جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

57 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
53 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زير نور ماه! (ریونکلاو)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دو روز ما نبودیم ها! چطور دلتون اومد این تاپیک های جدی رو اینطوری اوت کنید؟باتیلدا کجایی که تاپیکت رو کشتن!
_________________________________________________
با هر قدمی که بر میداشتند،ترس بیشتر در دلهایشان رخنه میکرد ولی آنچه آنان را به پیش میبرد تنها هوش و قدرت ریونکلاوی بود.گابریل دیگر دست از غر زدن بر سر ویولت کشیده بود و به حای آن حواسش به اطراف بود.دو سه بار مجبور شدند همگی به درون بوته ای شیرجه بروند تا سانتور خشمگینی که از کنارشان میگذشت متوجه آنها نشود.جنگل تاریک و تاریکتر میشد و نور امید ریونکلاوی ها کمرنگ و کمرنگ تر.ویولت هم گویا نامردی نکرده بود و اختراع را در انتهای جنگل پنهان نموده بود.همانجایی که نه تنها پای انسان بلکه پای هیچکدام از موجودات جنگلی هم به آن نرسیده بود.کنام جادوهای سیاه که حتی بوی خطر هم به شدت از آن به مشام میرسید.
ریشه های برآمده درختان چنان در هم فرو رفته بودند که عبور از روی هرکدام از آنها به سان عبور از روی تپه ای بلند بود.
یک لحظه دزیره محکم به بازوی گابریل که نزدیکترین فرد به او بود چنگ انداخت:اون..اون درخته تکون خورد...
همه از جا پریدند و با چوبدستی های کشیده اطراف را از نظر گذراندند.
کلاوس عینکش را روی بینیش جا به جا کرد و نجوا کنان گفت:امیدوارم اونی که فکر میکنم نباشه.
آنیتا در حالی که چهره شفیدش مانند فانوسی در آن تاریکی میدرخشید به سمت او برگشت:اون چیه؟اون چیه کلاوس؟
کللاوس با وحشت گفت:نوعی درخت خاص.درختی که حایی رشد میکنه که آدمیزاد نباشه و یا خیلی کم باشه.این درختا ریشه های متحرک دارن و میتونن حرکت کنن.اونا خیلی خطرناک نیستن فقط...خیلی از این که کسی ارامششون رو به هم بزنه متنفرن.اگه کسی این کار رو بکنه میره توی تنه شون و دیگه بیرونن نمیاد.
ویولت نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودش را شجاع نشان دهد.به زحمت لبخندی زد و به دوستان وفادارش گفت:خب.این مشکل بزرگیه.ولی میتونم یه خبر خوب بهتون بدم.ما به اختراعم رسیدیم.
همه با چشمانی گشاد شده به شمت جایی برگشتند که ویولت رو به آن ایستاده بود.فضایی وسیع و عاری از درخت که به نظر میرسید در میان آن موجودی در حال نفس کشیدن و مسموم کردن هوای اطراف است.ولی فضا خالی بود تا این که ویولت چوبدستیش را بالا کشید و وری را زمزمه کرد.همین لحظه چیزی در هوا برق زد و چیزی مانند شمشیر ولیکن ده ها برابر بزرگتر پدیدار شد.در اطراف آن چنان حس خطرناکی پراکنده بود که همه بی احتیار یک قدم عقب رفتند.
ویولت در حالی که به ارامی سخن میگفت به سمت دستگاه عظیم و الچثه رفت:این شما و این شمشیر نابودگر.اون میتونه از همینجا،هرکسی رو که انتخاب کنید تو هر نقطه ای از فضای حتی خارج از اینجا نابود کنه.بدون این که اثری برجا بذاره یا شما رو به زحمت بندازه.فقط کافیه اسم اون شخص رو با جادو روی دسته شمشیر حک کنید.
_:این کاریه که ما خیلی علاقه داریم الان بکنیم...
=============
چون میخواستم سوژه رو به آخرش نزدیک کنم طولانی شد.ببخشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 اردیبهشت 1386 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد قهقهه زنان گفت:تک تک تسلیم میشید!
بچه ها در یک لحظه به سمت مرد حمله بردند مرد لحظه ای تعادلش را از دست داد همین کافی بود تا درد طاقت فرسای ویولت کمتر شود باتیلدا و گابریل به سمت ویولت دویدند...در آن طرف میدان کلاوس و ادوارد مشغول کلنجار رفتن با غریبه بودند...
هیچ کدام چوبدستی به همراه نداشنتد هر سه چوبدستیهایشان را در آن تاریکی و هین دعوا گم کرده بودند...
مرد مشتی به صورت کلاوس حواله کرد و عینکش را شکست!فریاد کلاوس بلند شد و با چهره ای پر از خون بر زمین افتاد ...در حالی که کلاوس ناله می کرد،ویولت کم کم به حال آمد و با درد چشمانش را باز کرد و ناگهان دهانش از تعجب باز ماند...آنیتا آرام آرام به پشت مرد که در حال نبرد با ادوارد بود نزدیک شد...چهره اش پر از خشم بود...چوبدستی اش را بالا آورد و وردی را فریاد کشید...مرد لحظه ای خشکش زد و بر روی ادوارد افتاد!ادوارد با کراهت او را از روی خود کنار کشید و با خنده گفت:چقدر سنگینم هست لامصب!!
با حرف ادوارد لبخندی بر روی چهره ی بچه ها نقش بست خیال همه تا حدودی راحت شده بود...
کلاه مرد کنار رفته بود و چهره اش نمایان شده بود هیچ کدام تا به حال او را ندیده بودند،شاید وقتی او را به قلعه ببرند کسی بتواند او را شناسایی کند.
ادوارد به سمت کلاوس رفت و با ضربه ای زخمش را التیام بخشید و عینکش را سالم تر از روز اولش کرد!
ویولت به آرامی از جایش بلند شد و با ناراحتی گفت:بچه ها من واقعا ازتون معذرت می خوام واقعا فکر اینجاشو نمی کردم!
آنیتا لبخندی زد و به آرامی پشت ویولت را نوازش کرد و گفت:اوه...وای بس کن همه چی به خیری گذشت بیا به گذشته فکر نکنیم الان مهم اختراعه!
بقیه بچه ها که برای مدتی اختراع را فراموش کرده بودند دوباره به تب و تاب این افتادند که هرچه زودتر اختراع را ببیند.
ویولت نفس عمیقی کشید و گفت:باشه...


===============
چون گفتی زودتر تمومش کنین سر و تهشو هم آوردما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احساس می کنم
درهر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین

باغ آیینه
احمد شاملو

only Raven
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: جمعه 7 اردیبهشت 1386 02:33
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاوس به طور ناگهانی انرژی مضاعفی گرفت و از جا پرید:وایسا بینم!تو فکر کردی من اونقدر بی غیرتم که آبجیم رو ول میکنم با یه مرتیکه بی نام و نشون مواجه بشه؟زهی خیال باطل!چنین بودلر ب غیرتی از مادر زاییده نشده و نخواهد شد!
باتیلدا هم از جایش برخواست:واقعا شما در مورد من چه فکری کردید؟من اونقدرهام بی معرفت نیستم که وسط راه ول کنم برم.من هم تا آخر خط باهاتم ویولت.
گابری از جا پرید:آسه آسه!منم میام.هرچی باشه خیر سرم عضو ریونم!من هم باید باشم.من همراتم ویولت.
بعد با عجله اضافه کرد:هرچند از دستت خیلی عصبانی هستم!
این غرور بچگانه همه را به خند انداخت.دزیره هم بدون درنگ از جا برخواست.
_:منم یه نایت الفم!مگه میشه چند تا بچه آدم تنها تنها پاشن برن ماجراجویی و یه الف رو قال بذارن؟همشهری از تو بعید بود!
و چشمکی حواله آنیتا کرد.همه به ادوارد خیره شدند و او با تعجب گفت:چیه؟چرا به من اینطوری نگاه میکنید؟حرفشم نزنید!من عمرا جونم رو به خطر بندازم.هنوز اونقدر حماقتم گل نکرده!
ویولت شانه ای بالا انداخت:میل خودته!بریم بچه ها.
ادوارد مانند فشنگ از جا پرید:وایسید ببینم!من رو اینجا تنها نذارید!
همه خندیدند و از مه خارج شدند.ناگهان خنده بر لبانشان خشکید.جنگل ممنوع تاریک و وحشتناک بود.
باتیلدا به آرامی گفت:چرا اینجا ویولت؟جا قحطی بود؟چرا اینقدر ساکته؟
ویولت با دستش اشاره ای به باتیلدا کرد:ساکت.صدای پایی نمیشنوید؟
قبل از آن که هرکدام از بچه ها حرفی بزنند یا صدایی برآید مردی با شنل مشکی از میان خار و خاشاک بیرون پرید.دست باتیلدا را گرفت و چوبدستیش را به شقیقه او چسباند.
مرد لبخندی زد و گفت:حالا خانوم کوچولو من رو میبری پیش اون ماسماسک یا نه؟
ویولت با نفرت به او خیره شد:هرگز!
مرد باتیلدا را به گوشه ای هل داد و رو به ویولت فریاد زد:کروشیو.
ویولت فریاد زنان روی زمین افتاد و بچه ها هاج و واج به این منظره خیره شدند.
مرد قهقهه زنان گفت:تک تک تسلیم میشید!
بچه ها در یک لحظه به سمت مرد حمله بردند...
====
بچه ها یارو رو ناک اوت کنید بریم سراغ اختراع و اون رو هم داغون کنم بریم یه سوژه جدید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: جمعه 7 اردیبهشت 1386 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل کم مانده بود ویولت را خفه کند:میشه یه بارم که شده قبل از ادامه راه به ما بگی اون عوضی کیه؟محض رضای خدا دو دقیقه وایسا!
ویولت لبخند خفیفی زد:من نیم ساعته وایسادم...
صدای آن مرد سخنش را برید:پس زودتر راه بیفت.من بی صبرانه در انتظار فتح هاگوارتز و به دنبال اون فتح دنیا هستم!
گابریل با لحن تمسخر آمیزی گفت:یه قرون بخور آش!به همین خیال باش جوجو!عمرناش دستت به اون اختراع برسه!
مرد خنده ای کرد.خنده که نه.قهقهه ای وهم آور.
ادوارد با بی حوصلگی روی زمین ولو شد:میاید بریم یا نه؟من بیکار نیستم ها!
کلاوس با خستگی در کنار ادوارد روی زمین نشست:من هم خسته شدم.این ماجرا از اولش بلا بود.ویولت رو داغون کردن.گابریل آسیب دید.به سراف مشکوک شدیم.آنیتادرگیر شد.من دیگه خسته شدم.میخوام تا ابد اینجا بشینم.در آرامش مطلق.
دزیره هم کنار ادوارد و کلاوس نشست:اینا راس میگن.من یکی دیگه خسته ام.این ماجرا جز سختی و بیچارگی برای ما چیزی نداشت.چرا فقط ما باید جوش اون اختراع و مشکلاتش رو بزنیم؟بذار دامبلدور با هری جونش بره دنبال این کوفتی.ما سهممون رو تا اینجا دادیم.
گابریل و باتیلدا هم بدون هیچ حرفی در کنار بقیه نشستند.
ویولت نگاهی مصمم به آنها انداخت:نمیدونم باید بهتون چی بگم.اول اینکه باید بگم ازتون بیشتر انتظار داشتم.نمیخوام شجاعت گریفندوری رو داشته باشید یا سختکوشی هافلپاف رو.ولی انتظار دارم به جای ترسویی اسلایترین کمی هوش ریونکلاوی داشتید.اگه اون اختراع به دست آدمای نادرست بیفته اولین کسی که گیر میفته بچه های رونکلاون.اولین کسی که دچار عذاب وجدان میشه مائیم.من ازتون نمیخوام به خاطر من،دامبلدور،پاداش یا هر جایزه ای این کار رو انجام بدید.من فقط میخواستم به خاطر این که خون ریونکلاو در رگهاتون جریان داره این کارو بکنید و یک دنیا رو مدیون خودتون بکنید.ولی من اشتباه کردم.کاش یه هافلپافی یا یک گریفندوری با من همراه میشد...
سپس سرش را برگرداند تا از غبار خارج شده و به دنبال اختراعش برود.حرف آخرش برای آنیتا خیلی ناگوار بود.
با خشم برخواست:وایسا بچه سوسول!
ویولت برگشت و آنیتا ادامه داد:تو درباره ما چی فکر کردی؟تو فکر کردی ما کی هستیم؟یه مشت اسلایترینی ترسو؟یا یه مشت مرگخوار بی ارزش؟ما فرزند ریونکلاویم.ما اگر باارزش تر از گریفندوریها یا هافلپافی ها نباشیم کمتر از اونا نیستیم.ما غرور داریم.تعصب داریم.غیرت داریم و ما هم آدمیم.پس...
لبخندی بر لب آورد:فکر اینکه از شر من خلاص شی رو از سرت بیرون کن خانومی!.
ویولت لیخندی از سر آسودگی بر لب آورد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط قدرت است که میماند و بس.
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: یکشنبه 12 فروردین 1386 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمان همه گشاد شد. با وحشت به اطراف نگاه مي كردند تا شايد منبع صدا را پيدا كنند اما كسي ديده نمي شد. رنگ ويولت پريده بود و چوبدستي اش را محكم در دست مي فشرد. با صداي لرزاني گفت:
- تو چطور تونستي از ديوار رد بشي؟
آن شخص جواب داد:
- زيادي به خودت اطمينان داري، بچه مدرسه اي! فكر نكردي ممكنه راه ديگه اي هم باشه كه...
لحظه اي مكث كرد و بعد گفت:
- يا حتي مشكل كوچيكي تو ديوارت باشه؟
همه ويولت لرزان را نگاه كردند و تنها سلاحشان يعني چوبدستي ها را محكم بالا گرفتند.
- نمي خواي راه جالب جديدت رو به من بگي؟!
اين را ويولت با اعتماد به نفس بيشتر گفت. آن شخص خنديد:
- خيلي دوست داشتم اين كار را بكنم اما مي دوني كه... بعدا لذتش بيشتره.
با صداي بلندتري تكرار كرد:
- آره، بعدا!
- وقتي كه من رو به اون برسوني و با گفتن حقيقت عذابت بدم!!
كلاوس در گوش ويولت گفت:
- به نظرت نزديكه؟ مي تونه همه ي حركاتمون رو ببينه؟
ويولت دستش را روي سرش گذاشت و آرام گفت:
- نمي دونم... فكر اينجاش رو نكرده بودم...
انگار اين حرف را به خود مي زد نه به كلاوس.

كمي ايستادند و منتظر نظر ويولت شدند. او روي زمين نشسته بود و سرش نزديك زانوهايش بود. به نظر مي آمد غرق در تفكر باشد. روبانش را به سرش بسته بود.
بقيه هم از انتظارخسته شده بودند و ترس از حضور آن مرد لحظه اي رهايشان نمي كرد. بالاخره ويولت ايستاد و به آن ها نگاه كرد. قاطع گفت:
- بايد به راهمون ادامه بديم. اگر برگرديم اوضاع بدتر مي شه. اون فعلا نمي تونه آسيبي به ما برسونه. البته فعلا.
روبان را در جيبش گذاشت و ادامه داد:
- دنبالم بياين. و... آماده ي همه چيز باشين. حتي به كوچكترين صداها هم دقت كنين.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همين نزديكي شايد منتظر ماست
يك جاده ي جديد يا كه دروازه اي مخفي؛
و اگرچه
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: شنبه 26 اسفند 1385 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
این بار نیز ترسی در صورت ویولت پدید نیامد:ای بابا!باز هم که تویی.
همان صدای مردانه گفت:لعنت به تو!چطوری من رو شناختی؟
ویولت با بی تفاوتی بچه ها را از میان مه خارج کرد و جواب او را داد:صدات کاملا معلومه.و در ضمن تو تنها کسی هستی که از لفظ«دختر جون»یا«پسر جون»استفاده میکنی.
در آن سوی آن دیوار عجیب باز هم جنگل ممنوع بود و تاریکی غریبی که همه را در بر گرفته بود.گابریل در میان آن تاریکی به سختی توانست مرد را بشناسد.
_:اه!ادوارد!
ادوارد پوزخندی زد:وای چه خوشامد گویی گرمی!
باتیلدا عصبانی گفت:شانس آوردی طلسمت نکردیم.شاید خیال میکردیم تو از ما نیستی و اون وقت...
ادای طلسم کردن را درآورد.ویولت با دست به ادوارد که میخواست جواب باتیلدا را بده اشاره کرد.
_:هیس.
صدای تق تق ضعیفی شنیده میشد.همه نفس در سینه حبس کرده بودند.صدا به تدریج ضعیف و ضعیف تر شد.
کلاوس زمزمه کرد:چی بود؟
ویولت شانه ای بالا انداخت:من چه میدونم؟احتمالا چند تا سانتور بودند یا یه همچین چیزایی.
