انصرافتنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
فعالیت ستادها تمدید شد
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۴ مهر
رأیگیری نهایی: ۱۵ و ۱۶ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱
انصراف
انصراف۲
انصراف
انصرافهوریس اسلاگهورن
به نفع پرنتیس گاتو۳

دابی
ستاد انتخاباتی۴
انصراف
انصرافتلما هلمز
به نفع سیبل تریلانی۵

سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی۶

پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی۷

نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
تبلیغات:
طرفداری:
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/04/06
آخرین ورود: دوشنبه 17 دی 1386 19:28
از: اگه شما فهمیدین به من هم بگین
پستها:
21

سالها گذشته بود وهری ازدواج کرده بود و حالا ارتور ویزلی حالا مدیر "وزارت" خونه شده بود حذب مخالف اون براش هی دردسر درست می کردن حتی یکی از روزا یه ساحره پیر تو یه کانال که "اخبار" پخش می کرد مجری رو جادو می کنه و وزارت خونه که حالا مدیری مشنگ پسند داشت از "تلویزیون" اون برنامرو دیده بود و"مبهوت" تا چند دقیقه مانده بود تا بلند شد و زنگ خطر رو به صدا در اورد وسر سه سوت همه جمع شدند وبه همه یه ماموریت داد به یکی دستگیری اون زن و همین طور خودش رفت که "مقام" های بالا تر را خبر کند و گزارش کار هم داد. بعد از این که حافظه مردم خالی کرد وزارت خونه به اون "تشویقی" داد و پیشنهاد مقام مدیر کل به اون داده شد اما اون با "قاطعیت" نپزیرفت.
هوم...نسبتا خوب بود...اما نمیدونم چرا نمی تونم با اطمینان تایید کنم...میشه یکی دیگه هم بزنی؟!
یه پیشنهاد بدم بهت بعد از نوشتن سعی کن غلط های املایی رو اصلاح کنی...و در ضمن همه چیز رو دنبال هم ننویس. منظورم اینه که یه نقطه ای چیزی آخر جمله بذار معلوم بشه که جمله تموم شده! اینجوری نوشته هات خیلی بهتر میشن!
در ضمن شرمنده که دیر شد!
تایید نشد.
هوم...نسبتا خوب بود...اما نمیدونم چرا نمی تونم با اطمینان تایید کنم...میشه یکی دیگه هم بزنی؟!
یه پیشنهاد بدم بهت بعد از نوشتن سعی کن غلط های املایی رو اصلاح کنی...و در ضمن همه چیز رو دنبال هم ننویس. منظورم اینه که یه نقطه ای چیزی آخر جمله بذار معلوم بشه که جمله تموم شده! اینجوری نوشته هات خیلی بهتر میشن!
در ضمن شرمنده که دیر شد!
تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/10 10:16:37
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/10 10:20:12
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/10 10:20:12
ارنولد پیز گود قدیم
ارنولد پیز گود قدیم
ارنولد پیز گود قدیم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/04/28
تولد نقش: 1397/09/23
آخرین ورود: پنجشنبه 15 دی 1390 23:31
از: تو اتاقم!
پستها:
568

چوچانگ جان گفتی یکی دیگه بنویسم منم یکی دیگه نوشتم
.............................
صبح روز یکشنبه رئیس جمهور یعنی والاترین مقام کشور در حالی که جلوی تلویزیون خود نشسته بود و به اخبار صبحگاهی گوش می داد به این فکر میکرد که تعطیلات اخر هفته ی خود را چگونه سر کند اما با شنیدن گزارشی در جای خود میخکوب شد. یکی از زیر دستان او با لحنی تمسخر امیز در مصاحبه ای که از او شده بود با قاطعیت اصرار داشت که صدای رئیس جمهور را شنیده که با جدیت با مردی درباره ی وزارت جادو صحبت میکرده .او با خنده یاد اوری کرد که ان روز قطعا اول اوریل نبوده
رئیس مملکت که از شنیدن این خبر مبهوت مانده بود با خود فکر کرد اخر هفته چندان خوبی نداشته و هنگامی که به سمت شومینه خانه ی خود راه افتاد سر کسی را دید که به وجودش نیازمند بود
مرسی...تایید شد!
.............................
صبح روز یکشنبه رئیس جمهور یعنی والاترین مقام کشور در حالی که جلوی تلویزیون خود نشسته بود و به اخبار صبحگاهی گوش می داد به این فکر میکرد که تعطیلات اخر هفته ی خود را چگونه سر کند اما با شنیدن گزارشی در جای خود میخکوب شد. یکی از زیر دستان او با لحنی تمسخر امیز در مصاحبه ای که از او شده بود با قاطعیت اصرار داشت که صدای رئیس جمهور را شنیده که با جدیت با مردی درباره ی وزارت جادو صحبت میکرده .او با خنده یاد اوری کرد که ان روز قطعا اول اوریل نبوده
رئیس مملکت که از شنیدن این خبر مبهوت مانده بود با خود فکر کرد اخر هفته چندان خوبی نداشته و هنگامی که به سمت شومینه خانه ی خود راه افتاد سر کسی را دید که به وجودش نیازمند بود
مرسی...تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/9 19:41:17
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/04/06
آخرین ورود: دوشنبه 17 دی 1386 19:28
از: اگه شما فهمیدین به من هم بگین
پستها:
21

سلام داستان از اونجا شروع می شه که یه ساحره دیونه اطلاعاتی رو تو اخبار مشنگها میده و حا لا ادامه داستان:
سلام من دن پتر هستم از اخبار روز خب ما اینجا یه چیز جالب داریم زنی که ادعا می کنه جادو گری بلده خب بقیه گزارش رو خود شما ببینید:
سلام
سلام
خانم محترم ما شنیدیم شما می تونید جادوگری کنیددرسته؟
بله کاملآ درسته. وکسای دیگه هم هستن که می تونن.
ایا می تونین یه چشمه به ما نشون بدین؟
بله میتونم . و چوب جادوش رو میگیره طرف مجری و یه طلسم شکنجه گر میزنه به هش.
اوه مثل اینکه در برنامه مشکلی اومده بقیه برنامه بعد از رفع مشکل.
فوری خبر به مقام مسئول می رسه:
وای خدای من حالا چی کار کنیم زنگ خطر وزارت خونه رو به صدا در بیاریددددددد.
قربان حالا چی کار کنیم . اول اون زن رو دسکیر کنین وچوب دستیش رو منحدم کنین.
کسانی که گزارش را دیده بودند مبهوت ان شده بودنند.
یکی از کارکنان گفت: حالا با اون حمه مشنگ که برنامرو دیدن چی کار کنیم از کجا پیداشون کنیم؟
کسی دیگه پیشنهاد داد می تونیم یه حلال بزرگ دور کره زمین درست کنیم با کمک وزارت خونه های دیگه کسانی که نیم ساعت پیش پای تلویزیون بودن حذف قسمت هوش کنیم.
ریس تا اومد بخوبه یکی گفت اون زن رو گرفتیم چی کارش کنیم قربان؟
چه سوالی بفرسدینش زندان دیگه.
خب بقیه برن پست بزنن به بقیه سفارت خونه ها.
ریس با قاطعیت گفت: تایید شد!!؟
و همه با هم گفتنند بله!!
هوم...سوژه خوب بود....ولی زیاد قشنگ پرداخت نشده بود...در ضمن اینی که نوشتی بیشتر نمایشنامه بود تا داستان...اینجا باید یه داستان کوتاه بنویسی! برو پست اونایی که تایید شدن رو بخون...کمکت میکنه!
در ضمن لطفا لغاتی رو که ازشون استفاده کردی رنگی کن!
تایید نشد.
سلام من دن پتر هستم از اخبار روز خب ما اینجا یه چیز جالب داریم زنی که ادعا می کنه جادو گری بلده خب بقیه گزارش رو خود شما ببینید:
سلام
سلام
خانم محترم ما شنیدیم شما می تونید جادوگری کنیددرسته؟
بله کاملآ درسته. وکسای دیگه هم هستن که می تونن.
ایا می تونین یه چشمه به ما نشون بدین؟
بله میتونم . و چوب جادوش رو میگیره طرف مجری و یه طلسم شکنجه گر میزنه به هش.
اوه مثل اینکه در برنامه مشکلی اومده بقیه برنامه بعد از رفع مشکل.
فوری خبر به مقام مسئول می رسه:
وای خدای من حالا چی کار کنیم زنگ خطر وزارت خونه رو به صدا در بیاریددددددد.
قربان حالا چی کار کنیم . اول اون زن رو دسکیر کنین وچوب دستیش رو منحدم کنین.
کسانی که گزارش را دیده بودند مبهوت ان شده بودنند.
یکی از کارکنان گفت: حالا با اون حمه مشنگ که برنامرو دیدن چی کار کنیم از کجا پیداشون کنیم؟
کسی دیگه پیشنهاد داد می تونیم یه حلال بزرگ دور کره زمین درست کنیم با کمک وزارت خونه های دیگه کسانی که نیم ساعت پیش پای تلویزیون بودن حذف قسمت هوش کنیم.
ریس تا اومد بخوبه یکی گفت اون زن رو گرفتیم چی کارش کنیم قربان؟
چه سوالی بفرسدینش زندان دیگه.
خب بقیه برن پست بزنن به بقیه سفارت خونه ها.
ریس با قاطعیت گفت: تایید شد!!؟
و همه با هم گفتنند بله!!
هوم...سوژه خوب بود....ولی زیاد قشنگ پرداخت نشده بود...در ضمن اینی که نوشتی بیشتر نمایشنامه بود تا داستان...اینجا باید یه داستان کوتاه بنویسی! برو پست اونایی که تایید شدن رو بخون...کمکت میکنه!
در ضمن لطفا لغاتی رو که ازشون استفاده کردی رنگی کن!
تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط harry potter_hp در 1386/4/9 7:36:57
ویرایش شده توسط harry potter_hp در 1386/4/9 7:41:18
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/9 10:45:49
ویرایش شده توسط harry potter_hp در 1386/4/9 7:41:18
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/9 10:45:49
ارنولد پیز گود قدیم
ارنولد پیز گود قدیم
ارنولد پیز گود قدیم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/04/28
تولد نقش: 1397/09/23
آخرین ورود: پنجشنبه 15 دی 1390 23:31
از: تو اتاقم!
پستها:
568

اقای ورنون دروسلی از اخباری که هم اکنون از تلویزیون پخش شده بود مهبوت مانده بود.یک مقام عالی رتبه کشور در سخنرانی خود با فریاد از وزارتی به نام وزارت سحر و جادو سخن گفته بود و برای اثبات حرفش گفته قرباغه ای سخنگو حاضر است حرفهای اورا تایید کند و اکنون برای ازمایشاتی از روح و روان او به یک بیمارستان منتقل گشته.
اقای ورون دروسلی در حالی که سیبیل های پرپشتش را میکند با حالتی خشمناک به سمت هری برگشت و با لحنی غذب الود گفت:
در مورد این گزارش چه توضیحی میتوانی بدهی؟
هری که کاسه ی صبرش لبریز شده بود با لحنی قاطع گفت:این موضوع چه ربطی میتونه به من داشته باشه ؟اون اقا حتما یک فرد پیر بوده که دچار اختلال حواس شده بوده.
اما هنگامی که با قدم هایی اهسته به سمت اتاقش میرفت به این موضوع فکر میکرد که قانون رازداری جادوگران انچنان که باید و شاید اجرا نمیشود
خوب نسبتا خوب بود....ولی امکان داره یکی دیگه هم بنویسی تا با اطمینان تاییدت کنم!؟ ممنون میشم!
تایید نشد
اقای ورون دروسلی در حالی که سیبیل های پرپشتش را میکند با حالتی خشمناک به سمت هری برگشت و با لحنی غذب الود گفت:
در مورد این گزارش چه توضیحی میتوانی بدهی؟
هری که کاسه ی صبرش لبریز شده بود با لحنی قاطع گفت:این موضوع چه ربطی میتونه به من داشته باشه ؟اون اقا حتما یک فرد پیر بوده که دچار اختلال حواس شده بوده.
اما هنگامی که با قدم هایی اهسته به سمت اتاقش میرفت به این موضوع فکر میکرد که قانون رازداری جادوگران انچنان که باید و شاید اجرا نمیشود
خوب نسبتا خوب بود....ولی امکان داره یکی دیگه هم بنویسی تا با اطمینان تاییدت کنم!؟ ممنون میشم!
تایید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلستينا واربك در 1386/4/8 20:07:04
ویرایش شده توسط سلستينا واربك در 1386/4/8 20:22:24
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/9 10:36:08
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/9 10:48:14
ویرایش شده توسط سلستينا واربك در 1386/4/8 20:22:24
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/9 10:36:08
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/9 10:48:14
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
جزئیات کاربر

دنیی ماگل ها از اتفاقات چند روز اخیر در اضطراب و هراس به سر میبرد .
آقای دورسلی در حالی که مات و مبهوت از اتفاقات این چند روزه به اخبار باورنکردنی تلویزیون گوش میداد
گزارشگر تلویزیون :در چند روز اخیر سقوط چند پل ،ناپدید شدن افراد مختلف و.....باعث مقامات کشور بیشتر مورد انتقاد قرار گیرند.بهترین راه حل و پیشنهادی که هم اکنون در دست بررسی است تجدید نظر در اعضای وزارت کشور است تا شاید افرادی لایق تر انتخاب شوند.......
ورنون رو به هری:با قاطعیت میتونم بگم که این اتخابات مربوط به دنیای شماست
آقای دورسلی در حالی که مات و مبهوت از اتفاقات این چند روزه به اخبار باورنکردنی تلویزیون گوش میداد
گزارشگر تلویزیون :در چند روز اخیر سقوط چند پل ،ناپدید شدن افراد مختلف و.....باعث مقامات کشور بیشتر مورد انتقاد قرار گیرند.بهترین راه حل و پیشنهادی که هم اکنون در دست بررسی است تجدید نظر در اعضای وزارت کشور است تا شاید افرادی لایق تر انتخاب شوند.......
ورنون رو به هری:با قاطعیت میتونم بگم که این اتخابات مربوط به دنیای شماست
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: شنبه 21 شهریور 1405 14:55
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

بازي با كلمات نوع ديگري از داستان نويسيست براي كساني كه به نوشتن علاقه دارند
با بكار بردن 10 كلمه يه داستان كوتاه و زيبا بنويسيد
مقررات:
1-از 10 كلمه تعيين شده حتما بايد حداقل 7 كلمه در داستان بكار برده شود
2-از يك كلمه چندين بار و به شكلهاي گوناگون ميتونيد استفاده كنيد ولي يك كلمه به حساب مياد(حركت => حركتي-حركت كردم...)
3-كلمات تعيين شده بايد با رنگي غير از رنگ متن مشخص شود
4-برداشتن و يا اضافه كردن پسوند به كلمات همچنين تغيير در نحوه گفتن آنها بلامانع است (چطور=> چطوري---دلم ميخواست=> دلت ميخواست)
كلمات جدید:
مبهوت - اخبار - پیشنهاد - قورباغه - قاطعیت - گزارش - چمدان - وزارت - مقام - تلویزیون
با بكار بردن 10 كلمه يه داستان كوتاه و زيبا بنويسيد
مقررات:
1-از 10 كلمه تعيين شده حتما بايد حداقل 7 كلمه در داستان بكار برده شود
2-از يك كلمه چندين بار و به شكلهاي گوناگون ميتونيد استفاده كنيد ولي يك كلمه به حساب مياد(حركت => حركتي-حركت كردم...)
3-كلمات تعيين شده بايد با رنگي غير از رنگ متن مشخص شود
4-برداشتن و يا اضافه كردن پسوند به كلمات همچنين تغيير در نحوه گفتن آنها بلامانع است (چطور=> چطوري---دلم ميخواست=> دلت ميخواست)
كلمات جدید:
مبهوت - اخبار - پیشنهاد - قورباغه - قاطعیت - گزارش - چمدان - وزارت - مقام - تلویزیون
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

امروز برايش روز خوبي نبود،در واقع به دليل خاطره ي بدي كه از سپتامبر سالها پيش داشت به نظرش همه ي روزهاي اين ماه شوم و بد يمن بودند،و امروز هم يكي از روزهاي ماه سپتامبر بود!حق هم داشت چون سپتامبر اون سال بدترين روزهاي زندگيش رو گذرانده بود!
همين جور كه داشت روي آسفالت رنگ و رو رفته ي پياده رو قدم بر مي داشت و در فكر و خيال سير ميكرد برگشت به سالها پيش،درست همان موقعي كه تمام اعضاي خانوادش توسط دستان يك تبهكار جاني كشته شدند،همون لحظه اي كه به جاي اينكه به كمك پدر و مادرش بره سر جاش خشكش زد و مثل يك بزدل ترسو به لبخند شيطاني و از سر رضايت اون شياط نگاه كرد!همون لحظه اي كه نوك تيز اون چاقوي نفرين شده قلب برادر خردسالش رو سوراخ كرد درحالي كه اون زير تخت قايم شده بود و از ترس به خودش ميلرزيد و به تنها چيزي كه فكر ميكرد محافظت از خودش بود!
همين خودخواهي لحظه اي بود كه باعث شد روزهاي طولاني عذاب وجدان ولش نكنه و ثانيه اي صدبار از خدا بخواد كه اي كاش همون موقع همراه خانوادش كشته شده بود!
ولي او هرگز فكر انتقام را از ذهنش حتي براي يك لحظه هم كه شده بيرون نكرد...براي خودش خط و نشان كشيد كه هرطور شده قاتل خانوادش و پيدا كنه و به سراغش بره!
شك نداشت كه توي اين مبارزه تا پاي مرگ جام بلورين حتما نصيب خودش خواهد شد و بلاخره خونبهاي خانوادش رو از اون شيطان واقعي ميگيرد،تنها به همين اميد بود كه هنوز زنده مانده بود و زندگي ميكرد!
ایول خوب بود...تایید میشه!
تنها ایرادی که میتونم بگیرم قاطی شدن نثر گفتاری با نوشتاریه...سعی کن پستات اینجوری نباشن!!
تایید شد!
همين جور كه داشت روي آسفالت رنگ و رو رفته ي پياده رو قدم بر مي داشت و در فكر و خيال سير ميكرد برگشت به سالها پيش،درست همان موقعي كه تمام اعضاي خانوادش توسط دستان يك تبهكار جاني كشته شدند،همون لحظه اي كه به جاي اينكه به كمك پدر و مادرش بره سر جاش خشكش زد و مثل يك بزدل ترسو به لبخند شيطاني و از سر رضايت اون شياط نگاه كرد!همون لحظه اي كه نوك تيز اون چاقوي نفرين شده قلب برادر خردسالش رو سوراخ كرد درحالي كه اون زير تخت قايم شده بود و از ترس به خودش ميلرزيد و به تنها چيزي كه فكر ميكرد محافظت از خودش بود!
همين خودخواهي لحظه اي بود كه باعث شد روزهاي طولاني عذاب وجدان ولش نكنه و ثانيه اي صدبار از خدا بخواد كه اي كاش همون موقع همراه خانوادش كشته شده بود!
ولي او هرگز فكر انتقام را از ذهنش حتي براي يك لحظه هم كه شده بيرون نكرد...براي خودش خط و نشان كشيد كه هرطور شده قاتل خانوادش و پيدا كنه و به سراغش بره!
شك نداشت كه توي اين مبارزه تا پاي مرگ جام بلورين حتما نصيب خودش خواهد شد و بلاخره خونبهاي خانوادش رو از اون شيطان واقعي ميگيرد،تنها به همين اميد بود كه هنوز زنده مانده بود و زندگي ميكرد!
ایول خوب بود...تایید میشه!
تنها ایرادی که میتونم بگیرم قاطی شدن نثر گفتاری با نوشتاریه...سعی کن پستات اینجوری نباشن!!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1386/4/5 15:33:17
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1386/4/5 15:45:11
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/5 18:17:12
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1386/4/5 15:45:11
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/5 18:17:12
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
جزئیات کاربر

هري به همراه مودي روانه ي راه رسيدن به خانه ي ريدل ها بودند.هري مي خواست مودي را به سراغ قبرستان قديمي نيز ببرد.هوا خشك و كمي سرد بود.سردي هوا چون چاقوي تيزي به بدن هري نفوذ مي كرد و هري فقط با پالتوي پشمي كه داشت خودش را در برابر سردي هوامحافظت مي كرد.هميشه در سپتامبر هوا بد بود.مودي در بين راه از تبهكاراني كه دستگير كرده و نشان هاي افتخاري كه از وزارت خانه گرفته بود صحبت مي كرد و لبخندي حاكي از رضايت روي لبانش نقش بسته بود.هري با شيطنت گفت كه آيا تا بحال براي دستگيري مجرمان به او جام نداده اند.جون مادرت قبول كن اين چهارميشه
هوم..نسبتا خوب بود...فقط بهتره که آخر داستان یه جورایی ناتموم نباشه! اینجا معلوم نبود آخرش چی شده!
در ضمن، اگه بعدا ها بازم خواستی سری به اینجا بزنی، کلمات داده شده رو رنگی بنویسی ممنون میشم!
تایید شد
هوم..نسبتا خوب بود...فقط بهتره که آخر داستان یه جورایی ناتموم نباشه! اینجا معلوم نبود آخرش چی شده!
در ضمن، اگه بعدا ها بازم خواستی سری به اینجا بزنی، کلمات داده شده رو رنگی بنویسی ممنون میشم!
تایید شد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/5 18:07:16
مجازات گناهكاران رو دوست دارم چون
it makes me feel better so if you have any order I am in your service
كشتن كار هر كسي نيست
it makes me feel better so if you have any order I am in your service
كشتن كار هر كسي نيست
كم كم سپتامبر داشت به اواخر خود نزديك ميشد.در حال گذر از دياگون بودم و هواي سرد و خشك انجا گلوي من را به شدت ازار ميداد.
خبر دزديده شدن جام طلايي همه جا پخش شده بود.برخي ها اين سرقت را به لرد سياه نسبت ميدادند و عقيده داشتند كه جام يكي از جانپيچهاي شيطاني او بوده.
البته من هم با اين قسم از مردم موافق بودم اخر محافظت شديدي از جام ميشد و حتي براي تبهكاران زبر دست نيز دزدي جام غير ممكن بود.
ذهنم را از اين فكر ازار دهنده منحرف كردم.رستوران مجللي را در اين اطراف سراغ داشتم اما چون اعلاميه هاي مختلف شيشه مغازه ها را پوشانده بود تشخيص ان عمري مشكل بود مخصوصا براي مني كه از اين مكان مدتي دور بوده ام.
به همين دليل از يكي از عابران نشاني رستوران را پرسيدم.
و براي فرار از مشكلات حتي براي دقايقي كوتاه به سمت ان كافه روانه شدم
خوب بود...تایید شد!
در ضمن...آواتارت کلی باحاله
خبر دزديده شدن جام طلايي همه جا پخش شده بود.برخي ها اين سرقت را به لرد سياه نسبت ميدادند و عقيده داشتند كه جام يكي از جانپيچهاي شيطاني او بوده.
البته من هم با اين قسم از مردم موافق بودم اخر محافظت شديدي از جام ميشد و حتي براي تبهكاران زبر دست نيز دزدي جام غير ممكن بود.
ذهنم را از اين فكر ازار دهنده منحرف كردم.رستوران مجللي را در اين اطراف سراغ داشتم اما چون اعلاميه هاي مختلف شيشه مغازه ها را پوشانده بود تشخيص ان عمري مشكل بود مخصوصا براي مني كه از اين مكان مدتي دور بوده ام.
به همين دليل از يكي از عابران نشاني رستوران را پرسيدم.
و براي فرار از مشكلات حتي براي دقايقي كوتاه به سمت ان كافه روانه شدم
خوب بود...تایید شد!
در ضمن...آواتارت کلی باحاله
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط vernon در 1386/4/5 11:53:26
ویرایش شده توسط vernon در 1386/4/5 11:57:14
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/5 12:16:00
ویرایش شده توسط vernon در 1386/4/5 11:57:14
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/5 12:16:00
جزئیات کاربر

اين هم دوميش-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
((سپتامبر- تبهكار- محافظ- شيطان- رضايت- خشك - تيز- جام – سراغ – نشان))----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
{قرار بود هري در اواخر ماه(((سپتامبر))) براي دستيابي اطلاعات به دره گودريك برود تا ((نشا نيي))از ولدمورت اين (((شيطان))) بزرگ يا جان پيچهاي او بيابد براي همين تصميم داشت به (((سراغ))) الستور (چشم بابا قورقوري) برود تا شايد بتواند ((( رضايت))) او را جلب كند و او را هم با خود به دره گودريك ببرد تا كمك حال وي باشد . هنوز صداي رون در گوش هري بود .درست زماني اين حرف را به هري زد كه جلوي آرامگاه سپيد -- مقصود قبر دامبلدور--ايستاده بودند و به هري گفت :
-هر جا كه بري با تو ميايم .
ولي هري نمي خواست جان دوستانش را به خاطر از بين بردن اين((( تبهكار))) به خطر بيندازد و به اين علت مي خواست الستور را با خود ببرد كه او يكي از كاراگاهان قديم وزارتخانه بوده است و با فنون دفاع در برابر جادوي سياه آشنايي كامل دارد بتواند از جان پيچ ها (((محافظت )))كند البته بعد از اينكه هري آنها را پيداكرد.
بعد هري در فكر اين موضوع فرو رفت كه اگر نتواند ولدمورت را شكست دهد چه به روز دوستانش خواهد آمد . هري از اين فكر خود وحشت كرد و دهانش (((خشك ))) شد به همين دليل (((جام ))) را از روي ميز قاب زد و يك نفس سر كشيد و پس از لحظه اي درنگ ((( تيز))) از جا پريد تا به خانه الستور مودي برود. +++++++++++++++++من گناه دارم چون اين چهارميشه پس قبول كنيد چون من ديگه داره اشكم در مياد چون من فكرام ته كشيده بايد برم شارژش كنم .جوووووووون من قبول كن ديگه . اين تن كفن شه قبول كنيد لطفا
تایید شد! میتونی بری به کارگاه نمایشنامه نویسی!
((سپتامبر- تبهكار- محافظ- شيطان- رضايت- خشك - تيز- جام – سراغ – نشان))----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
{قرار بود هري در اواخر ماه(((سپتامبر))) براي دستيابي اطلاعات به دره گودريك برود تا ((نشا نيي))از ولدمورت اين (((شيطان))) بزرگ يا جان پيچهاي او بيابد براي همين تصميم داشت به (((سراغ))) الستور (چشم بابا قورقوري) برود تا شايد بتواند ((( رضايت))) او را جلب كند و او را هم با خود به دره گودريك ببرد تا كمك حال وي باشد . هنوز صداي رون در گوش هري بود .درست زماني اين حرف را به هري زد كه جلوي آرامگاه سپيد -- مقصود قبر دامبلدور--ايستاده بودند و به هري گفت :
-هر جا كه بري با تو ميايم .
ولي هري نمي خواست جان دوستانش را به خاطر از بين بردن اين((( تبهكار))) به خطر بيندازد و به اين علت مي خواست الستور را با خود ببرد كه او يكي از كاراگاهان قديم وزارتخانه بوده است و با فنون دفاع در برابر جادوي سياه آشنايي كامل دارد بتواند از جان پيچ ها (((محافظت )))كند البته بعد از اينكه هري آنها را پيداكرد.
بعد هري در فكر اين موضوع فرو رفت كه اگر نتواند ولدمورت را شكست دهد چه به روز دوستانش خواهد آمد . هري از اين فكر خود وحشت كرد و دهانش (((خشك ))) شد به همين دليل (((جام ))) را از روي ميز قاب زد و يك نفس سر كشيد و پس از لحظه اي درنگ ((( تيز))) از جا پريد تا به خانه الستور مودي برود. +++++++++++++++++من گناه دارم چون اين چهارميشه پس قبول كنيد چون من ديگه داره اشكم در مياد چون من فكرام ته كشيده بايد برم شارژش كنم .جوووووووون من قبول كن ديگه . اين تن كفن شه قبول كنيد لطفا
تایید شد! میتونی بری به کارگاه نمایشنامه نویسی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز در 1386/4/4 18:03:46
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/5 12:12:20
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/5 12:12:20
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
