خب منم داستانمو گذاشتم البته روش كار نشده ولي بهتر از هيچيه خواهشا يه نظري بديد.
-------------------------------------
باران سيل آسا ميباريد,گاهي اوقات رعد و برق چهره ي آشفته و ساكت شهري خاموش را نشان ميداد,در آن باران كمتر كسي از خانه ي خود خارج ميشد,ولي باز هم چند ماشيني در خيابانهاي شهر لندن ديده ميشد,هنگامي كه باران كمي آرام ميگرفت به سختي ميشد صداي فريادهاي يك مرد و يك زن را از خانه اي شنيد.
_جادوگرا,جادوگرا,حتماپس فردا هم ميخوان سوار يك جارو شن و دور شهر پرواز كنن چه مزخرفاتي.
زن كه گويي وحشت كرده بود سعي ميكرد مرد را آرام كند:ببين ديويد كمي منطقي باش بهت ميگم خودم ديدم كه اون مرده ميتونست خود به خود اشيا رو به حركت دربياره يا چيزي رو به چيز ديگه تبديل كنه.
ديويد كه هر لحظه عصباني تر ميشد فرياد زد:منطقي باشم؟زنم شروع كرده به گفتن اراجيف در مورد جادو جمبل و اينكه پسرم بايد بره مدرسه مخصوص جادوگرا اونوقت منطقي باشم؟
ديويد با ضربه ي دست ميز را واژگون كرد.
صداي گريه ي بچه اي از اطاق كناري به گوش ميرسيد.
زن كه گريه اش گرفته بود با اصرار سعي در آرام كردن اوضاع داشت:باشه باشه ديويد اصلا تو درست ميگي من ديگه حرفي ندارم.
ديويد كه كاملا كنترل خود را از دست داده بود در حالي كه سعي ميكرد لباسهايش را سريعتر از روي جالباسي بردارد فرياد زد:همتون ديوونه شديد,اصلا زده به سرتون,جاي من ديگه پيش يكسري خل و چل نيست.ملينا خيلي دوست دارم ولي يادت باشه يا جاي من توي زندگي تويه يا اون جادوگرا.
ملينا به سرعت جلوي در ايستاد:بهت كه گفتم ديگه اون بچه رو نميفرستم بيا مثل قديم زندگي آروممون رو ادامه بديم.
ديويد مانند يك حيوان وحشي ملينا را كنار زد و پا در خيابان گذاشت:ديگه دير شده عزيزم.ديگه هيچ وقت منو توي اين خونه نميبيني.
صداي گريه هنوز از داخل خانه شنيده ميشد,پيكر گريان ملينا كنار در روي زمين افتاده بود,سرما از در نيمه باز خانه وارد ميشد و پيكر خاموش يك مرد در انتهاي خيابان ديده ميشد كه به سمتي نامعلوم ميرفت.
سدريك جان!داستانت واقعا زيبا بود!معلومه جدي نوشتن رو خيلي دوست داري!من پي بردم كه در نوشتن داستانهاي جدي عجب اعجوبه اي هستي!
خب دوستان!
اصلا هدف اين تاپيك نوشتن يه داستان جدي بود.البته داستان خنده دار هم ميتونيم بعدا داشته باشيم ولي در كل نوشتن يك داستان جدي فكر كنم آسون تر و بهتر باشه!!در كل سدريك جان داستانت يه بدي اي داشت!
اولا اينكه من نميدونم تو خط داستانت چه شكليه كه بتونم اين قسمت از داستانت رو نقد كنم...چون كه الان هر چي فكر ميكنم ميبينم شايد ميخواي اين نكته رو تويه قسمت هاي بعدي داستان بگي!...يعني الان هيچ چيز معلوم نيست!دوما اينكه به نظرم ميشد براي توجه بيشتر بقيه به داستان يه نكته ريز رو هم توش اضافه كنيم!اسم دو شخصيتي كه تا به حال آوردي ديويد و ملينا بودن!به نظرم ميشه با آوردن اسم ديويد و ويكتوريا موضوع رو جالب تر كرد!!.....چرا ميخندي؟....ممكنه خنده دار باشه به خاطر اينكه نام زوج بكهام هست ولي همين باعث ميشه توجه خواننده بيشتر جلب بشه....شايد فكراي ديگه اي به سرش بزنه!....همين نكته هاي ريز باعث ميشه خواننده رغبت بكنه تا بقيه داستان رو بخونه!....مثلا در ايني كه گفتم خواننده ميخواد بدونه كه آيا منظور از ديويد و ويكتوريا همان زوجين بكهام هست يا نه!......نخند عزيز!...جدي دارم ميگم!...همين چيزاي كوچولو هست كه داستان رو جالب ميكنه!در كل تا خط داستانت رو توضيح ندي نميتونم بيشتر از اين نقدش كنم!!(چقدرم كه كم نقد كردم!!
)نقاد هافلپاف!!..دامبلدور