گابریل دوباره از دست ویولت عصبانی شده بود:تو هیچی به ما نمیگی.اون اختراع چی هست؟این مه چیه؟اون مرده کی بود؟چرا این همه محافظ گذاشتی که میخواست ما رو بکشه؟مرده چطوری اومده تو هاگوارتز؟ما کجا داریم میریم؟کار اون اختراع چیه؟
نفسی تازه کرد و سپس گفت:آره این همه سوالامه.تو حوصله من رو سر بردی.واقعا موجود خودخواه و کثیفی هستی.میخوای یکه تاز این میدون باشی ولی نمیشه چون ما هم حق داریم از اونی که داشت تالار رو داغون میکرد انتقام بگیریم.
ویولت به آرامی گفت:یکی یکی به سولات تا جایی که میتونم جواب میدم.اون اختراع هرقدرتی رو که دارنده اش بخواد رو بهش میده و هرچی رو که اون بخواد براش میاره.وحشتناکترین کارش رو نمیتونم بگم.
چون قیافه تمسخر آمیز گابریل را دید به سرعت اضافه کرد:این برا خودتونه.چون اگه بدونید خیلی تو خطر میفتید.سوال دومت این بود که این دیوار چیه؟این دیوار یکی دیگه از اختراعات منه و کارش عبور دادن آدمای پاک و خالص و رسوندن اونا به اختراعه.اگه کسی نیت قلبیش استفاده از اون اختراع باشه محو تماشای دیوار میشه و هرگز از جاش تکون نمیخوره.مگر اینکه ضد طلسمش رو بلد باشه.اون مرد یکی از اونایی که به دلیل دهن لقی یک نفر.اون طور به من نگاه نکن چون من هرگز اسمش رو نمیگم.از اختراع من خبر دار شدن و اومدن اون رو بگیرن ولی من بهشون اجازه نمیدم و نخواهم داد.محافظ ها برای این بود که هرکدوم از بچه های مدرسه رو که برحسب تصادف وارد این تونل شدند رو برگردونه.شاید متوجه شده باشید ولی اگه نشدید باید بگم که اگه از برابر هرکدوم از اونا فرار میکردید و عقب میرفتید دیگه کاری به کارتون نداشتند.اون مرد از خبرگان تغییر شکله و به راحتی تونسته وارد هاگوارتز بشه.ما داریم میریم تا اون اختراع رو نابود کنیم که کار واقعا سختیه و تنها افراد شجاع و پاک و شیر دل میتونن این کار رو بکنن.کار اون اختراع هم اطاعت از گفته سرورشه.
سپس مکثی کرد و نگاه عمیقی به چهره تک تک بچه ها انداخت:من نمیخواستم هیچکدوم از شما رو تو خطر بندازم.من برعکس میخواستم شما رو از این قضایا دور نگه دارم.اگه برای شما اتفاقی رخ داد از صمیم قلبم متاسفم.من نخوستم یکه تاز این میدون باشم فقط میخواستم که بدون اطلاع شما این ماجرا رو تموم کنم.
_:پس بیا همین جا همه چی رو تمومش کنیم...
صدایی از روبه روی آنان این را گفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت.کلاوس.باتیلدا.آنیتا.گابریل و دزیره قاطعانه قدم برداشتند. اما گابریل آنها را از رفتن باز داشت و گفت:نمی شه همین جوری بچه ها رو به امان خدا ول کنیم!باید با یه طلسم از اونها مراقبت کنیم!اونا بی هوشن و این خطرناکه!
آنیتا به سرعت جلو رفت و گفت:بسپرش به من!
چوبدستیش را بالا آورد و وردی را به آرامی زمزمه کرد.هاله ای یاسی رنگ از نوک چوبدستیش خارج شد و بچه های بی هوش را در بر گرفت.
گابریل با آسودگی گفت:حالا بهتر شد!
سرانجام همگی راه افتادند و پا در دل جنگل تاریک گذاشتند.ترس در وجود همه ی آنها رخنه کرده بود اما کسی حرفی نمی زد.چون به هم دیگر قول داده بودند که تا پایان این کار همه با هم باشند و کسی پا پس نکشد.
پس از نیم ساعت پیاده روی بدون وقفه باتیلدا روی سنگی کنار درخت بزرگی نشست و گفت:ویولت لااقل بگو اونو کجا گذاشتی!واقعا انقدر کارهای امنیتی لازمه؟!
ویولت با تعجب گفت:واقعا فکر می کنی لازم نیست!اون خیلی چیز مهمیه!خیلی!اگه مهم نبود که اون لعنتی دنبالش نبود!
کلاوس متفکرانه پرسید:نفهمیدی کیه؟
ویولت با نفرت گفت:نه صورت کثافتش رو پوشونده بود!چیزی ندیدم!می دونی ف...
آنیتا با ترس به پشت سر آنها اشاره کرد و من من کنان گفت:اون...اون...چیه؟؟!!
او به دیواری بلند از جنسی عجیب که نه مایع و نه گاز بود اشاره می کرد...
بچه ها به سرعت برگشتند و هر کدام چند قدم از آن فاصله گرفتند به غیر از ویولت که با آرامش به سمتش می رفت...
کلاوس فریاد کشید:وای دیوونه شدی بیا عقب ممکنه خطرناک باشه!
خواهرش به آرامی برگشت و گفت:نه کلاوس این طور نیست!اون برای من،یا بهتر بگم ما خطری نداره!
گابریل به سرعت گفت:خواهش می کنم نگو که یکی دیگه از اختراع های وحشتناکته!
ویولت با خنده گفت:اگه ندونی چطوری عمل می کنه وحشتناکه. اما من که
می دونم! پس خطری وجود نداره!
چوبدستیش را داخل دیوار عجیب فرو کرد و حالتهای موجی منظمی را روی آن ایجاد کرد اما دیوار بی هیچ تغییری هنوز سر جایش بود سرانجام جلوی چشمان وحشت زده ی آن پنج نفر کم کم شیاری روی دیوار ایجاد شد و داخل آن نمایان شد ویولت پایش را داخل آن گذاشت بقیه هم پشت سر او وارد شدند.ویولت گفت:این تو دیگه هیچ خطری نیس...
اما صدای شخصی دیگر حرف او را قطع کرد.
-:چرا دختر جون باید بگم خطر زیاده!

==================

یکی اون طرف دیواره یعنی جایی که بچه ها وایسادن اون یارو طرز کار اختراع رو بلد نیست یعنی اصلا نمی دونه چه جوری باید به دستش بیاره(یه چیزی تو مایه های آینه ی نفاق انگیز که سنگ جادو رو پنهان کرده بود این اختراعه هم یه همچین چیزاییه!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احساس می کنم
درهر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین

باغ آیینه
احمد شاملو

only Raven
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیتا صبر نکرد و بلافاصله طلسم انهدام را به سمتی که از آن طلسم خارج شده بود فرستاد.فریادی شنیده شد و صدای تاپ مبهمی که حکایت از به زمین افتادن کسی داشت.بلافاصله طلسم بیهوشی به سمت آنیتا آمد و پس از منحذف شدن توسط آنیتا به دیوار برخورد کرد.آنیتا پنج طلسم پی در پی بیهوشی فرستاد و به دنبال آن 4 فریاد آشنا شنیده شد.آنیتا احساس میکرد این صدا برایش آشناست اما فرصت فکر کردن نداشت چون دوباره چند طلسم پی در پی به سمتش آمد و او جاخالی داد.ویولت در تمام این مدت با اخم های در هم رفته زیر لب میگفت:
_:پس چرا این دیوار واکنش نشون میده؟اون که اینطوری نبود...
ناگهان صدای فریاد کلاوس را شنید.
_:این لعنتی دیگه چه کوفتیه؟
فریاد دخترانه دیگری را شنید که او را به یاد گابریل انداخت:
_:از اختراعات خواهر جان شماست.
ویولت تمام ماجرا را فهمید.از این سوی دیوار فریاد زد:
_:کلاوس!گابریل!ما این ور دیواریم.شما دارید به ما طلسمهاتون رو میزنید.
صدای داد و فریاد قطع شد و سپس کلاوس با تردید پرسید:ویولت؟
ویولت لبخندی زد و به سمت دیوار وردی را خواند.دیوار به آرامی بالا رفت و آن نه نفر که برای پیدا کردن اختراع آمده بودند ویولت و آنیتای حیرتزده را دیدند.اما..نه.بعضی بیهوش بودند.اسکاور در گوشه ای بیهوش افتاده بود.فلور.الکسا.راجر و چو هم در گوشه بیهوش افتاده بودند.آنیتا نالید:
_:من چیکار کردم خدایا؟وای.فلور؟چو؟الکسا؟خداوندا...
دوان دوان به سوی آنها رفت.چشمان ویولت و کلاوس پر از اشک شد.میخواستند با هم حرف بزنند.خیلی چیز ها بود که باید به یکدیگر میگفتند.معذرت خواهی میکردند و...همدیگر را میدیدند.
ویولت با چشمانی پر اشک گفت:اوه کلاوس.
خواهر و برادر همدیگر را در آغوش گرفتند.
کلاوس هق هق کنان گفت:ویولت میبخشید که اون موقع میخواستم...
ویولت گفت:هیس!اونچه که گذشت مهم نیست.مهم اون چیزیه که پیش رو داریم.
گابریل که از دست ویولت به شدت دلخور بود سرفه ای کرد:اهم.میبخشید این صحنه رمانتیک رو قطع میکنم ولی به نظرتون ما اینایی رو که بیهوش شدند رو چیکار کنیم؟
باتیلدا لبخند زنان گفت:بسپرش به من.
سپس با افسونی مخصوص حبابی بر روی آنها گذاشت.سپس توضیح داد:
_:این یه افسون خاصه.اونا بیهوش میمونن و آب هوا و غذا شون خود به خود تامین میشه تا وقتی که برگردیم و برشون داریم.الان مساله مهمتر گرفتن اون اختراعه...
ویولت.کلاوس.باتیلدا.آنیتا.گابریل و دزیره قاطعانه قدم برداشتند.
**************************************************
آقا اینجا دیگه از این دالون خارج میشن و برای آورد اختراع وارد جنگل میشن.و بچه ها هم هرچی ویولت رو سوال پیچ میکنن چیزی در مورد اختراعش نمیگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیتا صبر نکرد و بلافاصله طلسم انهدام را به سمتی که از آن طلسم خارج شده بود فرستاد.فریادی شنیده شد و صدای تاپ مبهمی که حکایت از به زمین افتادن کسی داشت.بلافاصله طلسم بیهوشی به سمت آنیتا آمد و پس از منحذف شدن توسط آنیتا به دیوار برخورد کرد.آنیتا پنج طلسم پی در پی بیهوشی فرستاد و به دنبال آن 4 فریاد آشنا شنیده شد.آنیتا احساس میکرد این صدا برایش آشناست اما فرصت فکر کردن نداشت چون دوباره چند طلسم پی در پی به سمتش آمد و او جاخالی داد.ویولت در تمام این مدت با اخم های در هم رفته زیر لب میگفت:
_:پس چرا این دیوار واکنش نشون میده؟اون که اینطوری نبود...
ناگهان صدای فریاد کلاوس را شنید.
_:این لعنتی دیگه چه کوفتیه؟
فریاد دخترانه دیگری را شنید که او را به یاد گابریل انداخت:
_:از اختراعات خواهر جان شماست.
ویولت تمام ماجرا را فهمید.از این سوی دیوار فریاد زد:
_:کلاوس!گابریل!ما این ور دیواریم.شما دارید به ما طلسمهاتون رو میزنید.
صدای داد و فریاد قطع شد و سپس کلاوس با تردید پرسید:ویولت؟
ویولت لبخندی زد و به سمت دیوار وردی را خواند.دیوار به آرامی بالا رفت و آن نه نفر که برای پیدا کردن اختراع آمده بودند ویولت و آنیتای حیرتزده را دیدند.اما..نه.بعضی بیهوش بودند.اسکاور در گوشه ای بیهوش افتاده بود.فلور.الکسا.راجر و چو هم در گوشه بیهوش افتاده بودند.آنیتا نالید:
_:من چیکار کردم خدایا؟وای.فلور؟چو؟الکسا؟خداوندا...
دوان دوان به سوی آنها رفت.چشمان ویولت و کلاوس پر از اشک شد.میخواستند با هم حرف بزنند.خیلی چیز ها بود که باید به یکدیگر میگفتند.معذرت خواهی میکردند و...همدیگر را میدیدند.
ویولت با چشمانی پر اشک گفت:اوه کلاوس.
خواهر و برادر همدیگر را در آغوش گرفتند.
کلاوس هق هق کنان گفت:ویولت میبخشید که اون موقع میخواستم...
ویولت گفت:هیس!اونچه که گذشت مهم نیست.مهم اون چیزیه که پیش رو داریم.
گابریل که از دست ویولت به شدت دلخور بود سرفه ای کرد:اهم.میبخشید این صحنه رمانتیک رو قطع میکنم ولی به نظرتون ما اینایی رو که بیهوش شدند رو چیکار کنیم؟
باتیلدا لبخند زنان گفت:بسپرش به من.
سپس با افسونی مخصوص حبابی بر روی آنها گذاشت.سپس توضیح داد:
_:این یه افسون خاصه.اونا بیهوش میمونن و آب هوا و غذا شون خود به خود تامین میشه تا وقتی که برگردیم و برشون داریم.الان مساله مهمتر گرفتن اون اختراعه...
ویولت.کلاوس.باتیلدا.آنیتا.گابریل و دزیره قاطعانه قدم برداشتند.
**************************************************
آقا اینجا دیگه از این دالون خارج میشن و برای آورد اختراع وارد جنگل میشن.و بچه ها هم هرچی ویولت رو سوال پیچ میکنن چیزی در مورد اختراعش نمیگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اسفند 1385 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- ما كجا ايستاديم؟!
آنيتا با تعجب به ويولت و زير پايش نگاه كرد. منتظر جواب او شد. شكم و بازوانش را مي ماليد. هرگز فكر نمي كرد چنين دردي وجودش را فرا بگيرد.
ويولت زمين زير پايش را با كف كفشش ماليد. خسته بود و تمام بدنش مي لرزيد. مدتي كه طلسم شكنجه گر بر رويش اجرا شده بود، كم نبود. پس روي زمين نشست تا كمي استراحت كند و قدرتش را به دست آورد.
يك دقيقه بعد بلند شد و دنبال چوبدستي اش گشت. چه كار خوبي كرده بود كه آن را از خود دور نكرد و حتي موقع خوابيدن هم در جيبش نگه داشته بود. لحظه اي فكرد كرد و نفس عميقي كشيد. بعد دست به كار شد. چوبدستي را به طرف زمين كنار درخت بزرگي گرفت و چيزي را زير لب زمزمه كرد.
آنيتا مشتاقانه به ويولت و زمين نگاه مي كرد. نمي توانست حدس بزند چه اتفاقي خواهد افتاد.

ويولت سريع گفت:
- مواظب باش. اين تيكه اش اصلا جالب نيست.
آنيتا پرسيد:
- زير لب چي مي گفتي؟
- چند تا ورد رو مي خوندم. بايد با هم گفته بشن و هر كدوم يك قسمت از كار رو انجام مي دن.
مي خواست اضافه كند كه حالا وقتش است اما زمين به او مهلت نداد و زودتر كار خود را شروع كرد. از طرف درخت شكافي به طرفشان ايجاد شد و بعد همه چيز خيلي سريع رخ داد: شكاف عميق تر شد و زميني كه رويش ايستاده بودند مانند صفحه اي به داخل برگشت!
آنيتا جيغ كشيد و يك ثانيه بعد... روي زمين سنگي پرت شدند. محكم به آن برخورند و اين دفعه واقعا همه جاي بدنشان درد مي كرد. ويولت ناله اي كرد و گفت:
- گفتم جالب نيست!
و آنيتا هم اضافه كرد
- آره، سقوطمون كه محشر بود.

ابتدا همه جا تاريك بود اما با كمك چوبدستي هايشان و عادت كردن به نور كم، توانستند اطرافشان را ببينند. آنيتا به بالاي سرش نگاه كرد و ديد كه سقف آن مكان تونل مانند هيچ تركي ندارد. مثل اين كه تا به حال باز نشده!
به دنبال ويولت راه افتاد. به نظر مي آمد ويولت مي داند كجا مي رود. آنيتا هم ديوارها و اطراف را نگاه مي كرد تا مطمئن شود در امنيت هستند.
كمي بعد ويولت گفت كه بهتر است نور چوبدستي ها را خاموش كنند اما علتش را نگفت.
به دوراهي رسيدند و صداهايي شنيدند. صداها در هم مي پيچيدند وعجيب شنيده مي شدند. با احتياط و آرام راه سمت را در پيش گرفتند. گوش هايشان را تيز كرده بودند تا صداها را تشخيص دهند.
ناگهان نور قرمز رنگي به سمتشان آمد و درست از كنار كمر ويولت عبور كرد. آن دو خود را به ديوار چسباندند. صورت هايشان سفيد شده بود.
صداي فرياد مي آمد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همين نزديكي شايد منتظر ماست
يك جاده ي جديد يا كه دروازه اي مخفي؛
و اگرچه