جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور دنیای جادوگری هستند)
13
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

کارگاه داستان‌نویسی

داستانی برای کتاب 6

<a href="https://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=1362" title="کالین کریوی">کالین کریوی</a>
کالین کریوی 06 شهریور 1383 12:51 قبل از ظهر
صفحه:
بخش اول
------------------------------
قلب هری در سینه اش فرو ریخت. بلافاصله به یاد خوابش افتاد. سریع به طرف در اتاق رفت و از پله ها پایین دوید. در حالی که به طرف در خروجی می رفت, چهره ی پریشان خاله پتونیا را دید که از آشپزخانه بیرون دویده بود. به نظر می رسید که کیلومترها با در فاصله دارد. چند قدم آخرش خیلی سنگین شده بود, مثل اینکه احساس غریبی او را از رویارویی با واقعیت هولناکی که پشت در بسته بود, باز می داشت. پشت در رسید. تمام تلاشش را می کرد تا آرام باشد اما مگر ممکن بود؟ لحظه ای چشمانش را بست و سعی کرد آرامشش را به دست آورد. در را گشود و چشمانش را به آرامی باز كرد. نه!
نور نزديكترين تير چراغ برق از پيكر لاغر و نحيفی كه درست در برابر در روی زمين افتاده بود, منعكس می شد و به چشمان هری هجوم می آورد. چشمانی كه طاقت تحمل چنين صحنه ای را نداشت. زير لب گفت: لوپين! و كنار جسد بی جان او روی زمين نشست.
درد و غم تمام وجودش را فرا گرفته بود. همين نيم ساعت پيش بود كه درست همانجا با هم دست داده و خداحافظی كرده بودند و حالا ... نه, باور كردنی نبود. به ياد لحظه ای افتاد كه مردی در سازمان اسرار در حالی كه خنده بر لب داشت, برای هميشه به روی زمين افتاده بود. اما آنچه حيرت را به احساس غم و درد هری افزود چهره ی وحشتزده ی لوپين بود. تمام كسانی كه لوپين را به خوبی می شناختند, به خوبی می دانستند كه حتی مواجهه با خود ولدمورت هم نمی تواند او را آنطور وحشتزده كند. در تك تك اندام صورتش آثار ترسی عميق به خوبی نمايان بود. چه چيزی او را آنطور ترسانده بود؟
اما اين افكار به سرعت در بين سيل غم و اندوه ذهن هری گم شد. با خود انديشيد كه سرنوشت شومش تا كی ادامه خواهد داشت؟ او در ابتدای زندگی پدر و مادرش را از دست داده بود, پيش از آنكه بتواند تنها يكبار گرمای آغوششان را به خاطر بسپارد. همين چند وقت پيش پدرخوانده و بهترين دوستش را ... و حالا يكی ديگر از بهترين دوستانش نيز به دست ولدمورت كشته شده بود. سياهی ولدمورت كم كم داشت تمام روشنی های دور و برش را می بلعيد. در حالی كه هری در غم و اندوهش غرق شده بود, دو نفر پشت سرش ظاهر شدند. پيش از آنكه هری به سوی آن دو برگردد, صدای كينگزلی را شنيد كه گفت:" ا, هری اينجايی, لوپين دير كرده فكر كرديم شايد ..." . "نه" اين صدای جيغ تانكس بود كه از كنار هری می گذشت و خود را به جسد لوپين می رساند. كينگزلی با چهره ی وحشتزده ای پرسيد:" هری اينجا چه خبره؟ چه بلايی سر لوپين ..."
"اون مرده, اون مرده, نه خدای من" صدای گريه ی تانكس لحظه به لحظه بلندتر می شد. كينگزلی كه ناراحتی از چهره اش می باريد گفت: "خواهش می كنم تانكس. الان همه ی مشنگا می ريزن اينجا." و به سمت تانكس رفت تا او را آرام كند. هری پشت سر او خاله پتونيا را ديد كه در آستانه ی در ايستاده و دستش را جلوی دهانش گرفته است. قيافه اش مانند زنان كهنسالی بود كه در مراسم تدفين همسرشان شركت می كنند. پشت سر او عمو ورنون و دادلی ايستاده بودند. عمو ورنون با دقت پنجره های خانه های رو به رو را زير نظر داشت اما خوب می دانست كه در آن شرايط نبايد به سه جادوگر ناراحت و خشمگين نزديك شود. دادلی كه تنها صورتش از بين عمو ورنون و خاله پتونيا مشخص بود, با حيرت بسيار آن صحنه را تماشا می كرد. هری صدای كينگزلی را شنيد كه با ناراحتی می گفت:" تانكس خواهش می كنم خودتو كنترل كن. ما بايد هرچه زودتر اونو به قرارگاه ببريم."
قرارگاه! خانه ی خالی سيريوس كه معلوم نبود جسد چند نفر ديگر را در خود خواهد ديد. هری ديگر طاقت تحمل آن صحنه را نداشت. برگشت و به سمت در دويد, از بين دورسلی های حيرت زده عبور كرد و يك راست به اتاقش رفت. ديگر نمی خواست بخوابد, می ترسيد, احساس گناه می كرد. شايد اگر او می خوابيد, كس ديگری هم می مرد. شايد ... شايد اگر او آن خواب را نديده بود, لوپين الان زنده بود. سرش دوباره وحشيانه درد می كرد. روی تخت دراز كشيد و چشمهايش را بست. در ذهنش صحنه ای را تصور كرد كه دامبلدور در قرارگاه را باز می كند و با جسد لوپين مواجه می شود. به خوبی می توانست احساس عجز را در چهره ی دامبلدور ببيند... صحنه ای كه جسد لوپين در آشپزخانه روی ميز قرار داده شده است. صدای گريه ی خانم ويزلی و تانكس را كه يكديگر را بقل كرده بودند, به راحتی می شنيد.
تق, تق, تق!
هری به خودش آمد. زنجيره ی افكارش پاره شد, آرام بلند شد و در رختخواب نشست. شخصی كه پشت در بود 3 بار ديگر در زد...

: