...بقیه می تونید برید.
لوپین نگاه معنی داری به مودی انداخت و هردو سرجاهاشون نشستند.پنج دقیقه بعد، اون سه نفر در سالن تنها بودند.
دامبلدور شروع به صحبت کرد:...خب...همونطور که خودتون هم توی جلسه متوجه شدید ، در مقر فرماندهی جادوی سیاه اتفاقات جدیدی افتاده که همه مارو نگران می کنه، اما موضوعی که من بخاطر اون شما رو اینجا تنها نگه داشتم این نیست....
قیافه دامبلدور تا حدودی نگران به نظر می رسید، در حالیکه آثار کنجکاوی و شعف خاصی توی چهره ی مودی به چشم می خورد.لوپین هم سراپا گوش بود.
دامبلدور: الستور...امشب نیمفادورا تانکس پیش تو اومد...درسته؟
مودی:بله
_: و ازت شنل نامریئ ات رو خواست...درسته؟
_ : بله
_ : ...فکرشو می کردم...ببینید...متاسفانه یا خوشبختانه اتفاقات جدیدی داره توی زندگی تانکس می افته که باعث شده اون کمی نسبت به اطرافش کم توجه بشه،البته این موضوع قابل انکار نیست ولی اون متوجه خطراتی که ممکنه براش پیش بیاد...نیست.
لوپین با دستپاچگی گفت: دامبلدور...میشه لطفا واضحتر صحبت کنین؟
_ : باشه ریموس...نیمفادورا تانکس یک ساعت پیش به طرف جایی رفته که شاید دیگه نتونه از اونجا برگرده و من میخوام که شما دو نفر از این مخمصه نجاتش بدین!
مودی با قیافه ای که اینبار کاملا بهت زده بود خیره به دامبلدور نگاه می کرد.دامبلدور گفت:
بله...می دونم که خیلی تعجب کردین...از تانکس همچین کاری بعیده...اما اتفاقیه که افتاده و ما باید به فکر...
لوپین حرف دامبلدور رو قطع کرد و گفت:دامبلدور، بهتر نیست به جای نصیحت و دلداری بگین ما الان باید چیکار کنیم؟!ا
و دامبلدورگفت:آهان...آره...معذرت می خوام...اینم از عادتای قدیمیمه که باید کم کم ترکش کنم...باشه...حالا بهتون می گم که چی شده و شما باید چیکار کنین...
.........................................................
ده دقیقه بعد، لوپین و مودی در حالیکه عجله داشتند از درب بزرگ بیرون اومدند و به طرف در خروجی رفتند.خانم ویزلی که از آشپزخونه خارج می شد پرسید:الستور،ریموس...کجا با این عجله؟
لوپین در حالیکه یادداشتی رو تا میکرد تا توی جیبش بگذاره گفت:بعدا برات توضیح میدم مالی...فعلا خداحافظ.
و اون دونفر خانم ویزلی رو با چند بشقاب و قاشق توی دستش تنها گذاشتند...حدود ده ثانیه بعد، صدای شکستن بلندی به گوش رسید و بعد فریاد خانم ویزلی به هوا رفت...از قرار معلوم، ظاهر شدن دوباره ی فرد و جرج باعث شده بود اون چند تا از بشقابهاش رو از دست بده....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
