تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
76 کاربر(ها) آنلاین هستند (50 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
75
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آواتار ويزارد
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

هوا به شدت سرد بود.
آبرفورث تنها و خسته توی خیابونای شهر پرسه میزد تا انکه به مقصدش رسید.
با اعصاب خورد وارد مغازه شد با آرومی به نزدیک پیشخوان رفت.مک که نوز متوجه حضورش نشده بود همچنان به کارش ادامه داد.
- اهم اهم...
- اوه سلام عمو،خوبی،ببخشید متوجه نشدم.
- عیب نداره دااااووووش بی خیال
- خوب چه کمکی از من بر میاد؟
- راستش مکی خیلی اینروزا خرابم،یه خبرم همین الان شنیدم حسابی پک و پوزم داغونه.
- ئــــ] عمو جان من که روانکاو نیستم آخه
- بوقی دارم میگم که بدونی چه جور آواتاری میخوام.
- ئه مگه میخواین؟
- واااااااای خوب آره دیگه میخوام تریپش سنگین باشه ،ابهت داشته باشه،یه جورایی محزون باشه ،هرچی خودت میپسندی من قبول دارم اما محتواش اینجوری باشه با روحیاتم بخونه.قربون دستت
مک : ووووووووی عمو خیلی کار سختیه!
- یعنی نمیسازی برام؟
آبر به خوبی میدانست مک با اکراه قبول کرده توجهی به این موضوع نکرد و با یک روز خوش خشک و خالی مغازه را ترک کرد...
آبرفورث تنها و خسته توی خیابونای شهر پرسه میزد تا انکه به مقصدش رسید.
با اعصاب خورد وارد مغازه شد با آرومی به نزدیک پیشخوان رفت.مک که نوز متوجه حضورش نشده بود همچنان به کارش ادامه داد.
- اهم اهم...
- اوه سلام عمو،خوبی،ببخشید متوجه نشدم.
- عیب نداره دااااووووش بی خیال
- خوب چه کمکی از من بر میاد؟
- راستش مکی خیلی اینروزا خرابم،یه خبرم همین الان شنیدم حسابی پک و پوزم داغونه.
- ئــــ] عمو جان من که روانکاو نیستم آخه
- بوقی دارم میگم که بدونی چه جور آواتاری میخوام.
- ئه مگه میخواین؟
- واااااااای خوب آره دیگه میخوام تریپش سنگین باشه ،ابهت داشته باشه،یه جورایی محزون باشه ،هرچی خودت میپسندی من قبول دارم اما محتواش اینجوری باشه با روحیاتم بخونه.قربون دستت
مک : ووووووووی عمو خیلی کار سختیه!
- یعنی نمیسازی برام؟
آبر به خوبی میدانست مک با اکراه قبول کرده توجهی به این موضوع نکرد و با یک روز خوش خشک و خالی مغازه را ترک کرد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/08
آخرین ورود: سهشنبه 26 اسفند 1404 17:23
از: پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
پستها:
314

