آنیتا دامبلدور
از قدح اندیشه
- تولد نقش
- 1396/09/23
- آخرین ورود
- شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
- عضویت
- 1384/08/27
- پستها
- 1323
پس، همه ی آن ماجراها بگذشتند و اسنیپ بر مسند قدرت بنشست. گفته اند که در آن زمان حال همگی گرفته شدندی و آب خوش از گلوی هیچ کس پایین نرفتندی؛ و من باب مثال هری، آن یگانه دشمن ولدمورت، به یک هفته تنبیه محکوم بگشتندی.
و باز چرخ روزگار بچرخید و بگشت تا اینکه دامبلدور، با فریاد رعشت بر تن انداز" آواداکداورا" ی اسنیپ، دیده بر جهان فرو ببست و ریغ رحمت را سر بکشید. و همگان آه و ناله، و سوز و فسوس را سر دادند که:
هان ای دامبلی جان رفتنت بد بود، بر ماها........ دگر ولدی قدرتمند گشستست، وای بر ماها!
و بدین سان بود که مک گونگال، آن پیرزنی که در عین بد اخلاقی و بدخلقی، قلبی رئوف بداشت؛ مدیر هاگوارتز بگشت و چنان آستکباری را بر آنجا حاکم بکرد، که آبرخروس برجلوی راه او، لنگ پهن میکرد!
همگان از دست وی شاکی بودند و او به جای در صدد رفع مشکلات بر آمدن، آنها را اخراج میکرد... .
روزی از روزها...
مک گونگال بر سریر قدرت لم داده بود و باده ای به رسم صبوحی می نوشید که ناگاه با دیدن چشمان پر از تاسف پیرمردی که محاسن سپیدش به بلندای ریشوان اسامه(!) بود، به خود آمد و جام از دستش بیافتاد و بشکست.
با نگاهی اندوهبار به پیرمرد نگریست، لب پایین را به نشان ندامت بگزید و با اندوهی بسیار گفت:
_ وای بر من... شرمم بادا... شرمم از این باد که زحمات آن پیرمرد فرزانه بر باد دادم و هر چه را که رشته بود، پنبه کردم. ... هیهات از این افکار کوته من، هیهات!... ای پیر خردمند، مرا ببخشای ... مرا ببخشای که دیگر روی نگاه کردن به چشمان پر اندوه و افسوس تو را ندارم...
پس از جای بخاست و رو به روی قاب عکس دامبلدور زانو بزد و ادامه داد:
_ شرمساری وجود مرا در بر گرفته ست و دیگر آن مک گونگالی نخوهم بود که آستکبار را پیشه کرده بود!... ای دامبلدور کبیر که حتی بعد از مرگت نیز، وجدان مرا بیدار می سازی؛ این حقیر را ببخش و کمکش کن، تا این مکان را به مانند زنده بودن خودتان پر رونق سازم. باشد تا مرلین مرا سرزنش نکند.
و با چشمانی ملتمس به چشمان دامبلدور که زیر نقاب نیم دایره ای عینکش پنهان شده بود، خیره بگشت.
دامبلدور اندکی فکر بکرد و سپس با همان لحن دلسوزانه ی همیشگی اش، و در حالی که لبخندی به لب داشت، زبان به سخن گفتن همی گشود:
_ همانا اگر به شما اعتماد نداشتم، شما را معاون خود نمی کردم! پس تو را بخشیدم و این به حساب کم تجربگیتان گذاشتم!...
مک گونگال با خوشحالی قاب عکس را در آغوش کشید و بوسه ای بر گونه ی خشک و چروکیده ی پیرمرد نشاند! و بدون آنکه توجهی به قلب ضعیف پیرمرد و چهره ی سرخ گشته از خجالت او بیافکند، با شوری برآمده از اعماق قلبش گفت:
_ همانا بزرگی شما، منتی بر من نادم و پشیمان است!... پس ای بزرگوار، حال مرا راهنمایی بنمای که چگونه اینجا را به وضعیت سابق در بیاورم!
پیرمرد نفس عمیقی بکشید و با صدایی برخاسته از قلب منطق، چنین بگفت:
_ همانا بزرگترین رکن مدرسه ی ما، داشتن معلمانی برای تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه است! هرچند که در چند سال اخیر، این منسب به گونه ای طلسم شده است و نمی توان بر روی آن حساب کرد! اما بنده فکر میکنم که یافتن معلمی برجسته، بلند مقام و والا مرتبه برای این مهم، کاری بس ضروری و به جا باشد. حال تا آنکه نظر خود تو چه باشد!
پس مک گونگال به فکری عمیق فرو رفت. و بعد از اندکی درنگ تا به خوبی ابعاد این مسئله را بررسی کند، با خوشحالی گفت:
_ بله! چنین باد!... همانا این بهترین راه حل است! ...
پس در حالی که بلند میشد و قدم به سوی میز کار خود بر می داشت، گفت:
_ هیچگاه این لطف شما را از یاد نخواهم برد! هیچگاه!
پس به پشت میز خود پناه برد، اندکی تامل کرد و سرانجام قلم پر در دست گرفت و اینگونه بر روی کاغذ پوستی بنوشت:
" پس از ان همه مراسم مصاحبه برای پیدا نمودن استاد دفاع در برابر جادوی سیاه، فردی نالایق برگزیده گشت! که هم اکنون نیز متواری می باشد و زیستگاه وی را هیچ کس نداند که کجاست. لذا از شما دعوت به عمل می آورم که در مراسم معارفه که در سالن عمومی هاگوارتز برگذار میگردد، شرکت نمایید. طبیعیست که بدون وجود آن فرد شرور در بینمان، فرد شایسته که احتمالا شما باشید، برگزیده خواهد شد.
باشد تا مرلین از شما خشنود گردد. "
سپس نامه را برداشت، نگاهی از سر تحسین بدان بیانداخت و بعد از اینکه لبخندی بر لبانش بنشست، ققنوس را صدا بزد، نامه را بر پای او ببست و بدو گفت:
_ هر که را که خود صلاح می دانی، دعوت بنما! هر آنچه رای تو باشد، رای من نیز می باشد.
پس پنجره را باز کرد و ققنوس را در هوای پاییزی آزاد بکرد.
پس از اینکه پاسخ لبخند دامبلدور را با لبخندی PMK(1) داد، به سوی سالن عمومی به راه بیافتاد، تا مقدمات کار را فراهم بسازد!
چند روز بعد، مراسم معارفه:
همگان با رداهایی فاخر، از پیر جوان، خرد و کلان بر کرسیهایشان نشسته بودند. قلیان بر لب گرفته بودند و صدای" قل قل" را به هوا می رساندند. صدای قهقه ی یاران قدیمی دامبلدور، و یاران جدید مک گونگال به عرش می رسید!
چندی بعد، مک گونگال بر پشت تریبون برفت، ضربه ای بر ملاج میرکفن(2) بنواخت و پس از آنکه اطمینان حاصل بکرد که صدایش به گوش هرناشنوایی نیز میرسد، سخن اینگونه آغاز بکرد:
_ درود و دو صد بدرورد بر شما حضار گرامی، اساتید و دانش آموزان! و سلامهای بیکران بر مرلین، که ریشش همواره عایقی بر عدم خروج شادیهایمان می باشد!
و اما بعد. ما امشب بدان امید گرد هم آمده ایم، تا بتوانیم فردی شایسته برای آموزش دفاع در برابر جادوی سیاه، برگزینیم. از شما اساتید حاضر در مجلس، خواهشنمدم که با توجه به سوابق خود، بدینجا آمده، خویشتن را به نظم، معرفی کرده، تا از بین شما بهترینها، بهترترین(!) را انتخاب نماییم. اولین نفر که می باشد؟!
هیچکس دست خود را بالا نمی برد و همگان منتظر شجاعترین فرد بودند که خویشتن معرفی سازد.
یک ساعت از عمر میهمانان تلف بشد!
ناگهان در باز بشد و پسرکی 17 ساله، با خستگی تمام وارد بگشت و یکراست به سراغ تیبون برفت. گویا نشئگی وجود عزیزش را در ربوده بود!
پس بدون توجه به این و آن، میرکفن را نتظیم کرده، و با صدایی آکنده از بیحالی و ضعف ناشی از نخوردن چای بعد از استفاده از منقل(!) سخن خود اینگونه آغاز بکرد:
_ منت تریاک را« من و قل» که کشیدنش آفت غیرت است و به دود اندرش علاج همت؛ هر کششی که فرو می رود مضر حیات است و چون بر می آید مخرب ذات! پس در هر کششی دو نشئه موجود است و بر هر نشئتی چرتی واجب!(3)
از چشم و دهان که بر آید کز عهده ی چرتش به در آید!
سپس دستها از هم گشود و با شوری وصف ناشدنی و لحنی کش آوردنده، اینگونه سخنش را ادامه بداد:
من همان هستم که دامبلدور عزیزم کرد، روز و شب
همان فرزند تیز و زیرک و جویای نام غرب
که ولدی را چهار بار از هاگوارتز راناندم
که با دامبل پی جان پیچ و هور کراکس، چرخیدم
همانی ام که بعد از ویکتوری جی اف کشی هستم!
که دائم دخترا دنبال من در هر کجا هستند
همانی که توی نصف فن فیکشن ها، استاد همین درسم!
دگر کوتاه می سازم من این حرف و حدیث و وعظ!
------
1-: لبخند پیر مرد کش!(
) لبخندی که با آن چهره ی پیرمردها سرخ میشود.
2-: ورژن جادویی میکروفون! در لغت به معنی کسی که مسئول کفن و دفن است نیز گفته میشود.
3-: برای درک بهتر این متن، بهتر است ادبیات سال سوم دبیرستان را خوانده باشید! متنی از سعدی می باشد که در باب فورستان، تخریب شده است!
و باز چرخ روزگار بچرخید و بگشت تا اینکه دامبلدور، با فریاد رعشت بر تن انداز" آواداکداورا" ی اسنیپ، دیده بر جهان فرو ببست و ریغ رحمت را سر بکشید. و همگان آه و ناله، و سوز و فسوس را سر دادند که:
هان ای دامبلی جان رفتنت بد بود، بر ماها........ دگر ولدی قدرتمند گشستست، وای بر ماها!
و بدین سان بود که مک گونگال، آن پیرزنی که در عین بد اخلاقی و بدخلقی، قلبی رئوف بداشت؛ مدیر هاگوارتز بگشت و چنان آستکباری را بر آنجا حاکم بکرد، که آبرخروس برجلوی راه او، لنگ پهن میکرد!
همگان از دست وی شاکی بودند و او به جای در صدد رفع مشکلات بر آمدن، آنها را اخراج میکرد... .
روزی از روزها...
مک گونگال بر سریر قدرت لم داده بود و باده ای به رسم صبوحی می نوشید که ناگاه با دیدن چشمان پر از تاسف پیرمردی که محاسن سپیدش به بلندای ریشوان اسامه(!) بود، به خود آمد و جام از دستش بیافتاد و بشکست.
با نگاهی اندوهبار به پیرمرد نگریست، لب پایین را به نشان ندامت بگزید و با اندوهی بسیار گفت:
_ وای بر من... شرمم بادا... شرمم از این باد که زحمات آن پیرمرد فرزانه بر باد دادم و هر چه را که رشته بود، پنبه کردم. ... هیهات از این افکار کوته من، هیهات!... ای پیر خردمند، مرا ببخشای ... مرا ببخشای که دیگر روی نگاه کردن به چشمان پر اندوه و افسوس تو را ندارم...
پس از جای بخاست و رو به روی قاب عکس دامبلدور زانو بزد و ادامه داد:
_ شرمساری وجود مرا در بر گرفته ست و دیگر آن مک گونگالی نخوهم بود که آستکبار را پیشه کرده بود!... ای دامبلدور کبیر که حتی بعد از مرگت نیز، وجدان مرا بیدار می سازی؛ این حقیر را ببخش و کمکش کن، تا این مکان را به مانند زنده بودن خودتان پر رونق سازم. باشد تا مرلین مرا سرزنش نکند.
و با چشمانی ملتمس به چشمان دامبلدور که زیر نقاب نیم دایره ای عینکش پنهان شده بود، خیره بگشت.
دامبلدور اندکی فکر بکرد و سپس با همان لحن دلسوزانه ی همیشگی اش، و در حالی که لبخندی به لب داشت، زبان به سخن گفتن همی گشود:
_ همانا اگر به شما اعتماد نداشتم، شما را معاون خود نمی کردم! پس تو را بخشیدم و این به حساب کم تجربگیتان گذاشتم!...
مک گونگال با خوشحالی قاب عکس را در آغوش کشید و بوسه ای بر گونه ی خشک و چروکیده ی پیرمرد نشاند! و بدون آنکه توجهی به قلب ضعیف پیرمرد و چهره ی سرخ گشته از خجالت او بیافکند، با شوری برآمده از اعماق قلبش گفت:
_ همانا بزرگی شما، منتی بر من نادم و پشیمان است!... پس ای بزرگوار، حال مرا راهنمایی بنمای که چگونه اینجا را به وضعیت سابق در بیاورم!
پیرمرد نفس عمیقی بکشید و با صدایی برخاسته از قلب منطق، چنین بگفت:
_ همانا بزرگترین رکن مدرسه ی ما، داشتن معلمانی برای تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه است! هرچند که در چند سال اخیر، این منسب به گونه ای طلسم شده است و نمی توان بر روی آن حساب کرد! اما بنده فکر میکنم که یافتن معلمی برجسته، بلند مقام و والا مرتبه برای این مهم، کاری بس ضروری و به جا باشد. حال تا آنکه نظر خود تو چه باشد!
پس مک گونگال به فکری عمیق فرو رفت. و بعد از اندکی درنگ تا به خوبی ابعاد این مسئله را بررسی کند، با خوشحالی گفت:
_ بله! چنین باد!... همانا این بهترین راه حل است! ...
پس در حالی که بلند میشد و قدم به سوی میز کار خود بر می داشت، گفت:
_ هیچگاه این لطف شما را از یاد نخواهم برد! هیچگاه!
پس به پشت میز خود پناه برد، اندکی تامل کرد و سرانجام قلم پر در دست گرفت و اینگونه بر روی کاغذ پوستی بنوشت:
" پس از ان همه مراسم مصاحبه برای پیدا نمودن استاد دفاع در برابر جادوی سیاه، فردی نالایق برگزیده گشت! که هم اکنون نیز متواری می باشد و زیستگاه وی را هیچ کس نداند که کجاست. لذا از شما دعوت به عمل می آورم که در مراسم معارفه که در سالن عمومی هاگوارتز برگذار میگردد، شرکت نمایید. طبیعیست که بدون وجود آن فرد شرور در بینمان، فرد شایسته که احتمالا شما باشید، برگزیده خواهد شد.
باشد تا مرلین از شما خشنود گردد. "
سپس نامه را برداشت، نگاهی از سر تحسین بدان بیانداخت و بعد از اینکه لبخندی بر لبانش بنشست، ققنوس را صدا بزد، نامه را بر پای او ببست و بدو گفت:
_ هر که را که خود صلاح می دانی، دعوت بنما! هر آنچه رای تو باشد، رای من نیز می باشد.
پس پنجره را باز کرد و ققنوس را در هوای پاییزی آزاد بکرد.
پس از اینکه پاسخ لبخند دامبلدور را با لبخندی PMK(1) داد، به سوی سالن عمومی به راه بیافتاد، تا مقدمات کار را فراهم بسازد!
چند روز بعد، مراسم معارفه:
همگان با رداهایی فاخر، از پیر جوان، خرد و کلان بر کرسیهایشان نشسته بودند. قلیان بر لب گرفته بودند و صدای" قل قل" را به هوا می رساندند. صدای قهقه ی یاران قدیمی دامبلدور، و یاران جدید مک گونگال به عرش می رسید!
چندی بعد، مک گونگال بر پشت تریبون برفت، ضربه ای بر ملاج میرکفن(2) بنواخت و پس از آنکه اطمینان حاصل بکرد که صدایش به گوش هرناشنوایی نیز میرسد، سخن اینگونه آغاز بکرد:
_ درود و دو صد بدرورد بر شما حضار گرامی، اساتید و دانش آموزان! و سلامهای بیکران بر مرلین، که ریشش همواره عایقی بر عدم خروج شادیهایمان می باشد!
و اما بعد. ما امشب بدان امید گرد هم آمده ایم، تا بتوانیم فردی شایسته برای آموزش دفاع در برابر جادوی سیاه، برگزینیم. از شما اساتید حاضر در مجلس، خواهشنمدم که با توجه به سوابق خود، بدینجا آمده، خویشتن را به نظم، معرفی کرده، تا از بین شما بهترینها، بهترترین(!) را انتخاب نماییم. اولین نفر که می باشد؟!
هیچکس دست خود را بالا نمی برد و همگان منتظر شجاعترین فرد بودند که خویشتن معرفی سازد.
یک ساعت از عمر میهمانان تلف بشد!
ناگهان در باز بشد و پسرکی 17 ساله، با خستگی تمام وارد بگشت و یکراست به سراغ تیبون برفت. گویا نشئگی وجود عزیزش را در ربوده بود!
پس بدون توجه به این و آن، میرکفن را نتظیم کرده، و با صدایی آکنده از بیحالی و ضعف ناشی از نخوردن چای بعد از استفاده از منقل(!) سخن خود اینگونه آغاز بکرد:
_ منت تریاک را« من و قل» که کشیدنش آفت غیرت است و به دود اندرش علاج همت؛ هر کششی که فرو می رود مضر حیات است و چون بر می آید مخرب ذات! پس در هر کششی دو نشئه موجود است و بر هر نشئتی چرتی واجب!(3)
از چشم و دهان که بر آید کز عهده ی چرتش به در آید!
سپس دستها از هم گشود و با شوری وصف ناشدنی و لحنی کش آوردنده، اینگونه سخنش را ادامه بداد:
من همان هستم که دامبلدور عزیزم کرد، روز و شب
همان فرزند تیز و زیرک و جویای نام غرب
که ولدی را چهار بار از هاگوارتز راناندم
که با دامبل پی جان پیچ و هور کراکس، چرخیدم
همانی ام که بعد از ویکتوری جی اف کشی هستم!
که دائم دخترا دنبال من در هر کجا هستند
همانی که توی نصف فن فیکشن ها، استاد همین درسم!
دگر کوتاه می سازم من این حرف و حدیث و وعظ!
------
1-: لبخند پیر مرد کش!(
) لبخندی که با آن چهره ی پیرمردها سرخ میشود. 2-: ورژن جادویی میکروفون! در لغت به معنی کسی که مسئول کفن و دفن است نیز گفته میشود.
3-: برای درک بهتر این متن، بهتر است ادبیات سال سوم دبیرستان را خوانده باشید! متنی از سعدی می باشد که در باب فورستان، تخریب شده است!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


....اینه سزای فداکاریه پدرت؟
...به مرلین قشم همه اینا شکره!....قند خونم رفته بود پایین گفتم بیام شکل بخورم......
..تو دلت آزکابان میخواد؟....دستوپاتوبندیوس!
در بعضي اوقات :bigkiss:– نوع باكس آن معروف است.