تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
84 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
77
مهمانان
|
7
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
فروشگاه لوازم جادویی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

**در قصر زاخي و ايوانا اسميت**
زاخي در حال اومدن از پله هاي اصلي قصره!
زاخي با خودش:اين ايوي مثلا قرار بود بره خونه دوستش يه روز بمونه!...الان شده سه روز هنوز برنگشته!....بهتره برم دنبالش!
زاخي سوال جاروش ميشه و به سمت خونه اندي حركت ميكنه.
**دم در خانه اندي**
زاخي:اوكي!صداش كن بياد دم دم!
زاخي به جاروش تكيه ميده تا ايوي از تو خونه بياد بيرون و با هم برن پارتي ايكه آدريان دعوتشون كرده.
ناگهان كتي بل(جديده!) از خونه اندي مياد بيرون!
كتي:اومدي زاخي؟...چه عجب!.....خيلي منتظرت بودم!
و ميشينه ترك جاروي آخرين سيستم زاخي!
زاخي به تعجب به كتي ذل زده!
كتي:چيه؟....بشين بريم ديگه!
زاخي:يعني چي؟...شما اصلا كي هستي كه اومدي ترك جاروي من نشستي؟.....بلند شو خانم!
كتي بهت زده به زاخي نگاه ميكنه و نميدونه چي بگه كه زاخي باور كنه اون ايوانا اسميته.
همون موقع اندي از خونش مياد بيرون.....
----------------------------------------------------------------
اين كم حوصله ترين پستي بود كه تو اين چند وقت زده بودم!
فقط براي اين زدم كه اين تاپيك هم به قول آدريان يه كم فعال بشه!
در كل ببخشيد!اصلا روش فكر نكردم!
زاخي در حال اومدن از پله هاي اصلي قصره!
زاخي با خودش:اين ايوي مثلا قرار بود بره خونه دوستش يه روز بمونه!...الان شده سه روز هنوز برنگشته!....بهتره برم دنبالش!
زاخي سوال جاروش ميشه و به سمت خونه اندي حركت ميكنه.
**دم در خانه اندي**
زاخي:اوكي!صداش كن بياد دم دم!
زاخي به جاروش تكيه ميده تا ايوي از تو خونه بياد بيرون و با هم برن پارتي ايكه آدريان دعوتشون كرده.
ناگهان كتي بل(جديده!) از خونه اندي مياد بيرون!
كتي:اومدي زاخي؟...چه عجب!.....خيلي منتظرت بودم!
و ميشينه ترك جاروي آخرين سيستم زاخي!
زاخي به تعجب به كتي ذل زده!
كتي:چيه؟....بشين بريم ديگه!
زاخي:يعني چي؟...شما اصلا كي هستي كه اومدي ترك جاروي من نشستي؟.....بلند شو خانم!
كتي بهت زده به زاخي نگاه ميكنه و نميدونه چي بگه كه زاخي باور كنه اون ايوانا اسميته.
همون موقع اندي از خونش مياد بيرون.....
----------------------------------------------------------------
اين كم حوصله ترين پستي بود كه تو اين چند وقت زده بودم!
فقط براي اين زدم كه اين تاپيك هم به قول آدريان يه كم فعال بشه!
در كل ببخشيد!اصلا روش فكر نكردم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
ماگل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت:
آخرین ورود:
پستها:
0
میدونید که اسم کوچیکه من ادریان هست پس من خودمو با این عنوان میذارم
------------------
اهم اهم
ادریان:مشکلی پیش اومده خانم ها
اندرومیدا:فضولیش به شما نیومده
ادریان : بابا این چه وضعشه هیچکی منو ادم حساب نمیکنه
کتی:شما چیزی گفتی؟
ادریان:نه بابا
دوباره هر سه تا به فکر فرو میرن همینجور فکر میکنن فکر میکنن فکر میکنن
ادریان :اهان من فهمیدم چطوره بزنیم بکشیمش
اندرومیدا :اونوقت چی میشه
ادریان:مدرسه بی مدیر میشه
کتی:
ادریان:نه کتی بدون زاخی میشه
کتی:زاخی کوش؟
اندرومیدا:حتما رفته
کتی:ادریان میری دنبالش من یه فکر به ذهنم رسید
ادریان راه میفته میره و میره از دور دامبلدور رو میبینه
میره صداش کنه یه دفعه یکی دیگه بر میگرده (توسط اداره سانسورات وزارت حذف شده )
ادریان با دسته پای شکسته میره یه ذره استراحت میکنه و دوباره میره دنبال زاخی و بالاخره زاخی رو تو یه پارتی تریپ خفنی پیدا میکنه
------------------------------
ادامه دهید
خوب ببين اون فكر ميكنن خوب بود...ولي به نظر من بهتره اينجور همش اسم: ..... ننويسي...يه خورده فضاسازي توضيح در مورد افراد و احساسات و اينا هم بهتر ميكنه...بعدش اونجا كه زاخي بود! دامبلدور نبود كه! اخرشم ميتونستي بيشت توضيح بدي..يه خورده ديش شترق بيم چيزي! جاي پيشرفت داري!