زير چشمانش فرو رفته بود و از خستگي، ناي جادو كردن هم نداشت.
سفارش بادراد رو لاي روزنامه ي پيام امروز پيچيد و روي پيشخون گذاشت و درحالي كه هنوز به خاطر اون خواب رويايي در عالم ديگري به سر ميبرد، روزهاي زيادي رو صرف آواتار مورگانا كرده بود، هنوز به نتيجه ي دلخواهش نرسيده بود.
از جايش برخاست و كنار پنجره ايستاد؛ پيپ اش را در دست گرفت و به افق خيره شد. همه ي درختاني كه در كوچه ي دياگون بودند، پر از شكوفه هاي صورتي بودند. به ياد پاپيون بادراد افتاد و لبخندي زد. درحالي كه پيپ را با دهان نگه ميداشت، با هر دو دست پنجره را گشود و عطر سرشار فصل تازه را به مشام خود كشيد. عطر شكوفه هاي گيلاس و اقاقياي وحشي...
فكري در ذهنش درخشيد؛ خستگي را كنار پنجره گذاشت و به سمت ميز كارش هجوم برد.
چوب دستي اش را به سمت چراغ مطالعه اش گرفت و درحالي كه نور آن روي كاغذ پوستي مي پاشيد، قلم موي جادويي اش را برداشت و به عنوان هديه براي دوستانش، تصويري را كه از جايي به يغما برده بود، به رنگ هر چهار گروه اسلايترين و هافلپاف و راونكلاو و گريفيندور درآورد، تا به بهانه ي نوروز و بهار، در امضايشان قرار دهند...
پ.ن:
بهار دولت يار
مستم از صداي هزار
چه خوش صداست
ناجيِ بلند پروازم
سال نو بر همگي مبارك
سفارش بادراد رو لاي روزنامه ي پيام امروز پيچيد و روي پيشخون گذاشت و درحالي كه هنوز به خاطر اون خواب رويايي در عالم ديگري به سر ميبرد، روزهاي زيادي رو صرف آواتار مورگانا كرده بود، هنوز به نتيجه ي دلخواهش نرسيده بود.
از جايش برخاست و كنار پنجره ايستاد؛ پيپ اش را در دست گرفت و به افق خيره شد. همه ي درختاني كه در كوچه ي دياگون بودند، پر از شكوفه هاي صورتي بودند. به ياد پاپيون بادراد افتاد و لبخندي زد. درحالي كه پيپ را با دهان نگه ميداشت، با هر دو دست پنجره را گشود و عطر سرشار فصل تازه را به مشام خود كشيد. عطر شكوفه هاي گيلاس و اقاقياي وحشي...
فكري در ذهنش درخشيد؛ خستگي را كنار پنجره گذاشت و به سمت ميز كارش هجوم برد.
چوب دستي اش را به سمت چراغ مطالعه اش گرفت و درحالي كه نور آن روي كاغذ پوستي مي پاشيد، قلم موي جادويي اش را برداشت و به عنوان هديه براي دوستانش، تصويري را كه از جايي به يغما برده بود، به رنگ هر چهار گروه اسلايترين و هافلپاف و راونكلاو و گريفيندور درآورد، تا به بهانه ي نوروز و بهار، در امضايشان قرار دهند...
پ.ن:
بهار دولت يار
مستم از صداي هزار
چه خوش صداست
ناجيِ بلند پروازم
سال نو بر همگي مبارك
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/10
آخرین ورود: چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
از: شیرموز فروشی اصغر آقا!
پستها:
242

صدای جیر جیر در نشانه ی ورود یک مشتری دیگر به مغازه تایبریوس مک لاکن آواتار ساز معروف کوچه دیاگون بود.
جنی قد کوتاه با ریشی که به شدت بی رنگ شده بود در آستانه در دیده شد.
_ اهم اهم! انی بادی هوم؟
_ اخ تف! یره قرار نبود تو دوکون ما فحش خارجی بدیا!
_ برو یره بگو بزرگ ترت بیاد! اصلاً شوما؟
_ تایبر بر وزن تایگر! اینا رو میبینی...
و دستی به سیبیل های دسته دوچرخه ایش میکشه و ادامه میده.
_ پاره میکنت!
بادراد دستی به ریش سفیدش کشید؛ گویا چیزی به ذهنش خطور کرده بود.
_ هااا... گفتم قیافت چقدر آشناست! همین دیروز تو رو توی چتر دیدم!ببخشید یادم نبود...
تایبر :
بادی : خوبه! تو ایده خوبی رو به من دادی. می دونی که الان سال نو نزدیکه و منم باید یک دستی به سر و روی خودم بکشم. اگر ممکنه همین ریش ، سیبیل و موهای بافته شده آواتار منو قهوه ای بکن و این زیر چونم که به ریشم کش بستم یک پاپیون بزرگ و مامانی صورتی بزن!
تایبر : شوخی میکنی؟
بادراد لبخندی زد و گفت : نه! جدی میگم باب!
سپس بر روی پاشنه پا چرخید و در حالیکه از مغازه خارج می شد آخرین جمله اش را با صدایی بلند ادا کرد.
_ به جاهای دیگش دست نزنی! فقط ریشش و اون پاپیون صورتی! مرسی..
و بدون اینکه منتظر جوابی بماند با سر و صدا از مغازه خارج شد.
جنی قد کوتاه با ریشی که به شدت بی رنگ شده بود در آستانه در دیده شد.
_ اهم اهم! انی بادی هوم؟
_ اخ تف! یره قرار نبود تو دوکون ما فحش خارجی بدیا!
_ برو یره بگو بزرگ ترت بیاد! اصلاً شوما؟

_ تایبر بر وزن تایگر! اینا رو میبینی...
و دستی به سیبیل های دسته دوچرخه ایش میکشه و ادامه میده.
_ پاره میکنت!

بادراد دستی به ریش سفیدش کشید؛ گویا چیزی به ذهنش خطور کرده بود.
_ هااا... گفتم قیافت چقدر آشناست! همین دیروز تو رو توی چتر دیدم!ببخشید یادم نبود...
تایبر :

بادی : خوبه! تو ایده خوبی رو به من دادی. می دونی که الان سال نو نزدیکه و منم باید یک دستی به سر و روی خودم بکشم. اگر ممکنه همین ریش ، سیبیل و موهای بافته شده آواتار منو قهوه ای بکن و این زیر چونم که به ریشم کش بستم یک پاپیون بزرگ و مامانی صورتی بزن!
تایبر : شوخی میکنی؟

بادراد لبخندی زد و گفت : نه! جدی میگم باب!
سپس بر روی پاشنه پا چرخید و در حالیکه از مغازه خارج می شد آخرین جمله اش را با صدایی بلند ادا کرد.
_ به جاهای دیگش دست نزنی! فقط ریشش و اون پاپیون صورتی! مرسی..
و بدون اینکه منتظر جوابی بماند با سر و صدا از مغازه خارج شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/12/28 11:26:50
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/04/27
تولد نقش: 1398/03/29
آخرین ورود: جمعه 26 دی 1399 19:03
از: یه دنیای دیگه!
پستها:
516

تایبریوس بعد از آماده کردن آواتار پروفسور دامبلدور، با رضایت آهی کشید و در مبل راحتی کنار شومینه لمید. به شعله های رقصان آتش چشم دوخت و کم کم به خواب فرو رفت.
صدای ملایمی در گوشش پیچید:
- من آواتار خودمو دوس دارم!
لبخندی زد. زیر لب زمزمه کرد:
- خوب... خوشحالم که آواتارتو دوس داری. خوشحال میشم می بینم آدما با چیزایی که دارن، خوشن.
صدای ملایم جواب داد:
- ولی دلم می خواد یه آواتار به خاطر من بسازی. یه آواتار انیمیشنی از پروانه های کوچولویی که دور یه گل سرخ پرواز می کنن و برق می زنن.
- چرا؟
- برای اینکه یه روز، وقتی فکرم و تصوراتم از حباب های دور و برم آزاد شد، بتونم مث پروانه ها دور گلی که دوس دارم پرواز کنم و درخشش اون رو تحسین کنم. یادت باشه، پروانه ها دور گل سرخ پرواز کنن و هم پروانه ها و هم گل سرخ برق بزنن و بدرخشن.
صدا کم و کمتر شد تا به خاموشی گرایید. تایبریوس مک لاگن از خواب پرید. به دور و بر خود نگاهی انداخت. باحیرت به خوابی که دیده بود اندیشید. تنها یک نفر را می شناخت که می توانست حتی از مسافت دور، در رویای دیگران نفوذ کند: مورگانا لی فای ملکۀ آوالان که قدرت شفادهندگی او به قدری بالاست که حتی از راه دور و با تله پاتی درد و رنج دیگران را تشخیص می دهد و درمانشان می کند. پس بعید نیست که بتواند خواسته های خود را نیز از طریق رویا به دیگران منتقل کند.
یعنی باید چنین آواتاری را می ساخت؟
صدای ملایمی در گوشش پیچید:
- من آواتار خودمو دوس دارم!
لبخندی زد. زیر لب زمزمه کرد:
- خوب... خوشحالم که آواتارتو دوس داری. خوشحال میشم می بینم آدما با چیزایی که دارن، خوشن.
صدای ملایم جواب داد:
- ولی دلم می خواد یه آواتار به خاطر من بسازی. یه آواتار انیمیشنی از پروانه های کوچولویی که دور یه گل سرخ پرواز می کنن و برق می زنن.
- چرا؟
- برای اینکه یه روز، وقتی فکرم و تصوراتم از حباب های دور و برم آزاد شد، بتونم مث پروانه ها دور گلی که دوس دارم پرواز کنم و درخشش اون رو تحسین کنم. یادت باشه، پروانه ها دور گل سرخ پرواز کنن و هم پروانه ها و هم گل سرخ برق بزنن و بدرخشن.
صدا کم و کمتر شد تا به خاموشی گرایید. تایبریوس مک لاگن از خواب پرید. به دور و بر خود نگاهی انداخت. باحیرت به خوابی که دیده بود اندیشید. تنها یک نفر را می شناخت که می توانست حتی از مسافت دور، در رویای دیگران نفوذ کند: مورگانا لی فای ملکۀ آوالان که قدرت شفادهندگی او به قدری بالاست که حتی از راه دور و با تله پاتی درد و رنج دیگران را تشخیص می دهد و درمانشان می کند. پس بعید نیست که بتواند خواسته های خود را نیز از طریق رویا به دیگران منتقل کند.
یعنی باید چنین آواتاری را می ساخت؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/12/27 9:55:37
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/12/28 1:03:16
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/12/28 1:03:16
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/08
آخرین ورود: سهشنبه 26 اسفند 1404 17:23
از: پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
پستها:
314

مک: منشی ِ همین بود!!؟
و درمحل غش ميكنه!
چند روز بعد
مك رداي عيدش رو كه تازه از فروشگاه مادام مالكين خريده رو تنش كرده و مرتب توي آيينه به خودش نگاه ميكنه و دچار حس خودشيفتگي علمي ميشه
هفت ساعت بعد
آخرين نگاه رو هم ميندازه و احتياط ردا رو درمياره و با چوب جادوش صاف ميكنه و درون كمدي كه توي اتاق استراحتش هست، آويزون ميكنه.
چوبش رو به سمت چراغ مطالعه اش ميگيره و پشت ميز طراحيش ميشينه.
با دقت به زواياي چهره ي جادوگر پير كه از توي عكش بهش چشمك ميزنه، نگاه ميكنه و حس ميكنه حتي توي اين عكس سياه و سفيد هم، رنگ آبي چشمهاش رو ميتونه ببينه!
قلم موي جادوييش رو برميداره و به رنگهاي جادويي آغشته ميكنه و سعي ميكنه اين گرد و غبار رو آروم آروم از عكش پاك كنه و جلاي تازه ايي بهش ببخشه.
ساعتها ميگذره و مك با وسواس، نمونه هاي كارش رو آماده ميكنه و اونهايي رو كه نميپسنده، بيرحمانه نابود ميكنه. بلاخره سرش رو با رضايت از روي دو كاغذ پوستي بلند ميكنه و به تصاوير قديمي و رنگي پروفسور دامبلدور، لبخند ميزنه...
و درمحل غش ميكنه!چند روز بعد
مك رداي عيدش رو كه تازه از فروشگاه مادام مالكين خريده رو تنش كرده و مرتب توي آيينه به خودش نگاه ميكنه و دچار حس خودشيفتگي علمي ميشه

هفت ساعت بعد
آخرين نگاه رو هم ميندازه و احتياط ردا رو درمياره و با چوب جادوش صاف ميكنه و درون كمدي كه توي اتاق استراحتش هست، آويزون ميكنه.
چوبش رو به سمت چراغ مطالعه اش ميگيره و پشت ميز طراحيش ميشينه.
با دقت به زواياي چهره ي جادوگر پير كه از توي عكش بهش چشمك ميزنه، نگاه ميكنه و حس ميكنه حتي توي اين عكس سياه و سفيد هم، رنگ آبي چشمهاش رو ميتونه ببينه!
قلم موي جادوييش رو برميداره و به رنگهاي جادويي آغشته ميكنه و سعي ميكنه اين گرد و غبار رو آروم آروم از عكش پاك كنه و جلاي تازه ايي بهش ببخشه.
ساعتها ميگذره و مك با وسواس، نمونه هاي كارش رو آماده ميكنه و اونهايي رو كه نميپسنده، بيرحمانه نابود ميكنه. بلاخره سرش رو با رضايت از روي دو كاغذ پوستي بلند ميكنه و به تصاوير قديمي و رنگي پروفسور دامبلدور، لبخند ميزنه...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در 1387/12/25 10:10:05
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
جزئیات کاربر

در همین لحظه شومینه ی آواتار ویزارد شروع می کنه به تولید دودهای رنگ و وارنگ، و تلفن جادویی مغازه هم به صدا در میاد. مک زاخی رو می چسبونه به دیوار و میگه:
- همینجا بمون تا من بیام.. فکر فرار و اینا هم به سرت نزنه..اقدامات امنیتی این مغازه زده رو دست محفل ققنوس..بهت گفته باشم!
مک دوان دوان به سمت تلفن می ره و اونو بر می داره. با شنیدن صدای یه ساحره ی متشخص تغییرات قابل ملاحظه ای در چهره اش رخ می ده.
- آواتار ویزارد بفرمایین.
- آقای مک لاگن!؟
- بفرمایید..
- از محفل ققنوس مزاحمتون میشم.. من منشی شخصی پروفسور دامبلدورم.. از اونجایی که ایشون معتقدن که دوران اندوهگینی آواتارشون دیگه به پایان رسیده.. در خواست یک آواتار از شما دارن.
"پرفسور دامبلدور؟.. منشی شخصی!.. سر پیری و معرکه گیری..چه کارا!" مک توی ذهنش این حرفا رو می زنه و بعد کمی جابه جا میشه تا زاخی نتونه قیافه ش رو ببینه و لبخند بزنه بهش. مک وسط حرف ساحره می پره و میگه:
- پرفسور دامبلدور رو بیخیال.. شما آواتاری چیزی نمی خواین؟.. با ساحره های متشخصی مثل شما ارزون حساب می کنیما!
- نخیر آقا من از اتحادیه ی فاطی ها، آواتار رایگان دریافت می کنم
فاطی منشی کمی مکث می کنه و ادامه می ده.
- البته پرفسور دامبلدور خودشون یه عکسی رو در نظر دارن ..فقط می خوان شما یه دستی به سر و روی عکس بکشید.. چون خیلی قدیمی شده.. همین که شما لطف بفرمایید و یکم رنگ و لعاب بهش بدید سر حال بیاد کافیه.. هزینه ی زحمت شما هم از خزانه ی محفل برداشته میشه و به حقوق ماهیانتون در محفل اضافه میشه.. حالا لطفا زحمت بکشید شومینه رو روشن کنید تا من عکس رو براتون فکس کنم.
مک به سمت شومینه شیرجه می زنه و به سرعت روشنش می کنه. کمی بعد دست پیرزنی از شومینه بیرون میاد و عکس رو جوی پای مک می ندازه!
مک: منشی ِ همین بود!!؟
- همینجا بمون تا من بیام.. فکر فرار و اینا هم به سرت نزنه..اقدامات امنیتی این مغازه زده رو دست محفل ققنوس..بهت گفته باشم!
مک دوان دوان به سمت تلفن می ره و اونو بر می داره. با شنیدن صدای یه ساحره ی متشخص تغییرات قابل ملاحظه ای در چهره اش رخ می ده.
- آواتار ویزارد بفرمایین.
- آقای مک لاگن!؟
- بفرمایید..
- از محفل ققنوس مزاحمتون میشم.. من منشی شخصی پروفسور دامبلدورم.. از اونجایی که ایشون معتقدن که دوران اندوهگینی آواتارشون دیگه به پایان رسیده.. در خواست یک آواتار از شما دارن.
"پرفسور دامبلدور؟.. منشی شخصی!.. سر پیری و معرکه گیری..چه کارا!" مک توی ذهنش این حرفا رو می زنه و بعد کمی جابه جا میشه تا زاخی نتونه قیافه ش رو ببینه و لبخند بزنه بهش. مک وسط حرف ساحره می پره و میگه:
- پرفسور دامبلدور رو بیخیال.. شما آواتاری چیزی نمی خواین؟.. با ساحره های متشخصی مثل شما ارزون حساب می کنیما!
- نخیر آقا من از اتحادیه ی فاطی ها، آواتار رایگان دریافت می کنم
فاطی منشی کمی مکث می کنه و ادامه می ده.
- البته پرفسور دامبلدور خودشون یه عکسی رو در نظر دارن ..فقط می خوان شما یه دستی به سر و روی عکس بکشید.. چون خیلی قدیمی شده.. همین که شما لطف بفرمایید و یکم رنگ و لعاب بهش بدید سر حال بیاد کافیه.. هزینه ی زحمت شما هم از خزانه ی محفل برداشته میشه و به حقوق ماهیانتون در محفل اضافه میشه.. حالا لطفا زحمت بکشید شومینه رو روشن کنید تا من عکس رو براتون فکس کنم.
مک به سمت شومینه شیرجه می زنه و به سرعت روشنش می کنه. کمی بعد دست پیرزنی از شومینه بیرون میاد و عکس رو جوی پای مک می ندازه!
مک: منشی ِ همین بود!!؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/08
آخرین ورود: سهشنبه 26 اسفند 1404 17:23
از: پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
پستها:
314

مك يخه ي رداي دنيس رو ميگيره و پرتش ميكنه سمت در آواتارويزارد !! دنيس به طور دنده اتومات، جفت پا ميره تو دهن در و هويجوري و ارزشي، از صحنه ي رول خارج ميشه 
سايه ي زشت و ارزشي يه جادوگر، روبروي پنجره جا خوش كرده!
مك چوب جادوش رو يه تكون ميده و چراغها رو روشن ميكنه؛ زاخي نوك تيز بيني اش رو ميده بالا و با يه جفت غرور كاذب توي چشاش، به مك زل ميزنه.
- چيه زاخ؟ هنوز يه ور صورتت بيريخته! ضربه ي جيني، نافرم كاري بود...اون كوييديچ رويايي
دستش درست(به ياد جواتيان سر بلند
)
-
- درضمن نظرم عوض شد!
بايد برام گاليون بياري... ندارم و نميتونم نداريم! بآااس جورش كني! گلگو رو كه ميشناسي! سه لوموس ميفرستمش سراغت 
-
-

سايه ي زشت و ارزشي يه جادوگر، روبروي پنجره جا خوش كرده!
مك چوب جادوش رو يه تكون ميده و چراغها رو روشن ميكنه؛ زاخي نوك تيز بيني اش رو ميده بالا و با يه جفت غرور كاذب توي چشاش، به مك زل ميزنه.
- چيه زاخ؟ هنوز يه ور صورتت بيريخته! ضربه ي جيني، نافرم كاري بود...اون كوييديچ رويايي
دستش درست(به ياد جواتيان سر بلند
)-

- درضمن نظرم عوض شد!
بايد برام گاليون بياري... ندارم و نميتونم نداريم! بآااس جورش كني! گلگو رو كه ميشناسي! سه لوموس ميفرستمش سراغت 
-

-
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/14
آخرین ورود: سهشنبه 24 آبان 1390 13:45
از: آواتارم خوشم میاد !!!
پستها:
350

روز سردی بود و باد ها از هر طرف توی گوش های زاخاریاس سوت می کشید!!
زاخاریاس بدبخت با اون آواتار اعصاب خورد کنش حال همه رو بهم می زد!
-تو رو خدا یه آواتار بهم قرض بدین!!خیرش رو ببینین!
زاخاریاس هم تنها داراییش یه کت پاره پوره بود!
اون بیچاره از همه گدایی آواتار کرد که یهو...
اون به فکرش رسید که بره پیش مک لاگن آواتار فروش که مغازه ش همیشه خالی بود!
از بس که مشتری نیومده بود،خرج خانواده ش رو با رول زنی تامین می کرد!!
پس زاخاریاس رفت توی مغازه ی اون...
-سلام مکی جان!آواتار داری؟
-خیلی هم زیاد!چه سبکی باشه؟!
-یه سبک کارتونی و حرکت دار!البته می دونم گرون می شه!
-بذار ببینم...ما کلی کارتونی و بامزه و خنده دار داریم...نظرت راجع به این چیه؟!
-مزخرفه!!بعدی!
-این چه طور؟!
-عالیه!!پولش چه قدر می شه؟!
-650 گالیون!البته برای تو 649 گالیون می فروشم!!!
-
یعنی چی؟!من چند ماه پیش نیمبوس 2000 رو خریدم 510 گالیون!تو داری می گی یه عکس خشک و خالی 650 گالیون؟!!!
-خوب باشه!شد 648 گالیون!
-
من رو بگو دارم با کی جر و بحث می کنم!!
-خوب حداقل 647 گالیون بده!!
-آقا صادقانه بگم...من حتی یه گالیون هم ندارم!
-چی؟!!برو بیرون ببینم!!پر رو!!
-صبر کن لاگن!من می تونم چند تا رول مجانی بهت بدم!اینطوری حقوقت هم بیشتر می شه!!
-باشه!قبوله پس من این آواتار رو برات می فرستم!
با این آواتار جدید خیلی رول زدنم بهتر می شه!!
زاخاریاس بدبخت با اون آواتار اعصاب خورد کنش حال همه رو بهم می زد!
-تو رو خدا یه آواتار بهم قرض بدین!!خیرش رو ببینین!
زاخاریاس هم تنها داراییش یه کت پاره پوره بود!
اون بیچاره از همه گدایی آواتار کرد که یهو...
اون به فکرش رسید که بره پیش مک لاگن آواتار فروش که مغازه ش همیشه خالی بود!
از بس که مشتری نیومده بود،خرج خانواده ش رو با رول زنی تامین می کرد!!
پس زاخاریاس رفت توی مغازه ی اون...
-سلام مکی جان!آواتار داری؟
-خیلی هم زیاد!چه سبکی باشه؟!
-یه سبک کارتونی و حرکت دار!البته می دونم گرون می شه!
-بذار ببینم...ما کلی کارتونی و بامزه و خنده دار داریم...نظرت راجع به این چیه؟!
-مزخرفه!!بعدی!
-این چه طور؟!
-عالیه!!پولش چه قدر می شه؟!
-650 گالیون!البته برای تو 649 گالیون می فروشم!!!
-
یعنی چی؟!من چند ماه پیش نیمبوس 2000 رو خریدم 510 گالیون!تو داری می گی یه عکس خشک و خالی 650 گالیون؟!!!-خوب باشه!شد 648 گالیون!
-
من رو بگو دارم با کی جر و بحث می کنم!!-خوب حداقل 647 گالیون بده!!
-آقا صادقانه بگم...من حتی یه گالیون هم ندارم!
-چی؟!!برو بیرون ببینم!!پر رو!!
-صبر کن لاگن!من می تونم چند تا رول مجانی بهت بدم!اینطوری حقوقت هم بیشتر می شه!!
-باشه!قبوله پس من این آواتار رو برات می فرستم!
با این آواتار جدید خیلی رول زدنم بهتر می شه!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]Catch me in my Mer
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/08
آخرین ورود: سهشنبه 26 اسفند 1404 17:23
از: پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
پستها:
314

مك با ردي از برودت در چشمانش، چهره ي لورا رو در ذهنش مرور ميكنه و چند طرح رو روي كاغذ پوستي پياده ميكنه؛
قلم موهاي جادويي رنگ و وارنگ كنارش روي پيشخون آواتارويزارد، به طور نامرتبي قرار دارند. چند تا كاغذ مچاله شده، روي زمين افتادن...
بعد از مدتي با رضايت سرش رو از روي آواتار برميداره و بهش زل ميزنه...در باز ميشه و هواي بهاري وارد آواتارويزارد ميشه. وسوسه ي يه سفر در مك شكل ميگيره...به ظاهر ساده ي لورا نگاه ميكنه.
لورا:
بي طاقت جلو مياد، مك ميبينه كه كف دستاش از رطوبت برق ميزنن؛ همون شال گردن زرد هافلپافي، دور گردنش پيچيده است هنوز... به ياد شوق و ذوقي كه اون روز داشت ميفته و لبخند محوي روي لبانش شكل ميگيره...
- سلام...اممم...حاضره؟
- سلام لورا...
قلم موهاي جادويي رنگ و وارنگ كنارش روي پيشخون آواتارويزارد، به طور نامرتبي قرار دارند. چند تا كاغذ مچاله شده، روي زمين افتادن...
بعد از مدتي با رضايت سرش رو از روي آواتار برميداره و بهش زل ميزنه...در باز ميشه و هواي بهاري وارد آواتارويزارد ميشه. وسوسه ي يه سفر در مك شكل ميگيره...به ظاهر ساده ي لورا نگاه ميكنه.
لورا:

بي طاقت جلو مياد، مك ميبينه كه كف دستاش از رطوبت برق ميزنن؛ همون شال گردن زرد هافلپافي، دور گردنش پيچيده است هنوز... به ياد شوق و ذوقي كه اون روز داشت ميفته و لبخند محوي روي لبانش شكل ميگيره...
- سلام...اممم...حاضره؟
- سلام لورا...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
جزئیات کاربر

برای دهمین بار پول هایم را شمردم.از خوش حالی داشتم بال در می آوردم زیرا بالاخره به آرزویم رسیدم.با پول هایی که داشتم می توانستم یک آواتار بخرم.
سریعا وارد مغازه شدم و اولین چیزی که مرا میخکوب کرد آواتار های به آن زیبایی بود.
_اهم اهم
صدای سرفه مرا به خود آورد با عجله گفتم:سلام.من یه آواتار می خوام.
مرد جواب داد:همه این جا یه آواتار می خوان اما بگوببینم چه جور می خوای؟
با خوش حالی گفتم:عکس یه دختر خیلی قشنگ که لباس هافلی پوشیده باشه.فانتزی باشه بهتره!
_فکر نمی کنم داشته باشیم.خیلی گرونه.10...
با حالتی که پز دادنم رو نشون می داد پول را روی میز گذاشتم.
_متحرک یا...؟
_نه!اصلا متحرک نباشه.خوب خداحافظ!
و با رویای داشتن چنین آواتار زیبایی به بیرون از مغازه رفتم.
سریعا وارد مغازه شدم و اولین چیزی که مرا میخکوب کرد آواتار های به آن زیبایی بود.
_اهم اهم
صدای سرفه مرا به خود آورد با عجله گفتم:سلام.من یه آواتار می خوام.
مرد جواب داد:همه این جا یه آواتار می خوان اما بگوببینم چه جور می خوای؟
با خوش حالی گفتم:عکس یه دختر خیلی قشنگ که لباس هافلی پوشیده باشه.فانتزی باشه بهتره!
_فکر نمی کنم داشته باشیم.خیلی گرونه.10...
با حالتی که پز دادنم رو نشون می داد پول را روی میز گذاشتم.
_متحرک یا...؟
_نه!اصلا متحرک نباشه.خوب خداحافظ!
و با رویای داشتن چنین آواتار زیبایی به بیرون از مغازه رفتم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج