تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
53 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
52
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
داستان هاى گروهى( فصل دوم- هرى پاترکارآگاه وزارت خانه)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: داستان هاى گروهى( فصل دوم- هرى پاترکارآگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: چهارشنبه 20 اسفند 1393 18:06
جينى درحالي كه لباس ها را داخل ساک مى گذاشت رو به هرى گفت:
- مى تونستيم بريم پيش رون و هرماينى!
- جينى اونجا هم خطرناکه. هيچ جا مثل محفل براى ما امن نيست.
جیمز هری پاتر و آلبوس سوروس پاتر در حالی که اسباب بازی هایشان را جمع می کردن ، به اطرافشان نگاهی انداختند ولی لیلی لونا پاتر در اتاق حضور نداشت.آلبوس از جایش بلند شد تا ببیند لیلی کجا قایم شده است و با ديدن ليلى که در گوشه اتاق کز کرده بود، پدرش را صدا زد.
هرى و جينى با نگرانى پيش آن ها رفتند. هرى با ديدن دخترش او را در آغوش گرفت و گفت:
- زودتر از اون چه فکر کنى برمى گريدم خونه عزيزم..خيلى زودتر.
-اما بابا من دلم برای اسباب بازی هایم تنگ میشه....میشه...؟
-به مرلین قسم لیلی اگر مجبور نبودیم هرگز این خانه رو به خاطر تنها دختر زیبایم ترک نمی کردیم..
لیلی اشک در چشمانش جمع شد در اغوش هری رفت و محکم تر از قبل او را بغل کرد. جینی نگاه نگران اش را از لیلی گرفت و خطاب به پسرانش گفت:
-وسایل رو برداشتین؟
پسرها سرشان را به نشانه ی تایید تکان دادند. هری ساک ها را برداشت و برد تا توی صندق عقب ماشین بگذارد. با چند ورد تمام چمدان ها را داخل صندوق عقب جا داد و به سرعت بچه هايش و جيني را سوار ماشين كرد. راننده بعد از صاف كردن آينه، ماشين را به حركت درآود. به علت سرعت زياد خيلى زود راه را طى کردند و بعد از چند دقیقه ماشین مقابل مقر محفل متوقف شد.
سريع از ماشين پياده شدند و با چمدانها وارد محفل شدند اما محفل از هميشه سكوت و كور تر بود. هری خیلی احساس بدی داشت.نمیدانست چرا؟!یک حس عجیبی به او میگفت که اتفاقی خواهد افتاد.ولی چه اتفاقی؟؟
ارام کنار جینی رفت میخواست حسش را به او بگوید ولی چیزی مانع او میشد. چشمان جيني به طورعجيبي درشت شده بودند و به جايي خيره شده بود وقتي هري به ان سمت نگاه كرد فاجعه اي را در مقابل خود ديد.
تدى روى صندلى آشپزخانه نشسته بود و بازوى زخمى اش را با دستش فشار ميداد. جينى سریع بچه ها را به طبقه ى بالا برد. هرى به سمت تدى رفت.
- چى..چى شده؟
- ما رفته بوديم گروه جادوگران سياه رو دستگیر کنيم، من زخمى شدم اما بقیه هنوز اونجا هستن. هرى برو کمکشون.
هرى بانگرانى به تدى نگاه کرد. ناگهان صداى گريه ى لى لى از طبقه بالا بلند شد. با وحشت به طبقه بالا نگاه کرد، سریع روى پاشنه پا چرخید و از پله ها بالا رفت. جينى سعى کرد دخترش را آرام کند. هرى وارد اتاق شد.
- چى شده؟
- ديد که تدى زخمى شده.
را به دورش جمع کرد.به چشمان تک تک اعضای خانواده اش نگاه کرد.چشمان همه از اشک براق شده بود.اما لیلی بیشتر از همه داشت گریه می کرد.هری لیلی را در اغوش گرفت و بهش گفت :
-دختر من که نبايد گريه کنه..
- هرى حالا چى ميشه؟ تو خانواده دارى اگه برى و اتفاقى برات بيافته چى؟
- جينى! اونا به خاطر ما جونشون رو به خطر انداختن.
و بعد رو به فرزندانش که آرام به او زل زده بودند گفت:
- زود برمى گردم.
و از اتاق بيرون رفت. قدم هایش تند و پیوسته بود.هر لحظه منتظر اتفاقی بود انگار ان روز ساخته شده تا اتفاق ها فوران کنند. نگاهى به تدى که هنوز در آشپزخانه بود انداخت، رنگ صورت گرگينه ى جوان از خون ريزى به زرد متمایل شده بود. سرى تکان داد و از خانه خارج شد. مقر گروه جادوگران سياه را که تدى آدرسش را گفته بود در ذهن آورد و بعد خود را غيب کرد. لحظه اي بعد در مقابل مقر گروه جادوگران سياه بود.باد مانند شمشيري برصورتش برخورد مي كرد.چشمان هري قدرت باز بودن را نداشتند.
امارت بزرگ و قديمى در سکوت فرو رفته و فقط صداى قار قار چند کلاغ از روى درختان خشکيده به گوش مى رسید. ناگهان صداى جيغى بلند شد. هرى نفس عميقى کشيد و به داخل امارت رفت. افراد محفلى در حال مبارزه با گروه جادوگران سياه بودند.
گروه جادوگران سياه آسیب ديده بودند اما در مقابل اعضاى محفل هم اوضاع سختی داشتند. ويولت، گودريک، گلرت و يوآن که زخمى شده بود. ناگهان نگاه هرى روى جادوگر سياهى ثابت شد که چوبدستى اش را به سمت ويولت گرفته بود. هرى بى معطلى فریاد زد:
- اکسپليارموس!
چوبدستى در هوا چرخ خورد و در دست هرى آرام گرفت. هرى وارد جدال شد. هر مرگخواری را که در ان نزدیکی بود به سمت هری می رفت زیرا می دانستند او از همه برایشان خطر ناک تر است .اما هری یک به یک انها را شکست می داد و جلو می رفت.
گروه جادوگران سياه ديگر کاملا از پا درآمده بودند. اعضاى محفل دست آن ها را بسته و درحالى که با خنده به شانه ى هرى مى زدند از کنار او گذشتند. هرى نگاهى به اطراف انداخت، ديگر خطرى خانواده اش را تهدید نمى کرد. آرام زير لب زمزمه کرد.
- خوبى همیشه پيروزه.. همیشه!
پایان
- مى تونستيم بريم پيش رون و هرماينى!
- جينى اونجا هم خطرناکه. هيچ جا مثل محفل براى ما امن نيست.
جیمز هری پاتر و آلبوس سوروس پاتر در حالی که اسباب بازی هایشان را جمع می کردن ، به اطرافشان نگاهی انداختند ولی لیلی لونا پاتر در اتاق حضور نداشت.آلبوس از جایش بلند شد تا ببیند لیلی کجا قایم شده است و با ديدن ليلى که در گوشه اتاق کز کرده بود، پدرش را صدا زد.
هرى و جينى با نگرانى پيش آن ها رفتند. هرى با ديدن دخترش او را در آغوش گرفت و گفت:
- زودتر از اون چه فکر کنى برمى گريدم خونه عزيزم..خيلى زودتر.
-اما بابا من دلم برای اسباب بازی هایم تنگ میشه....میشه...؟
-به مرلین قسم لیلی اگر مجبور نبودیم هرگز این خانه رو به خاطر تنها دختر زیبایم ترک نمی کردیم..
لیلی اشک در چشمانش جمع شد در اغوش هری رفت و محکم تر از قبل او را بغل کرد. جینی نگاه نگران اش را از لیلی گرفت و خطاب به پسرانش گفت:
-وسایل رو برداشتین؟
پسرها سرشان را به نشانه ی تایید تکان دادند. هری ساک ها را برداشت و برد تا توی صندق عقب ماشین بگذارد. با چند ورد تمام چمدان ها را داخل صندوق عقب جا داد و به سرعت بچه هايش و جيني را سوار ماشين كرد. راننده بعد از صاف كردن آينه، ماشين را به حركت درآود. به علت سرعت زياد خيلى زود راه را طى کردند و بعد از چند دقیقه ماشین مقابل مقر محفل متوقف شد.
سريع از ماشين پياده شدند و با چمدانها وارد محفل شدند اما محفل از هميشه سكوت و كور تر بود. هری خیلی احساس بدی داشت.نمیدانست چرا؟!یک حس عجیبی به او میگفت که اتفاقی خواهد افتاد.ولی چه اتفاقی؟؟
ارام کنار جینی رفت میخواست حسش را به او بگوید ولی چیزی مانع او میشد. چشمان جيني به طورعجيبي درشت شده بودند و به جايي خيره شده بود وقتي هري به ان سمت نگاه كرد فاجعه اي را در مقابل خود ديد.
تدى روى صندلى آشپزخانه نشسته بود و بازوى زخمى اش را با دستش فشار ميداد. جينى سریع بچه ها را به طبقه ى بالا برد. هرى به سمت تدى رفت.
- چى..چى شده؟
- ما رفته بوديم گروه جادوگران سياه رو دستگیر کنيم، من زخمى شدم اما بقیه هنوز اونجا هستن. هرى برو کمکشون.
هرى بانگرانى به تدى نگاه کرد. ناگهان صداى گريه ى لى لى از طبقه بالا بلند شد. با وحشت به طبقه بالا نگاه کرد، سریع روى پاشنه پا چرخید و از پله ها بالا رفت. جينى سعى کرد دخترش را آرام کند. هرى وارد اتاق شد.
- چى شده؟
- ديد که تدى زخمى شده.
را به دورش جمع کرد.به چشمان تک تک اعضای خانواده اش نگاه کرد.چشمان همه از اشک براق شده بود.اما لیلی بیشتر از همه داشت گریه می کرد.هری لیلی را در اغوش گرفت و بهش گفت :
-دختر من که نبايد گريه کنه..
- هرى حالا چى ميشه؟ تو خانواده دارى اگه برى و اتفاقى برات بيافته چى؟
- جينى! اونا به خاطر ما جونشون رو به خطر انداختن.
و بعد رو به فرزندانش که آرام به او زل زده بودند گفت:
- زود برمى گردم.
و از اتاق بيرون رفت. قدم هایش تند و پیوسته بود.هر لحظه منتظر اتفاقی بود انگار ان روز ساخته شده تا اتفاق ها فوران کنند. نگاهى به تدى که هنوز در آشپزخانه بود انداخت، رنگ صورت گرگينه ى جوان از خون ريزى به زرد متمایل شده بود. سرى تکان داد و از خانه خارج شد. مقر گروه جادوگران سياه را که تدى آدرسش را گفته بود در ذهن آورد و بعد خود را غيب کرد. لحظه اي بعد در مقابل مقر گروه جادوگران سياه بود.باد مانند شمشيري برصورتش برخورد مي كرد.چشمان هري قدرت باز بودن را نداشتند.
امارت بزرگ و قديمى در سکوت فرو رفته و فقط صداى قار قار چند کلاغ از روى درختان خشکيده به گوش مى رسید. ناگهان صداى جيغى بلند شد. هرى نفس عميقى کشيد و به داخل امارت رفت. افراد محفلى در حال مبارزه با گروه جادوگران سياه بودند.
گروه جادوگران سياه آسیب ديده بودند اما در مقابل اعضاى محفل هم اوضاع سختی داشتند. ويولت، گودريک، گلرت و يوآن که زخمى شده بود. ناگهان نگاه هرى روى جادوگر سياهى ثابت شد که چوبدستى اش را به سمت ويولت گرفته بود. هرى بى معطلى فریاد زد:
- اکسپليارموس!
چوبدستى در هوا چرخ خورد و در دست هرى آرام گرفت. هرى وارد جدال شد. هر مرگخواری را که در ان نزدیکی بود به سمت هری می رفت زیرا می دانستند او از همه برایشان خطر ناک تر است .اما هری یک به یک انها را شکست می داد و جلو می رفت.
گروه جادوگران سياه ديگر کاملا از پا درآمده بودند. اعضاى محفل دست آن ها را بسته و درحالى که با خنده به شانه ى هرى مى زدند از کنار او گذشتند. هرى نگاهى به اطراف انداخت، ديگر خطرى خانواده اش را تهدید نمى کرد. آرام زير لب زمزمه کرد.
- خوبى همیشه پيروزه.. همیشه!
پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'm James.
پاسخ به: داستان هاى گروهى( فصل دوم- هرى پاترکارآگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: یکشنبه 26 بهمن 1393 15:29
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/16
تولد نقش: 1393/05/22
آخرین ورود: دوشنبه 17 بهمن 1401 11:11
از: …
پستها:
742

پاسخ به: داستان هاى گروهى( فصل دوم- هرى پاترکارآگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: چهارشنبه 22 بهمن 1393 15:23
جينى درحالي كه لباس ها را داخل ساک مى گذاشت رو به هرى گفت:
- مى تونستيم بريم پيش رون و هرماينى!
- جينى اونجا هم خطرناکه. هيچ جا مثل محفل براى ما امن نيست.
جیمز هری پاتر و آلبوس سوروس پاتر در حالی که اسباب بازی هایشان را جمع می کردن ، به اطرافشان نگاهی انداختند ولی لیلی لونا پاتر در اتاق حضور نداشت.آلبوس از جایش بلند شد تا ببیند لیلی کجا قایم شده است و با ديدن ليلى که در گوشه اتاق کز کرده بود، پدرش را صدا زد.
هرى و جينى با نگرانى پيش آن ها رفتند. هرى با ديدن دخترش او را در آغوش گرفت و گفت:
- زودتر از اون چه فکر کنى برمى گريدم خونه عزيزم..خيلى زودتر.
-اما بابا من دلم برای اسباب بازی هایم تنگ میشه....میشه...؟
-به مرلین قسم لیلی اگر مجبور نبودیم هرگز این خانه رو به خاطر تنها دختر زیبایم ترک نمی کردیم..
لیلی اشک در چشمانش جمع شد در اغوش هری رفت و محکم تر از قبل او را بغل کرد. جینی نگاه نگران اش را از لیلی گرفت و خطاب به پسرانش گفت:
-وسایل رو برداشتین؟
پسرها سرشان را به نشانه ی تایید تکان دادند. هری ساک ها را برداشت و برد تا توی صندق عقب ماشین بگذارد. با چند ورد تمام چمدان ها را داخل صندوق عقب جا داد و به سرعت بچه هايش و جيني را سوار ماشين كرد. راننده بعد از صاف كردن آينه، ماشين را به حركت درآود. به علت سرعت زياد خيلى زود راه را طى کردند و بعد از چند دقیقه ماشین مقابل مقر محفل متوقف شد.
سريع از ماشين پياده شدند و با چمدانها وارد محفل شدند اما محفل از هميشه سكوت و كور تر بود. هری خیلی احساس بدی داشت.نمیدانست چرا؟!یک حس عجیبی به او میگفت که اتفاقی خواهد افتاد.ولی چه اتفاقی؟؟
ارام کنار جینی رفت میخواست حسش را به او بگوید ولی چیزی مانع او میشد. چشمان جيني به طورعجيبي درشت شده بودند و به جايي خيره شده بود وقتي هري به ان سمت نگاه كرد فاجعه اي را در مقابل خود ديد.
تدى روى صندلى آشپزخانه نشسته بود و بازوى زخمى اش را با دستش فشار ميداد. جينى سریع بچه ها را به طبقه ى بالا برد. هرى به سمت تدى رفت.
- چى..چى شده؟
- ما رفته بوديم گروه جادوگران سياه رو دستگیر کنيم، من زخمى شدم اما بقیه هنوز اونجا هستن. هرى برو کمکشون.
هرى بانگرانى به تدى نگاه کرد. ناگهان صداى گريه ى لى لى از طبقه بالا بلند شد. با وحشت به طبقه بالا نگاه کرد، سریع روى پاشنه پا چرخید و از پله ها بالا رفت. جينى سعى کرد دخترش را آرام کند. هرى وارد اتاق شد.
- چى شده؟
- ديد که تدى زخمى شده.
را به دورش جمع کرد.به چشمان تک تک اعضای خانواده اش نگاه کرد.چشمان همه از اشک براق شده بود.اما لیلی بیشتر از همه داشت گریه می کرد.هری لیلی را در اغوش گرفت و بهش گفت :
-دختر من که نبايد گريه کنه..
- هرى حالا چى ميشه؟ تو خانواده دارى اگه برى و اتفاقى برات بيافته چى؟
- جينى! اونا به خاطر ما جونشون رو به خطر انداختن.
و بعد رو به فرزندانش که آرام به او زل زده بودند گفت:
- زود برمى گردم.
و از اتاق بيرون رفت. قدم هایش تند و پیوسته بود.هر لحظه منتظر اتفاقی بود انگار ان روز ساخته شده تا اتفاق ها فوران کنند. نگاهى به تدى که هنوز در آشپزخانه بود انداخت، رنگ صورت گرگينه ى جوان از خون ريزى به زرد متمایل شده بود. سرى تکان داد و از خانه خارج شد. مقر گروه جادوگران سياه را که تدى آدرسش را گفته بود در ذهن آورد و بعد خود را غيب کرد. لحظه اي بعد در مقابل مقر گروه جادوگران سياه بود.باد مانند شمشيري برصورتش برخورد مي كرد.چشمان هري قدرت باز بودن را نداشتند.
امارت بزرگ و قديمى در سکوت فرو رفته و فقط صداى قار قار چند کلاغ از روى درختان خشکيده به گوش مى رسید. ناگهان صداى جيغى بلند شد. هرى نفس عميقى کشيد و به داخل امارت رفت. افراد محفلى در حال مبارزه با گروه جادوگران سياه بودند.
گروه جادوگران سياه آسیب ديده بودند اما در مقابل اعضاى محفل هم اوضاع سختی داشتند. ويولت، گودريک، گلرت و يوآن که زخمى شده بود. ناگهان نگاه هرى روى جادوگر سياهى ثابت شد که چوبدستى اش را به سمت ويولت گرفته بود. هرى بى معطلى فریاد زد:
- اکسپليارموس!
چوبدستى در هوا چرخ خورد و در دست هرى آرام گرفت. هرى وارد جدال شد.
- مى تونستيم بريم پيش رون و هرماينى!
- جينى اونجا هم خطرناکه. هيچ جا مثل محفل براى ما امن نيست.
جیمز هری پاتر و آلبوس سوروس پاتر در حالی که اسباب بازی هایشان را جمع می کردن ، به اطرافشان نگاهی انداختند ولی لیلی لونا پاتر در اتاق حضور نداشت.آلبوس از جایش بلند شد تا ببیند لیلی کجا قایم شده است و با ديدن ليلى که در گوشه اتاق کز کرده بود، پدرش را صدا زد.
هرى و جينى با نگرانى پيش آن ها رفتند. هرى با ديدن دخترش او را در آغوش گرفت و گفت:
- زودتر از اون چه فکر کنى برمى گريدم خونه عزيزم..خيلى زودتر.
-اما بابا من دلم برای اسباب بازی هایم تنگ میشه....میشه...؟
-به مرلین قسم لیلی اگر مجبور نبودیم هرگز این خانه رو به خاطر تنها دختر زیبایم ترک نمی کردیم..
لیلی اشک در چشمانش جمع شد در اغوش هری رفت و محکم تر از قبل او را بغل کرد. جینی نگاه نگران اش را از لیلی گرفت و خطاب به پسرانش گفت:
-وسایل رو برداشتین؟
پسرها سرشان را به نشانه ی تایید تکان دادند. هری ساک ها را برداشت و برد تا توی صندق عقب ماشین بگذارد. با چند ورد تمام چمدان ها را داخل صندوق عقب جا داد و به سرعت بچه هايش و جيني را سوار ماشين كرد. راننده بعد از صاف كردن آينه، ماشين را به حركت درآود. به علت سرعت زياد خيلى زود راه را طى کردند و بعد از چند دقیقه ماشین مقابل مقر محفل متوقف شد.
سريع از ماشين پياده شدند و با چمدانها وارد محفل شدند اما محفل از هميشه سكوت و كور تر بود. هری خیلی احساس بدی داشت.نمیدانست چرا؟!یک حس عجیبی به او میگفت که اتفاقی خواهد افتاد.ولی چه اتفاقی؟؟
ارام کنار جینی رفت میخواست حسش را به او بگوید ولی چیزی مانع او میشد. چشمان جيني به طورعجيبي درشت شده بودند و به جايي خيره شده بود وقتي هري به ان سمت نگاه كرد فاجعه اي را در مقابل خود ديد.
تدى روى صندلى آشپزخانه نشسته بود و بازوى زخمى اش را با دستش فشار ميداد. جينى سریع بچه ها را به طبقه ى بالا برد. هرى به سمت تدى رفت.
- چى..چى شده؟
- ما رفته بوديم گروه جادوگران سياه رو دستگیر کنيم، من زخمى شدم اما بقیه هنوز اونجا هستن. هرى برو کمکشون.
هرى بانگرانى به تدى نگاه کرد. ناگهان صداى گريه ى لى لى از طبقه بالا بلند شد. با وحشت به طبقه بالا نگاه کرد، سریع روى پاشنه پا چرخید و از پله ها بالا رفت. جينى سعى کرد دخترش را آرام کند. هرى وارد اتاق شد.
- چى شده؟
- ديد که تدى زخمى شده.
را به دورش جمع کرد.به چشمان تک تک اعضای خانواده اش نگاه کرد.چشمان همه از اشک براق شده بود.اما لیلی بیشتر از همه داشت گریه می کرد.هری لیلی را در اغوش گرفت و بهش گفت :
-دختر من که نبايد گريه کنه..
- هرى حالا چى ميشه؟ تو خانواده دارى اگه برى و اتفاقى برات بيافته چى؟
- جينى! اونا به خاطر ما جونشون رو به خطر انداختن.
و بعد رو به فرزندانش که آرام به او زل زده بودند گفت:
- زود برمى گردم.
و از اتاق بيرون رفت. قدم هایش تند و پیوسته بود.هر لحظه منتظر اتفاقی بود انگار ان روز ساخته شده تا اتفاق ها فوران کنند. نگاهى به تدى که هنوز در آشپزخانه بود انداخت، رنگ صورت گرگينه ى جوان از خون ريزى به زرد متمایل شده بود. سرى تکان داد و از خانه خارج شد. مقر گروه جادوگران سياه را که تدى آدرسش را گفته بود در ذهن آورد و بعد خود را غيب کرد. لحظه اي بعد در مقابل مقر گروه جادوگران سياه بود.باد مانند شمشيري برصورتش برخورد مي كرد.چشمان هري قدرت باز بودن را نداشتند.
امارت بزرگ و قديمى در سکوت فرو رفته و فقط صداى قار قار چند کلاغ از روى درختان خشکيده به گوش مى رسید. ناگهان صداى جيغى بلند شد. هرى نفس عميقى کشيد و به داخل امارت رفت. افراد محفلى در حال مبارزه با گروه جادوگران سياه بودند.
گروه جادوگران سياه آسیب ديده بودند اما در مقابل اعضاى محفل هم اوضاع سختی داشتند. ويولت، گودريک، گلرت و يوآن که زخمى شده بود. ناگهان نگاه هرى روى جادوگر سياهى ثابت شد که چوبدستى اش را به سمت ويولت گرفته بود. هرى بى معطلى فریاد زد:
- اکسپليارموس!
چوبدستى در هوا چرخ خورد و در دست هرى آرام گرفت. هرى وارد جدال شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'm James.
پاسخ به: داستان هاى گروهى( فصل دوم- هرى پاترکارآگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: جمعه 26 دی 1393 23:30
پاسخ به: داستان هاى گروهى( فصل دوم- هرى پاترکارآگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: جمعه 26 دی 1393 23:04
جينى درحالي كه لباس ها را داخل ساک مى گذاشت رو به هرى گفت:
- مى تونستيم بريم پيش رون و هرماينى!
- جينى اونجا هم خطرناکه. هيچ جا مثل محفل براى ما امن نيست.
جیمز هری پاتر و آلبوس سوروس پاتر در حالی که اسباب بازی هایشان را جمع می کردن ، به اطرافشان نگاهی انداختند ولی لیلی لونا پاتر در اتاق حضور نداشت.آلبوس از جایش بلند شد تا ببیند لیلی کجا قایم شده است و با ديدن ليلى که در گوشه اتاق کز کرده بود، پدرش را صدا زد.
هرى و جينى با نگرانى پيش آن ها رفتند. هرى با ديدن دخترش او را در آغوش گرفت و گفت:
- زودتر از اون چه فکر کنى برمى گريدم خونه عزيزم..خيلى زودتر.
-اما بابا من دلم برای اسباب بازی هایم تنگ میشه....میشه...؟
-به مرلین قسم لیلی اگر مجبور نبودیم هرگز این خانه رو به خاطر تنها دختر زیبایم ترک نمی کردیم..
لیلی اشک در چشمانش جمع شد در اغوش هری رفت و محکم تر از قبل او را بغل کرد. جینی نگاه نگران اش را از لیلی گرفت و خطاب به پسرانش گفت:
-وسایل رو برداشتین؟
پسرها سرشان را به نشانه ی تایید تکان دادند. هری ساک ها را برداشت و برد تا توی صندق عقب ماشین بگذارد. با چند ورد تمام چمدان ها را داخل صندوق عقب جا داد و به سرعت بچه هايش و جيني را سوار ماشين كرد. راننده بعد از صاف كردن آينه، ماشين را به حركت درآود. به علت سرعت زياد خيلى زود راه را طى کردند و بعد از چند دقیقه ماشین مقابل مقر محفل متوقف شد.
سريع از ماشين پياده شدند و با چمدانها وارد محفل شدند اما محفل از هميشه سكوت و كور تر بود. هری خیلی احساس بدی داشت.نمیدانست چرا؟!یک حس عجیبی به او میگفت که اتفاقی خواهد افتاد.ولی چه اتفاقی؟؟
ارام کنار جینی رفت میخواست حسش را به او بگوید ولی چیزی مانع او میشد. چشمان جيني به طورعجيبي درشت شده بودند و به جايي خيره شده بود وقتي هري به ان سمت نگاه كرد فاجعه اي را در مقابل خود ديد.
تدى روى صندلى آشپزخانه نشسته بود و بازوى زخمى اش را با دستش فشار ميداد. جينى سریع بچه ها را به طبقه ى بالا برد. هرى به سمت تدى رفت.
- چى..چى شده؟
- ما رفته بوديم گروه جادوگران سياه رو دستگیر کنيم، من زخمى شدم اما بقیه هنوز اونجا هستن. هرى برو کمکشون.
هرى بانگرانى به تدى نگاه کرد. ناگهان صداى گريه ى لى لى از طبقه بالا بلند شد. با وحشت به طبقه بالا نگاه کرد، سریع روى پاشنه پا چرخید و از پله ها بالا رفت. جينى سعى کرد دخترش را آرام کند. هرى وارد اتاق شد.
- چى شده؟
- ديد که تدى زخمى شده.
را به دورش جمع کرد.به چشمان تک تک اعضای خانواده اش نگاه کرد.چشمان همه از اشک براق شده بود.اما لیلی بیشتر از همه داشت گریه می کرد.هری لیلی را در اغوش گرفت و بهش گفت :
-دختر من که نبايد گريه کنه..
- هرى حالا چى ميشه؟ تو خانواده دارى اگه برى و اتفاقى برات بيافته چى؟
- جينى! اونا به خاطر ما جونشون رو به خطر انداختن.
و بعد رو به فرزندانش که آرام به او زل زده بودند گفت:
- زود برمى گردم.
و از اتاق بيرون رفت. قدم هایش تند و پیوسته بود.هر لحظه منتظر اتفاقی بود انگار ان روز ساخته شده تا اتفاق ها فوران کنند. نگاهى به تدى که هنوز در آشپزخانه بود انداخت، رنگ صورت گرگينه ى جوان از خون ريزى به زرد متمایل شده بود. سرى تکان داد و از خانه خارج شد. مقر گروه جادوگران سياه را که تدى آدرسش را گفته بود در ذهن آورد و بعد خود را غيب کرد.
- مى تونستيم بريم پيش رون و هرماينى!
- جينى اونجا هم خطرناکه. هيچ جا مثل محفل براى ما امن نيست.
جیمز هری پاتر و آلبوس سوروس پاتر در حالی که اسباب بازی هایشان را جمع می کردن ، به اطرافشان نگاهی انداختند ولی لیلی لونا پاتر در اتاق حضور نداشت.آلبوس از جایش بلند شد تا ببیند لیلی کجا قایم شده است و با ديدن ليلى که در گوشه اتاق کز کرده بود، پدرش را صدا زد.
هرى و جينى با نگرانى پيش آن ها رفتند. هرى با ديدن دخترش او را در آغوش گرفت و گفت:
- زودتر از اون چه فکر کنى برمى گريدم خونه عزيزم..خيلى زودتر.
-اما بابا من دلم برای اسباب بازی هایم تنگ میشه....میشه...؟
-به مرلین قسم لیلی اگر مجبور نبودیم هرگز این خانه رو به خاطر تنها دختر زیبایم ترک نمی کردیم..
لیلی اشک در چشمانش جمع شد در اغوش هری رفت و محکم تر از قبل او را بغل کرد. جینی نگاه نگران اش را از لیلی گرفت و خطاب به پسرانش گفت:
-وسایل رو برداشتین؟
پسرها سرشان را به نشانه ی تایید تکان دادند. هری ساک ها را برداشت و برد تا توی صندق عقب ماشین بگذارد. با چند ورد تمام چمدان ها را داخل صندوق عقب جا داد و به سرعت بچه هايش و جيني را سوار ماشين كرد. راننده بعد از صاف كردن آينه، ماشين را به حركت درآود. به علت سرعت زياد خيلى زود راه را طى کردند و بعد از چند دقیقه ماشین مقابل مقر محفل متوقف شد.
سريع از ماشين پياده شدند و با چمدانها وارد محفل شدند اما محفل از هميشه سكوت و كور تر بود. هری خیلی احساس بدی داشت.نمیدانست چرا؟!یک حس عجیبی به او میگفت که اتفاقی خواهد افتاد.ولی چه اتفاقی؟؟
ارام کنار جینی رفت میخواست حسش را به او بگوید ولی چیزی مانع او میشد. چشمان جيني به طورعجيبي درشت شده بودند و به جايي خيره شده بود وقتي هري به ان سمت نگاه كرد فاجعه اي را در مقابل خود ديد.
تدى روى صندلى آشپزخانه نشسته بود و بازوى زخمى اش را با دستش فشار ميداد. جينى سریع بچه ها را به طبقه ى بالا برد. هرى به سمت تدى رفت.
- چى..چى شده؟
- ما رفته بوديم گروه جادوگران سياه رو دستگیر کنيم، من زخمى شدم اما بقیه هنوز اونجا هستن. هرى برو کمکشون.
هرى بانگرانى به تدى نگاه کرد. ناگهان صداى گريه ى لى لى از طبقه بالا بلند شد. با وحشت به طبقه بالا نگاه کرد، سریع روى پاشنه پا چرخید و از پله ها بالا رفت. جينى سعى کرد دخترش را آرام کند. هرى وارد اتاق شد.
- چى شده؟
- ديد که تدى زخمى شده.
را به دورش جمع کرد.به چشمان تک تک اعضای خانواده اش نگاه کرد.چشمان همه از اشک براق شده بود.اما لیلی بیشتر از همه داشت گریه می کرد.هری لیلی را در اغوش گرفت و بهش گفت :
-دختر من که نبايد گريه کنه..
- هرى حالا چى ميشه؟ تو خانواده دارى اگه برى و اتفاقى برات بيافته چى؟
- جينى! اونا به خاطر ما جونشون رو به خطر انداختن.
و بعد رو به فرزندانش که آرام به او زل زده بودند گفت:
- زود برمى گردم.
و از اتاق بيرون رفت. قدم هایش تند و پیوسته بود.هر لحظه منتظر اتفاقی بود انگار ان روز ساخته شده تا اتفاق ها فوران کنند. نگاهى به تدى که هنوز در آشپزخانه بود انداخت، رنگ صورت گرگينه ى جوان از خون ريزى به زرد متمایل شده بود. سرى تکان داد و از خانه خارج شد. مقر گروه جادوگران سياه را که تدى آدرسش را گفته بود در ذهن آورد و بعد خود را غيب کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'm James.
پاسخ به: داستان هاى گروهى( فصل دوم- هرى پاترکارآگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: سهشنبه 23 دی 1393 13:55
پاسخ به: داستان هاى گروهى( فصل دوم- هرى پاترکارآگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: سهشنبه 23 دی 1393 11:25
جينى درحالي كه لباس ها را داخل ساک مى گذاشت رو به هرى گفت:
- مى تونستيم بريم پيش رون و هرماينى!
- جينى اونجا هم خطرناکه. هيچ جا مثل محفل براى ما امن نيست.
جیمز هری پاتر و آلبوس سوروس پاتر در حالی که اسباب بازی هایشان را جمع می کردن ، به اطرافشان نگاهی انداختند ولی لیلی لونا پاتر در اتاق حضور نداشت.آلبوس از جایش بلند شد تا ببیند لیلی کجا قایم شده است و با ديدن ليلى که در گوشه اتاق کز کرده بود، پدرش را صدا زد.
هرى و جينى با نگرانى پيش آن ها رفتند. هرى با ديدن دخترش او را در آغوش گرفت و گفت:
- زودتر از اون چه فکر کنى برمى گريدم خونه عزيزم..خيلى زودتر.
-اما بابا من دلم برای اسباب بازی هایم تنگ میشه....میشه...؟
-به مرلین قسم لیلی اگر مجبور نبودیم هرگز این خانه رو به خاطر تنها دختر زیبایم ترک نمی کردیم..
لیلی اشک در چشمانش جمع شد در اغوش هری رفت و محکم تر از قبل او را بغل کرد. جینی نگاه نگران اش را از لیلی گرفت و خطاب به پسرانش گفت:
-وسایل رو برداشتین؟
پسرها سرشان را به نشانه ی تایید تکان دادند. هری ساک ها را برداشت و برد تا توی صندق عقب ماشین بگذارد. با چند ورد تمام چمدان ها را داخل صندوق عقب جا داد و به سرعت بچه هايش و جيني را سوار ماشين كرد. راننده بعد از صاف كردن آينه، ماشين را به حركت درآود. به علت سرعت زياد خيلى زود راه را طى کردند و بعد از چند دقیقه ماشین مقابل مقر محفل متوقف شد.
سريع از ماشين پياده شدند و با چمدانها وارد محفل شدند اما محفل از هميشه سكوت و كور تر بود. هری خیلی احساس بدی داشت.نمیدانست چرا؟!یک حس عجیبی به او میگفت که اتفاقی خواهد افتاد.ولی چه اتفاقی؟؟
ارام کنار جینی رفت میخواست حسش را به او بگوید ولی چیزی مانع او میشد. چشمان جيني به طورعجيبي درشت شده بودند و به جايي خيره شده بود وقتي هري به ان سمت نگاه كرد فاجعه اي را در مقابل خود ديد.
تدى روى صندلى آشپزخانه نشسته بود و بازوى زخمى اش را با دستش فشار ميداد. جينى سریع بچه ها را به طبقه ى بالا برد. هرى به سمت تدى رفت.
- چى..چى شده؟
- ما رفته بوديم گروه جادوگران سياه رو دستگیر کنيم، من زخمى شدم اما بقیه هنوز اونجا هستن. هرى برو کمکشون.
هرى بانگرانى به تدى نگاه کرد. ناگهان صداى گريه ى لى لى از طبقه بالا بلند شد. با وحشت به طبقه بالا نگاه کرد، سریع روى پاشنه پا چرخید و از پله ها بالا رفت. جينى سعى کرد دخترش را آرام کند. هرى وارد اتاق شد.
- چى شده؟
- ديد که تدى زخمى شده.
را به دورش جمع کرد.به چشمان تک تک اعضای خانواده اش نگاه کرد.چشمان همه از اشک براق شده بود.اما لیلی بیشتر از همه داشت گریه می کرد.هری لیلی را در اغوش گرفت و بهش گفت :
-دختر من که نبايد گريه کنه..
- هرى حالا چى ميشه؟ تو خانواده دارى اگه برى و اتفاقى برات بيافته چى؟
- جينى! اونا به خاطر ما جونشون رو به خطر انداختن.
و بعد رو به فرزندانش که آرام به او زل زده بودند گفت:
- زود برمى گردم.
و از اتاق بيرون رفت.
- مى تونستيم بريم پيش رون و هرماينى!
- جينى اونجا هم خطرناکه. هيچ جا مثل محفل براى ما امن نيست.
جیمز هری پاتر و آلبوس سوروس پاتر در حالی که اسباب بازی هایشان را جمع می کردن ، به اطرافشان نگاهی انداختند ولی لیلی لونا پاتر در اتاق حضور نداشت.آلبوس از جایش بلند شد تا ببیند لیلی کجا قایم شده است و با ديدن ليلى که در گوشه اتاق کز کرده بود، پدرش را صدا زد.
هرى و جينى با نگرانى پيش آن ها رفتند. هرى با ديدن دخترش او را در آغوش گرفت و گفت:
- زودتر از اون چه فکر کنى برمى گريدم خونه عزيزم..خيلى زودتر.
-اما بابا من دلم برای اسباب بازی هایم تنگ میشه....میشه...؟
-به مرلین قسم لیلی اگر مجبور نبودیم هرگز این خانه رو به خاطر تنها دختر زیبایم ترک نمی کردیم..
لیلی اشک در چشمانش جمع شد در اغوش هری رفت و محکم تر از قبل او را بغل کرد. جینی نگاه نگران اش را از لیلی گرفت و خطاب به پسرانش گفت:
-وسایل رو برداشتین؟
پسرها سرشان را به نشانه ی تایید تکان دادند. هری ساک ها را برداشت و برد تا توی صندق عقب ماشین بگذارد. با چند ورد تمام چمدان ها را داخل صندوق عقب جا داد و به سرعت بچه هايش و جيني را سوار ماشين كرد. راننده بعد از صاف كردن آينه، ماشين را به حركت درآود. به علت سرعت زياد خيلى زود راه را طى کردند و بعد از چند دقیقه ماشین مقابل مقر محفل متوقف شد.
سريع از ماشين پياده شدند و با چمدانها وارد محفل شدند اما محفل از هميشه سكوت و كور تر بود. هری خیلی احساس بدی داشت.نمیدانست چرا؟!یک حس عجیبی به او میگفت که اتفاقی خواهد افتاد.ولی چه اتفاقی؟؟
ارام کنار جینی رفت میخواست حسش را به او بگوید ولی چیزی مانع او میشد. چشمان جيني به طورعجيبي درشت شده بودند و به جايي خيره شده بود وقتي هري به ان سمت نگاه كرد فاجعه اي را در مقابل خود ديد.
تدى روى صندلى آشپزخانه نشسته بود و بازوى زخمى اش را با دستش فشار ميداد. جينى سریع بچه ها را به طبقه ى بالا برد. هرى به سمت تدى رفت.
- چى..چى شده؟
- ما رفته بوديم گروه جادوگران سياه رو دستگیر کنيم، من زخمى شدم اما بقیه هنوز اونجا هستن. هرى برو کمکشون.
هرى بانگرانى به تدى نگاه کرد. ناگهان صداى گريه ى لى لى از طبقه بالا بلند شد. با وحشت به طبقه بالا نگاه کرد، سریع روى پاشنه پا چرخید و از پله ها بالا رفت. جينى سعى کرد دخترش را آرام کند. هرى وارد اتاق شد.
- چى شده؟
- ديد که تدى زخمى شده.
را به دورش جمع کرد.به چشمان تک تک اعضای خانواده اش نگاه کرد.چشمان همه از اشک براق شده بود.اما لیلی بیشتر از همه داشت گریه می کرد.هری لیلی را در اغوش گرفت و بهش گفت :
-دختر من که نبايد گريه کنه..
- هرى حالا چى ميشه؟ تو خانواده دارى اگه برى و اتفاقى برات بيافته چى؟
- جينى! اونا به خاطر ما جونشون رو به خطر انداختن.
و بعد رو به فرزندانش که آرام به او زل زده بودند گفت:
- زود برمى گردم.
و از اتاق بيرون رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'm James.
پاسخ به: داستان هاى گروهى( فصل دوم- هرى پاترکارآگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: یکشنبه 21 دی 1393 16:11
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/16
تولد نقش: 1393/05/22
آخرین ورود: دوشنبه 17 بهمن 1401 11:11
از: …
پستها:
742

پاسخ به: داستان هاى گروهى( فصل دوم- هرى پاترکارآگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: یکشنبه 21 دی 1393 11:26
جينى درحالي كه لباس ها را داخل ساک مى گذاشت رو به هرى گفت:
- مى تونستيم بريم پيش رون و هرماينى!
- جينى اونجا هم خطرناکه. هيچ جا مثل محفل براى ما امن نيست.
جیمز هری پاتر و آلبوس سوروس پاتر در حالی که اسباب بازی هایشان را جمع می کردن ، به اطرافشان نگاهی انداختند ولی لیلی لونا پاتر در اتاق حضور نداشت.آلبوس از جایش بلند شد تا ببیند لیلی کجا قایم شده است و با ديدن ليلى که در گوشه اتاق کز کرده بود، پدرش را صدا زد.
هرى و جينى با نگرانى پيش آن ها رفتند. هرى با ديدن دخترش او را در آغوش گرفت و گفت:
- زودتر از اون چه فکر کنى برمى گريدم خونه عزيزم..خيلى زودتر.
-اما بابا من دلم برای اسباب بازی هایم تنگ میشه....میشه...؟
-به مرلین قسم لیلی اگر مجبور نبودیم هرگز این خانه رو به خاطر تنها دختر زیبایم ترک نمی کردیم..
لیلی اشک در چشمانش جمع شد در اغوش هری رفت و محکم تر از قبل او را بغل کرد. جینی نگاه نگران اش را از لیلی گرفت و خطاب به پسرانش گفت:
-وسایل رو برداشتین؟
پسرها سرشان را به نشانه ی تایید تکان دادند. هری ساک ها را برداشت و برد تا توی صندق عقب ماشین بگذارد. با چند ورد تمام چمدان ها را داخل صندوق عقب جا داد و به سرعت بچه هايش و جيني را سوار ماشين كرد. راننده بعد از صاف كردن آينه، ماشين را به حركت درآود. به علت سرعت زياد خيلى زود راه را طى کردند و بعد از چند دقیقه ماشین مقابل مقر محفل متوقف شد.
سريع از ماشين پياده شدند و با چمدانها وارد محفل شدند اما محفل از هميشه سكوت و كور تر بود. هری خیلی احساس بدی داشت.نمیدانست چرا؟!یک حس عجیبی به او میگفت که اتفاقی خواهد افتاد.ولی چه اتفاقی؟؟
ارام کنار جینی رفت میخواست حسش را به او بگوید ولی چیزی مانع او میشد. چشمان جيني به طورعجيبي درشت شده بودند و به جايي خيره شده بود وقتي هري به ان سمت نگاه كرد فاجعه اي را در مقابل خود ديد.
تدى روى صندلى آشپزخانه نشسته بود و بازوى زخمى اش را با دستش فشار ميداد. جينى سریع بچه ها را به طبقه ى بالا برد. هرى به سمت تدى رفت.
- چى..چى شده؟
- ما رفته بوديم گروه جادوگران سياه رو دستگیر کنيم، من زخمى شدم اما بقیه هنوز اونجا هستن. هرى برو کمکشون.
هرى بانگرانى به تدى نگاه کرد. ناگهان صداى گريه ى لى لى از طبقه بالا بلند شد. با وحشت به طبقه ى بالا نگاه کرد وسريع روى پاشنه ى پا چرخید و از پله ها بالا رفت. جينى سعى کرد دخترش را آرام کند. هرى وارد اتاق شد.
- چى شده؟
- ديد که تدى زخمي شده!
هرى به پسرانش نگاه کرد که آرام روى تخت نشسته بودند. بايد براى کمک به دوستانش مى رفت.
- مى تونستيم بريم پيش رون و هرماينى!
- جينى اونجا هم خطرناکه. هيچ جا مثل محفل براى ما امن نيست.
جیمز هری پاتر و آلبوس سوروس پاتر در حالی که اسباب بازی هایشان را جمع می کردن ، به اطرافشان نگاهی انداختند ولی لیلی لونا پاتر در اتاق حضور نداشت.آلبوس از جایش بلند شد تا ببیند لیلی کجا قایم شده است و با ديدن ليلى که در گوشه اتاق کز کرده بود، پدرش را صدا زد.
هرى و جينى با نگرانى پيش آن ها رفتند. هرى با ديدن دخترش او را در آغوش گرفت و گفت:
- زودتر از اون چه فکر کنى برمى گريدم خونه عزيزم..خيلى زودتر.
-اما بابا من دلم برای اسباب بازی هایم تنگ میشه....میشه...؟
-به مرلین قسم لیلی اگر مجبور نبودیم هرگز این خانه رو به خاطر تنها دختر زیبایم ترک نمی کردیم..
لیلی اشک در چشمانش جمع شد در اغوش هری رفت و محکم تر از قبل او را بغل کرد. جینی نگاه نگران اش را از لیلی گرفت و خطاب به پسرانش گفت:
-وسایل رو برداشتین؟
پسرها سرشان را به نشانه ی تایید تکان دادند. هری ساک ها را برداشت و برد تا توی صندق عقب ماشین بگذارد. با چند ورد تمام چمدان ها را داخل صندوق عقب جا داد و به سرعت بچه هايش و جيني را سوار ماشين كرد. راننده بعد از صاف كردن آينه، ماشين را به حركت درآود. به علت سرعت زياد خيلى زود راه را طى کردند و بعد از چند دقیقه ماشین مقابل مقر محفل متوقف شد.
سريع از ماشين پياده شدند و با چمدانها وارد محفل شدند اما محفل از هميشه سكوت و كور تر بود. هری خیلی احساس بدی داشت.نمیدانست چرا؟!یک حس عجیبی به او میگفت که اتفاقی خواهد افتاد.ولی چه اتفاقی؟؟
ارام کنار جینی رفت میخواست حسش را به او بگوید ولی چیزی مانع او میشد. چشمان جيني به طورعجيبي درشت شده بودند و به جايي خيره شده بود وقتي هري به ان سمت نگاه كرد فاجعه اي را در مقابل خود ديد.
تدى روى صندلى آشپزخانه نشسته بود و بازوى زخمى اش را با دستش فشار ميداد. جينى سریع بچه ها را به طبقه ى بالا برد. هرى به سمت تدى رفت.
- چى..چى شده؟
- ما رفته بوديم گروه جادوگران سياه رو دستگیر کنيم، من زخمى شدم اما بقیه هنوز اونجا هستن. هرى برو کمکشون.
هرى بانگرانى به تدى نگاه کرد. ناگهان صداى گريه ى لى لى از طبقه بالا بلند شد. با وحشت به طبقه ى بالا نگاه کرد وسريع روى پاشنه ى پا چرخید و از پله ها بالا رفت. جينى سعى کرد دخترش را آرام کند. هرى وارد اتاق شد.
- چى شده؟
- ديد که تدى زخمي شده!
هرى به پسرانش نگاه کرد که آرام روى تخت نشسته بودند. بايد براى کمک به دوستانش مى رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'm James.
پاسخ به: داستان هاى گروهى( فصل دوم- هرى پاترکارآگاه وزارت خانه)
ارسال شده در: جمعه 19 دی 1393 13:56
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
