پست دوم: سوروس کمی تامل کرد و بعد،همان طور که چوب خود را در ردای خود میگذاشت گفت:هووم...فکر بدی نیست. ولی لرد نباید بفهمه...بفهمه منو میکشه. بلا خنده ای کرد و بعد،همراه با سوروس بسوی پرورشگاه براه افتاد.
چند ساعت بعد ساختمان بزرگ و عجیبی در میانه بیابان خودنمائی میکرد. پرورشگاه، تنها ساختمانی بود که در این منطقه دیده میشد. بلا همان طور که سوروس را دنبال خود میکشید،با خشانت وارد پرورشگاه شد.سوروس من من کنان گفت:بلا،اگه لرد بفهمه از من خورشت درست میکنه بلا سورورس را نادیده گرفت و رو به سرپرست پرورشگاه گفت:ما دوتا بچه نوزاد کوچولو و خوشگل میخوایم...باسیلیسک. سرپرست لبخندی زد و بعد بدنبال آوردن دو بچه باسیلیسک رفت.کمی بعد،سرپرست با دو باسیلیسک کوچک باز گشت. سورورس لبخندی زد و چشکمی به بلا زد.
چند ساعت بعد،خانه ریدل همگی دور کیک تولد جمع شده بودند. لرد که از نوه دار شدن خوشحال شده بود،با شور و شادی منتظر دیدن نوه های خود بود. لرد رو به آنتونیون گفت:الان بچهای نجینی و اون مو روغنی میان.نمیدونم نجینی کی بچه دار شد که من خبر دار نشدم. در خانه ریدلها باز شد و در چهارچوب در،سوروس که دو بچه در دست داشت پدیدار شد. لرد از جای خود پرید و بسوی سورورس رفت. لرد بچهارا از دست او گرفت و همان طور که به آنها خیره شده بود،گفت: وااای.نوه های گل من!نوه های من..خدا یا شکر،مرلینا شکر! ناگهان،شادی لرد در هم شکست.لرد نگاهی به سوروس کرد و گفت:سورورس،اینا چین؟ سورورس من من کنان گفت:نوهاتون دیگه،باسیلیسک. لرد دادی کشید و گفت:سر من رو کلاه میذارین؟نجینی که باسیلیسک نیست!چطور بچش باسیلیسک شده؟آواداکداورا! نور سبز رنگی از چوب لرد رها شد و آن،آخرین چیزی بود که سورورس دیده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1389/10/11 16:17:53
سوروس خجالت زده اشک هاشو پاک کرد. -بلا میدونی در چیه؟ -مگه تو نمیدونی؟ -منظورم این بود در بزن بیا تو.حالا چیکارم داری؟ -ها؟ آها...ما میخوایم بریم تولد اسکورپیوس میای؟ - -آخی...چرا گریه میکنی؟ -لرد... -لرد چش شده؟ -لرد هیچیش نشده ولی فکر کنم قصد جون منو کرده. -واسه چی؟ -گیر داده من نوه میخوام.میگه باید بچه دار شین و نسل منو با نجینی حفظ کنید.
بلا:
-بلاتریکــــــس چی کار کنم؟ -خب...چی بگم والا... ولی... شاید من بتونم یه کاریش کنم...من یه جایی سراغ دارم که پرورش باسیلسک های انسان نما ( ) دارن.
در اتاق دامبلدور اشیای جادویی وجود داشت.ناگهان فاکس(ققنوس دامبلدور)اتش گرفت و دوباره از خاک با چهره ای جدید بلند شد. دامبلدور:این کتاب را بگیر. هری پاتر:مرسی. دامبلدور:مرسی فرانسویه. بگو تنک یو(THANK YOU). هری پاتر:اوکی.این کتاب درباره ی موجودات جادوگری است. هری پاتر:گود بای. خداحافظ.
اسنیپ:دست از کله ی کچل ما بردار پاتر. هری پاتر:اما استاد. اسنیپ:هرگز. هری پاتر:استاد برای تکمیل کردن کارنامه ام نیازش دارم. اسنیپ:ان کتاب جزو کتابخانه ممنوعه است. دراین میان مک گوناگل وارد اتاق می شود. مک گوناگل:جریان چیست؟ پاتر:من واستاد درباره ی معجون جاودان صحبت می کردیم. اسنیپ:بله همین طور است. مک گوناگل رفت. اسنیپ:اکسپلیارموس. هری پاتر به عقب رانده شد.اسنیپ درجا غیبش زد. پایان سال بود و هری نمی دانست چه کتابی درباره موجودات جادوگری برای تکمیل کارنامه اش انتخاب کند. دامبلدور هری را صدا زد وگفت:بیا اتاقم.
سوروس سرش را با هر دو دستش گرفت و از وحشت چشمانش را بست.
_ سرورم، شما كه میدونيد من به هر نوع جانور خزنده ای شبيه ناجينی حساسيت دارم. چرا اينقده منو زجر می ديد!
لرد سياه بدون توجه به حرف های اسنيپ، با خوشحالی تكانی به عصايش داد و جعبه را به ارامی از زمين بلند كرد و به داخل اورد.
_ سوروس برو بقيه افراد تراز اول را خبر كن تا بيان و اين صحنه بديع و زيبا را از نزديك ببينند...چرا معطلی.... سوروس....!!!
_ بامپ.....تق....
لرد كه در هنگام صحبت با اسنيپ، پشتش را به او كرده بود و بر روی جعبه خم شده بود، با شنيدن صدا راست شد و به سمت اسنيپ برگشت.
انچه كه ديد، پيكر بیهوش اسنيپ نقش بر زمين، بود. لرد با بی حوصلگی چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت:
_ اوففففففف! بايد يه فكری برای حساسيت روحيش نسبت به اين موجودات زيبا و رمانتيك بكنم. شنيدم توی سنت مانگو يه دوره دو هفته ای درمان برای اين نوع حساسيت های جسمی_روحی ايجاد شده. بايد استيپ هم يه مدتی همونجا بستری بشه.... درسته...
و دوباره روی جعبه خم شد. و با اشتياق مشغول باز كردن ان شد.
_ اهه!!! يه جعبه ديگه؟؟؟
درون جعبه، جعبه كوچك تر ديگری وجود داشت. لرد از سر صبر در جعبه دوم رو هم باز كرد و باز هم با جعبه ديگری روبرو شد
_ يعنی چه!!؟؟
لرد با عصبانيت جعبه ها را يكی پس از ديگری باز می كرد تا سرانجام پس از 7 بار گشودن جعبه، چشمش به موجود داخل اخرين جعبه افتاد. . . .
نيم ساعت بعد:
سوروس تكان خفيفی خورد و اهسته چشمانش را گشود. با ضعف به اطرافش نگاه كرد تا ببيند چه اتفاقی برایش افتاده، چشمش به لرد سياه افتاد كه هنوز پشت به او و به درون جعبه خيره مانده بود. با نگرانی از جايش بلند شد و چوب جادويش را از جيبش در اورد.
_ س...سرورم حالتون خوبه؟
لرد تكانی خورد و با حالتی گنگ و متعجب، دستش را درون جعبه برد و لحظه ای بعد به سمت اسنيپ وحشت زده برگشت.
_
يك يادداشت و چيزی شبيه يك نخ 30 سانتی كه در دستان لرد تكان می خورد، توجهش را جلب كرد. سوروس با احتياط به سمت لرد رفت و يادداشت را از دست خشك شده ی او گرفت:
نوضيحات تكميلی: نوع: باسيليك گونه: مينياتوری قابليت ها: تمام ويژگی های يك باسيلسك غول پيكر را داراست امتيازات نسبت به نوع های قديمی:پرورش يافته با بهترين تكنولوژی عصر، بهينه در مصرف غذا، سازگار با هر جيب و در هر سايزی، قابل استفاده بعنوان گردنبند و يا دستبند!
اسنيپ اهسته نوشته را پايين آورد، لحظه ای به لرد و لحظه ای به باسيليك بهينه شده نگاه كرد.
_
پايان سوژه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
پست اول لرد شديدا در حال تفكر بود . يه بار ديگه خواست نامه رو بخونه كه همون موقع تقه اي به در زده شد و سوروس با اجازه وارد اتاق شد. سوروس: لرد سياه شنيدم شما مي خواين كسي رو به فرزند خوندگي قبول كنيد؟!!!درسته يا شايعس؟ لرد گفت:چه خوب شد اومدي.سوروس نميدوني چقدر خوشحالم...واي...يه نامه اومده واسيا برات بخونم: (و با ذوقي زايدالوصف شروع به خواندن كرد ) : با سلام خدمت لرد سياه و عزيز: در پرورشگاه ما براي جلو گيري از اتقراض باسيلييك ها اقدام به افزايش توليد مثل اونا كرديم.بر خلاف تصور ما آنها هم ميل زيادي نشان داده و به سرعت...و ما بسيار از اين بابت خوشحال هستيم.اما مشكلي كه هست ما دچار كمبود جا براي نگهداري همه ي اونا شديم و طي جلساتي كه برگزار شد تصميم گرفتيم تعدادي از آنها را به جادوگراني مار زبان بسپاريم. و حالا تا چند ساعت آينده شما صاحب يك باسيليسك خواهيد شد... تبريك مارا پذيرا باشيد. انجمن پرورش خزندگان ميبيني سوروس!از اين بهتر نميشد! سوروس در حالي كه اخماش تو هم بود و به شدت داشت حرص ميخورد گفت:نه لرد...نه شما اين كارو نميكنيد.شما منو سكته نميديد... هنوز حرفش تموم نشده بود كه دوباره صداي در بلند شد.يه جعبه ي نسبتا كه نه خيلي بزرگ پشت در بود . روش نوشته شده بود: نوع:باسيليسگ نام: س.گري سن: دهه دوم علاقه مندي ها:قتل ، محافظت از جادوگران سياه و پر قدرت. سوروس سرش رو با دو دستش گرفت و ...
سوروس به سرعت بر زمین زانو زد و همان طور که دستان خود را بسوی آسمان دراز مینمود، گفت: خدایا شکرت!شر این کرم خاکی از سرمون کم شد. لرد چرخی به چوب خود داد و نفرین کروشیو را بسوی سوروس روانه فرستاد. سوروس از درد به خود پیچید و نقش زمین شد. لرد با بی توجهی به سوروس، آشفته گفت:یکی رو بیارین ببینه چشه.زود! بارتی چینی به دماغ خود انداخت و گفت: بابا نجینی مرد اتاقش مال من میشه؟ لرد کروشیوی بعدی را روانه بارتی کرد.
یک ساعت بعد
لرد با اعصاب پریشان بر روی صندلی سبز رنگ خود نشسته بود. همه-بجز سوروس که لبخند رضایت بر لب داشت- با آشفتگی به نجینی، که بر روی زمین بیحرکت مانده بود، خیره شده بودند. سکوت عذاب آوری در اتاق حکم فرما شده بود. ناگهان، نجینی تکانی به خود داد و شروع به حرکت کرد. نجینی،که پوست انداخته بود، از پوست قدیمی خود بیرون آمد و با رنگ زیبا و جدیدش شروع به خزیدن در تالار کرد. لرد از خوشحالی به هوا پرید و رو به سوروس گفت: خوب مردک مو روغنی، اینم از عروسمون.هرچه زودتر باهاش باید ازدواج کنی!
پست اول -نه!!! -چی شده ارباب؟؟؟ -نجینی!!! -مگه اون چشه؟؟؟ -داره می میره!!! کمک!!! مرگ خواران که هول شده بودند هر کدام طرفی می دویدند . -کمکم کنید!!! -قربان چی کار کنیم؟؟؟ ولدمورت نعره زد: - خودم می کشمتون. -نجینی چی شد؟ -می کشمتون!!! -بستنی یخی آلبالویی!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ابرکسس مالفوی در 1389/3/23 12:47:56
پست دوم -آخی تولد منه؟ به طرف کادو ها رفت خواست یکی از آن ها را باز کند که بلاتریکس گفت: - ولی قربان اول کیک رو بخوریم؟ -خاموش بعد به طرف کادوها رفت و اولین کادو را باز کرد. نعره کشید: - این از طرف کیه؟ همه ی مرگ خوار ها که ترسیده بودند باهم گفتند: - توش چیه ، قربان؟ - شیلنگ!!! همه ترسیدند: -قربان نمی دونیم. -اگه بدونم از طرف کیه اول خودم میندازمش جلوی نجینی بعدش می گم نجینی اونو زنده بخوره تا توی شکم نجینی جشن بگیره!!! الان همتونو می کشم!!! حالا می بینید!!! همان لحظه صدای فسی از توی جعبه ی کادو آمد. لرد ولدمورت که نگاه کرد دید که در کادو شلنگ نبوده و بلکه ماری وجود دارد. همه که آسوده شده بودند دوباره جشن را از سر گرفتند. اما ولدمورت فریاد ی کشید و با تلسم انفجاری، مخفیگاه را فرستاد هوا
پست اول: در یک عصر سرد پاییزی لرد روی صندلی مجللش جلوی شومینه نشسته بود و به بیرون پنجره مینگریست که کسی در زد.
-سرورم؟
لرد صدای روفوس رو شناخت. -بیا تو روفوس.
روفوس درو باز کرد و جلوی لرد تعظیمی کرد و با کسب اجازه لب به سخن گشود. -سرورم میخواستم به اطلاعتون برسونم که نجینی قصد شکار بارتی رو داره.
لرد چشم غره ای به روفوس رفت. -برای دهمین بار میگم روفوس،پرنسس نجینی ،و امیدوارم به بار یازدهم نرسه.
روفوس که کم مونده بود اشک هاش جاری شه گفت: -سرورم به خاطر سالازار کبیر!الان میخورد...میخورنشونا.
لرد آهی کشید و از جاش بلند شد.از پله ها پایین اومد.چراغ ها خاموش بودن همین که پای لرد به پله ی آخر رسید چراغ ها روشن شدن و همه ی مرگخوار ها پریدن جلوی لرد و همه یک صدا گفتن: -تولدتون مبارک.
لرد با تعجب به همه نگریست. -چی؟تولد منه!؟
بلاتریکس پرید جلو و گفت: -بله سرورم امروز تولدتونه؛اینا هم کادو هاتونه.
و به میزی اشاره کرد که تعداد زیادی جعبه های رنگ و وارنگ را کنارش روی زمین تلنبار کرده بودند و کیک بزرگ و زیبایی روی میز خودنمایی میکرد.