-وای...این چرا سایزش اینجوری در اومد؟تدی کلی سفارش کرده بود که دندوناش کاملا تو آواتار مشخص باشه.
تایبریوس سرگرم سروکله زدن با آواتار جدید تد ریموس لوپین بود که صدای زنگوله ای به گوشش رسید. قیچی کوچکش را برداشت و به سراغ آواتار رفت.
-آبرفورث انگار باز یکیشون فرار کرده.
آبرفورث خسته و سراسیمه وارد مغازه شد.
-نه.فرار نکردن.خودم داشتم میکشیدمشون که زودتر برسم اینجا.اگه بدونی،اگه بدونی.زود اینجا رو تعطیل کن و برو.دور شو.فرار کن.اون داره میاد اینجا.وقعا خودشه.پلنک و کینگزلی هم دیدنش.

مک لاگن با خونسردی کامل کار بر روی آواتار را تمام کرد و آنرا کنار گذاشت.
-آروم باش.کی داره میاد؟
فرصتی برای حرف زدن آبرفورث باقی نماند.در آواتار ویزارد باز شد و لرد سیاه به همراه مرگخوار وفادارش مونتگومری وارد مغازه شدند.آواتار جدید و زیبای لرد بالای سرش میدرخشید.
آبرفورث و بزش فورا پشت پیشخوان پناه گرفتند.تایبریوس با شک و تردید به دو جادوگر سیاه خیره شده بود.
-شما؟اینجا؟برای چی اومدین؟اگه از آواتارجدیدتون راضی نیستین باید بگم متاسفم.من دیگه حاضر نیستم کاری برای شما انجام بدم.
لرد سیاه لبخندی زد.
-خب،راستش موضوع این نیست.من اومدم اینجا که ازت تشکر کنم مک لاگن.آواتاری که برام فرستادی بی نقص و کامل بود.درست همون چیزی که میخواستم.ولی...
تایبریوس آهی کشید.
-ولی چی؟شما که حتی دستمزد منم ندادین.مجبورم نکنین که یه جغد به وزارت سحرو جادو بفرستم.

لرد سیاه چوب دستیش را از مونتگومری گرفت و به آرامی به مک لاگن نزدیک شد.
-خب...میدونی؟من داشتم فکر میکردم کسی که یک هفته تمام روی عکس من کار کرده باشه ممکنه ترس و وحشتش از چهره و چشمان لرد سیاه از بین رفته باشه.و اینطور که میبینم حق با من بوده.تو خیلی گستاخ شدی.حالا که من آواتارمو گرفتم فکر میکنم دیگه اینجا احتیاجی به یه آواتارساز نداریم.نظر تو چیه مونتی؟
مونتگومری قهقهه ای زد و سرش را تکان داد.لرد سیاه به تایبریوس نزدیک شد و چوب دستیش را روی پیشانی او گذاشت.تایبریوس میدانست که مقاومت دربرابر جادوگر خبیثی مثل او بی فایده است.چشمانش را بست و آماده مرگ شد.حداقل میتوانست شجاعانه بمیرد.
ولی یک اتفاق پیش بینی نشده افتاد...
صدای فریاد آواداکداورای لرد سیاه با صداهای گوشخراش نامفهومی قطع شده بود.چند ثانیه بعد وقتی تایبریوس چشمانش را باز کرد با چهره مات و مبهوت آبرفورث مواجه شد.
-باورت نمیشه...منم باورم نمیشه...آواتارهات...همشون...از توی تابلوها اومدن بیرون.یه جوری بود.مثل یه کابوس.روی هوا شناور بودن.همشون به اسمشو نبر و مرگخوارش حمله کردن.اون دو تا گیج شده بودن. چون نمیدونستن با یه مشت آواتار چطوری میشه جنگید.برای همین فورا خودشونو غیب کردن.
تایبریوس لبخندی زد.برخلاف آبرفوث او کاملا متوجه موضوع شده بود.کسی قادر نبود درک کند که چطور آواتارهایی که با عشق و علاقه آنها را ساخته بود به کمکش شتافته بودند.
--------------------------------
فقط برای تشکر!