جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 3 مهر 1384 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
کوییرل:هی شون اصلا ازطرز حرف زدن زنت خوشم نیومد
شون:به جهنم
کوییرل:مماااااااااااااا
لارا:خوب بهش گفتی مرد دزد شرط میبندم مدرک پروفسوریشم از یه جا کش رفته
کوییرل:هی شون جلوی زنت رو بگیرا وگرنه
شون:وگرنه پی
کوییرل: فراموش کن خب حالا از کجا شروع کنیم
لارا: از جیبای شما
کوییرل:جانم
شون:نه لارا من به کوییرل اعتماد دارم
لارا:باشه پس بریم دم خونه استیو
کوییرل:موافقم
شون:خب حالا خونش کجاس
کوییرل:
لارا:من میدونم دنبالم بیان

23 دقیقه بعد دم خونه استیو
تق تق تق
استیو:کیه
شون:ماییم یه مشکلی پیش اومده میشه یه دقیقه بیای دم در
استیو:باشه
کوییرل:من میگم وقتی اومد بیرون بریزیم روسرشو....
لارا:
کوییرل:و........ماچش کنیم
شون:مثل اینکه اینجا یه خانم هستا
کوییرل: ببخشید....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 3 مهر 1384 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالیکه شون و کوییریل مشغول جرو بحث بودن لارا مثل برق از راه میرسه....
-شون....شون...شون....
شون:او...آقای کوییریل...اجازه بدین همسرمو به شما معرفی کنم...ایشون خانم لا......
لارا:بابا معرفی چیه؟؟؟ول کن...میدونی چی شده؟
شون: نه...باز دیگه چیه؟اگه بازم کفش عزیز دسته گلی به آب داده من نیستم.خودت رو به راهش کن....
لارا:نه..نه...از اون بدتر...وقتی این آقا از قسمت جواهرات خارج شدن من رفتم درهارو ببندم که...که دیدم دو تا از گرونترین الماسامون سر جاشون نیستن
کوییریل:بله؟منظورتون چیه؟
شون:راستی؟خوب گشتی همه جا رو؟شاید کفشه شوخیش گرفته؟
لارا:نه بابا کفشه که دست نداره...با بنداش هم که نمیتونه الماس برداره...
لارا و شون هر دو به طرف کوییریل برمیگردن...
کوییریل: خوب حالا که اینطوره من تو پیدا کردن این یاقوتا کمکتون میکنم...
شون:المااااااااااااااااس....اونا الماسای ریون کلاو بودن...
کوییریل:خوب...باید فکرکنیم ببینیم آخرین کساییکه اومدن موزه کیا بودن....
شون:فکر کردن نداره خوب..خودت بودی...الماسا رو رد کن بیاد...
کوییریل: نه بابا قبل از من....مثلا استیو یا ویلیام؟؟؟ببینین پستاشونم خیلی مشکوکه....
لارا:پست؟؟؟؟پست چیه دیگه؟؟؟
کوییریل:ام...هیچی ولش کن....بذار فکر کنم....خوب....ویلیام که شوت شده...منم که نیستم..کار کار استیوه..اصلا از قیافه اش معلومه..ببینین چه چشمای شروری داره....شایدم کار مرگخوارا باشه..
لارا:
شون و کوییریل که میبینن لارا داره خطرناک میشه تصمیم میگرین به فکر کردنشون جای دیگه ای ادامه بدن...
شون:لارا ما میریم کمی تحقیق کنیم.. تو کارت که تموم شد درا رو قفل کن و برو خونه...
لارا:نه....منم میام...اگه فکر کردی میتونی منو با جسد دامبلدور اینجا تنها بذاری اشتباه کردی..منم میاااااااااااااام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 3 مهر 1384 18:56
نمایش جزئیات
آفلاین
کوییرل :شون میبینم که داری برشکست میشی
شون:هیچم از این خبرا نیست
کوییرل:حالا اینجا چی برای تماشا هست
شون:خب هر چی که بخوای از پر ققنوس تا جسد دامبلدور خدابیامورز
کوییرل:میرم یه دوری بزنم ببینم چه خبره

یک ساعت بعد
شون:نظرت چیه؟
کوییرل:خوبه من از اون قسمت جواهرات بیشتر خوشم اومد.خیلی وسوسه انگیز بود
شون: واقعا
کوییرل:آره راستی من چند تا چوبدستی دارم که قدمتش به دوهزار سال پیش از مرلین برمیگرده
شون:راست میگی.پس باید جالب باشه برام بفرستش
کوییرل:میشه 13هزار گالیون نقدی میدی یا قسطی
شون: یکم گرون نیست.تازه اینجا موزس نه عتیقه فروشی
کوییرل:قیافم اینقدر شبیهه سخاوتمنداس
شون:باشه یه فکری به حالش میکنم
کوییرل:در شمن هیچ خوشم نیومد ویلیتم ادواردو اینجا دیدم
شون:اونقدرام بد نبود
کوییرل:در هر صورت بده پستشو پاک کنن
شون:مممااااااااااا اونکه تو مغازه توهم اومده پس چرا تو
کوییرل:تو کار بزرگترا دخالت نکن
شون:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: دوشنبه 21 شهریور 1384 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
شون به خودش میاد..وایسا ببینم چی چی مگه من زنم رو تنها میذارم. این رو میگه و استیو رو میذاره روی کولش.
لارا:!!!
شون:خب ببینم استیو چه بلایی سرت اومده؟
استیو:داشتم...آی....
لارا:شون..حالش بده یه کاری بکن.
شون دستی به سرش میکشه و میگه :خب چی کار کنم. میبرمت یه جایی بیرون شهر. اونجا امنه چندتا جن هم ازت مراقبت میکنن ولی اگه از دست وزارت خونه فرار کرده باشی خودم دستگیرت میکنم!!!!
لارا:هی شون زود برگرد.
شون:نترس الان میام.
این رو میگه و سریع غیب میشه.
لارا توی موزه قدم میزنه و نگرانه. کفش سالازار رو از توی دهن زره گودریک گیریفیندور میکشخ بیرون و میگه:یه لحظه بشین سر جات. نمیتونی؟
کفش:ولم کن بابا بزار تفریح کنم!!!
لارا کفش رو میزاره سر جاش و از کفش میپرسه:پس برادرت کجاست؟
کفش:هیچی..تعطیلات رفته هاوایی!!!!!
تق...
شون:هاوایی؟ مگه دست خودشه؟
لارا:چی شد شون حالت خوبه؟
شون میشینه روی صندلیش ولی به سرعت بلند میشه و کفش سالازار رو از زیرش در میاره !!! و میزاره روی استوانه مخصوصش و میگه:آره بابا.چیزی نبود. بررسی کردم با چند تا لات دعواش شده بود اون هام یه حال اساسی بهش داده بودن!!
لارا کفش رو که میخواست آروم اروم جیم بشه رو میگیره و میکنتش توی دهن زره گودریک گیریفندور!!
بعد رو به شون میکنه و میگه:ترسیدم...یه وقت بلایی سر تو بیاد.
شون:چرا سر من؟
لارا:اون جایی که گفتی امنه؟ من زیاد به جن ها اعتماد ندارم. ترسیدم بلایی سرتون بیارن.
شون میخنده و میگه:نه..نگران نباش..اون ها من رو میشناسن. جن های همین قصرن. اینجا جا نبود بردمشون توی اون کلبه.
لارا دستی به گلدان عتیقه ای میکشه و میگه:من آخر نفهمیدم چرا شب ها نگهبان نمیگیری. مگه من نگهبانم؟
شون: خب من خودمم میام پیشت میمونم از این به بعد. آخه خیلی گرون میشه نگهبان.
کفش:این مزرفات رو تموم کنید من رو بیارین بیرون!!!
