جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
"موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: جمعه 26 اسفند 1384 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخی: همین جوری دور هم باشیم..بگیم و بخندیم...
سرژ: جون بابات....
دامبل: جون عمه ات....
ققی: جون ننه ات.....
کریچ: جون خواهرت...
سدی: جون دادشت....
کوییرل: جون زنت...
زاخی: اه...زهر مار....فقط یک بار دیگه..خب یه بار دیگه...همین...
سرژ: ایول بچه با جنبه به این میگن...
مایک: هیس..... من مشتری دارم...مگر نمی بینید...
دامبل: لابد این مهتاب شیطون و گل دختر دیگه نه؟؟
مایک: آره......
زاخی: آرواره...دم خونتون آب انباره....
مایک: نچ....
سرژ: میگم مایکی...پاشو با 206 خودت این دو تا مشتری رو سواری بده...
مایک: آره فکر خوبیه....

و میره بیرون موزه، 206 رو روشن می کنه و باهاش در موزه رو میشکونه و میاد تو....
دو مشتری محترم بپرن بالا....
گل دختر جلو میاد و کیفشو محکم میزنه تو سر مایک و میگه:
احمق بی شعور..مگه خودت ناموس نداری که دنبال ما میای؟؟؟
سرژ: خب خانم لابد نداره دیگه؟؟
زاخی: حالا بچگی کرده شما ببخشیدش....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 21 اسفند 1384 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل:زاخي چند بار بهت بگم برو بيرون؟
سرژ:اين كه بيرون نميره!
ققي:بچه ها هووووووووو كنين بره بيرون!
سدي:هوووووووو...برو بيرون!
مايك:يعني چي مشتري ميپروني؟
ادي:من كي مشتري پروندم؟من زحل ميپرونم!
كوييرل:اينجا چه خبره؟
زاخي:بچه ها...من ميرم ، ولي دسترسيمو هنوز دارم...
دومبول:من كه ورژن جديدتم...پس چرا دسترسيام كمتره؟
ادي:به من چه!
سرژ:چيو به تو چه!
كريچ:نه پس به من چه!
مايك:خب...شوما مشتري نيستي!
سرژ:گلدختر بسته اي چند؟
كوييرل:گل دختر رو جدا مينويسن!
سدي:گل پسر رو چي؟
ققي:نميدونم!
كريچر:فكر كنم اونو سر هم مينويسن.
ادي:چرا؟
سرژ:چون پسرا به همه ميچسبن!
زاخي:من نرفتم بچه ها!
همه با هم يك صدا:چي شد كه نرفتي جيگر طلا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 21 اسفند 1384 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
روزها گذشت مايك لوري روي زمين خوابيده بود كه ناگهان از خواب بلند شد و موزه را ديد گفت به به چقدر قشنگه منم ميخوام و سپس كوزه را برداشت و پرتاپ كرد
سدريك:مگه مرض داري؟
شون:راست ميگه مگه مرض داري؟
مايك:نه ولي موشك سوتي دارم ميخوايد؟
سدريك:باكسي چند؟
مايك:قابل نداره سيري پنج زار.
شون:اشانتيون هم داره؟
مايك:نه ولي اگه بخواي سرويسمون رايگانه.
سرژ:سلام من عادت دارم تو همه ي رولها باشم.
السامور:منم كه دمبم به دمب سرژ وصله.
زاخي:منم كه وهستم.
دوومبول:هستم.
مايك:ديدي مشتري نيستي
سدريك:كي من؟
مايك:نه با پشت سريتم.
زاخي:من؟
مايك:نه يه ذره اينورتر.
شون:زاويه خوبه يا بيشترش كنم؟
زاخي:خوبه پرتاپ.
سدريك:آي سرم.
گل دختر:كسي هست؟
مهتاب شيطون:چرا همه اينويزين؟
زاخي:بازي زير پوستي.
جرج دبليو بوش:آخ جون من رييس جمهور شدم.
زاخي:منم ميتونم رييس جمهور بشم؟منم دسترسي دارما.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: دوشنبه 17 بهمن 1384 12:50
نمایش جزئیات
آفلاین
روزها گذشت....همه چیز نابود شد اما نه برای شما. برای شون،فقط برای شون.دیگر از ان روزهای خوش موزه خبری نبود.همه چیز عوض شده بود.لارا خیلی وقت بود که رفته بود.موزه هم دیگر فراموش شده بود و بدتر از موزه انکه شون پن هم فراموش شد.
