جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور دنیای جادوگری هستند)
16 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

کارگاه داستان‌نویسی

داستانی برای کتاب 6

کالین کریوی 06 شهریور 1383 12:51 قبل از ظهر 1785
صفحه:
بخش اول
------------------------------
قلب هری در سینه اش فرو ریخت. بلافاصله به یاد خوابش افتاد. سریع به طرف در اتاق رفت و از پله ها پایین دوید. در حالی که به طرف در خروجی می رفت, چهره ی پریشان خاله پتونیا را دید که از آشپزخانه بیرون دویده بود. به نظر می رسید که کیلومترها با در فاصله دارد. چند قدم آخرش خیلی سنگین شده بود, مثل اینکه احساس غریبی او را از رویارویی با واقعیت هولناکی که پشت در بسته بود, باز می داشت. پشت در رسید. تمام تلاشش را می کرد تا آرام باشد اما مگر ممکن بود؟ لحظه ای چشمانش را بست و سعی کرد آرامشش را به دست آورد. در را گشود و چشمانش را به آرامی باز كرد. نه!
نور نزديكترين تير چراغ برق از پيكر لاغر و نحيفی كه درست در برابر در روی زمين افتاده بود, منعكس می شد و به چشمان هری هجوم می آورد. چشمانی كه طاقت تحمل چنين صحنه ای را نداشت. زير لب گفت: لوپين! و كنار جسد بی جان او روی زمين نشست.
درد و غم تمام وجودش را فرا گرفته بود. همين نيم ساعت پيش بود كه درست همانجا با هم دست داده و خداحافظی كرده بودند و حالا ... نه, باور كردنی نبود. به ياد لحظه ای افتاد كه مردی در سازمان اسرار در حالی كه خنده بر لب داشت, برای هميشه به روی زمين افتاده بود. اما آنچه حيرت را به احساس غم و درد هری افزود چهره ی وحشتزده ی لوپين بود. تمام كسانی كه لوپين را به خوبی می شناختند, به خوبی می دانستند كه حتی مواجهه با خود ولدمورت هم نمی تواند او را آنطور وحشتزده كند. در تك تك اندام صورتش آثار ترسی عميق به خوبی نمايان بود. چه چيزی او را آنطور ترسانده بود؟
اما اين افكار به سرعت در بين سيل غم و اندوه ذهن هری گم شد. با خود انديشيد كه سرنوشت شومش تا كی ادامه خواهد داشت؟ او در ابتدای زندگی پدر و مادرش را از دست داده بود, پيش از آنكه بتواند تنها يكبار گرمای آغوششان را به خاطر بسپارد. همين چند وقت پيش پدرخوانده و بهترين دوستش را ... و حالا يكی ديگر از بهترين دوستانش نيز به دست ولدمورت كشته شده بود. سياهی ولدمورت كم كم داشت تمام روشنی های دور و برش را می بلعيد. در حالی كه هری در غم و اندوهش غرق شده بود, دو نفر پشت سرش ظاهر شدند. پيش از آنكه هری به سوی آن دو برگردد, صدای كينگزلی را شنيد كه گفت:" ا, هری اينجايی, لوپين دير كرده فكر كرديم شايد ..." . "نه" اين صدای جيغ تانكس بود كه از كنار هری می گذشت و خود را به جسد لوپين می رساند. كينگزلی با چهره ی وحشتزده ای پرسيد:" هری اينجا چه خبره؟ چه بلايی سر لوپين ..."
"اون مرده, اون مرده, نه خدای من" صدای گريه ی تانكس لحظه به لحظه بلندتر می شد. كينگزلی كه ناراحتی از چهره اش می باريد گفت: "خواهش می كنم تانكس. الان همه ی مشنگا می ريزن اينجا." و به سمت تانكس رفت تا او را آرام كند. هری پشت سر او خاله پتونيا را ديد كه در آستانه ی در ايستاده و دستش را جلوی دهانش گرفته است. قيافه اش مانند زنان كهنسالی بود كه در مراسم تدفين همسرشان شركت می كنند. پشت سر او عمو ورنون و دادلی ايستاده بودند. عمو ورنون با دقت پنجره های خانه های رو به رو را زير نظر داشت اما خوب می دانست كه در آن شرايط نبايد به سه جادوگر ناراحت و خشمگين نزديك شود. دادلی كه تنها صورتش از بين عمو ورنون و خاله پتونيا مشخص بود, با حيرت بسيار آن صحنه را تماشا می كرد. هری صدای كينگزلی را شنيد كه با ناراحتی می گفت:" تانكس خواهش می كنم خودتو كنترل كن. ما بايد هرچه زودتر اونو به قرارگاه ببريم."
قرارگاه! خانه ی خالی سيريوس كه معلوم نبود جسد چند نفر ديگر را در خود خواهد ديد. هری ديگر طاقت تحمل آن صحنه را نداشت. برگشت و به سمت در دويد, از بين دورسلی های حيرت زده عبور كرد و يك راست به اتاقش رفت. ديگر نمی خواست بخوابد, می ترسيد, احساس گناه می كرد. شايد اگر او می خوابيد, كس ديگری هم می مرد. شايد ... شايد اگر او آن خواب را نديده بود, لوپين الان زنده بود. سرش دوباره وحشيانه درد می كرد. روی تخت دراز كشيد و چشمهايش را بست. در ذهنش صحنه ای را تصور كرد كه دامبلدور در قرارگاه را باز می كند و با جسد لوپين مواجه می شود. به خوبی می توانست احساس عجز را در چهره ی دامبلدور ببيند... صحنه ای كه جسد لوپين در آشپزخانه روی ميز قرار داده شده است. صدای گريه ی خانم ويزلی و تانكس را كه يكديگر را بقل كرده بودند, به راحتی می شنيد.
تق, تق, تق!
هری به خودش آمد. زنجيره ی افكارش پاره شد, آرام بلند شد و در رختخواب نشست. شخصی كه پشت در بود 3 بار ديگر در زد...

صفحه:
نظرات متعلق به نویسنده است. ما مسئول محتوای آنها نیستیم.
 بي خيال
يه سوال : اين ادامه داره يا نه ؟ چون من هر وقت سر ميزنم خبري نيست بعدشم من ترتيب فصلا رو قاط زدم آخه اين چند وقته رفتم تو توهم هري
اگه كسي كمكم نكنه اون وقته كه شايد به طور كاملا اتفاقي_ تكرار مي كنم كاملا اتفاقي _
با طلسم ان دماغ خفاشي جادو شين كه البته به من هيچ گونه ربطي نداره!
1385/01/15 18:44
 رولينگ
بسيار سبسيار عالي بود خيلي كيف كردم ولي فقط تو يك جا هايي نا گيرا ميشه يعني آ دم خوب نميفهمه منظور چيه اما در كل واقعا دستت درد نكنه خيلي واسش زحكت كشيدي ممنون
1384/12/17 6:24
 dastane naghs dar
babin neveshtat ghashange khob ham be mozoat vakonesh neshon dadi to neveshtat vali onga ke mige lopin harry ro bar migardoone kami bi mahiyat va maskharast chon kasi ke taze az rah reside khastast va az ye rah khatarnak gozashte chetor momkena ke dambeldoor vazifeye resoondan harry ro be khoneye khalash bede :no:
1384/04/21 20:54
 Re: shahkar
بابا تو دیگه کی هستی لو بده ببینم اینا رو از کجا آوردی
توهمات
1384/04/20 4:24
 shahkar
shahkar kardy
ah ah ah khafe shodam in chi bood
khodet fahmidy chi neveshty
1383/12/28 13:32
 Re: ....
اگه قرار بود اینجوری باشه که دیگه لازم نیست کتاب 7 هم چاپ بشه توی همین کتاب همه چیز معلوم میشه
1383/12/16 0:51
 Re: نقد فصل 8 کتاب 6
bayad begam zahmat keshedy
khaste na bashy dadash
1383/12/14 13:27
 Re: نقد فصل 8 کتاب 6
خوب من هم میگم که این امکان نداره که کار رولینگ باشه چون من خودم اینو نوشتم.همچنین بخش نشان سیاه در پریوت درایو رو.اگه باورتون نمیشه باید بگم که به سایت www.persianwizards.com مراجعه کنید و در بخش فین فاکشن ها یا هاگوارتز برید بخونید 4 فصل کاملی که من نوشتم ( این ثابت میکنه که من این داستان رو نوشتم ) البته هنوز هم در حال نوشتن هستم.در ضمن من در این سایت Harry_Potter هستم.
1383/09/10 15:24
 Re: نقد فصل 8 کتاب 6
بابا اگه این طور باشه که تو نوشتی من پیشاپیش مرگ: کینگزرلی تانکس ورنون پتیونا دادلی فلیت ویک مک گونگال هرمیون رون چو دین دامبلدور و هری را به همه شما تسلیت عرض می کنم
1383/06/18 3:30
 Re: نقد فصل 8 کتاب 6
بابا اينی که تو نوشتی که همه مردند ولی خوب قشنگ بود کالين جان
1383/06/15 11:20
 Re: نقد فصل 8 کتاب 6
سلام کالین
شک نکن که متن رولینگ نیست :
-جی کی به سبک نمایشنامه می نویسد در نتیجه 100 برابر این متن باید تویش دیالوگ باشد که نیست

-هیچ وقت تانکس و خصوصا کینگزلی اون موقع توی داستان نمی آیند شاید کس دیگری ولی نه کینگزلی

-در مورد نظر دقیق باید متن لاتین را ببینم
چون ترجمهه اش که یک جوریه
ولی در کل جالب بود.
1383/06/14 11:22
 ....
کالین داستان خیلی قشنگی بود ولی با نوشته های رولینگ فرق میکنه
ممنون
1383/06/11 20:54
 Re: نقد فصل 8 کتاب 6
لاوندر عزیز ازت ممنونم-ابرفورث گرامی من این نوشته رو از تو این سایت یا جای دیگهای کپی نکردم... من این نوشتهرو متن eng خیلی وقت پیش(1ماه ونیم پیش)تو یه سایت پیدا کردم و خودم وخالم کچل شدیم تا ترجمش کردیم متاسفانه سایتش یادم نیست-چو عزیز من نمی دونم حقیقتا کار کیه ولی به نوشته رولینگ خیلی نزدیکه ممکنه مسوول یکی از همون تریا هاکه رولینگ توش می نویسه یا یه خبر نگار فضول بدون اینکه رولینگ بدنه از نوشته هاش فیلم برداری کرده باشه هر چیز دیگه ای هم ممکنه...
1383/06/10 13:09
 Re: نقد فصل 8 کتاب 6
امكان نداره اين متنو رولينگ نوشته باشه

سبك رولينگ اينطوري نيست و اين متن توسط نويسنده يا نويسنده هاي ضعيفتري با سبك متفاوت نوشته شده من مطمئنم
1383/06/10 10:39
 Re: نقد فصل 8 کتاب 6
اين متن آشناس خيلي برام...بهتر نيست كه شما قسمت داستان‌هاي نوشته شده توسط اعضا رو بخونين فصل اول نشان سياه در پريوت درايو رو! اين رو اعضاي همين سايت نوشتن.
1383/06/10 1:39
 نقد فصل 8 کتاب 6
کالین نوشته ت مثل نوشته های رولینگ هیجان انگیز اما نامفهوم بود اما درباره ی واکنشها خیلی خوب عمل کرده بودی
1383/06/09 20:22