شون و لارا:
کفش از تو زره :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: دوشنبه 21 شهریور 1384 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت 4 نيمه شب موزه
لارا به تنهايي موزه را در شب اداره ميكند
تق تق تق تق تق
لارا:يعني كيه ؟
لارا جلو رفت و در را باز كرد ما از ديدن چيزي كه ديد وحشت زده شد
مرد سبز پوشي كه خون از صورت او به بيرون ريخته ميشد در پاي راستش شكاف عميقي وجود داشت و يك دتش كاملا سوخته بود

لارا:استيووو كي اين بلا رو به سرت اورده
استيو:دارم ميميرم كمكم كن لارا خواهش ميكنم
لارا: بيا تو
استيو لنگلان لنگان وارد شد اما اتفاقي كه نبايد مي افتاد افتاد
شون:اکسپلیارموس
چوب دستي از دست استيو خارج شد و به زمين افتاد
لارا:شون چي كار ميكني
شون:وظيفه گرفتن يه مرگ خوار بي رحم
استيو:اما من ديگه مرگ خوار نيستم ديگه نميتونم توانايشو ندارم فهميدي اگه دلت ميخواد يه مرگ خوار خوب رو بگيري زنت آمادس اونو بگير
شون:لارا؟
لارا: شون ولش كن ميبيني كه حالش خوب نيست
شون:چي چي ولش كنم
لارا:اکسپلیارموس
چوب دستي از دست شون رها شد
لارا: متاسفم فقط گوش كن من بايد استيو رو فراري بدم هم لرد دنبالشه هم محفلي ها فهميدي
شون : من كاري به كاراي تو ندارم هر كاري دوست داشتي بكن اما اينجا نه
استيو آهي كشيد ازش خون زيادي رفته بود
لارا زير لب چيزي گفت سپس استيو را برداشت ورفت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 20 شهریور 1384 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
شون تازه داشت یه نفس راحت می کشید...
شون:آخیش راح....
آلبی:هی سلام بر شون اعظم....صاحاب یکه تاز موزه...
شون:وای آلبی کجایی بابا...
آلبی:تو لباسام...
شون:هر هر هر...خوب چه خطرا....
آلبی(آه بلندی کشید):هی لوله گاز غریب....زندگی نمی چرخه...
شون:چرا؟؟؟؟
آلبی:هیچی بابا هاگزهد خلوته....
شون:بیخیال بابا بیا پیش خودم....
آلبی:ایول...راستی شون یکی دم در کارت داره....
شون:کیه؟
آلبی:نمی دونم...
شون:همین جا وایستا الان میام....
بعد از چند لحظه شون داشت به طرف آلبی می دوید....
شون:آآآآآآآآآلبیییییییییی.....کــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک....
آلبی:چیه بابا....چی شده....مگه گرگینه دنبالته....
شون:نه بابا دراکولا دنبالمه.....
آلبی(به طرف دراکولا):هو.....یارو وایسا بینم.....
دراکولا(در حالی که سرش باندپیچی بود):برو کنار....می کشمت...
آلبی:وایسا بینم تو دیگه کییی؟؟؟؟؟
دراکولا:من نوه لرد کنت منت فنت کریستوفر برام استوکر فراستوریکو دراکولای بزرگم که شیشصد و پنجاه هزار تا گاز گیری رکورد داره.....39 تا زن و دو هزار و پونصد و....
آلبی(وسط حرف طرف):ببینم تو همون کنت لرودیکو برام استوکری؟؟؟
دراکولا:آره...تو از کجا می دونی....
آلبی:بابا خنگه....از همون 2 سالگی حافظه ت ضعیف بود....منم بابا آلبی ریش گنده.....
دراکولا(هیجان زده):آلبی جون....عزیزم....
بعد هر دو تا پریدن بغل هم.....
شون:آلبی این یارو چیکارته؟؟؟؟
آلبی:پسر دختر خاله پسر عموی بابامه....درکول خودمون....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اونجا هم با آلبرفورث باشین...
ww
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: چهارشنبه 16 شهریور 1384 10:46
نمایش جزئیات
آفلاین
شون داشت توی موزه قدم میزد و مواظب بود بلایی سر کسی نیاد!
همونطور راه میرفت و سوت میزد که دید یه بچه داره کفش سالازار رو میکنه توی جیبش!!!!!
کفش:برو اون ور بوزینه!داری چیکا....آی..کمک...
شون بدو بدو میره طرف بچه و کفش سالازار رو از جیبش میکشه بیرون و یقه بچه هه رو میگیره.
شون:داشتی چی کار میکردی هان؟دزدی؟الان نشونت میدم...
کفش:آخیش..خوب شد توی احمق اومدی!!!!! اگه توی احمق!! نمیمودی معلوم نبود با من بدبخت چی کار میکرد.
شون اینجوری( ) به بچه هه نگاه میکنه و میگه:اسمت چیه؟
بچه:جان مالکوم ویلیام جیمز موریارتی!!!!!!
شون: این اسم بود؟ داری از خودت در میاری؟
شون داشت با بچه هه سر و کله میزد که لارا با سرعت میاد پیشش و میگه:شون....شون...بدو.. کجایی؟اونور دعوا شده
شون:اه...عجب گیری کردیم.
بعد با یه طلسم بچه هه رو سر جاش خشک میکنه که فرار نکنه و میره دنبال لارا.
(کفش:ایول!!!!)
بخش داخلی موزه،سالن تابلو ها:
یکی:بهت گفتم اون مال منه...
اون یکی!!!:زر مفت نزن...اون مال منه....
شون و لارا به سرعت میرن اونجا تا ببینن چی شده.
شون:هی..آقایون..اینجا چه خبره؟
یکی:به تو چه؟....قیافشو!!..با اون سیبیل مسخره!!!
لارا دستش رو میکنه توی جیبش و چوبش رو درمیاره و قلب طرف رو نشونه میگیره:اگه جرات داری یه بار دیگه حرفت رو تکرار کن.
شون:
ولی بعد به خودش میاد یادش میوفته باید عصبانی باشه!!!
شون:
یکی و اون یکی: چیز.....ما...یعن....
شون:هی...از موزه من گمشید بیرون....برین بیرون دعوا کنین...زورباشین..
اون یکی میخواهد حرف بزنه که شون جفتشون رو جادو میکنه با پسره که اون ور بودن از موزه شوت میکنه بیرون!
لارا: چقدر عجله داشتن!
شون:ولشون کن...
لارا:داشتن سر این بحث میکردن که تابلوی "مانتیکور تنها" مال اوناست.
شون :آره دیروز هم یکی اومده بود میگفت من گودریک گیریفیندورم!!!!!شمشیرم رو پس بدین!!!
لارا:چه گیری افتادیم..باید یه طلسمی چیزی درست کنم اینا نتونن بیان توی موزه
شون: میتونی؟
لارا: معلومه که میتونم.
کفش سالازار خودش رو به شون و لارا میرسونه و میگه:این چرت و پرت ها رو تموم کنید من گشنمه!!!!! چرم ندارین؟!!!!
شون:
لارا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: شنبه 5 شهریور 1384 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اينكه بالاخره از شر دراكولا راحت ميشن لاراتا يه ماه پاشو توي موزه نميذاره...بعد از يه ماه با اصرارشون قبول ميكنه شبا تنهايي موزه رو اداره كنه.........
شب كه ميشه لارا در حاليكه به خودش تلقين ميكنه نميترسه بطرف موزه ميره.. .با كوچكترين صدايي از جاش ميپره.....
ودر حال رفتن با خودش حرف ميزنه:آخ...شون مگه گيرت نيارم...نميدونم چرا خودش شبا نمياد اينجا بمونه...فكر نميكنه من تك و تنها بين اونهمه موميايي و اسكلت و تابوت چيكار ميكنم؟؟؟
به موزه ميرسه...درو باز ميكنه و وارد ميشه...ولي اولين چيزي كه توجهشو جلب ميكنه گلدون بزرگيه كه از مرلين مرحوم به جامونده...گلدون سر جاي هميشگيش نيست.. ..
به سالن بزرگ ميرسه...ظرفا و پاتيلاي عتيقه....هيچكدوم اونجا نيستن.... ..
لارا:يعني چي؟؟؟؟اينجا چه خبر شده؟دزد كه نميتونه بياد اينجا...ما اين موزه رو طلسم كرديم........
لارا يه جغد فوري براي شون ميفرسته و ازش ميخواد بياد موزه......
20 دقيقه بعد شون كنار لارا توي موزه س و داره باتعجب به سالن خالي نگاه ميكنه..........
شون:يعني چي؟؟؟كي ممكنه اين كارو كرده باشه؟؟؟
هر دو ناراحت و عصبي توي موزه ميگردن تا ببينن چه چيزايي كم شده............شون چوبشو تكون ميده و ليست بلند بالايي از اشياءگم شده جلوشون ظاهر ميشه..........
در همين وقت يه نفر در موزه رو ميزنه....لارا با ناراحتي بطرف در ميره كه به همه بگه موزه فعلا تعطيله.....دوتا كارگر با يه كاميون جادويي پشت در هستن....سلام خانم پن...ما وسايلو آورديم
لارا:كدوم وسايل؟
كارگر 1:وسايلي كه آقاي پن داده بودن برا تميز كردن...وسايل موزه....ظاهرا آقاي پن خواسته بودن خودشون موزه رو رنگ كنن ولي وسايل موزه رو هم با ديوارا رنگ كرده بودن....نگران نشيد جز يكي دوتاش بقيه درست شد....
شون:مگه شماها قرار نبود صبح زود اينا رو برگردونين؟؟؟
لارا:.... ......
شون: ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: پنجشنبه 3 شهریور 1384 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
صدایی از پشت سر اونها میگه:چه هوایی..من معمولاً روزها بیرون نمیام..ولی اینجا قصر قشنگیه...مثل مال خودم میمونه!
شون و لارا میچرخن طرف صدا.دراکولا چوب شون رو گرفته توی دستهاش و باهاش بازی میکنه!!!
دراکولا:هی....پن،فکر کنم این چوب جادو مال تو باشه. توی قلب من جاش گذاشته بودی!
شون:....جد..جداً؟...نمیدونستم!
لارا آروم به شون میگه:شون یه کاری بکن...این گرسنه شده. هنوز غذا نخورده!
دراکولا چوب شون رو میذاره توی جیبش و میگه:آفرین....به موضوع خوبی اشاره کردی!من واقعاً گشنمه.
شون یه قدم عقب میره و میخوره به کمد.از اونجایی که وایساده یه گونی!!!و یه میله معلومه. یه فکری به سرش میزنه.
رو به کنت میکنه و میگه:فکر کنم میتونم یه چیزی براتون درست کنم!
لارا: منظورت چیه؟
کنت دستش رو از توی جیبش در میاره و میگه:چیه؟ دوست داری داوطلب بشی؟
شون آروم خم میشه و گونی و میله رو برمیداره.
دراکولا با سوءظن نگاهی به شون میکنه:داری چی کار میکنی؟
شون میره طرف دراکولا:هیچی..این یه کیسه جادویی، اگه کسی سرش رو بکنه توی اون و با صدای بلند غذایی که دلش بخواهد را اعلام کنه غذا حاضر میشه.
دراکولا میخنده و میگه:تو که فکر نمیکنی من اینقدر احمق باشم؟ این شبیه داستان های مشنگ هاست. میخواهی من رو بندازی توی اون گونی؟
شون:نه ...باور کن.اگه باور نداری الان نشونت میدم.
این رو میگه و سرش رو میکنه توی گونی و با صدای بلند میگه:استیک اژدها.
بعد سرش رو از توی گونی در میاره و دست میکنه توی گونی و یه دیس بزرگ پر از استیک اژدها درمیاره!
لارا:...این دیگه کجا بود؟چرا من ندیده بودمش؟
دراکولا خوشحال میشه و کیسه رو از دست شون قاپ میزنه و سرش رو مینه اون تو. قبل از این که دراکولا حرفی بزنه شون محکم میله رو میکوبه توی سر اون!!! و بعد دست میکنه توی جیب دراکولا و چوبش رو درمیاره و اون رو دروباره میکنه توی قلبش.
دراکولا زوزه ای میکشه و میوفته زمین!
لارا: این دیگه چی جوریش بود؟ اگه دوباره بیدار بشه که کلت رو میکنه.
شون دراکولا رو میچپونه توی گونی!! و میگه:بیدار نمیشه. چون دارم میرم پسش بدم. اصلاً دراکولا نخواستیم.همون تابوتش بسه.
لارا یه نگاه به گونی میکنه و با یه ورد گونی و دراکولای توش رو منجمد میکنه.
لارا:اینجوری اگه بخواهد نمیتونه بیاد بیرون.
شون گونی رو میندازه روی کولش و میپرسه:اگه یخش آب شد چی؟
لارا:نترس آب نمیشه.فقط این رو زودتر بردار ببر.
شون با گونی از موزه میره بیرون تا دراکولا رو به همون شرکت پس بده.
لارا هم با عصبانیت کفش سالازار رو از توی ددهن زره وندلین شگفت انگیز میکشه بیرون و با عصبانیت میگه:امیدوارم دیگه از این چیزها نیاره توی موزه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: پنجشنبه 3 شهریور 1384 02:50
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا مشغول پاك كردن شيشه هاي موزه بود كه شون با عجله وارد ميشه....لاراااااااااااا....لارااااااااا
لارا:سلام شون...اومدي تو پاك كردن شيشه ها كمكم كني؟؟؟
شون:نه راستش سيبل...سيبل گم شده..من نميدونم كجاس......
لارادر حاليكه صحنه هاي شكنجه سيبل در خانه ريدل ها رو به خاطر مياره بي تفاوت به پاك كردن شيشه ها ادامه ميده.....:خوب اون هميشه همينطوري بود....يهو غيبش ميزد كه همه رو نگران كنه...بعدم ميديد كسي نگرانش نشد خودش خسته ميشد و برميگشت....
شون :خوب باشه...كمي صبر ميكنيم...اگه نيومد ميريم دنبالش...راستي تابوت دراكولا چي شد؟
لارا با عصبانيت:من چه ميدونم... منو از صبح با اون تنها گذاشتي و رفتي....منم گذاشتمش تو كمد تو و در كمدوقفل كردم كليدش رو هم گذاشتم تو كفش سسالازار و اونم كردم تو دهن اسكلت گودريك گريفيندور... .
شون:خوب پس خودم بعدا ترتيبشو ميدم...و بعد از 10 ثانيه متوجه حرفاي لارا ميشه...چي؟؟؟؟؟كمد من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همون كمدي كه همه پولام توشه...عكس مادرم هم همونجاس... .
لارا:.. ..
شون با عجله بطرف اسكلت گودريك ميره و كفشا رو از دهنش در مياره...كفشا دادشون ميره هوا...آهاي پن مواظب باش...مگه نميبيني خوابيديم؟؟؟شون بي توجه به دوست عزيزش كفش كليدو در مياره و بطرف كمدش ميره...با ترس و لرز در كمدو باز ميكنه....
لاااااااااااااااااااااراااااااااااااااااااابيااااااا اينجااااااااااااااااا....
لارا:چيه باز ميترسي؟؟؟؟؟؟ وا......... .پس تابوت كو؟؟؟چيكارش كردي؟؟؟؟
شون:من كاري نكردم....در كمدو كه باز كردم نه دراكولا بود نه تابوت........
لارا:يعني اون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هر دو با وحشت به اطرافشون نگاه ميكنن...........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده