
پرسی جان ، اگه دقت کنی رون عزیز از پست قبل درست ادامه نداده ، سوژه رو اون یارو مرگ مغزی می چرخید !
-----------------------------
- به لرد ، لرد ولدمورت .
سر هری گیج رفت ، دستانش را روی سرش گذاشت ، چهره ی بدون دماغ ولدمورت را به یاد آورد ، و همین طور لب های رنگ پریده اش را... با بدبختی به جینی نگاه کرد .
و بعد هر دو به سمت راهروی سمت چپ دویدند .
- آقا ! آقا ی سیبیلو !
مرد قوی هیکل برگشت و به هری خیره شد :
- بله ؟ نگران نباشید آقا جان ! قلب پسرم رو برای شما گذاشتم طبق گفته ی خودتون که حسن گلاب بود و اینا.... اعضای کله اش رو هم می دم به این آقا ... ( مرد به ولدمورت با صورت باندپیچی شده بر روی تختی افتاده بود اشاره کرد ) و پاچه اش رو هم این خانم می بره

هری به لرد نگاه کرد :
- مگه اینجا درمانگاه کوییدیچی ها نیس ! پس آخه این یارو اینجا چیکار می کنه ! من دماغ پسرتونو رو لازم ارم آقای سیبیلو ، خواهش می کنم ! بقیه مال اون ، فقط دماغو بدین به من !
مرد سیبیلو نگاهی به هری ، لرد ، زنش ، و کله پاچه ی پسرش انداخت ...
با دیدن پاش پاش شدن بدن پسرش نتوانست تحمل کند و عرعر کنان از اتاق بیرون رفت .


هری :
لرد :

هری با احتیاط به سمت لرد که حالا دماغ پسرک را در دست داشت و با خوشحالی می خندید رفت .
لرد با چشمان بی روحش به هری زل زد .
هری گفت :
- اممم... ببین رفیق ، من اون دماغو لازم دارم ...
لرد که با وجود آن همه باند بر روی صورتش ، قادر به صحبت کردن نبود تنها به هری چشم دوخته بود .
هری با سرعت شروع کرد :
- اممم... ببین رفیق ! پسر من دماغش داغون شده ! اون به یک دماغ احتیاج داره ، سایز این دماغی که دست توئه به پسربچه ها می خوره نه تو ! پسرم داره می می ره ولدم ! کمکم کن ! فقط دو هفته وقت دارم ! کمکم کن ولدم !!!
ولدمورت هنوز به چشمان هری خیره شده بود ، سعی کرد از شکافی که برای دهانش گذاشته بودند چیزی بگوید ، هری شکاف را باز تر کرد و ناگهان :
- می خوام بدونم چطور پسری که هیچی از سحر و جادو حالیش نبوده تونسته بزرگترین جادوگر قرن رو شکست بده !!
_____________________________
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







اونوقت، شما قصد دادن اعضاي بدن ايشون رو به ....
آي..نفسكش!
نه..يعني..من ميدونم كجاست...توي راهروي اون طرفيه..سمت چپ..مي خواد اعضاي بدن بچش رو بده.

(بیایید از شکلک های خاک خورده استفاده کنیم – هم اکنون نیازمند یاری سبز تان هستیم )

: عزیزم درسته که تو لودیدی و باعث شدی که کانون گرم خانواده مون نبلاکه اما چرا با چوب دستی من سپر مدافع درست می کنی ، سر ماه کی باید پول این سپر مدافع ها رو بده ؟! 
مانند خود عله و جینی را به دفتر کارش دعوت کرد و به سمت لیلی برگشت . لیلی در جا خشکش زده بود ، دکتر بازویش را گرفت و او را داخل اتاقش برد .


) و به سمت هری رفت :
نمی دونم ، هرمیون یه سوال؟ چرا جینی وقتی به من زنگ زد گفت سپر مدافع بفرست و نگفت خودت بیا ؟ اونوقت به سپر مدافع گفت که بیاد به من برسونه که خودت بیا؟ تو هیچ می دونی 23 گالیون مفتکی رو دست من خرج گذاشت ؟
.
! خب نمیخواد اونو صدا کنی ، خودم میفرستم!
) عله و جینی اینا! 

حتی اگه دامبل باشه ..
به هری و سپس با این حالت
به پسرش نگاه می کند و سپس با این حالت
ها رو راه نمیدیم