------------------
اهم اهم
ادریان:مشکلی پیش اومده خانم ها
اندرومیدا:فضولیش به شما نیومده
ادریان : بابا این چه وضعشه هیچکی منو ادم حساب نمیکنه
کتی:شما چیزی گفتی؟
ادریان:نه بابا
دوباره هر سه تا به فکر فرو میرن همینجور فکر میکنن فکر میکنن فکر میکنن
ادریان :اهان من فهمیدم چطوره بزنیم بکشیمش
اندرومیدا :اونوقت چی میشه
ادریان:مدرسه بی مدیر میشه
کتی:
ادریان:نه کتی بدون زاخی میشه
کتی:زاخی کوش؟
اندرومیدا:حتما رفته
کتی:ادریان میری دنبالش من یه فکر به ذهنم رسید
ادریان راه میفته میره و میره از دور دامبلدور رو میبینه
میره صداش کنه یه دفعه یکی دیگه بر میگرده (توسط اداره سانسورات وزارت حذف شده )
ادریان با دسته پای شکسته میره یه ذره استراحت میکنه و دوباره میره دنبال زاخی و بالاخره زاخی رو تو یه پارتی تریپ خفنی پیدا میکنه
------------------------------
ادامه دهید
خوب ببين اون فكر ميكنن خوب بود...ولي به نظر من بهتره اينجور همش اسم: ..... ننويسي...يه خورده فضاسازي توضيح در مورد افراد و احساسات و اينا هم بهتر ميكنه...بعدش اونجا كه زاخي بود! دامبلدور نبود كه! اخرشم ميتونستي بيشت توضيح بدي..يه خورده ديش شترق بيم چيزي! جاي پيشرفت داري!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1384/8/28 20:09:20
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/02
آخرین ورود: چهارشنبه 30 تیر 1389 20:01
از: معلوم نیست!دوره گردم!
پستها:
660

کتی ایستاد و داد زد.به طوری که چو و زاخی سر جاشون میخکوب شدن.
" خیلی نامردی!بی وفا!( رفتی نموندی بی وفا!)...اصلا یه کم ای کیو توی اون مغزت هست؟....یعنی نمی تونی فرق یه زن غریبه رو با ایوانای خودت نمی شناسی؟....همون بهتر که ..."
زاخی به اهستگی چرخید.
"بله؟"
" زهر..!...اخه من چه طوری می تونم به تو بگم زهر مار؟....پسره ی پرروی احمق!"
اشک در چشمان کتی حلقه زده بود.دیگه خسته شده بود.اخه چه طوری باید به اون ثابت می کرد؟
زاخی در حالی که به ایوی خیره شده بود دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که....
تق!
"سلام!..ببخشید این طوری ظاهر شدم!"
اندرو به اندازه ی یک میلیمتر رودرروی زاخی ظاهر شد و باعث شد اون روی زمین بیفته.زاخی در حالی که بلند می شد با اخم نگاهی به اندرو کرد.در همون لحظه چشم اندرو به کتی افتاد و سر جایش خشک شد.
" تو این جا چی می کنی؟مگه قرار نبود.....؟"
به سمت کتی رفت و اونو کشید اون طرف.
" مگه قرار نبود هر وقت اومدی به منم بگی؟"
"می خواستم بگم!اما نبودی!!"
اندرو نگاهی غضب الود به زاخی انداخت که سعی می کرد حرف های انها را بشنود و با صدایی بسیار اهسته زمزمه کرد.
"باورت می شه نمی تونم برگردم؟"
کتی جیغ کوتاهی زد و جلو دهانش را گرفت.اثار ترس در صورتش به وضوح دیده می شد.
"نگو!...حالا چی کار کنیم؟من هر کاری می کنم زاخی باور نمی کنه!"
اندرو در حالی که قیافه اش با مواقع دیگه خیلی فرق داشت و بسیار عاقل تر و متفکرانه تر و جدی تر به نظر می رسید انگشتان کشیده اش را به دور لبهایش کشید که هر دو با صدای کسی از جا پریدند.
" اهم...اهم..."
----------------------------------------------------------------------
شرمنده اگه گند زدم به موضوع!گفتم منم یه اظهار وجودی بکنم!از ته اعماق وجودم شرمنده که بد زدم!دفعه ی بعدی بیشتر فسفر می سوزونم!
آقا شما خيلي خودتونو دست كم ميگيرين! به نظر من اين نمايشنامه يه نمايشنامه نه در سطح عالي ولي متوسط يا خوب هستش....! اينقدر خودتونو دست كم نگيرين! مثلا حالتهارو خيلي خوب توضيح دادي! اين يكيش بود!
مشكلاتش اين بود كه اولا همش پشت سرهم نوشته بودي! مثلا ميتونستي اون تق رو با فاصله يكي دو خط بذاري! يا بزرگ بنويسي! بعدش به نظر من لحن گفتاري تو اينجور نوشته ها تاثيرش بيشتره. طنز متوسطي داشت و در مجموع خوب بود!
" خیلی نامردی!بی وفا!( رفتی نموندی بی وفا!)...اصلا یه کم ای کیو توی اون مغزت هست؟....یعنی نمی تونی فرق یه زن غریبه رو با ایوانای خودت نمی شناسی؟....همون بهتر که ..."
زاخی به اهستگی چرخید.
"بله؟"
" زهر..!...اخه من چه طوری می تونم به تو بگم زهر مار؟....پسره ی پرروی احمق!"
اشک در چشمان کتی حلقه زده بود.دیگه خسته شده بود.اخه چه طوری باید به اون ثابت می کرد؟
زاخی در حالی که به ایوی خیره شده بود دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که....
تق!
"سلام!..ببخشید این طوری ظاهر شدم!"
اندرو به اندازه ی یک میلیمتر رودرروی زاخی ظاهر شد و باعث شد اون روی زمین بیفته.زاخی در حالی که بلند می شد با اخم نگاهی به اندرو کرد.در همون لحظه چشم اندرو به کتی افتاد و سر جایش خشک شد.
" تو این جا چی می کنی؟مگه قرار نبود.....؟"
به سمت کتی رفت و اونو کشید اون طرف.
" مگه قرار نبود هر وقت اومدی به منم بگی؟"
"می خواستم بگم!اما نبودی!!"
اندرو نگاهی غضب الود به زاخی انداخت که سعی می کرد حرف های انها را بشنود و با صدایی بسیار اهسته زمزمه کرد.
"باورت می شه نمی تونم برگردم؟"
کتی جیغ کوتاهی زد و جلو دهانش را گرفت.اثار ترس در صورتش به وضوح دیده می شد.
"نگو!...حالا چی کار کنیم؟من هر کاری می کنم زاخی باور نمی کنه!"
اندرو در حالی که قیافه اش با مواقع دیگه خیلی فرق داشت و بسیار عاقل تر و متفکرانه تر و جدی تر به نظر می رسید انگشتان کشیده اش را به دور لبهایش کشید که هر دو با صدای کسی از جا پریدند.
" اهم...اهم..."
----------------------------------------------------------------------
شرمنده اگه گند زدم به موضوع!گفتم منم یه اظهار وجودی بکنم!از ته اعماق وجودم شرمنده که بد زدم!دفعه ی بعدی بیشتر فسفر می سوزونم!

آقا شما خيلي خودتونو دست كم ميگيرين! به نظر من اين نمايشنامه يه نمايشنامه نه در سطح عالي ولي متوسط يا خوب هستش....! اينقدر خودتونو دست كم نگيرين! مثلا حالتهارو خيلي خوب توضيح دادي! اين يكيش بود!
مشكلاتش اين بود كه اولا همش پشت سرهم نوشته بودي! مثلا ميتونستي اون تق رو با فاصله يكي دو خط بذاري! يا بزرگ بنويسي! بعدش به نظر من لحن گفتاري تو اينجور نوشته ها تاثيرش بيشتره. طنز متوسطي داشت و در مجموع خوب بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1384/8/27 1:46:43
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
ماگل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت:
آخرین ورود:
پستها:
0
چون اولین پستم هست فقط میخواستم خودمو وارد کنم و بگم که منم هستم
------------------------------------------
کتی:اصلا ولش کن بابا
و به حرکت میفته
وجدان کتی:ها کتی کجا وری ( میری)؟
کتی:شما کی هستید؟
وجدان:من وجدان تو هستم تو میخواهی زاخی رو ول کنی
کتی:چی کار کنم باورش نمیشه
وجدان:یه ذره بیشتر تلاش کن خب
کتی:راست میگی
کتی را میفته دنبال زاخی
کتی:زاخی
زاخی:بابا ولم کن مثل مار چنبته زده رو زندگیه من منو ول نمیکنه خانم من زن و بچه دارم
چو میزنه تو پای زاخی و در گوشش میگه
در گوش زاخی:تو که بچه نداری
زاخی:حالا!!!!!!!!!!!!
کتی:تو فکرش نه اینجوری نمیشه
و ...
ها ببين اون مثل مار چنبته زده رو زندگيمش خوب بود! ..ببين الان كتي با اون همه اصرار تو پست قبلي يهو نمياد منصرف بشه! بعد اينطور فلان: بهمان : فلان: زياد چيز قشنگي از اب درنمياد. ديگه...همين!
------------------------------------------
کتی:اصلا ولش کن بابا
و به حرکت میفته
وجدان کتی:ها کتی کجا وری ( میری)؟
کتی:شما کی هستید؟
وجدان:من وجدان تو هستم تو میخواهی زاخی رو ول کنی
کتی:چی کار کنم باورش نمیشه
وجدان:یه ذره بیشتر تلاش کن خب
کتی:راست میگی
کتی را میفته دنبال زاخی
کتی:زاخی
زاخی:بابا ولم کن مثل مار چنبته زده رو زندگیه من منو ول نمیکنه خانم من زن و بچه دارم
چو میزنه تو پای زاخی و در گوشش میگه
در گوش زاخی:تو که بچه نداری
زاخی:حالا!!!!!!!!!!!!
کتی:تو فکرش نه اینجوری نمیشه
و ...
ها ببين اون مثل مار چنبته زده رو زندگيمش خوب بود! ..ببين الان كتي با اون همه اصرار تو پست قبلي يهو نمياد منصرف بشه! بعد اينطور فلان: بهمان : فلان: زياد چيز قشنگي از اب درنمياد. ديگه...همين!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1384/8/24 15:31:11
جزئیات کاربر

آيا او توسط شنهاي زمان تسخير شده است؟
هوا باراني بود و دو نفر در زير چتر با يكديگر صحبت ميكردند.
-حالا نگاه كن ديگه!مرده و قولش!
-به من ربطي نداره اين كار در حوضه اختيارات من نيست!
-خالي بند آخه تو ناظر اينجايي!بعد ميگي در حوضه اختياراتت نيست؟
چو:ميگم نيست ديگه گيزر نده!
به خودشم گفتم!
زاخي:به من ربطي نداره!...يا همين الان پاك ميكني يا ميزنم....
بوووووق!
چو:
زاخي:
-زاااخي!
صدايي دخترانه از دوردست ها شنيده ميشه
-زاخييي!
زاخي رو به چو:خودشه!...بزار بياد!...اگه جلوش حالتو نگرفتم!
صداي ايوانا از اون طرف خيابون مياد:زاااخي...زااااخي....بيا منو ا خيابون رد كن!
من ميترسم!
زاخي صداي ايوانا رو ميشنوه ولي هر چي چشماشو تيز ميكنه از شدت بارون كسي رو اونور خيابون نميبينه!
زاخي به چو:اين دختر عجب چشمايي داره!تو اين هواي باروني از اون ور خيابون منو ديد!...چو منتظر باش الان برميگردم!
زاخي به سمت اون ور خيابون ميره و تازه ايوانا رو ميبينه كه شنلي پشمالو به دور خود پيچانده بود.
زاخي به سمت ايوانا ميره
زاخي:بيا عزيزم!كجا بودي پس؟چقدر طولش دادي!
ناگهان ايوانا شنلشو برميداره و فردي ديگر در زير شنل پديدار ميشه!
زاخي:
ولي تو كه ايوانا نيستي!
-نه من ايوانام!
زاخي:چي رو من ايوانام؟ايوانا اين شكليه؟...تو فقط صدات شبيهشه!
-بابا من ايوانام فقط يه كم تغيير چهره دادم!
زاخي:ها؟...برو بابا حوصله داري!
-بابا من همون ايوانام منو به زور تغيير شناسه دادن!(
به قول عله:آخه چقدر خارج از رول در رول؟!!)
زاخي:برو خانم مزاحم نشو!
-بابا من همون ايوانام فقط شدم كتي بل!
زاخي:برو خانم مزاحم نشو من زن و بچه دارم!
كتي:بابا من ايوانام!....اصلا ميخواي نشوني بهت ميدم!
زاخي:ها؟...خانم ميگم مزاحم نشو!يعني چي من همون ايوانا؟...برو بزار باد بياد!
زاخي دوباره به سمت چو كه اونور خيابون منتظرش بود ميره.
كتي بل هم پشت سرش.
كتي بل:زاخي!...من آينده ايوانام!...چرا اينو متوجه نميشي؟...من از يه زمان ديگه اومدم!
زاخي بلند بلند:بابا اين قاطيه!....هه!
كتي بل با خودش:يعني چي كار كنم كه بفهمه من همون ايوانام؟
----------------------------------------------------
كتي چگونه به زاخي ميفهمونه كه همون ايواناست؟(من خودمم در اين موندم!
)....شما فهميدين به منم بگين! 
هوم....يه نمايشنامه خوشگل و قشنگ! حال كردم! فقط من اخرش نفهميدم اين شنهاي زمان يعني چه! فهميدي به منم بگو!
هوا باراني بود و دو نفر در زير چتر با يكديگر صحبت ميكردند.
-حالا نگاه كن ديگه!مرده و قولش!
-به من ربطي نداره اين كار در حوضه اختيارات من نيست!
-خالي بند آخه تو ناظر اينجايي!بعد ميگي در حوضه اختياراتت نيست؟
چو:ميگم نيست ديگه گيزر نده!
به خودشم گفتم!زاخي:به من ربطي نداره!...يا همين الان پاك ميكني يا ميزنم....
بوووووق!
چو:
زاخي:
-زاااخي!
صدايي دخترانه از دوردست ها شنيده ميشه
-زاخييي!
زاخي رو به چو:خودشه!...بزار بياد!...اگه جلوش حالتو نگرفتم!
صداي ايوانا از اون طرف خيابون مياد:زاااخي...زااااخي....بيا منو ا خيابون رد كن!
من ميترسم!زاخي صداي ايوانا رو ميشنوه ولي هر چي چشماشو تيز ميكنه از شدت بارون كسي رو اونور خيابون نميبينه!
زاخي به چو:اين دختر عجب چشمايي داره!تو اين هواي باروني از اون ور خيابون منو ديد!...چو منتظر باش الان برميگردم!
زاخي به سمت اون ور خيابون ميره و تازه ايوانا رو ميبينه كه شنلي پشمالو به دور خود پيچانده بود.
زاخي به سمت ايوانا ميره
زاخي:بيا عزيزم!كجا بودي پس؟چقدر طولش دادي!
ناگهان ايوانا شنلشو برميداره و فردي ديگر در زير شنل پديدار ميشه!
زاخي:
ولي تو كه ايوانا نيستي!-نه من ايوانام!
زاخي:چي رو من ايوانام؟ايوانا اين شكليه؟...تو فقط صدات شبيهشه!
-بابا من ايوانام فقط يه كم تغيير چهره دادم!
زاخي:ها؟...برو بابا حوصله داري!
-بابا من همون ايوانام منو به زور تغيير شناسه دادن!(
به قول عله:آخه چقدر خارج از رول در رول؟!!)زاخي:برو خانم مزاحم نشو!
-بابا من همون ايوانام فقط شدم كتي بل!
زاخي:برو خانم مزاحم نشو من زن و بچه دارم!
كتي:بابا من ايوانام!....اصلا ميخواي نشوني بهت ميدم!
زاخي:ها؟...خانم ميگم مزاحم نشو!يعني چي من همون ايوانا؟...برو بزار باد بياد!
زاخي دوباره به سمت چو كه اونور خيابون منتظرش بود ميره.
كتي بل هم پشت سرش.
كتي بل:زاخي!...من آينده ايوانام!...چرا اينو متوجه نميشي؟...من از يه زمان ديگه اومدم!
زاخي بلند بلند:بابا اين قاطيه!....هه!
كتي بل با خودش:يعني چي كار كنم كه بفهمه من همون ايوانام؟
----------------------------------------------------
كتي چگونه به زاخي ميفهمونه كه همون ايواناست؟(من خودمم در اين موندم!
)....شما فهميدين به منم بگين! 
هوم....يه نمايشنامه خوشگل و قشنگ! حال كردم! فقط من اخرش نفهميدم اين شنهاي زمان يعني چه! فهميدي به منم بگو!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1384/8/24 15:20:15
شناسه ی جدید: اسکاور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/31
آخرین ورود: چهارشنبه 2 بهمن 1387 06:24
از: تالار خصوصی گریفیندور!
پستها:
246

هوای سردی بود.سوز سرما و برف و بوران و تگرگ....خب سرد بود دیگه!ابرا جلوی ماهو گرفته بودن...صداهای مشکوک و وحشتناکی میومد که دیاگون رو ترسناک تر از همیشه نشون میداد....مغازه های خاک گرفته مثل اشباح سرگردان...
(کات!بابا این مال دوماه پیشه که!)
چی؟!؟آهان....خب آفتاب قشنگ و طلایی(!)میتابید.مغازه های رنگارنگ تو کوچه دیاگون میدرخشیدن!ایوانا اسمی...(هوی!)آهان یادم نبود!کتی بل...نه همون ایوانا اسمیت!(اینجا ایوانا نباشه نمیشه!)(
)اه ول کن دیگه!سیریش!کجا بودم؟!ایوانا با نگرانی نگاهی به مغازه ها انداخت."امکان نداره پاکش...یعنی بسته باشنش!چه بلایی سر اینجا اومده؟!؟"
آمورش ساخت انواع نوسیدنی به وسیله مادام ررمرنا
ایوانا:"نه اسمش این نبود....شاید اشتباه اومدم!"میخواست بره که چشمش به عکس کهنه ای افتاد...که روی در مغازه چسبونده بودنش."این چیه؟!؟"یهو چیزی یادش اومد!جلوتر رفت و پایین عکسو خوند:
زاخاریاس و ایوانای عزیز...پیوندتان مبارک!
اشک تو چشاش جمع شد...(هوی!)یعنی پوزخندی زد و عکس روبرداشت.مادام رزمرتا و اندرومیدا بلک با هم حرف میزدن.الناز با اشتها مشغول خوردن یک کیک بزرگ بود.سرژ تانکیان و چوچانگ به عنوان ناظرای افتخاری...(اونموقع سرژ نبود که!)راست میگی؟!خب پس اصغر پاتر و مهشید گرنجر ناامیدانه دنبال گرفتن یک مجوز از چو بودن..زاخاریاس اسمیت دنبال چیزی مثل پشه روی سقف بود.فقط ایوانا تینی بود که دستشو گذاشته بود زیر چونه اش و داشت فکر میکرد.خنده اش گرفت."داشتم فکر میکردم ایوانا اسمیت بشم یا ایوانا تینی بمونم!"بالاخره از اون مغازه رد شد و به فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا....یعنی فروشگاه لوازم جادویی با مدیریت کتی بل رسید.
نه گرد و خاک گرفته بود نه بسته شده بود.تمیز و مرتب....با تعجب رفت تو!(اهم...یعنی داخل!)ایوانا داشت با چو بحث میکرد.اندرومیدا هم اون وسط نشسته بود و به در و دیوار نگاه میکرد.هیچکس متوجه ورود ایوانا(کتی)نشد.انگار کسی اون رو نمیدید....
ایوانا:ببین چو....یا اینجا رو پاک میکنی یا دفترتو رو سرت خراب میکنم!
چو:امکان نداره.کسی حق پاک کردن این تاپیکو نداره!
ایوی با حرص گفت:سیریش!
چو:همینی که هست!
راستی از زاخی چه خبر؟!؟
ایوی:چه میدونم...اصلا به من چه!پسره ی پرروی زبون دراز....مسخره!بازم غیبش زده.خیال میکنه نمیدونم که...اصلا همین امروز ازش طلاق میگیرم!
اندی:خودتو کنترل کن ایوی!
ایوانا(کتی)خشکش زده بود.اون به یه زمان دیگه رفته بود...حالا یا گذشته یا....آینده!شایدم اینا نوه نتیجه های دوستاش بودن!
----------------------------------------
هوم....زیاد خوب نشد.با عجله نوشتمش.بیشتر واسه افتتاح دوباره اینجا بود!
(زاخي اينجا نيست؟؟؟) خوب خوب خوب! با اينكه با عجله نوشتي ولي به نظر من نسبت به نمايشنامه هاي قبلي خيلي باحال بود! اين سري اتفاقاتي كه افتاده رو خيلي قشنگ گفتي..حالي بردم! طنزشم نسبتا خوب بود! در كل به نظرم خيلي قشنگ بود!
حالا نكات منفي...ببين اونجا نوشتي كه « خندش گرفت. داشتم فكر ميكردم ايوانا اسميت بشم يا ايوانا تيني!» بعد اخرشم اوردي گفتي كه به يه زمان ديگه رفته بود! اين الان يعني چه!؟؟؟
به نظرم تنها نكته مشكوك همين بود!
(کات!بابا این مال دوماه پیشه که!)
چی؟!؟آهان....خب آفتاب قشنگ و طلایی(!)میتابید.مغازه های رنگارنگ تو کوچه دیاگون میدرخشیدن!ایوانا اسمی...(هوی!)آهان یادم نبود!کتی بل...نه همون ایوانا اسمیت!(اینجا ایوانا نباشه نمیشه!)(
)اه ول کن دیگه!سیریش!کجا بودم؟!ایوانا با نگرانی نگاهی به مغازه ها انداخت."امکان نداره پاکش...یعنی بسته باشنش!چه بلایی سر اینجا اومده؟!؟"آمورش ساخت انواع نوسیدنی به وسیله مادام ررمرنا
ایوانا:"نه اسمش این نبود....شاید اشتباه اومدم!"میخواست بره که چشمش به عکس کهنه ای افتاد...که روی در مغازه چسبونده بودنش."این چیه؟!؟"یهو چیزی یادش اومد!جلوتر رفت و پایین عکسو خوند:
زاخاریاس و ایوانای عزیز...پیوندتان مبارک!
اشک تو چشاش جمع شد...(هوی!)یعنی پوزخندی زد و عکس روبرداشت.مادام رزمرتا و اندرومیدا بلک با هم حرف میزدن.الناز با اشتها مشغول خوردن یک کیک بزرگ بود.سرژ تانکیان و چوچانگ به عنوان ناظرای افتخاری...(اونموقع سرژ نبود که!)راست میگی؟!خب پس اصغر پاتر و مهشید گرنجر ناامیدانه دنبال گرفتن یک مجوز از چو بودن..زاخاریاس اسمیت دنبال چیزی مثل پشه روی سقف بود.فقط ایوانا تینی بود که دستشو گذاشته بود زیر چونه اش و داشت فکر میکرد.خنده اش گرفت."داشتم فکر میکردم ایوانا اسمیت بشم یا ایوانا تینی بمونم!"بالاخره از اون مغازه رد شد و به فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا....یعنی فروشگاه لوازم جادویی با مدیریت کتی بل رسید.
نه گرد و خاک گرفته بود نه بسته شده بود.تمیز و مرتب....با تعجب رفت تو!(اهم...یعنی داخل!)ایوانا داشت با چو بحث میکرد.اندرومیدا هم اون وسط نشسته بود و به در و دیوار نگاه میکرد.هیچکس متوجه ورود ایوانا(کتی)نشد.انگار کسی اون رو نمیدید....
ایوانا:ببین چو....یا اینجا رو پاک میکنی یا دفترتو رو سرت خراب میکنم!
چو:امکان نداره.کسی حق پاک کردن این تاپیکو نداره!
ایوی با حرص گفت:سیریش!
چو:همینی که هست!
راستی از زاخی چه خبر؟!؟ایوی:چه میدونم...اصلا به من چه!پسره ی پرروی زبون دراز....مسخره!بازم غیبش زده.خیال میکنه نمیدونم که...اصلا همین امروز ازش طلاق میگیرم!
اندی:خودتو کنترل کن ایوی!
ایوانا(کتی)خشکش زده بود.اون به یه زمان دیگه رفته بود...حالا یا گذشته یا....آینده!شایدم اینا نوه نتیجه های دوستاش بودن!
----------------------------------------
هوم....زیاد خوب نشد.با عجله نوشتمش.بیشتر واسه افتتاح دوباره اینجا بود!

(زاخي اينجا نيست؟؟؟) خوب خوب خوب! با اينكه با عجله نوشتي ولي به نظر من نسبت به نمايشنامه هاي قبلي خيلي باحال بود! اين سري اتفاقاتي كه افتاده رو خيلي قشنگ گفتي..حالي بردم! طنزشم نسبتا خوب بود! در كل به نظرم خيلي قشنگ بود!
حالا نكات منفي...ببين اونجا نوشتي كه « خندش گرفت. داشتم فكر ميكردم ايوانا اسميت بشم يا ايوانا تيني!» بعد اخرشم اوردي گفتي كه به يه زمان ديگه رفته بود! اين الان يعني چه!؟؟؟
به نظرم تنها نكته مشكوك همين بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1384/8/24 15:22:03
!!Let's rock 'n' ROLE
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/02
آخرین ورود: چهارشنبه 30 تیر 1389 20:01
از: معلوم نیست!دوره گردم!
پستها:
660

جزئیات کاربر

هوم.....هيچكس خيال نداره اين تاپيكو پاك كنه!!!!
فكر نكنين اگه به يه چيزي گفته شد خاله بازي ديگه تموم شد! رفت! و ديگه قابل درست شدن نيست! ولي اين تاپيك كلا ماجراهاي جالبي داشته و فقط سلام من يه كيلو پرتقال ميخوام باي نبوده.
من منتظر حضور سبز شما در اين تاپيك هستم! و پستاتونم به تقليد از سرژ نقد خواهم كرد.
فكر نكنين اگه به يه چيزي گفته شد خاله بازي ديگه تموم شد! رفت! و ديگه قابل درست شدن نيست! ولي اين تاپيك كلا ماجراهاي جالبي داشته و فقط سلام من يه كيلو پرتقال ميخوام باي نبوده.
من منتظر حضور سبز شما در اين تاپيك هستم! و پستاتونم به تقليد از سرژ نقد خواهم كرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»[/font] [/b]
جزئیات کاربر

هوم.....هيچكس خيال نداره اين تاپيكو پاك كنه!!!!
فكر نكنين اگه به يه چيزي گفته شد خاله بازي ديگه تموم شد! رفت! و ديگه قابل درست شدن نيست! ولي اين تاپيك كلا ماجراهاي جالبي داشته و فقط سلام من يه كيلو پرتقال ميخوام باي نبوده.
من منتظر حضور سبز شما در اين تاپيك هستم! و پستاتونم به تقليد از سرژ نقد خواهم كرد.
فكر نكنين اگه به يه چيزي گفته شد خاله بازي ديگه تموم شد! رفت! و ديگه قابل درست شدن نيست! ولي اين تاپيك كلا ماجراهاي جالبي داشته و فقط سلام من يه كيلو پرتقال ميخوام باي نبوده.
من منتظر حضور سبز شما در اين تاپيك هستم! و پستاتونم به تقليد از سرژ نقد خواهم كرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»[/font] [/b]
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/31
آخرین ورود: چهارشنبه 2 بهمن 1387 06:24
از: تالار خصوصی گریفیندور!
پستها:
246

ناظرای محترم....چو جان....سرژ کمی تا قسمتی خشن!
من یه خواهشی داشتم......لطف کنین این تاپیک رو پاک کنید!
من دیگه این تاپیکایی رو که شما بهشون اصطلاحا" میگید خاله بازی رو چشم ندارم نگاشون کنم!اگه دقت کرده باشید فقط تو گریف پست میزنم!حالا خوبه اینو خودم زدم...چند وقت یه بار میبینمش.
از مادام رزمرتا و الناز هم ممنون...(آخرین حرف خاله بازی!)ولی خب.......
این خواهش منم برای پاکسازی رول از تاپیکای چرت و پرته!یکی از دلایلش اینه....
من یه خواهشی داشتم......لطف کنین این تاپیک رو پاک کنید!
من دیگه این تاپیکایی رو که شما بهشون اصطلاحا" میگید خاله بازی رو چشم ندارم نگاشون کنم!اگه دقت کرده باشید فقط تو گریف پست میزنم!حالا خوبه اینو خودم زدم...چند وقت یه بار میبینمش.
از مادام رزمرتا و الناز هم ممنون...(آخرین حرف خاله بازی!)ولی خب.......
این خواهش منم برای پاکسازی رول از تاپیکای چرت و پرته!یکی از دلایلش اینه....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
!!Let's rock 'n' ROLE
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج