-تو فقط تو.............اینا همش تقصیر توئه...........!!!
و این صدای فریاد کسی نبود جز آلبوس دامبلدور که نوک چوب دستیش را تنها در30 سانتیمتری جی کی رولینگ گرفته بود و ذره ایی از التماس های او در قلبش که حالا دیگر انگار فراموش کرده بود روزگاری آدم خوبه قصه بود اثر نمی کرد!
-خیلی خب.....خیلی خب....ما با هم تفاهم می رسیم ..باشه..باشه...این کاریه که ما می کنیم .من این چند صفحه آخر رو نادیده می گیرم و داستان رو دوباره از اونجایی که برنارد نامه کینگزلی رو آورد و از اونا خواست تا درگیر نشن ادامه می دیم ...موافقی؟
در یک لحظه چشمان دامبلدور برقی زد...بی شک با خود تصور می کرد که در این صورت دیگر برای تانکس نگران نخواهد بود و بار دیگر او باز هم آنها را تا پایان داستان های بی پایان همراهی خواهد نمود.
پس بدون اینکه دیگر حرفی بزند لبخندی اسرار آمیز پهنای صورتش را پوشاند و با یک صدای ترق خانه رولینگ را ترک گفت.
بعد از رفتن دامبلدور رولینگ در حالی که نفسی راحت می کشید خود را روی صندلی پهن کرد و آرام با خود گفت:
فقط امیدوارم به سرنوشت اسنیپ دچار نشم!!!
لوسیوس با عصبانیت عرض اتاق را می پیمود و زیر لب غرغر می کرد.پیتر بر روی صندلی نشسته بود و صورتش را در میان دستانش پنهان کرده بود . اما در این میان لرد اریک آشفته تر به نظر می رسید . او با خود مدام کلنجار می رفت که چگونه این موضوع را به لرد ولدمورت بگوید .
هر سه همان طور که در خیالات خود از فرارسیدن آینده سخت بیمناک بودند به یک باره طوفانی مهیب آنها را در بر گرفت. هیچ کس نمی دانست که این طوفان چیزی جز یک ماشین زمان و بازگشت به گذشته نبود.در یک لحظه آن موج خروشان ناپدید شد و وقتی پیتر و لرد اریک چشمانشان را گشودند خود را در میان عده ایی یافتند که پیش از این نیز آن را دیده بودند .
در آن میان برنارد خواندن نامه دراکو مالفوی وزیر جدید را تمام کرده بود و منتظر عکس العمل دامبلدور و ولدمورت خیره خیره به آن دو می نگریست.....
این داستان ادامه دارد..................!!!
______________________________________________
با تشکر:
سامانتا ولدمورت........................!!!!
و این صدای فریاد کسی نبود جز آلبوس دامبلدور که نوک چوب دستیش را تنها در30 سانتیمتری جی کی رولینگ گرفته بود و ذره ایی از التماس های او در قلبش که حالا دیگر انگار فراموش کرده بود روزگاری آدم خوبه قصه بود اثر نمی کرد!
-خیلی خب.....خیلی خب....ما با هم تفاهم می رسیم ..باشه..باشه...این کاریه که ما می کنیم .من این چند صفحه آخر رو نادیده می گیرم و داستان رو دوباره از اونجایی که برنارد نامه کینگزلی رو آورد و از اونا خواست تا درگیر نشن ادامه می دیم ...موافقی؟
در یک لحظه چشمان دامبلدور برقی زد...بی شک با خود تصور می کرد که در این صورت دیگر برای تانکس نگران نخواهد بود و بار دیگر او باز هم آنها را تا پایان داستان های بی پایان همراهی خواهد نمود.
پس بدون اینکه دیگر حرفی بزند لبخندی اسرار آمیز پهنای صورتش را پوشاند و با یک صدای ترق خانه رولینگ را ترک گفت.
بعد از رفتن دامبلدور رولینگ در حالی که نفسی راحت می کشید خود را روی صندلی پهن کرد و آرام با خود گفت:
فقط امیدوارم به سرنوشت اسنیپ دچار نشم!!!
لوسیوس با عصبانیت عرض اتاق را می پیمود و زیر لب غرغر می کرد.پیتر بر روی صندلی نشسته بود و صورتش را در میان دستانش پنهان کرده بود . اما در این میان لرد اریک آشفته تر به نظر می رسید . او با خود مدام کلنجار می رفت که چگونه این موضوع را به لرد ولدمورت بگوید .
هر سه همان طور که در خیالات خود از فرارسیدن آینده سخت بیمناک بودند به یک باره طوفانی مهیب آنها را در بر گرفت. هیچ کس نمی دانست که این طوفان چیزی جز یک ماشین زمان و بازگشت به گذشته نبود.در یک لحظه آن موج خروشان ناپدید شد و وقتی پیتر و لرد اریک چشمانشان را گشودند خود را در میان عده ایی یافتند که پیش از این نیز آن را دیده بودند .
در آن میان برنارد خواندن نامه دراکو مالفوی وزیر جدید را تمام کرده بود و منتظر عکس العمل دامبلدور و ولدمورت خیره خیره به آن دو می نگریست.....
این داستان ادامه دارد..................!!!
______________________________________________
با تشکر:
سامانتا ولدمورت........................!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