شون روی یکی از سکوهای کوتاه موزه نشسته بود.به یاد اورد که اخرین باری که اینجا همه چیز خوب بود.همه چیز مرتب بود،لارا کنارش بود و زندگی در رگ های موزه و خودش جریان داشت. فصل خزان شون پن خیلی زود فرارسید.همه او را فراموش کردند.سرژ،پروفسور کوییرل،لارا و همه جادوگران. حتی کفش سالازار هم مدت ها بود که دیگر حرف نمیزد. او هم خاموش شده بود.همچون لب های شون.فکر کرد از آخرین باری که اینجا امده بود تا به امروز چه بر سرش آمده...از وزارت خانه فرار کرده بود و مرگ خوار شده بود. اما حتی سیاه ها نیز او را قبول نداشتند. شون شاید نه سیاه بود نه سفید.احتمالاً خاکستری.
شون به گوشه و کنار موزه خاک گرفته نگاهی انداخت.زره ها و تابلو ها...همه چیز رنگ فراموشی داشت.اینجا تنها یادگار روزهای خوش او بود و میترسید.میترسید که شاید اینجا را نیز از او بگیرند.میترسید که اینجا را خراب کنند. اگر موزه را تعطیل میکردند شون میمرد...دیگر نمیتوانست زندگی کند.موزه جادو و تاریخ جادگری تنها جایی بود که برای شون باقی مانده بود.تنها جایی بود که هنوز بوی گذشته را میداد. این را میدانست و قسم خورده بود که اگر موزه را از او بگیرند خودکشی کند....چون دیگر زندگی تمام معنای خود را از دست میداد.
شون از روی سکو پایین میپرد و ارام در سالن بزرگ موزه شروع به قدم زدن میکند.به یاد شب هایی افتاد که در موزه خوابیده بود.یا آن روزها که با لارا دنبال مومیایی فراری میگشتند.
جویباری از اشک راهش را از دریایی چشمان شون باز کرد و به روی گونه هایش چکید.از این نظریه که مرد گریه نمیکند متنفر بود.
چون میدانست که دروغ است.هر مردی..حتی خشن ترین انها در خلوت خود میگریند.شاید حتی ولدمورت هم.....
صدای قدم های آرام و بی جان شون بر روی کف مرمری موزه در تمام فضا میپیچید. وقتی به تابوت خالی دامبلدور نگاه کرد دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد.تمام افکاری که سعی میکرد جلویشان را بگیرد ناگهان به مغزش حجوم اورد.نمیتوانست باور کند که شون پن اینقدر زود تمام شده باشد میتوانست صدای قدم های مرگ را بشنود.میدانست که فرصت زیادی برای زندگی ندارد.گرچه او مدت ها پیش مرده بود....
در بیرون از موزه همه چیز خوب و خوش بود.مردم خندان و شاد در خیابان ها قدم میزدند و درباره انتخابات با هم صحبت میکردند. همه کس و شاید همه جا شون پن را فراموش کرده بود.هیچ کس به ساختمان بلند موزه توجهی نمیکرد.انگار که آنجا اصلاً وجود ندارد.
شون میدانست که به زودی خواهد مرد اما نه تا وقتی که انتقامش را از همین مردم بگیرد.همین مردمی که او را همانند تکه سنگی نادیده گرفتند.
شون هنوز درون موزه بود و ارزو داشت که همان جا...در میان خاطراتش جان دهد.
=====================================
توضیحات:
احساس میکنم این پست زیاد به توضیح احتیاج داره.ببخشید اگه سرد بود و بی روح.ببخشید اگه من دیگه شون پن قبلی نیستم.
خواهشی دارم....اونم اینه که موزه تاریخ جادوگری رو پاک نکنید یا نبندید.قبول دارم که دیگه کسی سری به این کلبه خلوت و حقیر من نمیزنه ولی من واقعاً به اینجا وابسته هستم.حداقل اگه قراره به گورستان تاریخ بپیونده بهم فرصتی بدید تا سعی کنم دوباره آبادش کنم.و اگه نتونستم خودم رو با موزه از بین ببرید!
با تشکر....شون پن،و یا به عبارتی دیگر:هیچ کس...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: پنجشنبه 6 بهمن 1384 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
کوییرل و لارا و آلبی و شون وارد موزه شدند و چشمشان به دایره ای از مردم افتاد که به نظر می رسید دور چیزی جمع شدن.
شون: اونجا چه خبره...؟؟چی اونجاست که همه دورش جمع شدن.وقتی نزدیک شدن از میان جمعیت خودشان را به سختی به صف اول مردم اجتماع کرده رساندند.

مایک لوری روی یک صندلی نشسته بود و یک جعبه ی شیشه ای در دست داشت.روی جعبه نوشته شده بود:
"موی گیلدروی لاکهارت"
لارا: موی گیلیدی رو آوردن موزه؟؟؟؟
کوییرل: تعجبی هم نداره.همه چیز آدمای مشهور رو میارن موزه
شون: آره هفته پیش هم کفش سالازر اسلیترین رو آورده بودن

ناگهان صدای فریاد صبر کنید در موزه طنین انداخت جمعیت کنار رفت.ویلیام ادوارد بود که در کنار محافظانش به لوری نزدیک می شد
ادوارد: آقای لوری قصد دارید این موی با ارزش رو به چه قیمتی به موزه بفروشید؟؟؟؟؟!!!!!!
لوری: 9000 گالیون
ادوارد قدمی زد و به مردمی نگاهی کرد و ناگهان رویش را به لوری چرخاند و گفت:
خریدم 90000 گالیون
لوری: صد البته
رئیس موزه که کنار لوری ایستاده بود گفت:صبر کن آقای لوری....من می خرم 900000 گالیون
لوری با بی حوصلگی گفت: قبوله

ادوارد که خشمگین شده بود داد زد:من می خرم 9 میلیون گالیون
رئیس موزه با شنیدن رقم قبلش را گرفت و روی زمین چپه شد
لارا: یعنی مرد...
کوییرل: چه فرقی می کنه.معامله رو بچسب.

لوری با شنیدن رقم از حیرت داشت بال در میاورد گفت:
حتما.بفرمائید این هم موی گیلیدی...

ادوارد با دقت و آرامش تمام جعبه را به محافظش داد و دست
در رادایش کرد و یک چک 9 میلیون گالیونی با آرم
جن های گرینگوتز به مایک لوری داد.

مایک لوری نفهمید چی شد و از جایش بلند شد و مثل آدم های
خل دوید و رفت.
کوییرل خواست چیزی بگه که صدایی مانع حرف زدن او شد....

چرا اینقدر نقطه چین گذاشتی از شمایی که دانشجویه مملکت هستید بعیده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/11/6 13:15:48
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مهر 1384 10:18
نمایش جزئیات
آفلاین
کوییرل به همراه شون,لارا و آلبی راهی خیابان میشوند تا در هوای خنک شبانه به فکر فرو روند.
کوییرل:هی شون .شون باتوام
شون:هان چیه چرا یواش حرف میزنی؟
کوییرل:هیس نمیخوام اون بفهمه
شون:کی؟لارا
کوییرل:نه بابا آلبی دو میگم
شون نگاهی به کوییرل و بعد به آلبی که داشت با لارا صحبت میکرد میکنه.
شون:چی شده نکنه چیزی فهمیدی ناقلا به ما نمیگی؟
کوییرل:نه ولی من فکر میکنم این آلبی داره نقش بازی میکنه بگمونم کار خودشه دیدی وقتی ما رو دید بجای اینکه عصبانی باشه چقدر خوشحال بود فکر کنم خودشو برای یه همچین روزی ساخته
شون:ساخته؟یعنی...
کوییرل:آره دیگه بابا منظورم اینه که داره ظاهر سازی میکنه که مثلا منم با شمام ولی به جان چوچانگ از اون هفت خطاست
شون:هی لارا چرا چسبیدی به اون بیا پیش خودم.خجالت نمیکشه مرد گنده انگار من اینجا بوقم
لارا:شون چت شد یه دفعه ؟کارت اصلا خوب نیست بیچاره نصف شبی از کارو زنگیش زده اومده به ما کمک کنه اونوقت تو داری در موردش...میدونم همش زیر سر این مارمولکه
شون:اوا لارا کوییرل یکی از بهترین دوستامه چی داری میگی
ـآلبی:شما دارین چی با هم بچ بچ می کنین به ما بگین
شون:هیچی داریم میرسیم اونجا موزس الان میریم تو آب کدو حلوایی میخوریم بعد دوبارره موزرو میگردیم
کویی:نه بهتره باشه برای صبح من خیلی خست...
لارا:نخیر باید همه هر جا که میریم با هم باشیم تا مطمئن باشیم دزد بین ما نیست
آلبیی:حق بالاراست من کاملا موافقم
کوییرل:شوخی میکنی؟من از صبح تا حالا سره پام
شون:بابا یه چند ساعت دیگم تحمل کن چیزی نمیشه که
کوییرل:باشه مجبورم دیگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 مهر 1384 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
کوییرل بنده خدا کوپالوتوس کرده بود...شون هم که از دریکی(دراکول خودمون) می ترسید عین کوییرل بود...لارا هم جلوتر ازهمه:ناسلامتی مردین ها!!!!!

یک ساعت بعد(دم در کافه)
شیخ آلبی که تازه داشت بیانیه رو تموم می کرد دید یکی در میزنه..
آلبی:پدر سوخته بی نزاکت...مگه بابات بهت یاد نداده نصفه شب جایی در نمی زنن؟؟؟
(درو باز کرد)...
آلبی:به به شون و خانوم بچه ها...کوچولو موچولوتونم که آوردین...(رو به کوییرل) کوچولو از این آب نباتا دوست داری؟؟؟(یه آب نبات سه کله بهش نشون میده)
شون:نه آلبی...ببین...(داشت ناخونشو می جوید)این یارو فک فامیلت رفته؟؟؟
آلبی:آره بابا...لارا چطوری؟؟؟خوش میگذره؟؟
لارا:شیخ آلبرفورث...شما به جرم دزدی از موزه باستان ما بازداشتین...هر حرفت میتونه علیه .....
همه:ماااااااااااااااا....
آلبی:بابا ما یه غلطی کردیم بیخیال...
شون:اعتراف می کنی آلبی؟؟
آلبی:آره بابا...منو باش گفتم جنبه داری...آخه دیگه یه دونه جاروی کثیف 50 ارزش داشت؟؟
همه:مااااااااااااااا....
شون:یعنی الماس دزدی کار تو نبود؟
آلبی:بابا یه چی بگو به گروه خونیم بخوره...ریش خودم...مگه دزدیدن؟
کوییرل:آره بابا...آلبی مطمئنی کار تو نبوده؟

آلبی:بابا حاضرم به جون مادرم هم قسم بخورم...برای اثبات حسن نیت،منم یه پایه و ستون کارآگاهی و پیداکردن دزد...اوکی؟
همه:اوکی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اونجا هم با آلبرفورث باشین...
ww
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: دوشنبه 4 مهر 1384 10:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان من این متن رو بعد از شون نوشتم ولی چون دیشب نشد بفرستم الان میزارمش اگه دوست دارین ادامشو بدین

موزه نیمه های شب
شون:خب حالا چیکار کنیم
کوییرل:من میرم خونه یکم بخوابم
لارا:تازمانیکه الماسا پیدا نشه هیچکس حق نداره از موزه خارج بشه
شون:آرو باش عزیزم بر قلبت خوب نیست
کوییرل:
شون:کوییرل بهتره از اول شروع کنیم
کوییرل:یعنی میخواین منو دوباره بگردین
لارا:اگه لازم باشه صد بار میگردیمت.راستی زیر امامشو دیدی؟
کوییرل:واقعا که شون.اینو از کجا پیدا کردی
شون:بسه دیگه بزارین یکم فکر کنم
لارا:خب
شون:آره یادم اومد قبل از استیو آلبی اینجا بود
لارا:
کوییرل:مگه زده به سرت شون آلبی غیر ممکنه
شون:وقتی آلبی اومد تو مغازه گفت یکی دم دره که کارم داره و....

شون به یاد می آورد:
نقل قول:
آلبی:هیچی بابا هاگزهد خلوته....
شون:بیخیال بابا بیا پیش خودم....
آلبی:ایول...راستی شون یکی دم در کارت داره....
شون:کیه؟آلبی:نمی دونم...
شون:همین جا وایستا الان میام....
بعد از چند لحظه شون داشت به طرف آلبی می دوید....


کوییرل:آره فامیلشو به جونت انداخته تا فرصت کافی داشته باشه الماسارو برداره
لارا:ایول
شون:بیاین بریم سراغش
کوییرل: الان نصفه شبه
لارا:اگه میترسی تو نیا بریم شون
شون:چی شد میای یا نه؟
کوییرل: باشه بریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: دوشنبه 4 مهر 1384 03:17
نمایش جزئیات
آفلاین
و هر سه بر میگردن به موزه...
در حالیکه لارا در تمام طول راه فکر میکنه که کوییریل چیکاره اس این وسط که هی با اونا راه افتاده اینور اونور...
به موزه که میرسنشون میره جلو و کلمه رمزو به در میگه..ولی...در باز نمیشه...
شون آماده میشه که فریاد بزنه که لارا با خونسردی میاد جلو....برو عقب شون..من کلمه رمزو عوض کردم....
شون:عوض کردی؟آخه برای چی؟
لارا:ام...خوب...میدونی به من یاد دادن وقتی مشکلی پیش میاد به همه شک کنم...
شون: یعنی به منم؟بابا من ناسلامتی صاحب موزه ام.
لارا در حالیکه دوباره اون حالت خطرناک به چشماش برگشته با لحن تهدید آمیزی میگه:صاحب نصف موزه...فقط نصفش...تازه اون نصفه ای که یه دیوارش ریخت و خالیش کردیم مال توئه.....
شون که میدونه جر و بحث با لارا عاقبت خوشی نداره و دو بار کارشو به سنت مانگو کشونده عقب میره تا لارا درو باز کنه....
لارا به در میگه:ای زیباترین در دنیا برای لارا باز شو.
در سرخ میشه و از خجالت باز نمیشه...
لارا:ای بابا...این چرا اینجوری میکنه...در خوشگلم لطف کن باز شو کار داریم....
در نگاه عاشقانه ای به لارا میکنه.... .
شون:چی؟چه خبره اینجا؟؟میکشم....من این دره رو میکشم....این همه شب تو میموندی تو موزه...پس به خاطر این بود؟من هر دو تونو........ .
در بالاخره تصمیم میگیره باز بشه...کوییریل ردای شونو که هنوز سر گرم تهدید در بود میگیره و میکشه توی موزه...
شون:صبر کن..حالا میبینی....تو رو به عنوان کادوی کریسمس میفرستم برای اسمشو نبر..از این به بعد اسمت میشه در خانه ریدلها....و چشم شون به قیافه لارا میفته و بلافاصله ساکت میشه...
لارا:خوب اول ترتیب جسد دامبلو بدین....
هرسه بطرف تابوت دامبل راه میفتن و درشو باز میکنن...

هر سه نفر از ترس زبونشون بند میاد....
لارا:ش...ش...ش....شون؟؟؟این..این الماسا اینجا چیکار میکنن؟؟؟
شون:م....نمیدونم...چیزه..من یه قرار مهم با لرد سیاه دارم..باید برم.. .
لارا:شووووون....
صدای خنده ای از گوشه موزه به گوش میرسه....
لارا در حالیکه چوبشو بطرف صدا گرفته:کی هستی؟بیا بیرون....
تق...تق...تق...و کفش معروف از گوشه اتاق بیرون میاد..
شون:چی؟بازم تو؟تو الماسا رو برداشتی؟تو که دست نداری....
کفش در حالیکه سعی میکرد معصومانه ترین قیافه رو بگیره ولی به خاطر رنگ وحشتناکش موفق نمیشد:من نداره ولی گودریک که داره....
لارا و شون با هم:گودریک>اسکلت؟اون که حرکت نمیکنه...
کفش:خوب نه...حرکت نمیکرد چون کفش نداشت..من و برادرمو که پوشید خیلی هم خوب حرکت کرد...
لارا:ام...ش..ش..شون...چیزه..منم میتونم بیام سر قرارت با لرد؟ کوییریل جان مواظب موزه باش تا ما برگردیم..و منتظر جواب نمیشه و دست شونو میگیره و به سرعت از موز ه خارج میشن و کوییریلو مات و مبهوت اونجا تنها میذارن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 3 مهر 1384 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
کوییرل:من میگیرمش تو بزنش!!!
لارا:
کوییرل:
شون:ول کنین. خودم حلش میکنم.
این رو میگه و میره جلوی در می ایسته. در تلقی میکنی و باز میشه. شون میاد حرف بزنه ولی....
اهم...اهم...شما با جادوی پیغام گیر من تماس برقرار کردید. من فعلاً نیستم و به شما مربوط نیست کجام!! اگه کاری دارین بگین یه سری بهتون میزنم!!!!
شون،کوییرل و لارا:
کوییرل:این...چی بود؟
لارا:جادوی پیغام گیر؟؟؟
شون: این چی گفت؟...شما فهمیدین؟
لارا:مثل اینکه اینجا چیزی گیرمون نمیاد. بیاین برگردیم موزه.
شون:آره موافقم. اگه از من میپرسی زیر سر اون کفشه!!
کوییرل: اینم چه گیری به کفش دادره!
لارا:راستی باید برای جسد دامبلدور یه حفاظی چیزی بذاری. یعنی چی این کارها! جسد رو همین جوری ول کردی وسط موزه!
شون:...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده