جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

80 کاربر(ها) آنلاین هستند (72 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
79
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  33 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  185 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  304 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  289 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  363 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 16 آذر 1384 06:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سدريك عزيزم خوب بازم منظور منو نفهميدين بابا جان من الان مي خوام مثلا ادامه بدم بايد بدونم چه خبره مثل اوتو كه داستان رو توي چند سطر تعريف مي كرد اونجوري بايد خبر داشته باشيم چي به چيه قراره كسي رو بدزدن يا كسي بميره ادامه كتاب شش هري پاتره يا چيزه ديگه اين موضوع كه روشن باشه خيلي راحت مي شه نوشت ها حالا من بگم شما گوش نكنين

اينحم چند طا قلت املائي واصه اينكح بعظي حا دروق نگن و راستگو بمونن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پنهان شده ام

پشت ابر چشمهايم...

باران در اتاق من است...

خالي هاي اتاقم را

از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 13 آذر 1384 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خب راستش اگه به نوشته هاي قبلي من نگاه كنيد من هدف داستان خودم رو توضيح دادم,در ضمن اين شروع داستان بود من اينو نوشتم تا شما ادامش بديد نه اينكه من بنيويسم شما نيگاش كنيد نظر بديد,البته واقعا همتون رو از دور به خاطر نظرهاتون ميبوسم ولي خب بهتره آستين بالا بزنيد و اين داستان رو ادامه بديد و من و آلبوس اگه مارو قابل بدونيد اونها رو نقد ميكنيم و با كمي تغير(اگه لازم باشه)درستش ميكنيم و به همين صور,چند نكته بايد خدمت شما عرضض كنم:

1_ببينيد ما داريم داستان مينويسيم پس سعي كنيد از ديالوگ كمتر استفاده كنيد و فضاسازي رو زياد كنيد.

2_هر چه قدر ميتونيد داستان رو كش بديد و موضوعهاي ديگه رو وارد كنيد فقط نه اينقدر كه بعدا نتونيد جمعش كنيد.

3_از وارد كردن شخصيتها در جاي خودشون استفاده كنيد مثلا دامبلدور نميتونه بياد توي تالار هافلپاف.

4_سعي كنيد از هر چيزي ساده نگزريد هر چيزي كه به فكرتون ميرسه تو داستان بياريد ولي زياد پيچ در پيچش نكنيد.

5_لازم نيست حتما همه توي داستان باشن مثلا شما ميتونيد توي يك قسمت فقط دو شخصيت رو وارد كنيد(نه اينكه تو هر قسمت دو شخصيت جديد بياريدا).

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
بچه ها به من چه اومدم نظر بدم ويرايش ندارين تا پشت سر هم نزنم
ارسال شده در: پنجشنبه 10 آذر 1384 09:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سدريك داستانت رو خوندم واقعا به نظرم عالي بود رفيق ميدوني اما منم نفهميدم كه مي خواهي چه طور ربطش بدي به داستان خودمون كه حالا هر چي باشه من ميگم
اولابايد خط سير اصلي داستانمون رو معين كنيم
طوري نباشه كه الان من هرچي دلم خواست ادامه بدم بايد بدونم چي به چيه و برگ و ريشه بهش بدم
دوما خيلي قشنگ مي شه اگه اين نوشته شما رو براي اول داستان بزاريم طوري كه خواننده با موضوع داستان آشنا بشه مثلا بعدش بگيم ديويد در خيابان هاي خيس لندن حركت مي كرد و به سادگي ملينا فكر مي كرد اما نمي دانشت در چند خيابان آن طرف طر چه چيزي در شرف وقوع است
يا اينكه ديويد در خيابان هاي خيس لندن حركت مي كرد و به سادگي ملينا فكر مي كرد كه از كنار خانه اي گذشت ديويد نمي دانست در آن خانه چه اتفاقي افتاده است او نمي دانست كه...و بعد خودمون ميتونيم داستان اصلي رو از اينجا شروع كنيم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پنهان شده ام

پشت ابر چشمهايم...

باران در اتاق من است...

خالي هاي اتاقم را

از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 9 آذر 1384 08:44
نمایش جزئیات
آفلاین
منم مي خونمش و سعي مي كنم سر امتحان هام يه چيز هايي بهش اضافه كنم خيلي خوب پيش مي ريين ايول

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پنهان شده ام

پشت ابر چشمهايم...

باران در اتاق من است...

خالي هاي اتاقم را

از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 آذر 1384 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
خب.....
دوستان بهتره كه داستان رو توضيح بديد و اگر خواستيد يه قسمتش رو هم بنويسيد!
ولي توضيح دادنش مهمتر از خود داستانه!
اگر ايده نويي داريد بگيد و اگر تونستيد در قالب تكه اي از داستان مثالش رو بزنيد!
در كل دو چيز ازتون ميخوام:اولا اينكه ايده هاي نويي رو كه ميدين رو به نمايش بگذاريد!....دوما اينكه خط داستانيتون رو شرح بديد!

ممنون!
---------------------------
***در ضمن!....داستان(نمايشنامه)هلگا و داستان سدريك رو نقد كردم!....ميتونيد بخونيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 آذر 1384 18:14
نمایش جزئیات
آفلاین
اره خوب بود(بازم ادامه بده)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 آذر 1384 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
به نظر من که برای شروع خیلی خوبه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 آذر 1384 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
آقا شماها نميخوايد نظر بديد اگه اينجوريه من دره اين تاپيك رو تخته كنم بره پي كارش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 7 آذر 1384 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خب منم داستانمو گذاشتم البته روش كار نشده ولي بهتر از هيچيه خواهشا يه نظري بديد.
-------------------------------------

باران سيل آسا ميباريد,گاهي اوقات رعد و برق چهره ي آشفته و ساكت شهري خاموش را نشان ميداد,در آن باران كمتر كسي از خانه ي خود خارج ميشد,ولي باز هم چند ماشيني در خيابانهاي شهر لندن ديده ميشد,هنگامي كه باران كمي آرام ميگرفت به سختي ميشد صداي فريادهاي يك مرد و يك زن را از خانه اي شنيد.
_جادوگرا,جادوگرا,حتماپس فردا هم ميخوان سوار يك جارو شن و دور شهر پرواز كنن چه مزخرفاتي.
زن كه گويي وحشت كرده بود سعي ميكرد مرد را آرام كند:ببين ديويد كمي منطقي باش بهت ميگم خودم ديدم كه اون مرده ميتونست خود به خود اشيا رو به حركت دربياره يا چيزي رو به چيز ديگه تبديل كنه.
ديويد كه هر لحظه عصباني تر ميشد فرياد زد:منطقي باشم؟زنم شروع كرده به گفتن اراجيف در مورد جادو جمبل و اينكه پسرم بايد بره مدرسه مخصوص جادوگرا اونوقت منطقي باشم؟
ديويد با ضربه ي دست ميز را واژگون كرد.
صداي گريه ي بچه اي از اطاق كناري به گوش ميرسيد.
زن كه گريه اش گرفته بود با اصرار سعي در آرام كردن اوضاع داشت:باشه باشه ديويد اصلا تو درست ميگي من ديگه حرفي ندارم.
ديويد كه كاملا كنترل خود را از دست داده بود در حالي كه سعي ميكرد لباسهايش را سريعتر از روي جالباسي بردارد فرياد زد:همتون ديوونه شديد,اصلا زده به سرتون,جاي من ديگه پيش يكسري خل و چل نيست.ملينا خيلي دوست دارم ولي يادت باشه يا جاي من توي زندگي تويه يا اون جادوگرا.
ملينا به سرعت جلوي در ايستاد:بهت كه گفتم ديگه اون بچه رو نميفرستم بيا مثل قديم زندگي آروممون رو ادامه بديم.
ديويد مانند يك حيوان وحشي ملينا را كنار زد و پا در خيابان گذاشت:ديگه دير شده عزيزم.ديگه هيچ وقت منو توي اين خونه نميبيني.
صداي گريه هنوز از داخل خانه شنيده ميشد,پيكر گريان ملينا كنار در روي زمين افتاده بود,سرما از در نيمه باز خانه وارد ميشد و پيكر خاموش يك مرد در انتهاي خيابان ديده ميشد كه به سمتي نامعلوم ميرفت.

سدريك جان!
داستانت واقعا زيبا بود!
معلومه جدي نوشتن رو خيلي دوست داري!
من پي بردم كه در نوشتن داستانهاي جدي عجب اعجوبه اي هستي!

خب دوستان!
اصلا هدف اين تاپيك نوشتن يه داستان جدي بود.البته داستان خنده دار هم ميتونيم بعدا داشته باشيم ولي در كل نوشتن يك داستان جدي فكر كنم آسون تر و بهتر باشه!!
در كل سدريك جان داستانت يه بدي اي داشت!
اولا اينكه من نميدونم تو خط داستانت چه شكليه كه بتونم اين قسمت از داستانت رو نقد كنم...چون كه الان هر چي فكر ميكنم ميبينم شايد ميخواي اين نكته رو تويه قسمت هاي بعدي داستان بگي!...يعني الان هيچ چيز معلوم نيست!

دوما اينكه به نظرم ميشد براي توجه بيشتر بقيه به داستان يه نكته ريز رو هم توش اضافه كنيم!
اسم دو شخصيتي كه تا به حال آوردي ديويد و ملينا بودن!
به نظرم ميشه با آوردن اسم ديويد و ويكتوريا موضوع رو جالب تر كرد!!.....چرا ميخندي؟....ممكنه خنده دار باشه به خاطر اينكه نام زوج بكهام هست ولي همين باعث ميشه توجه خواننده بيشتر جلب بشه....شايد فكراي ديگه اي به سرش بزنه!....همين نكته هاي ريز باعث ميشه خواننده رغبت بكنه تا بقيه داستان رو بخونه!....مثلا در ايني كه گفتم خواننده ميخواد بدونه كه آيا منظور از ديويد و ويكتوريا همان زوجين بكهام هست يا نه!......نخند عزيز!...جدي دارم ميگم!...همين چيزاي كوچولو هست كه داستان رو جالب ميكنه!
در كل تا خط داستانت رو توضيح ندي نميتونم بيشتر از اين نقدش كنم!!(چقدرم كه كم نقد كردم!! )
نقاد هافلپاف!!..دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/9/8 20:18:23
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/9/8 20:20:14
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 7 آذر 1384 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خب چيزه..آخه دامبل همون دامبل مدير مدرسه نيست كه..يعني توي سايت هستا..ولي توي داستان من دو نفرن بودن..يكي دامبل هافلپافي ما..يكي دامبل مدير مدرسه!
در مورد ديالوگ هم حق داري..خودمم مي دونستم كه نبايد اينجوري بنويسم..ولي خب بلد نيستم جور ئيگه اي بنويسم!مي شه بهم بگين چه جوري؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co