هنوز روز دوم به پایان نرسیده بود که بهانه های جیمز شروع شد. در راه رفتن به کلاس معجون سازی بودند و جیمز غر میزد:میگم ریموس بهتر نیس یه فکر دیگه بکنیم؟من خسته شدم.میدونی؟درس خوندن با روحیات من سازگار نیست.
-اِ...جدی؟!ولی با روحیات لی لی سازگاره!ببین حالا جدا از درخواست لیلی این برنامه ای که گذاشتیم واسه آینده ی خودتم خوبه!می دونی امتحان سمج چقدر...
ولی جیمز دیگر حرف های ریموس را نمی شنید.از انتهای راهرو لی لی را دید که به همراه چند نفر از دوستانش مقابل در کلاس معجون سازی ایستاده است و می خندد.در حالی که قدم هایش را تند تر می کرد به ریموس گفت:من میرم با لی لی صحبت کنم.
ریموس هم سریع به سمت جیمز دوید و بازوی او را گرفت و گفت:مگه دیوونه شدی؟بابا کارو از اینی که هست خراب تر نکن!
جیمز که هنوز نگاهش به لی لی بود گفت:دیگه بدتر از این؟خانوم قول دادن اگه توی امتحان سمج نمره ی عالی بگیرم تااااااااازه سال دیگه لطف میکنن باهام دوست میشن!بد تر از این چی میشه؟
ریموس با آرامش لبخندی زد و گفت:خب معلومه.میتونه بگه باید تو امتحان سطوح عالی جادوگری نمره ی عالی بگیری.
جیمز بالاخره نگاهش را از لی لی که حالا داشت چیزی از توی کیفش در می آورد و به دوستانش نشان می داد برگداند و به ریموس خیره شد و گفت:راس میگیا!

ببین به خاطر این دختره من باید چی کار بکنم
-کسی که مجبورت نکرده!
یک هفته بعدجیمز در سالن عمومی گریفیندور کنار شومینه نشسته بود و منتظر ریموس بود تا جزوه های درس تاریخ جادوگریش را با خود بیاورد.ولی هر وقت از پنجره به بیرون نگاه میکرد احساسی قلقلکش می داد و می خواست سریعا از آن جا بیرون برود و همراه با سیریوس و جیمز برف بازی کند.کم کم احساس درونیش او را متقاعد کرد که برود.نیم خیز شد و در همین لحظه ریموس پرسید:جایی داری میری؟
-نه می خواستم جامو عوض کنم
یک ساعت بعد ریموس و جیمز هر دو به این حال

در آمده بودند.
ریموس در حالی که وسایلش را جمع می کرد گفت:من میرم یکم هوا بخورم.
کمی بعد سیریوس در حالی که هنوز صورتش از سرمای بیرون سرخ بود کنار جیمز روی مبل راحتی لم داد و گفت:ریموس حالش خوب نبود؟
-یه خورده اعصابش به هم ریخت.
-چرا؟
-باب سیریوس به خدا این تاریخ جادوگری تو مخ من نمیره که نمیره.چی کار کنم دست خودم که نیست!
-از اولشم می دونستم تو نمی تونی اینقدر درس بخونی!
-ولی مجبورم.
-نه نیستی!من یه فکر خوب دارم
...