هري پاتر و جدال مرگ خواران
فصل اول. هري پاتر و جدال مرگ خواران: هوا ديگه تاريك شده بود و ساعت از نيمه شب گذشته در...
فصل اول. هري پاتر و جدال مرگ خواران: هوا ديگه تاريك شده بود و ساعت از نيمه شب گذشته در...
فصل هفتم: صحرا _بیدار شو، پاتر! هری میان تصاویر محو دور و برش مالفوی را تشخیص داد. _چیه؟ آهی بلند بالا کشید و گفت: _یه هفته اس غذا نخوردی. _گرسنم نیست. _ الان می میری، بلند شو دیگه! _نه! بذار بخوابم. صدای مالفوی را شنید که هر لحظه محوتر می شد. _بلند نمیشه. _بلندش کن. _آوادا... هری ناگهان جستی زد و...
فصل ششم: پر ققنوس هری صبح که بلند شد، ماری را با صبحانه بالای سرش دید. اما با خود مسلم دانست که او از همدردی و ترحم برایش صبحانه آورده است. وگرنه هیچ کس به یک آدم بیپول و نزار و تیره بخت دل نمی بست. اما این موضوع زود از باد هری رفت. یاد خواب دیشبش افتاد. عمو ورنون او را با شلاق میزد و می گفت: _چرا...
فصل سوم : قاطی مرغها دیگر بعد از ظهر شده بود و همه منتظر آمدن بیل و فلور بودند . همه هنوز از رفتار عجیب هری در عجب بودند . آیا هری این حرف ها را راست گفته بود ؟ آیا واقعاً آن چنان که خودش نشان می داد بی خیال بود . همه در کار این موجود عجیب مانده بودند. خانم ویزلی : راستی رون اونا نگفتند کی می...
فصل اول: دوست مرموز امسال هم مثل گرما وکم آبی پریوت درایو را کاملا ًخشک کرده بود.اما هیچ چیز به بدی خواب های پریشان نیمه شب های پسرجوان ولاغرخانه شماره4نبود. هری با تمام توان تلاش می کرد حواسش را از کابوس های شبانه اش به آخرین اتفاقات وگفته های پرفوسر دامبلدورمنحرف کند اما نه تنها کابوس هایش را...
فصل پنجم: تیره گیها بعد از یک ربع به شهر رسیدند. مالفوی رو به هری کرد و گفت: _تو اسپانیائی بلدی؟ _اینجا که ایتالیاست! _ نه تو بلدی؟ _ خو مسلمه که نه... _خوبه، من بلدم اما اینجا ایتالیایه! رون با عصبانیت به او نگاه کرد و گفت: _شوخیت گرفته؟ _ فرض کن. حالا چی؟ هر گفت: _اون دختره رو نگا کن! به نظر...
چند هفته پيش تو مجله نوشته بود كه تو جنگلهاي فرانسه ، پليس عده اي رو كه از خون انسانها ميخوردن دستگير كرد.من در اين مورد چيزي نداشتم كه بگم، ولي براي اين كه كم نياورم گفتم:«از كجا معلوم كه خون آشام بودن؟ اونا فقط گفتن عده اي رو كه خون آدم رو خورده بودن دستگير كردن.» بابك از اين كه داشت تو اين بحث...
واقعاً ببخشيد اگه سر کارتون گذاشتم...فکرشم نميکردم برای کسی اهميت داشته باشه که بقيه ی فصلهارو ميذارم يا نه.من دربست چاکر همه ی طرفدارهای هری پاترم هستم...بفرماييد اينم بقيه ش(فصل بعد ممکنه خيلی دير بياد،به بزرگی خودتون ببخشين و تا اون موقع از بقيه ی داستانها لذت ببرين) يک ارباب ديگر صبح روز بعد...
ادامه ی داستان به دست خودم
فصل سیزدهم: تأثیر در اتاق با صدای بلندی باز شد و روفوس اسکریم جور به همراه کنیگزلی شکلبولت و ریموس لوپین وارد شدند.لوپین با عصبانیت به هری نگاهی انداخت.شکلبولت به نظر شگفت زده می آمد.اسکریم جور با مهربانی ساختگی از جینی پرسید"اثر طلسم از بین رفته؟" جینی سری تکان داد و اسکریم جور چوبش را به سمت...
فصل 8 (وزير غير منتظره ) "هري به شمينه نگاه کردي؟به شمينه ي کلاس؟" "هري به ذهنش فشار آورد و گفت : " فکر کنم اصلا نديدمش نه شمينه رو نگاه نکردم هرمايني با مشت به گوشه ي کاناپه اي که رويش نشسته بود زد و گفت : " حتما توي شمينه بوده .هر کس بوده از شمينه با امبرسمنت صحبت مي کرده آخه راه ديگه اي براي...
مدير جديد روز آخر در پناهگاه از خيلی جهات روز خوبی از آب در نيامد.هرميون که در برخورد اول نسبت به تقلب در امتحان جسميابی واکنشخاصی نشان ندادهبود روز بعد دائم پيامدهای بدی که ممکن بودپيش بيايد را به آنها گوشزد میکرد و از صبح تا شب طوفان سرزنشهايش را نثار هری و رون کرد.خانم ويزلی پس از باخبر...
فصل اول:نامه ای از یک دوست دنیا تا کنون به این سیاهی نشده بود به طرز فجیعی مردم می مردند بدون هیچ نشانه همین چند روز پیش یک دهکده با خاک یکسان شده بود مردم از ترس از خانه هایشان بیرون نمی آمدند تمام مرزهای کشور پر بود از ماشینهایی که میخواستند خود را از این سرنوشت شوم دور کنند. به دور از همه این...